دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
منیره بی‌آن‌که حرفی بزند پشت سر او پرید و ساق پایش تیر کشید. رجبی یک دست چراغ قوه و دست دیگر اسلحه، با نگاه‌هایی که دورادور آب انبار خشک پرسه می‌زد جلو می‌رفت. برخلاف تصورشان حالا صدایی شنیده نمی‌شد. هرچه پایین‌تر می‌رفتند، شدت صدا کمتر می‌شد، انگار حیوانی اگر آن‌جا بود از وحشت حضور آن‌ها سکوت کرده بود. نگاه منیره به شکل‌هایی بودکه نورچراغ قوه روی دیوارها درست می‌کرد تا صدای رجبی را شنید که گفت: «پدرت خوب می‌شناسشون.» صدایش را تا حد ممکن پایین آورده بود. انگار به عمد میخواست صدایی باشد شاید فکر میکرد کسی آنجاست که در ترس از شنیدن صدا با حرکتی مثل گریختن یا جابه‌جایی کوچکی خودش را نشان دهد؛ هر کاری که به این تردید و سکوت پایان دهد.
ناگهان هر دو ایستادند. آن‌جا زیر نور چراغ قوه، پرهیبی در خود مچاله دو دستش را محکم روی گوش‌هایش گرفته بود. رجبی آهسته جلو رفت: نترس، نترس ما کاری به‌ت نداریم.
چراغ قوه را به دست منیره داد و آرام جلو رفت: نور رو مستقیم این‌جا ننداز.
همزمان ... دیدن ادامه » صدای بلند خنده و گریه عروسکها از تمام سقف طنین انداخت و چراغهای ریز قرمزی که در سقف تعبیه شده بود روشن و خاموش شدند. شاید نیم دقیقه. نیم دقیقه‌ای به اندازه یک عمر. هر دو خشکشان زده بود. نه فقط بخاطر صدا و نور که بخاطر آن پیکره مچاله‌ی جلوی چشمشان. زنی پوشیده در چادر چیت سفیدی که جابه‌جا پاره بود و چشم‌های درشتش نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. موهای سفید سرش طاسی‌اش را نمی‌پوشاند و دندان‌هایش یکی‌درمیان ریخته بود.
بندی از داستان «لیدا پناهی» از مجموعه «بازخوانی چند جنایت غیرعمدی»
۰۳ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
میم امیری این را خواند
Alireza qazavi ، فرشته اتین وند و محمدرضا کشاورزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خواندن و ورق زدن این کتاب بر تمام کسانی که به هر شکلی با زبان سروکار دارند، ضروری است، برای داستان نویسها ، ضروری‌تر. نامش بزرگ باد ابولحسن نجفی که میراث بزرگی از خود به جای گذاشت.
Alireza qazavi و هادی صمدپور این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خانه‌ای از آن دیگری. محبوبه موسوی. نشر مرکز. 94. ص 57
(3)
نمی‌دانم چه مدت گذشت تا به خود آمدم، نمی‌شد این گفت‌وگوی ذهنی این‌همه طول کشیده باشد، چون پلک‌های زن همچنان نیمه‌باز بود. همان‌طور ایستاده آرام آرام هلش دادم تا نشست لبه‌ی تخت. هربار رو به من می‌کرد آن بوی لعنتی تمام حواسم را پرت می‌کرد. اتاق سرد شده بود، سرما همراه با بوی لزج عرقی فضا را انباشته بود، اما از درون می‌سوختم، گر گرفته بودم و می‌خواستم هرطوری شده صورتش را به بالش بچسبانم تا از شر آن بوی لعنتی خلاص شوم. تا نفسش بند آمد، به تقلا و جنب‌وجوش افتاد، سر بلند کرد و صورتش را رو به من چرخاند، نفسش را با فشار بیرون داد. هرم آن نفس کافی بود تا مرا ببرد به خانه‌ی مادربزرگ پدری‌ام. خانه‌ای در کوچه‌ای پرغبار، کوچه‌ای از کوچه‌های روستایمان با دیواری خراب. زنی را به یاد آوردم که روی یک تخت چوبی دراز به دراز خوابانده بودندش و مادربزرگم رویش آب می‌ریخت...

نقاشی ... دیدن ادامه » زمینه تصویر: کاری از علیرضا اسپهبد؛ مجموعه کلاغ‌ها

فرشته حسین پور و سعید زمانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

هیچکس بهتر از چخوف شکست طبیعت آدمی را در تمدن جدید نشان نداده است. او بخصوص ورشکستگی انسانِ فهمیده را با حقارت زندگی برابر می‌نهد.
کروپاتکین
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب مجموعۀ داستانهایی است(چهل و هفت داستان)، که در طول یک سال در ستون «وقایع اتفاقیه»ی روزنامه شرق چاپ شده است. وقایع اتفاقیه نویس میگوید من داستانی که وقایع اتفاقیه نباشد سراغ ندارم. شما چه اسمی برای واقعه ای که اتفاق می افتد پیشنهاد می کنید؟وقایع اتفاقیه نویس میگوید من هیچ داستانی که اتفاقی توش نیفتد سراغ ندارم. وقایع اتفاقیه ... دیدن ادامه » داستان است و داستان نویس کار دیگری به جز همان واقعه ای که اتفاق میافتد ندارد. وقایع اتفاقیه تا قیامت ادامه خواهد داشت.
نقل از پشت جلد کتاب
مهدی افخمی و محمدرضا کشاورزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بندی کوتاه از داستان «خانه‌ای از آن دیگری». محبوبه موسوی. نشر مرکز. پاییز 94. ص 69

در لحن او چه بود که من اطاعت کردم و شلنگ‌انداز از او جلو زدم؟ دختر ایستاده بود، گویی در محاصره‌ی تنگ سایه‌ها بود که رنگ صورتش آن‌طور به تیرگی می‌زد. اما وقتی نور نباشد، سایه هم نیست، او با اشباحی نامرئی حرف می‌زد که دوره‌اش کرده‌بودند و حرکات دستش نشان از ... دیدن ادامه » یافتن راهی برای خلاصی از آن‌ها بود. خواستم برگردم و کمکش کنم. ساعدش را حایل صورت کرده‌بود و بی‌صدا جیغ می‌کشید، دهانش باز می‌شد بی‌آن‌که صدایی از آن بیرون آید و چشم‌هایش نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. در تقلای خلاصی از شر دست یا دست‌هایی مزاحم بود و در عین‌حال تمام حواسش به من بود. قدمی به سویش برداشتم که دستی یقه‌ام را چسبید. نیرویش چنان زیاد بود که نتوانستم قدم از قدم بردارم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همان شب فهمیدم اولاً در آن‌جا غیر از همان دختر کارگر مسافرخانه و خود خانم هیچ زنی نبود و دوم این‌که هیچ‌کس اقامت موقتی در آن مسافرخانه ندارد، انگار آمده‌بودند بمانند. این را از روی همان دفتر جلوی پیشخوان دریافتم. وقتی دزدکی ورق می‌زدم متوجه شدم جلوی همه‌ی اسامی، روز و ساعت ورود نوشته شده ولی در ستون‌های ساعت خروج یا تحویل اتاق‌ها با ... دیدن ادامه » خطی کج و کوله و ناخوانا عبارات و اعدادی نامفهوم نوشته شده بود که برای هرکس شکل به‌خصوصی داشت، اما جالب این بود که در آخرین صفحه‌ی دفتر، یعنی اگر دفتر را برمی‌گرداندی و از چپ باز می‌کردی اولین صفحه می‌شد، اسم خودم را دیدم همراه با شغلم که نوشته شده بود: پزشک زنان. از ناشی‌گری وخوش‌باوری زن خنده‌ام گرفت.
بندی از داستان خانه‎ای از آنِ دیگری. محبوبه موسوی.نشر مرکز. پاییز 94. ص 32
فریبا ف ، جواد موثقی و محمدرضا کشاورزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت هفتم (آخر)

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: ... دیدن ادامه » محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

من زمین خورده‌م. باید سیلی خورده باشم. سرم می‌خوره به چیزی. فکر کنم دارم غش می‌کنم. همه چیز قرمزه. نمی‌تونم بلند شم.
اولی بدیمنی‌یه، دومی، خوش‌خبریه! سومی خبرِ تولد یه دختره. سومی خبر تولد یه دختره. من توی سومی فرومی‌رم، دیگه نمی‌تونم بلندشم. سرم از صداها سنگینه، دهنم پره خونه. سومی، خبر تولد یه دختره. می‌تونم صدای وراجی کلاغا رو بشنوم، اونا دارن می‌خندن و با قارقار خشن‌شون دستم می‌اندازن. یه خبر شوم می‌دن، خبر از بزنگاه‌های بد. من می‌تونم حالا اونا رو ببینم، سیاه در مقابل خورشید. نه پرنده‌ای، نه چیز دیگه‌ای. یکی داره میاد. یکی داره با من حرف می‌زنه. «حالا ببین! ببین وادارم کردی چی‌کار کنم!»


(صفحه 301)

تمام!
ترجمه تون فوق العاده بود و بسیار ارتباط برقرار کردم. آنقدر صمیمانه ترجمه کرده بودید که خود را در قالب شخصیت های داستان دیدم. و به سختی شماره صفحات کتاب را نگاه می کردم. موفق و موید باشید.
۱۶ اسفند ۱۳۹۴
ترجمه بسیار زیبا
۰۸ اسفند ۱۳۹۵
ممنونم خانم جانی پورعزیز. خوشحالم که خواندنی بوده برایتان.
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت ششم

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: محبوبه ... دیدن ادامه » موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

دستم جلوی سینه‌امه و تا جایی که میتونم محکم هلش می‌دم عقب، اما نمی‌تونم نفس بکشم. خیلی پر زورتر از منه. ساعدش راه نای‌امو بسته، میتونم جهش خون رو توی شقیقه‌هام حس کنم، چشام سیاهی میره. سعی می‌کنم فریاد بزنم، پشتم به دیواره. به تی‌شرتش چنگ می‌زنم و اون ولم می‌کنه. ازم فاصله می‌گیره و من از دیوار سر میخورم رو کف اشپزخونه.
سرفه می‌کنم و آب از دهنم میاد، اشکام می‌ریزه روی صورتم. چند قدم اونورتر ازم وایساده و وقتی بهم پشت می‌کنه، دستم به طور غیرارادی می‌ره سمت گلوم تا ازش محافظت کنه. من شرم رو توی صورتش می‌بینم و می‌خوام بگم چیزی نیست. من خوبم. دهنمو باز می‌کنم اما کلمه‌ها بیرون نمی‌آن، فقط سرفه. درد غیرقابل باوره. داره چیزی بهم می‌گه اما نمی‌تونم بشنوم، انگار ما زیر آبیم. صدا می‌پیچه وخفه می‌شه و باز از بین امواج ضخیم بهم می‌رسه. هیچ صدایی ازم درنمی‌آد.

(صفحه 285)

ادامه دارد ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت پنجم

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: ... دیدن ادامه » محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

حسی شبیه به خونه اومدن داره؛ ولی نه هر خونه‌ای، خونه‌ی بچگی، جایی که یه عمره پشت سر گذاشتیش. مثل قدم گذاشتن رو پله‌هاس در حالی‌که می‌دونی دقیقاً کدوم پله غژغژ می‌کنه. این حس آشنایی فقط تو ذهنم نیست، توی استخونامه، توی حافظه‌ی ماهیچه‌هام. امروز صبح، همین که به ورودی زیرگذر رسیدم و داشتم از دهن سیاه تونل رد می‌شدم، قدمام تند شد. بهش فکر نکردم چون همیشه به این‌جا که می‌رسم یه کم سریع‌تر راه می‌رم. هر شب، موقع برگشتن به خونه، مخصوصاً زمستونا، یه کم سریع تر راه می‌رفتم، سریع می پیچیدم به راست، خیلی مطمئن. هیچ‌کس دیگه‌ای اون‌جا نبود- هیچ‌کس. نه تو اون شبا و نه امروز. با این‌حال من امروز صبح، وقتی توی اون تاریکی رو نگاه کردم، مثل مرده خشکم زد؛ یهویی تونستم خودمو ببینم. من تونستم خودمو چند متر اونورتر ببینم، خم شده کنار دیوار، سرم توی دستام و سر و دستم هر دو خونی.

(صفحه 70)

ادامه دارد ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت چهارم

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: ... دیدن ادامه » محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

احساس بی قراری دارم. دور خونه قدم می زنم. نمی‌تونم توی خونه بمونم؛ احساس می‌کنم انگار وقتی من خواب بودم، یکی دیگه این‌جا بوده. بیرون هیچی نیست اما همین‌که میای تو خونه همه چیز عوض می‌شه. انگار چیزایی دست خورده، خیلی ماهرانه جابه‌جا شده و همین‌جور که راه می‌رم احساس می‌کنم انگار یکی دیگه هم این‌جاس، درست خارج از شعاع دید من. درهای کشویی رو به باغ رو سه بار چک می‌کنم، قفلن. نمی‌تونم منتظر وایسم تا اسکات بیاد خونه. الان بهش احتیاج دارم.

(صفحه 66)

ادامه دارد ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت سوم


نویسنده ... دیدن ادامه » : پائولا هاوکینز
مترجم: محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

قسمت سوم

دارم توی جنگل قدم می‌زنم. قبل از این‌که هوا روشن بشه بیرون اومدم. الان سپیده زده. جز داد و قال گاه به گاهی کلا‌غا رو درختای بالای سرم، فضا به شکل مرگباری ساکته. می‌تونم نگاه‌شون رو خودم حس کنم، با اون چشای ریز و گرد و محاسبه‌گرشون. ابری از کلاغ‌. یه کلاغ بدبختی میاره. دو کلاغ، خوش خبری‌ایه. سه تا، خبر از تولد یه دختره. چهار تا، یه پسر. پنج تا کلاغ، نقره‌اس. شیش تا، طلا. هفت تا یعنی راز مگویی هست.
من یه چند تا از این رازا دارم.
.
(صفحه 62)

ادامه دارد ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت دوم

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: ... دیدن ادامه » محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015

بازگشت با ساعت هشت و چهار دقیقه تسکین بخشه. نه اینکه من متنظر رسیدن به لندن نباشم برای شروع هفته‌م، بلکه من به‌طور کلی نمی‌خوام توی لندن باشم در هر حال. من فقط می‌خوام به این پشتی نرم تکیه بدم، توی این صندلی مخملی قوز کنم، گرمای خورشیدو که از پنجره میاد احساس کنم، تکان‌های عقب و جلو، جلو و عقب رفتن واگن و ریتم آسودۀ چرخها روی خط آهن رو احساس کنم. من ترجیح میدم اینجا باشم، نگاه کنم به بیرون به خونه‌های کنار خط اهن، بیشتر از هر کجای دیگه.
(صفحه 4)

ادامه دارد ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشار بخش هایی از رمان «دختری در قطار» در دیوار شهرکتاب - قسمت اول

نویسنده : پائولا هاوکینز
مترجم: ... دیدن ادامه » محبوبه موسوی
پرفروش ترین کتاب سال 2015


اول به‌خاطر اندوه، دوم به‌خاطر خوشی، سوم برای یک دختر. سوم برای یک دختر. من روی سومی می‌مانم. فقط نمی‌توانم هیچ چیز اضافه کنم. سرم سنگین از صداها است، دهانم از خون بدطعم است. سومی برای یک دختر. می‌توانم وراجی‌ کلاغها را بشنوم. آن‌ها می‌خندند، مسخره‌ام می‌کنند، با قارقاری خشن. خبر از چیزی شوم می‌دهند، چیزهای شوم. حالا می‌توانم آن‌ها را ببینم، سیاهی‌شان روی خورشید را گرفته. هیچ پرنده‌ی دیگری نیست. همه می‌آیند. همه با من حرف می‌زنند. حالا ببین. حالا ببین مرا به چه روزی انداختی.

(صفحه 1)

ادامه دارد ...