دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
نقد کتاب فلسفه ملال
معنا در زندگی و «فلسفهٔ ملال»

مهران ... دیدن ادامه » داور

بشر در طول زندگی به کرٔات دچار ملال و کسالت می‌شود. ملال وقتی به سراغ آدمی می‌آید که زندگی او از معنا تهی شده باشد؛ معنای زندگی می‌تواند معنای کل زندگی یا خرده‌معناهایی باشد که در زندگی به وجود می‌آیند. ملال، همان فقدانِ معنای زندگی است. معنای زندگی، خود حاصلِ عواملی چون «عشقِ راستین، هنر، رابطه با خداوند و...» است. ملال معمولاً زمانی ایجاد می‌شود که نمی‌توانیم آنچه را می‌خواهیم انجام دهیم، یا مجبور باشیم کاری را انجام دهیم که نمی‌خواهیم؛ چیزی که با فقدان اراده در ارتباط باشد.
درکتاب «فلسفه ملال» اثر لارس اسونسِن، ملال مشکلی عمده در مدرنیته است. چون در روزگارمعاصر، ساختارهای سنٔتیِ معنا ناپدید می‌شوند و ملال گسترش بیشتری می‌یابد. در مدرنیته و پسامدرنیته، ذهن خود را از سنٔت رها می‌کند و باید برای خود به دنبال معناهایی جدیدتر بگردد که تاکنون متناسب با زندگی بشر معاصر نبوده‌اند. به همین خاطر، مشکل ملال در بشر امروزی رو به افزایش است. نویسنده که از تجربیات و آراء فلاسفه و نویسندگان برای شناخت و درمان ملال استفاده کرده است، علاوه بر ذکر نظریات موجود در فلسفه غرب، تاکید بیشتری بر رویکرد اگزیستانسیالیستی هایدگر در باب ملال دارد. «باید ملال را به عنوان واقعیتی اجتناب‌ناپذیر، یعنی به مثابه بارِ هستی بپذیریم؛ انسان مجبور به تحمل ملال است؛ ملال سرشت و تقدیر آدمی است؛ انسان محکوم به بودن و هستی است که ملال نیز بخشی از آن است که باید به ناچار و به اجبار آن را بپذیرد.»
از سویی، همه‌ درمان‌هایی هم که برای رفع ملال توصیه شده‌اند احتمالاً چیزهایی هستند که فی‌نفسه ارزش دنبال کردن دارند و سزاوار نیست آن‌ها را صرفاً به مفری برای گریز از ملال فروبکاهیم.
ملال عامل مشکلات بیشماری شمرده شده است، منجمله: «مصرف مواد مخدر، الکل، سیگار، بی‌بندوباری جنسی، اختلالات تغذیه، ویرانگری، افسردگی، ستیزه‌جویی، خشونت، دشمنی، خودکشی، رفتارهای پرخطر، مازوخیسم، سادیسم، وقت‌گذرانی، مُد و مُدلینگ، هرج و مرج، آنارشیسم، وندالیسم، اَشکال مختلف عرفان، فعالیت و اشتغالِ غیرمتعارف، قمار، بسیاری از سرگرمی‌ها و بازی‌های بی‌ارزش، اعتیاد به حضور در فضای مجازی، دیگرآزاری و...»
عواملی هم که بیشتر باعث ایجاد ملال در آدمی می‌شوند عبارتند از: «رسانه‌های جمعی و شیفتگی به آن‌ها، ذهن‌گرایی زیاد، فردگرایی، باور به خِرَدِ جهانی، بیکاری، شتاب‌زدگی، خداناباوری، عدم قناعت‌ و...»
ملال از دلِ بی‌معنایی بیرون می‌جهد؛ بی‌معنایی در زندگی باعث ملال انسان می‌شود و ملالِ انسان نیز خود، باعث بی‌معنایی زندگی می‌شود و این‌چنین دورِ بسته‌ی بنیادینی بین ملال و بی‌معنایی در زندگی شکل می‌گیرد. به قول هایدگر: «آگاهی به از دست دادن معنای زندگی، ملال را پدید می‌آورد؛ ملال با معنای کل هستی درتضاد کامل است.»
درمان‌هایی برای ملال پیشنهاد شده است، مثل: «عشقِ راستین، رابطه‌ی عمیق با خداوند، رواقی‌گری، خوابیدن، هنرورزی، زندگی در زمان حال و...» هایدگر اما ملال را به عنوان چیزی والا می‌نگرد و باور دارد که مردمانِ والا با حالات والا خو گرفته‌اند و مردمانِ حقیر تنها با حالات حقیر یا هوس‌ها خو می‌گیرند. هایدگر، ملال را رویارویی بشر پر رمز و راز با تن عریان خود می‌داند که بشر را دچار هراس شدید می‌کند؛ انسان از عریانی خویش و مواجهه با رازهایش هراس دارد، پس اگر به شناخت تنِ عریانِ اسرارآمیز خویش نایل نشود، دچار وحشت و بیزاری از ملال خواهد شد. برعکس، اگر خود را بشناسد، دیگر ملال برایش عذاب‌آور نخواهد بود. پس چنین می‌افزاید که اگر بشر نخواهد دچار ملال شود، حتی باید به زور و اجبار، خود به دامان رنج فرو رود تا از خودِ واقعی‌اش بگریزد و این‌گونه از ملال رهایی یابد. همه‌چیز به دلیل فقدان معنا بی‌اهمیت و ملال‌انگیز می‌شود؛ آن‌هم به یکباره وناگهان و نه آرام‌آرام.
نیچه نیز ملال را می‌ستاید و آن را خاصِ انسان‌های خلاق می‌داند: «انسان‌های خلاق، ملال را تحمل می‌کنند، انسان‌های پست‌تر اما ازآن می‌گریزند.» این در حالی است که کی‌یرکگور ملال را وحدت وجود شیطانی می‌خواند: «امور شیطانی، چیزهای تهی هستند و ملال، پوچی وهیچی‌ای است که درهر واقعیتی نفوذ می‌کند؛ پس ملال امری شیطانی است.»
فقط انسان دچار ملال می‌شود چون سیستم عصبی انسان توسعه‌یافته است. افراد کودن برخلاف افراد مستعد بی‌علاقه می‌شوند اما دچار ملال نمی‌شوند.
جامعه‌ای که خوب عمل می‌کند توانایی انسان برای یافتنِ معنا در جهان را تقویت می‌کند و جامعه‌ای که عملکرد خوبی ندارد، این‌چنین نیست. افزایش ملال بدین معناست که جامعه یافرهنگی که حامل معناست، دچار نقصی جدی است.
ادبیات جهان مملو از نمونه‌های ملال در زندگی بشر است. در کل، هرآنچه برای انسان معنای زندگی بیاورد، ملال‌زُداست و هرآنچه تهی ازمعنای زندگی باشد، قطعاً ملال‌آور خواهد بود.
ایرج پوراردشیر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نقدی بر کتاب فلسفه‌ی ملال
معنا در زندگی و «فلسفهٔ ملال»

مهران ... دیدن ادامه » داور

بشر در طول زندگی به کرٔات دچار ملال و کسالت می‌شود. ملال وقتی به سراغ آدمی می‌آید که زندگی او از معنا تهی شده باشد؛ معنای زندگی می‌تواند معنای کل زندگی یا خرده‌معناهایی باشد که در زندگی به وجود می‌آیند. ملال، همان فقدانِ معنای زندگی است. معنای زندگی، خود حاصلِ عواملی چون «عشقِ راستین، هنر، رابطه با خداوند و...» است. ملال معمولاً زمانی ایجاد می‌شود که نمی‌توانیم آنچه را می‌خواهیم انجام دهیم، یا مجبور باشیم کاری را انجام دهیم که نمی‌خواهیم؛ چیزی که با فقدان اراده در ارتباط باشد.
درکتاب «فلسفه ملال» اثر لارس اسونسِن، ملال مشکلی عمده در مدرنیته است. چون در روزگارمعاصر، ساختارهای سنٔتیِ معنا ناپدید می‌شوند و ملال گسترش بیشتری می‌یابد. در مدرنیته و پسامدرنیته، ذهن خود را از سنٔت رها می‌کند و باید برای خود به دنبال معناهایی جدیدتر بگردد که تاکنون متناسب با زندگی بشر معاصر نبوده‌اند. به همین خاطر، مشکل ملال در بشر امروزی رو به افزایش است. نویسنده که از تجربیات و آراء فلاسفه و نویسندگان برای شناخت و درمان ملال استفاده کرده است، علاوه بر ذکر نظریات موجود در فلسفه غرب، تاکید بیشتری بر رویکرد اگزیستانسیالیستی هایدگر در باب ملال دارد. «باید ملال را به عنوان واقعیتی اجتناب‌ناپذیر، یعنی به مثابه بارِ هستی بپذیریم؛ انسان مجبور به تحمل ملال است؛ ملال سرشت و تقدیر آدمی است؛ انسان محکوم به بودن و هستی است که ملال نیز بخشی از آن است که باید به ناچار و به اجبار آن را بپذیرد.»
از سویی، همه‌ درمان‌هایی هم که برای رفع ملال توصیه شده‌اند احتمالاً چیزهایی هستند که فی‌نفسه ارزش دنبال کردن دارند و سزاوار نیست آن‌ها را صرفاً به مفری برای گریز از ملال فروبکاهیم.
ملال عامل مشکلات بیشماری شمرده شده است، منجمله: «مصرف مواد مخدر، الکل، سیگار، بی‌بندوباری جنسی، اختلالات تغذیه، ویرانگری، افسردگی، ستیزه‌جویی، خشونت، دشمنی، خودکشی، رفتارهای پرخطر، مازوخیسم، سادیسم، وقت‌گذرانی، مُد و مُدلینگ، هرج و مرج، آنارشیسم، وندالیسم، اَشکال مختلف عرفان، فعالیت و اشتغالِ غیرمتعارف، قمار، بسیاری از سرگرمی‌ها و بازی‌های بی‌ارزش، اعتیاد به حضور در فضای مجازی، دیگرآزاری و...»
عواملی هم که بیشتر باعث ایجاد ملال در آدمی می‌شوند عبارتند از: «رسانه‌های جمعی و شیفتگی به آن‌ها، ذهن‌گرایی زیاد، فردگرایی، باور به خِرَدِ جهانی، بیکاری، شتاب‌زدگی، خداناباوری، عدم قناعت‌ و...»
ملال از دلِ بی‌معنایی بیرون می‌جهد؛ بی‌معنایی در زندگی باعث ملال انسان می‌شود و ملالِ انسان نیز خود، باعث بی‌معنایی زندگی می‌شود و این‌چنین دورِ بسته‌ی بنیادینی بین ملال و بی‌معنایی در زندگی شکل می‌گیرد. به قول هایدگر: «آگاهی به از دست دادن معنای زندگی، ملال را پدید می‌آورد؛ ملال با معنای کل هستی درتضاد کامل است.»
درمان‌هایی برای ملال پیشنهاد شده است، مثل: «عشقِ راستین، رابطه‌ی عمیق با خداوند، رواقی‌گری، خوابیدن، هنرورزی، زندگی در زمان حال و...» هایدگر اما ملال را به عنوان چیزی والا می‌نگرد و باور دارد که مردمانِ والا با حالات والا خو گرفته‌اند و مردمانِ حقیر تنها با حالات حقیر یا هوس‌ها خو می‌گیرند. هایدگر، ملال را رویارویی بشر پر رمز و راز با تن عریان خود می‌داند که بشر را دچار هراس شدید می‌کند؛ انسان از عریانی خویش و مواجهه با رازهایش هراس دارد، پس اگر به شناخت تنِ عریانِ اسرارآمیز خویش نایل نشود، دچار وحشت و بیزاری از ملال خواهد شد. برعکس، اگر خود را بشناسد، دیگر ملال برایش عذاب‌آور نخواهد بود. پس چنین می‌افزاید که اگر بشر نخواهد دچار ملال شود، حتی باید به زور و اجبار، خود به دامان رنج فرو رود تا از خودِ واقعی‌اش بگریزد و این‌گونه از ملال رهایی یابد. همه‌چیز به دلیل فقدان معنا بی‌اهمیت و ملال‌انگیز می‌شود؛ آن‌هم به یکباره وناگهان و نه آرام‌آرام.
نیچه نیز ملال را می‌ستاید و آن را خاصِ انسان‌های خلاق می‌داند: «انسان‌های خلاق، ملال را تحمل می‌کنند، انسان‌های پست‌تر اما ازآن می‌گریزند.» این در حالی است که کی‌یرکگور ملال را وحدت وجود شیطانی می‌خواند: «امور شیطانی، چیزهای تهی هستند و ملال، پوچی وهیچی‌ای است که درهر واقعیتی نفوذ می‌کند؛ پس ملال امری شیطانی است.»
فقط انسان دچار ملال می‌شود چون سیستم عصبی انسان توسعه‌یافته است. افراد کودن برخلاف افراد مستعد بی‌علاقه می‌شوند اما دچار ملال نمی‌شوند.
جامعه‌ای که خوب عمل می‌کند توانایی انسان برای یافتنِ معنا در جهان را تقویت می‌کند و جامعه‌ای که عملکرد خوبی ندارد، این‌چنین نیست. افزایش ملال بدین معناست که جامعه یافرهنگی که حامل معناست، دچار نقصی جدی است.
ادبیات جهان مملو از نمونه‌های ملال در زندگی بشر است. در کل، هرآنچه برای انسان معنای زندگی بیاورد، ملال‌زُداست و هرآنچه تهی ازمعنای زندگی باشد، قطعاً ملال‌آور خواهد بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
۲۱ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید