دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
* وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود.

* دنیا مثل آتشگردان است. هر چه سرعتش را تندتر کند ، آدم زودتر به بیرون پرت می شود.

* ... دیدن ادامه » خدا میان گندم خط گذاشته ، حساب هر کس سوا اما چسبیده به هم.

* به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت ، تنها در جسم نمی توان پیداش کرد ، بلکه در جسم و روح و هوا ، در آینه ، در خواب ، در نفس کشیدن ها انگار به ریه می رود ، و آدم مدام احساس می کند که دارد بزرگ می شود.

*تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد.

* چقدر انسان تنهاست. مثل پرکاه در هوای طوفانی .
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* سایه ی ترس از مرگ هم بدتر است.

* بیرونمان مردم را کشته ، درونمان خودمان را .

* ... دیدن ادامه » خوشیمان را به رنج دیگران نمی خریم.

* شاید بخاطر خود عشق باشد که عشاق به هم نمی رسند، و یا اگر برسند زمانه بینشان جدایی می اندازد و چنان پرتشان می کند که از این سر و آن سر عالم بیفتند بیرون.

* و هیچ چیز ما خود آدم نیست. مگر همان چیزهایی که خیال می کند دلبستگی هایی به آن دارد. بعد یکی یکی آن ها را از ادم میگیرند و تنها یک سر می ماند، آن هم بر نیزه.

* جهان باتلاق گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرام آرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.

* مرگ چیز خوبی ست. زندگی می کنیم که بمیریم .
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* تمام عمر را سپری می کنیم که به خانه مان بازگردیم.

* یک آه گربه به تنهایی تمام گره های نامریی هوا را باز می کند. تمام آنچه از کتاب ها انتظار دارم همین آه سبک تر از اندیشه است.

* ... دیدن ادامه » مرگ آسان است. مانند کشتزاری که از آن می گذریم.

* مرگ دلباخته ی کسی ست که زندگی اش را آگاهانه سپری می کند و بوی خوش نان لباس هایش را عطرآگین.

* هر روز به اندازه ی چند ابدیت طولانی بود.

* ما فقط آنچه را که در ما ، ما نیست ، می توانیم دوست بداریم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم ها زود عوض می شوند. آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاه بیندازی و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها و دشمنی ها فاصله افتاده است.
عادله اسوده و شیدا بخشی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* تا آن روز ، دنیا در نظرش دایره ی شکیل و چرخانی بود و می توانست عوض شود؛ بخندد و عمگین باشد ، مثل یک انسان حالت های مختلف داشته باشد؛ اما امشب فقط دایره ی خاکیِ سخت فشرده شده ای بود که با بی اعتنایی در سکوت بی رحمانه ای می چرخید و می چرخید.

* احساس کرد که آرام آرام چیزی جسمش را ترک می کند. شاید توانایی فکر کردن بود ، اراده بود یا میل به زندگی. جسمش آنجا گوشه ی تخت کز کرده بود و تکان نمی خورد. مغزش فرمان نمی داد.

*هر ... دیدن ادامه » کتاب جهانی ست که باید همه در آن سفر کنند ، آن را کشف کنند و با فهم اشاره ها و نشانه ها در لحظه های لذت بخش هم زبانی زندگی کنند.

* وقتی زیاد به رفتن فکر می کنی ، سفر را آغاز کرده ای . خود به خود از جایی که هستی فاصله گرفته ای . نمی شود از راه رفته برگشت. حتی اگر بدانی چیزهای بدی در انتظارت است.
امیرحسین آل عوض این را خواند
بهنام قاسمی و افرا یکه فلاح این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر زمان در خیال تند می گذرد؛ چین می خورد ، و به کوتاهی یک لحظه ی گذشته که تو نمیدانی واقعا چقدر گذشت، وادارت می کند برگردی و ببینی چند درخت چنار را پشت سر جا گذاشته یا چقدر از ساختمان گرد تئاتر شهر دور شده ای.
سهیل میراحمد و پروانه حسنپور این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* همه اش که غریزه نیست . منافع ادم ها مهم تر است. وقتی حرف از دوست داشتن می شود و می گویند با تمام وجود ، باور نکن ! یک دروغ شاخدار است .

* ناله کردم که مرده شور عقلتان را ببرد. عقل کذایی تان به چه کار من می آید؟ اصلا به چه کار خودتان می آید؟ فقط حفظتان کرده است. آن هم ظاهرتان را . مثل قاون حفاظت از محیط زیست کاری کرده است تا در یک جای امن بمانید.

* ... دیدن ادامه » فکر می کردم کلماتم برای بیان منظور کافی و روشن نیست . حالا می فهمم که بدون توجه و تایید ، آوا هایی سرگردان و بی معنی اند.

* الان هم از فردا وحشت دارم . این فدرا را می شناسم. هیچ کدام از لحظه هایش برای من ساخته نشده است. مثل حوضی ست که بعد از خالی شدن آبش ، لکه های زشت دیوار هایش بیرون می زند.

* کارم شده بود توهم جلوه دادن یقینی که می گفت فردا هم مثل امروز است . تمرین مناسبی برای زنده ماندن است .

* ای کاش می شد با خیال یک نفر زندگی کرد ول یامکان ندارد. لااقل بعد از این ممکن نیست . خلایی که احساس می کنم بعضی وقت ها با هیچ چیز پر نمی شود.

* فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند. می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و ببرند.

* فکر می کردم آزادی دم دست است. نمی دانستم یک روز عاجز می شوم از دست خودم .

*بعضی وقت ها فکر می کنی خلاص شده ای. بعضی وقت ها شباهت ها پیدایت می کنند و همه چیز به هم می ریزد.

* تجربیات آدم خیلی مهم است. وقتی چشمت به روی زندگی باز می شود و آن را برای اولین بار می فهمی ، دیگر نمی توان جور دیگری فکر کنی. اگر آن یک بار آسیب ببینی زندگی برای همیشه طعم واقعی اش را از دست می دهد. دیگر نمی توانی به دنیا مثل چیز باارزشی نگاه کنی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* چه شیرین است . چه شیرین می تواند باشد. افسوس که ما تلخی ان را می چشیم.

* دلم می خواست به خودم بگویم که چرا هیچ چیز مرا خشنود نمی کند . دلم می خواست به کسی دل می باختم، و همه چیزم را فدای او می کردم.

* ... دیدن ادامه » وقتی آدم بلایی را بو می کشد ، بیش تر احتیاج به دوستی و مهربانی دارد .

* بعضی چیزها را نمی توان گفت . بعضی چیزها را احساس می کنید. رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند ، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست . مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد . عیناً همان تابلوست. اما آن روح ، ان چیزی که دل شما را می فشارد در آن نیست.

* نمی دانید وقتی شوق ایجاد و آفرینش در شما هست اما استعداد ندارد ، چطور یاس و ناامیدی در لابلای وجود شما می خزد و دنبال لانه می گردد.
عارف مرادی قشقایی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* زندگی به من آموخته ست آنچه درباره ی از یاد بردن گذشته ها می گویند درست نیست . چون گذشته با سماجت راه خود را باز می کند .

* همه چیز بستگی دارد به این که چی کنی و چه نکنی

* ... دیدن ادامه » ناراحت شدن از یک حقیقت بهتر از تسکین یافتن با دروغ است .

* خدا هست. همیشه بوده . او را در بیمارستان درون چشم های مردمی که در راهروی نومیدی راه می روند می بینم. خانه ی واقع خدا اینجاست . ان ها که از یاشد برده اند اینجا پیدایش می کنند ...

پرستو جانی پور و Majid Abouzar این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* هیچ مرگی دنیا را به اخرین نقطه اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند.

* وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی ، پس خفه شو و بازی کن .

*همیشه ... دیدن ادامه » فکر می کردم - و حالا هم فکر می کنم - که دردها ، انگار هیولاهایی، در گوشه گوشه ی بدن آدم ها خوابیده اند و تنها کافی ست چیزی ان ها رابیدار کند . بیدار که شوند دبگر کسی نیم تواند ذر برابرشان تاب بیاورد .
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید