دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
آری، ماتم از بین می‌رود، این را می‌دانیم امّا از غده‌های اشک بپرس ببین اشک‌افشاندن را از یاد برده‌اند.

ویلیام فاکنر
آبشالوم، ... دیدن ادامه » آبشالوم
صالح حسینی
بهار موسوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

دروغ تنها مزیت انسان است بر سایر موجودات! با دروغ به راستی می رسی! من از آن جهت انسانم که دروغ می گویم. هرگز به حقیقتی نرسیدند بی آنکه چهارده بار یا شاید صد و چهارده بار دروغ بگویند و این در نوع خود قابل احترام است.اما، خود دروغ را هم تازه نمی توانیم با عقل خود بگوییم! به من دروغ بگو، اما دروغ خودت را بگو و آن وقت من تو را خواهم بوسید. دروغ را به سبک خود گفتن، بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری! در مورد اول تو انسانی و در مورد دوم تو فقط مانند طوطی هستی! حقیقت از بین نخواهد رفت، اما پدر زندگی را ممکن است درآورد. در این مورد شواهد زیادی بوده است. خوب، آخر ما اکنون چیستیم? ما همه، همه بدون استثنا از نظر علم، تکامل، اندیشه، آرمان، آرزو، مکتب آزادیخواهی، عقل، تجربه و همه چیز و همه چیز و همه چیز، هنوز در کلاس مقدماتی هستیم! از اتکا به عقل دیگری خوشمان آمده است، عادت کرده ایم، چنین نیست! درست
می گویم!
جنایات ... دیدن ادامه » و مکافات
مهری آهی
۱۲ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

عاقبت از ریختن این همه خون بیچاره ‌ها خیر نمی‌بینند. عاقبت مکافات عمل خود را می‌بینند. حتی لازم نیست آدم به فکر انتقام باشد. دستگاه خود به خود فرو خواهد ریخت. وقتش که رسید سربازان ارباب‌ها را به تیر خواهند گرفت، همان طور که کارگران را کشتند.
ژرمینال
امیل ... دیدن ادامه » زولا
سروش حبیبی
۱۴ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی تنهایی و کسی را برای رازگویی نداری، حفظِ یقین آسان نیست. درست در همین هنگام بود که "دروگو" دریافت که انسان ها چقدر از هم جدا افتاده اند و با وجود محبتی که ممکن است نسبت به هم داشته باشند تا چه پایه از هم دورند. پی برد به اینکه اگر انسان رنج ببرد، رنج اش از آنِ خودِ اوست و هیچ کس نمی تواند بار رنج را ولو اندکی از دل او بردارد. دریافت ... دیدن ادامه » که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بی قرارش نمی تواند از درد او درد بکشد و علت تنهایی انسان همین است.
۱۲ خرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

در یک شب طوفانی، در دل کوهستان، زیر سقف آذرخش، میان غرش وحشیانه صاعقه و باد، من به آن‌هایی می‌اندیشم که مرده‌اند، به کسانی که خواهند مرد، به سراسر این زمین که فضای خالی آن را در میان گرفته در پهنه مرگ می‌غلطد و به زودی خواهد مرد.
ژان کریستف
رومن ... دیدن ادامه » رولان
م.ا. به آذین
۲۹ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی...

تنهایی ... دیدن ادامه » پر هیاهو
بهومیل هرابال
۲۷ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

آیا آد‌‌‌‌م مصنوعی‌ها خواب گوسفند‌‌‌‌ برقی می‌بینند‌‌‌‌؟ رمانی از نویسند‌‌‌‌ه‌ی بزرگ علمی‌تخیلی، فیلیپ کی. د‌‌‌‌یک است. د‌‌‌‌ر این کتاب فلیپ کی. د‌‌‌‌یک د‌‌‌‌نیایی جنگ‌زد‌‌‌‌ه و جامعه‌ای بحران‌زد‌‌‌‌ه را د‌‌‌‌ر سال 2021 ترسیم می‌کند‌‌‌‌. کره‌ی زمین پس از آخرین جنگ جهانی گرفتار آلود‌‌‌‌گی‌های شد‌‌‌‌ید‌‌‌‌ ... دیدن ادامه » راد‌‌‌‌یواکتیو شد‌‌‌‌ه و اکثر ساکنان سابق آن یا مرد‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌ و یا به سوی سیارات د‌‌‌‌یگر گریخته‌اند‌‌‌‌. د‌‌‌‌ر این بین عد‌‌‌‌ه‌ی اند‌‌‌‌کی نیز وجود‌‌‌‌ د‌‌‌‌ارند‌‌‌‌ که حاضر به مهاجرت نشد‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌؛ بلکه د‌‌‌‌ر روی زمین که تقریباً متروکه شد‌‌‌‌ه است باقی ماند‌‌‌‌ه و د‌‌‌‌ر زیر سایه‌ی ترس از آلود‌‌‌‌ه شد‌‌‌‌ن زند‌‌‌‌گی می‌کنند‌‌‌‌.
سازمان ملل که نگران بقای نسل بشر است، خانواد‌‌‌‌ه‌ها را تشویق می‌کند‌‌‌‌ تا به د‌‌‌‌نیاهای خارج از زمین مهاجرت کنند‌‌‌‌. برای انگیزه‌ی بیشتر، سازمان ملل به هر خانواد‌‌‌‌ه‌ای که حاضر به مهاجرت شود‌‌‌‌، یک آد‌‌‌‌م مصنوعی (آند‌‌‌‌رویید‌‌‌‌) هد‌‌‌‌یه می‌د‌‌‌‌هد‌‌‌‌.
افراد‌‌‌‌ی که روی زمین باقی می‌مانند‌‌‌‌، مجبور به زند‌‌‌‌گی د‌‌‌‌ر شهرهای متروک و ترسی د‌‌‌‌ایمی از ابر راد‌‌‌‌یواکتیو هستند‌‌‌‌. آن هم د‌‌‌‌ر حالی که تشعشات راد‌‌‌‌یواکتیو، تنها بیماری‌های گسترد‌‌‌‌ه و ژن‌های آسیب د‌‌‌‌ید‌‌‌‌ه به جای می‌گذارد‌‌‌‌.
۱۶ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید


مهمترین ویژگی این داستان که فراموش نشدنیه، میزان کشش اونه. من هر بار که می خواستم خوندن بقیه شو بندازم برای فردا باید خودمو ازش می کندم. و این برای هر نویسنده یه موفقیته. نمی تونم بگم همه ی نظریات مارلو یا حرفاش در مورد رد این یا اون نظریه به دلم - و مهمتر به عقلم - نشست اما موقعیت های واقعی و انسانی داستان و لحن خودمونی و طنزآمیزش - حداقل تا اون حدی که در ترجمه منتقل شده بود - اصلا نمی ذاشت با داستان حس غریبگی کنی - برخلاف امثال شرلوک هلمز. این رو باید اذعان کنم که داستان دیگه خیلی قتل تو قتل شد اما به هر حال این جنایت بار بودن زدگی ای در من ایجاد نمی کرد. من یکی که به چندلر علاقه مند شدم

حاشیه: ... دیدن ادامه » از مضحک ترین بخش های داستان قصه ی پیدا شدن اون دستمال گردن خال خالی کینگسلی در صحنه ی جنایت و بحث مارلو با دگارمون سر اون بود؛ بعد کلی بحث و حرف آخرش مارلو بهش گفت این گردن من بوده. انگار نویسنده خواسته یه حرفایی رو بذاره تو دهن دگارمون واسش جا پیدا نکرده یه موقعیت تخیلی ساخته که طرف حرفاشو بزنه
۱۶ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم باید به مرده‌ها حسادت کند. آدم‌های زنده از تنهایی و بی‌اعتمادی رنج می‌بردند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من دیوانه ی بدن زن ها نیستم. عاشق ذهن شونم. ذهن یه زن. جریان دقیق و بی نقص یک جهته مثل حرکت گلوله توی لوله ی تفنگ، مثل یه آزمایش فیزیکی. چه قدر لذت داره حرف زدن با یه زن روشنفکر که جوراب مشکی پوشیده و پاهاش رو می ندازه روی هم. این صدای خش خش جزئی کشیده شدن نایلون از خیلی جهات خوشحالم می کنه. طنز ماجرا اینه که بدون استثنا من جذب پیچیده ترین ... دیدن ادامه » و دیوانه ترین و مشکل ترین زن ها می شم. من مردهای ساده دوست دارم و زن های پیچیده.

برفک
دان دلیلو
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دومین کتاب ناباکوف که خوندم وتقریبا یک رمان خوب فقط حیف که اونطور که باید و شاید از شطرنج سر در نمیارم
چون تصویر شطرنجی تو کتاب رخنه کرده
مربع های شطرنج مثل میل جنسی و اشنایی لوژین با شطرنج شروع یک رابطه ی نامتعارفه
و صد البته شوکی که در پایان رمان به خواننده وارد میشه!
سپیده شوهانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

‍ ... حتا آونگ هم پیغمبرِ دروغیست. وقتی نگاهش می کنی ، فکر می کنی تنها نقطه ی ثابت در کائناتَست ؛ اما از سقف کنسرواتوار بازش کن و از یک خانه ی بدنام آویزانش کن ، هیچ تاثیری در کارش نمی گذارد . تازه آونگ های دیگری هم هست : یکی در نیویورک است در ساختمال سازمان ملل متحد ، یکی در موزه ی علمِ سان فرانسیسکو ، و خدا می داند چند تای دیگر .
آونگ فوکو را هر جا که آویزان کنی از یک نقطه ی بی حرکت شروع می کند به نوسان ، در حالی که زمین زیرش می چرخد . هر نقطه ی کائنات یک نقطه ی ثابت است ؛ تنها کاری که باید بکنی آویزان کردن آونگ است از آن .
آونگ ... دیدن ادامه » فوکو امبرتو اکو
ترجمه رضا علیزاده
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب معرکه، داستانی است از یک شب در سربازخانه با قلم معرکه ی سلین، زبان سلین در این کتاب بر اساس گفتگو است. رمان ماجرای سربازی است که در قشون سواره نظام ثبت نام کرده و نیمه شب هنگام گشت زنی شبانه به قرارگاه می رسد. زبان محاوره ای و تلخ سلین، تو را به حیرت وا می دارد. با ادبیات کلاسیک و رسمی فاصله ی بسیار دارد.
خواننده لا به لای گفتگوها، بحث ها و ناسزاها… شخصیت افراد سربازخانه را در می یابد. نویسنده تلاش مستقیم در توصیف محیط یا افراد نمی کند. طنز آمیخته با حماقت و بی فکری در تمام شخصیت های کتاب مشهود است.
کتاب معرکه در یک شب بارانی در لابه لای لگدها و ناسزاها و فریادها آغاز و با سپیده دم به پایان می رسد. سلین تصویری غم بار از دویدن سربازها در شبی بارانی در حیاط را ارائه می دهد، با سرجوخه ی مستی که اسم شب را فراموش کرده است و دائم بد دهنی می کند… سربازهایی که در اصطبل پناه می گیرند و اسب هایی که به جان هم می افتند و …. این همه مبالغه ی نویسنده در بی نظمی، شاید نمودی از بی هدفی جنگ باشد.
برخی ... دیدن ادامه » منتقدان از سلین به عنوان نویسنده ی بد دهن و بی نزاکت یاد می کنند ولی باید بپذیریم که هر قشر و ارگان خاص زبان خود را می طلبد و سلین توانسته همین دیالوگ های روزمره را با نگاه کاوشگرانه و منتقدانه اش به روی کاغذ آورد.
سلین خود می گوید: « من همان طوری می نویسم که حرف می زنم، بدون هیچ شگرد و ادا.. از بی رحمی و خشونت در کتاب هایم انتقاد می کنند. چه کنم؟ دنیا ذاتش را عوض کند، من هم سبکم را عوض می کنم. »
سلین در پاسخ به منتقدان می گوید: « آرگو زبان نفرت است. آرگو ساخته شده تا حس واقعی فلاکت و بدبختی را نشان دهد. آرگو ساخته شده تا یک کارگر بتواند به رئیسش بگوید از او متنفر است: تو حال می کنی و من سگ دو می زنم. از من کار می کشی و با ماشین پت و پهنت این ور و اون ور می ری، یه روز پدرتو در می آرم.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سینه ریزی را به گردن لورانس می آویزد: «خوشت می آید؟
جواهری دلفریب و درخشنده، با طرحی ساده اما بی نهایت گرانقیمت.
زن در خود فرو می رود. اگر امروز صبح مشاجره نکرده بودیم محال بود ژان شارل چنین هدیه ای برایم بخرد. در واقع این یک غرامت است. یک عمل نمادین، یک محبت بدلی. جای خالی چه چیزی را می خواهد پر کند؟ چیزی که دیگر وجود ندارد؟ پیوندی صمیمی ... دیدن ادامه » و گرم که باعث می شود نیاز به هیچ هدیه ای نباشد؟
روزبه جعفری و حسین توکلی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر تنها کسانی که بر خاک افتاده‌اند، می‌توانستند حرف بزنند، و
نیز کسانی که که با آن چهره‌های تیره و غمگین و جیب‌های انباشته از نان مربایی،
سوار بر قطار یا چیز دیگری به سوی مرگ می‌رفتند. اگر مرده‌ها می توانستند حرف
بزنند، ... دیدن ادامه » دیگر جنگی در کار نبود. ولی به من نگاه کنید، فقط زبان‌بازها مانده‌اند،
زیرکاردرروها، پشت‌هم‌اندازها. در اروپا هیچ تله‌ای نمی تواند آنها را به دام
بیندازد.
مشتاق حسین ، روزبه جعفری و سبحان معصومی این را خواندند
parisa zendebudi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

خشونت سکه رایج این روزهای جهان است از خاورمیانه گرفته تا اروپای غربی با این پدیده درگیر هستند. جوانی که در مرکز خریدی شلوغ دیگران را به گلوله می‌بندد و فرمانده‌ای که کارد بر گلوی گروگان می‌گذارند اسیر این خصلت باستانی‌اند.
کتاب خشونت اثر هاناآرنت به بررسی این پدیده می‌پردازد و کتاب را بعد سال‌ها، نشرخوارزمی منتشر کرده!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ماه بر فراز
اشاره ی انگشت سروهایی
که به او خو کرده اند مهتاب می شود
و ... دیدن ادامه » باز بدل به هلال می گردد
شهرت اما از برای آرمسترانگ است
نه ماه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر مى آمد او در قرن آتى از آینده خوبى برخوردار باشد. زیرا خوب تاثیر مى گذاشت. خوب پرورش یافته به نظر مى رسید، سخنان عاقلانه مى گفت اما این اخلاقش را کنار نمى گذاشت که پرچم را مانند پر بلند نگاه ندارد و این تنهامى توانست ختم به شر شود.
- تکنولوژى جدید خاصه اینترنت به جوانان امکان گریختن از چهارچوب تنهایى خود را مى دهد.
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بالاخره متشر شد
رمانی که مدتها منتظرش بودم!
دکتر عباس میلانی مترجم کتاب مرشد و مارگاریتا این کتاب رو توصیه کردند
و ... دیدن ادامه » گفتند که این رمان بعد از رمان مرشد و مارگاریتا که تمام طیف جامعه رو در بر میگیره تنها کتابیه که همان خاصیت رو داره!


هرتزوگ مردی میان سال و یک استاد دانشگاه روشنفکر و دارای افکار اصیل است که همسر بسیار زیبا و جوانش مادلین به تازگی از او جدا شده و معشوقه دوست صمیمی او والنتاین گشته است . این موضوع شوک عاطفی بزرگی به هرتزوگ وارد نموده و تا حدودی او را از حالت تعادل خارج کرده است . در این شرایط جدید ، هرتزوگ شروع به نامه نوشتن می کند و بحث ها و استدلال های درونی خود را در نامه ها بیان می کند . این نامه ها خطاب به مادلین ، دوستانش ، همکارانش ، فامیلش ، افراد فوت شده ، دانشمندان مشهور ، رئیس جمهور و .... می باشد . هر چند این نامه ها هیچ کدام پست نمی شوند . این نامه ها از سوی مردی شکست خورده ، فریب داده شده و در اوج نا امیدی نوشته شده اند و هرتزوگ دائما در حین نوشتن نامه ها با رسیدن به یک جمله یا کلمه خاصی ، تمرکز نامه نویسی را از دست می دهد و به دنبال خاطراتش می رود و در بین خاطرات متوجه می شود باید به شخص دیگری نامه بنویسد . هرتزوگ که استاد فلسفه و زبان است برای حل مشکلش نمی تواند از دانش خود استفاده کند .
مشتاق حسین و Emile آژار این را خواندند
ارسطو سهرابی ، علیرضا صفرخانی ، مهناز کیا و آرش شفیعی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

آینه ی دردناکی بود از هند به خاطر تمرکز شدید موضوع و نویسنده روی وجوه تلخ این کشور و زندگی و تاریخشون که آنچنان به دور از واقعیت هم نبود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کارپانتیه در کتاب «رد گم» در پی جست‌وجوی معنایی است که پیش‌تر موجود بوده است. در جامعه‌ی مدرن دیگر خبری از وحدت یونانی میان آگاهی و جهان (ذهن و عین) نیست. وحدتی که به‌روشنی در حماسه‌های ایلیاد و اودیسه‌ی هومر قابل دریافت است. این وحدت و عدم وحدت در دوگانه میان رمان و حماسه تجلی می‌یابد. در حماسه تمامیت زندگی جریان دارد. شناخت حماسه با اندیشه‌ی هگلی -‌که در آن واقعیت را تنها به‌صورت کلیتی منسجم و معنادار می‌توان درک کرد- دست‌یافتنی به‌نظر می‌رسد. حماسه با مرحله‌ی آغازین تطور بشر، با دوره‌ای منطبق است که طی آن «قهرمان» در «وحدت جوهری» با تمامیتِ اجتماعی روزگار می‌گذراند. اما رمان مدرن برعکس، از گسست میان انسان و جهان آغاز می‌شود که همان «از خود بیگانگی» است. «لوسین گلدمن» رمان مدرن را این‌گونه تعریف می‌کند: «جست‌وجوی از‌ خود ‌بیگانه ارزش‌هایی که جامعه از خود بیگانه بدان آگاهی ندارد و به آگاهی یافتنِ قهرمان رمان از شکست می‌انجامد»١
تعریف گلدمن به‌شدت با قهرمان «رد گم» هم‌خوانی دارد. قهرمانی پروبلماتیک که با واقعیت اجتماعی فاقدِ معنا در مبارزه است. فصل‌های آغازین کتاب، توصیف محیط و شخصیت‌های از خود بیگانه است. همسر راوی بازیگر نمایشی است که هیچ‌گاه پایان نمی‌یابد: «امشب‌ هزار‌و‌پانصدمین اجرا بود. تبصره‌ای مبنی بر تکرارِ بدون محدودیت اجرا در قرارداد بازیگران منظور شده بود و راه گریز نداشتند چون نمایش را به مدیریت حرفه‌ای سپرده بودند و این مشارکت سخاوت‌مندانه و پُرنشاط را به سرمایه‌گذاری تجاری کلان تبدیل کرده بودند. روث این نمایش‌نامه را نه راه گریزی، دروازه‌ای به دنیای لایتناهی نمایش، بلکه جزیره‌ای می‌دید که نمی‌توان از آن گریخت»٢ شغل راوی نیز که آهنگ‌ساز، محقق موسیقی و سازشناسی خبره است، سبب هراس و بیزاری او از وضعیت زندگی‌اش شده است: «آن‌چه مایه‌ی هراسم می‌شد نه گذر سالیان که شتاب بیهوده گذر سالیان بود. دورانی بود که جنگ کار آهنگ‌سازی کانتاتای بلندپروازانه‌ام را بر پرومته از بندرسته مختل کرده بود. وقتی از جنگ بازگشتم حسم آن‌قدر فرق کرده بود که پره‌لود و پیش‌نویس اول صحنه‌های ابتدایی را، که تمام کرده بودم، بسته‌بندی‌شده سرجاشان در گنجه باقی گذاشتم، خود را رها کردم و در‌عوض در صنعت موسیقی سینما و رادیو غرق شدم. لابد با شور و شوق جانانه‌ای که در دفاع از این هنرهای قرن نشان می‌دادم و اصرار به این عقیده که چشم آهنگ‌ساز را به چشم‌اندازهای بی‌کران باز می‌کند، می‌خواستم احساس گناهم را از کنارگذاشتن کارم تخفیف دهم و همکاری‌ام را با این تشکیلات تجاری توجیه کنم، زیرا من و روث با این فرار ماهیت انسانی متعالی خود را از بین برده بودیم».٣
قهرمان رمان در ادامه، با دریافت پیشنهاد کار از سوی موزه‌دار برای پیدا‌کردن سازهای ابتدایی در میان قبایل بومی آمریکای لاتین، سفری هستی‌شناختی را آغاز می‌کند و خواننده کتاب وارد دنیایی جدید می‌شود. ساختار رمان همراه با این سفر هستی‌شناسانه حالتی غنایی به خود می‌گیرد. قهرمان رمان در سفری از زمان حال به‌سوی مرحله‌ی آغازین تکامل بشری است: به‌سوی ماهیت انسانی متعالی. فاصله‌گیری متن از هستی پیش‌پاافتاده نوعی دهن‌کجی در برابر شی‌وارگی جهان و سلطه کالا بر انسان است. سلطه‌ای که از ابتدای دوران مدرن به نیروی مسلط بر زندگی بدل شده است. راوی، قهرمان و ضدقهرمان رمان، در این سفر هستی‌شناختی از مواجهه با اداهای اگزیستانسیالیستی و سورئالیستی حاکم بر غربِ میان دو جنگ جهانی به مواجهه با انسان‌هایی می‌‌رسد که رابطه‌شان با طبیعت تحریف نشده است و وحدت یونانی سوژه و ابژه را می‌توان در رفتارهاشان نظاره کرد. همان‌طور که کارپانتیه در یک مصاحبه می‌گوید: «در جنگل به‌سختی می‌توان انسانی میان‌مایه یافت. همواره میان‌شان انسانیتی دیده‌ام که هرگز بین اگزیستانسیالیست‌های بی‌آب‌ورنگ به چشمم نخورده است، یعنی همان الگوهای به‌شدت باب‌ روز کسانی که در پیروی از نمونه‌ای پافشاری می‌کنند که از مدت‌ها پیش در اروپا رو به‌موت است»۴
راوی ... دیدن ادامه » در طول سفر همه‌ی مراحل تمدن انسان را می‌بیند. از نزدیک با مردمان دوره‌ی پارینه‌سنگی مواجه می‌شود و زندگی قرون وسطایی را درک می‌کند. گویی امکان گریختن از زمان برایش فراهم شده است. سفر او بر رود اورینوکو تا آن‌جا پیش می‌رود که به ریشه‌ی حیات می‌رسد. سلوک طبیعت‌گرایانه‌ راوی با نثری شاعرانه و فاخر همراه است که خواننده را با توصیف‌هایی حیرت‌انگیز از طبیعت مواجه می‌کند: «مدتی که از حرکت در این تونل مخفی گذشت، حسی شبیه حس کوه‌نوردانی سراغ‌مان آمد که در برف گم شده‌اند: درک عمودی از دست می‌رفت و جهت‌ها گم و چشم‌ها سرگشته می‌شد. دیگر نمی‌شد فهمید آن‌چه می‌بینیم درخت است یا تصویر بازتاب درخت. نور از بالا می‌تابید یا پایین؟ آب بر زمین بود یا در آسمان؟ آیا روزنه‌ی میان شاخ‌وبرگ‌ها برکه‌های نوری در آب بود؟ درختان، شاخه‌ها و پیچک‌‌های‌ استوایی به زوایایی عجیب می‌پیچید چنان که عاقبت مجراها، روزنه‌ها و کناره‌هایی خیالی به چشم می‌آمد. توالی این سراب‌های کوچک و پی‌درپی موجب شد حسِ وحشت‌زدگی و گم‌شدگی شدید و شدیدتر شود تا آن‌جا که دیگر قابل تحمل نبود. انگار مدام دور خودم می‌چرخیدم و می‌چرخیدم تا حس جهت‌یابی‌ام از بین برود و بعد به آستانه زیست‌گاهی سِری وارد شوم»۵
راوی تصمیم می‌گیرد در شهری تازه‌تأسیس در دل جنگل، دور از مظاهر تمدن جدید، به زندگی خود ادامه دهد و به‌قول خودش، خود را از سرنوشت سیزیف خلاص کند: «سنگی که بر دوشم بود ارزانی هرکس که میل دارد زیر وزن پوچش کمر خم کند. ترجیح می‌دادم اره بکشم و تبر دست بگیرم اما خودفروشانه موسیقی را به تجارت تبلیغات نفروشم»۶
اما چنین سرنوشت گران‌مایه‌ای برای انسان معاصر امکان‌پذیر خواهد بود؟ فرم مدرنیستی رمان کارپانتیه حکم به آگاهی قهرمان از شکست خویش می‌دهد. این آگاهی، بیشینه‌ی آگاهی ممکن است که خاص قهرمان یک شاهکار ادبی باشد. این آگاهی از رنجی سخن می‌گوید که رنج عشق به هستی و بیگانگی هستی با انسان است. راوی سرانجام درمی‌یابد وجودش چیزی جز آکورد موزون این عشق و بیگانگی نیست. شکوه رمان «رد گم» در این است که پژواک پرهیبت دلهره انسان آگاه را طنین می‌افکند. و این دلهره، در برابر آرامش طبیعت پررنگ‌تر دیده می‌شود. آرامشی که در آن هیچ ردی از هرآن‌چه جلوه‌ انسانی داشته باشد بر جای نمانده است و انسان در برابر آن از نیستی خود آگاه می‌شود.
پی‌نوشت‌ها:
١. فراروتی، فرانکو «لوکاچ، گلدمن و جامعه‌شناسی رمان» در پوینده، محمد جعفر، درآمدی بر جامعه‌شناسی ادبیات، تهران: انتشارات نقش جهان، ١٣٧٧، ص٢٢١.
٢. کارپانتیه، آله‌خو، ردِ گُم، ونداد جلیلی، تهران: نشر چشمه، ١٣٩۴. ص٢٢
٣. همان، ص٣۶
۴. همان، ص١۵
۵. همان، ص١٨١
۶. همان، ص٢٢١
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کارپانتیه در کتاب «رد گم» در پی جست‌وجوی معنایی است که پیش‌تر موجود بوده است. در جامعه‌ی مدرن دیگر خبری از وحدت یونانی میان آگاهی و جهان (ذهن و عین) نیست. وحدتی که به‌روشنی در حماسه‌های ایلیاد و اودیسه‌ی هومر قابل دریافت است. این وحدت و عدم وحدت در دوگانه میان رمان و حماسه تجلی می‌یابد. در حماسه تمامیت زندگی جریان دارد. شناخت حماسه با اندیشه‌ی هگلی -‌که در آن واقعیت را تنها به‌صورت کلیتی منسجم و معنادار می‌توان درک کرد- دست‌یافتنی به‌نظر می‌رسد. حماسه با مرحله‌ی آغازین تطور بشر، با دوره‌ای منطبق است که طی آن «قهرمان» در «وحدت جوهری» با تمامیتِ اجتماعی روزگار می‌گذراند. اما رمان مدرن برعکس، از گسست میان انسان و جهان آغاز می‌شود که همان «از خود بیگانگی» است. «لوسین گلدمن» رمان مدرن را این‌گونه تعریف می‌کند: «جست‌وجوی از‌ خود ‌بیگانه ارزش‌هایی که جامعه از خود بیگانه بدان آگاهی ندارد و به آگاهی یافتنِ قهرمان رمان از شکست می‌انجامد»١
تعریف گلدمن به‌شدت با قهرمان «رد گم» هم‌خوانی دارد. قهرمانی پروبلماتیک که با واقعیت اجتماعی فاقدِ معنا در مبارزه است. فصل‌های آغازین کتاب، توصیف محیط و شخصیت‌های از خود بیگانه است. همسر راوی بازیگر نمایشی است که هیچ‌گاه پایان نمی‌یابد: «امشب‌ هزار‌و‌پانصدمین اجرا بود. تبصره‌ای مبنی بر تکرارِ بدون محدودیت اجرا در قرارداد بازیگران منظور شده بود و راه گریز نداشتند چون نمایش را به مدیریت حرفه‌ای سپرده بودند و این مشارکت سخاوت‌مندانه و پُرنشاط را به سرمایه‌گذاری تجاری کلان تبدیل کرده بودند. روث این نمایش‌نامه را نه راه گریزی، دروازه‌ای به دنیای لایتناهی نمایش، بلکه جزیره‌ای می‌دید که نمی‌توان از آن گریخت»٢ شغل راوی نیز که آهنگ‌ساز، محقق موسیقی و سازشناسی خبره است، سبب هراس و بیزاری او از وضعیت زندگی‌اش شده است: «آن‌چه مایه‌ی هراسم می‌شد نه گذر سالیان که شتاب بیهوده گذر سالیان بود. دورانی بود که جنگ کار آهنگ‌سازی کانتاتای بلندپروازانه‌ام را بر پرومته از بندرسته مختل کرده بود. وقتی از جنگ بازگشتم حسم آن‌قدر فرق کرده بود که پره‌لود و پیش‌نویس اول صحنه‌های ابتدایی را، که تمام کرده بودم، بسته‌بندی‌شده سرجاشان در گنجه باقی گذاشتم، خود را رها کردم و در‌عوض در صنعت موسیقی سینما و رادیو غرق شدم. لابد با شور و شوق جانانه‌ای که در دفاع از این هنرهای قرن نشان می‌دادم و اصرار به این عقیده که چشم آهنگ‌ساز را به چشم‌اندازهای بی‌کران باز می‌کند، می‌خواستم احساس گناهم را از کنارگذاشتن کارم تخفیف دهم و همکاری‌ام را با این تشکیلات تجاری توجیه کنم، زیرا من و روث با این فرار ماهیت انسانی متعالی خود را از بین برده بودیم».٣
قهرمان رمان در ادامه، با دریافت پیشنهاد کار از سوی موزه‌دار برای پیدا‌کردن سازهای ابتدایی در میان قبایل بومی آمریکای لاتین، سفری هستی‌شناختی را آغاز می‌کند و خواننده کتاب وارد دنیایی جدید می‌شود. ساختار رمان همراه با این سفر هستی‌شناسانه حالتی غنایی به خود می‌گیرد. قهرمان رمان در سفری از زمان حال به‌سوی مرحله‌ی آغازین تکامل بشری است: به‌سوی ماهیت انسانی متعالی. فاصله‌گیری متن از هستی پیش‌پاافتاده نوعی دهن‌کجی در برابر شی‌وارگی جهان و سلطه کالا بر انسان است. سلطه‌ای که از ابتدای دوران مدرن به نیروی مسلط بر زندگی بدل شده است. راوی، قهرمان و ضدقهرمان رمان، در این سفر هستی‌شناختی از مواجهه با اداهای اگزیستانسیالیستی و سورئالیستی حاکم بر غربِ میان دو جنگ جهانی به مواجهه با انسان‌هایی می‌‌رسد که رابطه‌شان با طبیعت تحریف نشده است و وحدت یونانی سوژه و ابژه را می‌توان در رفتارهاشان نظاره کرد. همان‌طور که کارپانتیه در یک مصاحبه می‌گوید: «در جنگل به‌سختی می‌توان انسانی میان‌مایه یافت. همواره میان‌شان انسانیتی دیده‌ام که هرگز بین اگزیستانسیالیست‌های بی‌آب‌ورنگ به چشمم نخورده است، یعنی همان الگوهای به‌شدت باب‌ روز کسانی که در پیروی از نمونه‌ای پافشاری می‌کنند که از مدت‌ها پیش در اروپا رو به‌موت است»۴
راوی ... دیدن ادامه » در طول سفر همه‌ی مراحل تمدن انسان را می‌بیند. از نزدیک با مردمان دوره‌ی پارینه‌سنگی مواجه می‌شود و زندگی قرون وسطایی را درک می‌کند. گویی امکان گریختن از زمان برایش فراهم شده است. سفر او بر رود اورینوکو تا آن‌جا پیش می‌رود که به ریشه‌ی حیات می‌رسد. سلوک طبیعت‌گرایانه‌ راوی با نثری شاعرانه و فاخر همراه است که خواننده را با توصیف‌هایی حیرت‌انگیز از طبیعت مواجه می‌کند: «مدتی که از حرکت در این تونل مخفی گذشت، حسی شبیه حس کوه‌نوردانی سراغ‌مان آمد که در برف گم شده‌اند: درک عمودی از دست می‌رفت و جهت‌ها گم و چشم‌ها سرگشته می‌شد. دیگر نمی‌شد فهمید آن‌چه می‌بینیم درخت است یا تصویر بازتاب درخت. نور از بالا می‌تابید یا پایین؟ آب بر زمین بود یا در آسمان؟ آیا روزنه‌ی میان شاخ‌وبرگ‌ها برکه‌های نوری در آب بود؟ درختان، شاخه‌ها و پیچک‌‌های‌ استوایی به زوایایی عجیب می‌پیچید چنان که عاقبت مجراها، روزنه‌ها و کناره‌هایی خیالی به چشم می‌آمد. توالی این سراب‌های کوچک و پی‌درپی موجب شد حسِ وحشت‌زدگی و گم‌شدگی شدید و شدیدتر شود تا آن‌جا که دیگر قابل تحمل نبود. انگار مدام دور خودم می‌چرخیدم و می‌چرخیدم تا حس جهت‌یابی‌ام از بین برود و بعد به آستانه زیست‌گاهی سِری وارد شوم»۵
راوی تصمیم می‌گیرد در شهری تازه‌تأسیس در دل جنگل، دور از مظاهر تمدن جدید، به زندگی خود ادامه دهد و به‌قول خودش، خود را از سرنوشت سیزیف خلاص کند: «سنگی که بر دوشم بود ارزانی هرکس که میل دارد زیر وزن پوچش کمر خم کند. ترجیح می‌دادم اره بکشم و تبر دست بگیرم اما خودفروشانه موسیقی را به تجارت تبلیغات نفروشم»۶
اما چنین سرنوشت گران‌مایه‌ای برای انسان معاصر امکان‌پذیر خواهد بود؟ فرم مدرنیستی رمان کارپانتیه حکم به آگاهی قهرمان از شکست خویش می‌دهد. این آگاهی، بیشینه‌ی آگاهی ممکن است که خاص قهرمان یک شاهکار ادبی باشد. این آگاهی از رنجی سخن می‌گوید که رنج عشق به هستی و بیگانگی هستی با انسان است. راوی سرانجام درمی‌یابد وجودش چیزی جز آکورد موزون این عشق و بیگانگی نیست. شکوه رمان «رد گم» در این است که پژواک پرهیبت دلهره انسان آگاه را طنین می‌افکند. و این دلهره، در برابر آرامش طبیعت پررنگ‌تر دیده می‌شود. آرامشی که در آن هیچ ردی از هرآن‌چه جلوه‌ انسانی داشته باشد بر جای نمانده است و انسان در برابر آن از نیستی خود آگاه می‌شود.
پی‌نوشت‌ها:
١. فراروتی، فرانکو «لوکاچ، گلدمن و جامعه‌شناسی رمان» در پوینده، محمد جعفر، درآمدی بر جامعه‌شناسی ادبیات، تهران: انتشارات نقش جهان، ١٣٧٧، ص٢٢١.
٢. کارپانتیه، آله‌خو، ردِ گُم، ونداد جلیلی، تهران: نشر چشمه، ١٣٩۴. ص٢٢
٣. همان، ص٣۶
۴. همان، ص١۵
۵. همان، ص١٨١
۶. همان، ص٢٢١
مشتاق حسین این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من ادم مضحکی ام حالا دیگر به من میگویند دیوانه.این خودش نوعی ترفیع به حساب میاید به شرط اینکه باز هم نگویند من همان ادم مضحک همیشگی ام اما من دیگر ناراحت نمیشوم حتی وقتی به من میخندند همه ی شان برایم عزیزند ... اصلا، به دلیلی برایم بسیار عزیز تر میشوند اگر موقع نگاه کردن به آن ها اینقدر غمگین نمیشدم، ممکن بود من هم همراه شان بخندم البته ... دیدن ادامه » نه به خودم ، بلکه چون دوست شان دارم. برای این غمگین میشوم که حقیقت را نمیدانند در حالی که من میدانم. خدایا، چه قدر سخت است آدم تنها کسی باشد که حقیقت را میداند! ولی نخواهند فهمید. نه، نخواهند فهمید.
رویای آدم مضحک | فیودور داستایفسکی
Emile آژار این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 3