دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
«خوشبختانه در سال ۱۳۹۳، که مصادف با شصتمین سالگرد فعالیت انتشارات علمی و فرهنگی است، این ناشر به منظور تحول و تغییرات گسترده در انتشار کتاب، بازچاپ نوینی از این آثار و کتاب‌های همسو در دیگر حوزه‌های دانش بشری را در قطع متوسط (رقعی) در دستور کار خود قرار داده و به جد مصمم به تداوم انتشار آثار مهم ادبی، تاریخی، فلسفی و اجتماعی در قالب این مجموعه است. با این امید که تلاش جدی همکاران ما مقبول اهل نظر قرار گیرد.»

کاش انتشارات علمی و فرهنگی به جای ژست گرفتن و مصادره کردن افتخارات ناشرانی که هیچ ارتباطی با بدنۀ امروزی این دم و دستگاه ندارند (منظورم البته روانشادان «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» و «انتشارات فرانکلین» است) اندکی شرم می‌کرد و آثار خوب این دو ناشر را این گونه مثله‌شده به دست کتابخوان‌های از همه جا بی‌خبر این سرزمین نمی‌رساند. آنچه این عمل زشت انتشارات علمی و فرهنگی را بیش از همه غم‌انگیز می‌کند این است که این آثار اغلب حاصل دسترنج نویسندگان و مترجمانی آزاداندیش و ترقی‌خواه و متجدد هستند. بازنشر این آثار چیزی نیست جز دهن‌کجی به یاد و خاطرۀ این بزرگان که کوشیدند اندیشۀ خود را در قالب آثارشان به جامعۀ بشری عرضه کنند بدان امید که گامی در راه زدودن تعصبات بیجا برداشته باشند. اگر واتیکان در سیصد سال پیش «کاندید» را در ردیف کتاب‌های ممنوعه قرار داد، اینک انتشارات علمی و فرهنگی راهی آسانتر و البته موذیانه‌تر را برگزیده است: کتاب را چاپ می‌کنیم، هر جای آن که ارتباطی با ما ندارد و چه بسا طعنه‌ای به رقیب بزند بسیار هم عالی و نیکوست. اما هر جایی را که ممکن است به حیطۀ ما مربوط باشد خیلی راحت حذف می‌کنیم،‌ حال چه یک جمله باشد چه یک پاراگراف چه حتی یک صفحۀ کامل. دست آخر هم پز می‌دهیم که «مصمم به تداوم انتشار آثار مهم ادبی...»‌ هستیم.
کاش ... دیدن ادامه » انتشارات علمی و فرهنگی در همان خواب نیم‌روز خود می‌ماند و با این شاهکارهای خود این چنین خاطر کتابخوان‌های ایرانی را آشفته نمی‌ساخت.
۱۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تا چندی پیش تصورم بر این بود که ناشرهای معتبر آنقدر شرافت دارند و آنقدر به اصول حرفه‌ای در نشر پایبند و معتقد هستند که آبرو و نام و اعتبار خود را در پای سود مالی و بالا بردن تیراژ قربانی نمی‌کنند. از همین رو همیشه کتاب‌های این ناشران را با اطمینان می‌خریدم،‌ بدون اینکه دغدغۀ دستکاری و جرح و تعدیل در متن را داشته باشم. این تصور با خواندن ... دیدن ادامه » کتاب «ایران بین دو انقلاب»‌ نشر نی و دستکاری‌هایی که جا و بیجا در ترجمه صورت گرفته بود تا حدی متزلزل شد تا اینکه چشمم به جمال کتاب مستطاب «اشنایی با صادق هدایت» روشن شد. خوشبختانه نسخۀ اصلی کتاب در اینترنت موجود است و خوانندگان خود می‌توانند قضاوت کنند که نشر مرکز چگونه نسخه‌ای مثله‌شده را تحویل خوانندۀ بی‌خبر از همه جا می‌دهد و تازه در مقدمۀ‌ کتاب منّتی هم بر سر خواننده می‌گذارد که کتابی را که فقط در پانصد نسخه چاپ شده بود اینک به شعبدۀ نشر مرکز به خوانندۀ دست از همه جا کوتاهِ ایرانی عرضه کرده است. سخن کوتاه، بهترین توصیفی که برای نسخۀ نشر مرکز به ذهنم می‌رسد همان «شیر بی یال و دم و اشکم» معروف مولوی است و گمان می‌کنم که این تعبیر به روشنی همه چیز را دربارۀ این کتاب بی‌ارزش نشر مرکز واگویی می‌کند.
محبوبه خاکی نهاد این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«... گرفتاری های روتین روزانه ...»
تو را به خدا این ترکیبات شترگاوپلنگ را وارد زبان فارسی نکنید. آخر «گرفتاری‌های روزانه»‌ چه عیبی دارد که باید «روتین» را هم به آن افزود؟ اگر دقت کنیم می‌بینیم بسیاری از اصطلاحات لوس و بی‌مزۀ امروزی دستپخت کسانی است که ادعای سوادداری دارند و دستی به قلم و می‌نویسند...
مشتاق حسین و یوسف حبیبی سوها این را خواندند
محمد کریمی ، عباس پاداش و حمید رضایی این را دوست دارند
حالا من زیاد اهل فن نیستم که بتونم نظر قطعی بدم ولی گفته میشه کلمات دخیل تا زمانی که طبق دستور زبان باشن و به دستور زبان آسیبی نرسونن مساله ای ندارن. البته روتین اینجا تا حد زیادی میتونه معنی روال بده ولی خب خود روتین هم یه مفهومی رو میرسونه که کمی با روال ... دیدن ادامه » متفاوته.
۰۸ آبان ۱۳۹۶
من بشخصه به هیچ وجه مخالف ورود واژه‌های بیگانۀ‌ «مفید» به زبان فارسی نیستم. اگر واژه‌ای وارد زبان فارسی شود که پیش‌تر برایش معادلی نداشته باشیم ورودش بسیار مبارک است. چرا که هر واژه با ورود خود مفهومی را به زبان فارسی وارد می‌کند. گو اینکه جای انکار ... دیدن ادامه » نیست که بسیاری از واژگانی که امروز به کار می بریم از زبان‌های غربی و غیر غربی وارد زبان ما شده‌اند و فارسی را غنی‌تر کرده‌اند. ضمن اینکه در امر زبان اتخاذ موضع محافظه‌کارانه جز آب در هاون کوفتن نیست؛ زبان کار خود را می‌کند و تغییر می‌پذیرد، چه ما خوش‌مان بیاید چه بدمان بیاید. اما اینقدر هست که باید بر برخی بی‌دقتی‌ها و کژسلیقگی‌ها خروشید و آن‌ها را برجسته کرد.
از سوی دیگر، در این مثالی که ذکر کردم واژه‌ای به کار رفته که در فارسی برایش معادل داریم (دیگر کاری به ترکیب حشو قبیح «روتین روزانه» ندارم). آیا پدران و مادران ما توصیف کارهای روزمره یا روزانۀ خود واژه‌ای نداشتند و زبان‌شان الکن بود؟ اینطور قرض گرفتن از زبان‌های خارجی (بیشتر از انگلیسی) فقط و فقط باعث توخالی و پوک شدن زبان فارسی می‌شود. علاوه بر این‌که دایرۀ واژگانیِ فارسی‌زبانان را سخت بی‌مایه و فقیر می‌کند، موجب سست و گسسته شدن ارتباط بین نسل‌ها می‌شود. اگر به همین ترتیب پیش برویم، دور نیست که یکی دو نسل بعد اصلاً‌ نتوانند آثار کلاسیک زبان فارسی را بخوانند و از آن لذت ببرند. در هر حال، این رشته سر دراز دارد. پیشنهاد می‌کنم به مطلب صدرا محقق در روزنامۀ شرق رجوع کنید که از این پدیده با عنوان «پاکستانی شدن زبان فارسی» صحبت می‌کند. این مقاله را می‌توانید در لینک زیر بیابید:
http://www.sharghdaily.ir/1395/08/11/Main/PDF/13950811-2718-16-8.pdf
۱۱ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

پیشنهاد می‌کنم که برای چاپ جدید این کتاب اگر امکان دارد داستان‌ها را به ترتیب انتشارشان چاپ کنید و نه به ترتیب زمانی. تقریباً اکثر متخصصان و دانشگاهیانی که در مورد نارنیا و خودِ لوییس تحقیق کرده‌اند معتقدند که چاپ کتاب به همان ترتیبِ انتشار اثر بیشتری دارد و بهتر حس و حال داستان‌ها را به خواننده منتقل می‌کند (هرچند که خود لوییس ... دیدن ادامه » به ترتیبِ زمانی معتقد بود). در هر حال منِ خواننده هم همان ترتیب قدیمی‌تر را بیشتر دوست دارم و با هر کس هم که داستان‌‌ها را خوانده صحبت کرده‌ام گفته که ترتیب انتشار ترتیبِ‌ بهتری است.
فرزاد تاران و فرشته حسین پور این را خواندند
ساناز شفیع پور این را دوست دارد
من تازه میخوام این مجموعه رو بخونم...پس اگ ب ترتیب انتشار بخونم،داستانو متوجه میشم؟
۲۲ دى ۱۳۹۵
ببینید، شما هرطور مجموعۀ نارنیا را بخوانید، چه به ترتیب تاریخ انتشار داستان‌ها و چه به ترتیبِ زمان منطقیِ آن‌ها، متوجه داستان نارنیا می‌شوید. اما به نظرِ من و به نظرِ خیلی از کسانی که به اصطلاح متخصصان لویس و مجموعۀ نارنیا محسوب می‌شوند (نگاه کنید به صفحۀ ویکیپدیای انگلیسیِ نارنیا)، خواندنِ داستان‌ها به ترتیب تاریخِ انتشارِ‌لطف بیشتری دارد و بیشتر غرقِ در رازآلودگیِ فضای نارنیا، بخصوص داستانِ اول (شیر و کمد و جادوگر) می‌شوید. خودِ من، نخستین بار که با نارنیا آشنا شدم از طریق فیلم تلویزیونی‌ِ «شیر و کمد و جادوگر» بود و هنوز یادم هست که چطور مسحور فضای رازآلود داستان و دنیای نارنیا شده بودم. اما اگر داستانِ «خواهرزادۀ جادوگر» را در ابتدا بخوانید، لطف داستان و این جنبۀ رازآلودگی تا حد زیادی لطمه می‌بیند. اما چرا با وجود این مسئله، هنوز ناشران نارنیا این مجموعه داستان را عمدتاً به ترتیب زمان داستان‌ها منتشر می‌کنند؟ ناشران دو دلیل برای کار خود ذکر می‌کنند:‌ نخست، می‌گویند که ترتیب درست و منطقی همین است. و دلیل دوم و مهم‌ترشان ظاهراً نامه‌ای است از خودِ سی. اس. لوییس به پسربچه‌ای که از طرفداران ترتیبِ منطقی داستان‌ها بوده و بر سر این قضیه با مادرش دچار اختلاف شده و در نتیجه بهتر دیده برای حل مسئله به سرچشمه رجوع کند و به خودِ لوییس نامه بنویسد! لوییس هم در جواب می‌نویسد که با نظر پسر بیشتر موافق است.
در مقابل، سنجش‌گران هم نظر خود را دارند. آنان می‌گویند که، اولاً،‌ ممکن است لوییس، که بسیار به کودکان علاقه داشته، نمی‌خواسته کودکی را بیازارد و به همین سبب با او موافقت نشان داده. ثانیاً، اگر هم خودِ لوییس با این ترتیب انتشار موافق باشد، دلیل نمی‌شود که حتماً این ترتیب ترتیبِ درست باشد. چه بسا که خودِ خالقِ اثر نتوانسته نکاتی را در اثر خود متوجه شود که خوانندگان متوجه شده‌اند. ضمن این‌که نظر ناشران هم در درست دانستنِ ترتیب منطقی داستان‌ها لزوماً نظر صائبی نیست.
در هر حال،‌ توصیۀ من این است که داستان‌ها را به ترتیب تاریخ انتشار بخوانید:
1- شیر و کمد و جادوگر (۱۹۵۰)
2- شاهزاده کاسپین (۱۹۵۱)
3- کشتیِ سپیده‌پیما (۱۹۵۲)
4- صندلی نقره‌ای (۱۹۵۳)
5- اسب و پسرش (۱۹۵۴)
6- خواهرزادۀ جادوگر (۱۹۵۵)

خواندن ... دیدن ادامه » داستان‌ها به ترتیب زمان انتشار یک دلیلِ، هر چند نه چندان مهم، دیگر هم دارد. در یکی دو جا در داستان‌ها اشاره‌هایی به سایر داستان‌ها می‌شود که اگر نارنیا را به ترتیب منطقی بخوانید این اشاره‌ها برای‌تان عجیب است. مثلاً یک جا، اگر اشتباه نکنم در شاهزاده کاسپین، لوییس به داستان «اسب و پسرش» اشاره می‌کند و قول می‌دهد که بعداً این داستان را ذکر خواهد کرد، حال آن‌که اگر داستان را به ترتیب منطقی بخوانید، «اسب و پسرش» طبعاً قبل از شاهزاده کاسپین است.
۰۹ بهمن ۱۳۹۵
مرسی که توضیح دادید...پس منم براساس تاریخه انتشار میخونمشون
۱۱ بهمن ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چندی پیش در مورد کتاب «نمی‌توانم و نمی‌خواهم»، نوشتۀ لیدیا دیویس و ترجمۀ جناب اسدالله امرایی، نشر افق، در اینستاگرام اظهارنظری کردم که مؤدبانه نبود و البته بعداً از ایشان عذرخواهی کردم. آن موقع هنوز این کتاب را نخوانده بودم و اظهارنظرِ عجولانه‌ام بر پایۀ کتابی بود که پیش‌تر به ترجمۀ ایشان خوانده بودم. همان‌جا قول دادم که «نمی‌توانم و نمی‌خواهم» را تهیه کنم و بخوانم و نظر خودم را در مقام یک خواننده ذکر کنم. مدتی پیش کتاب را تهیه کردم، اما فرصت خواندنش دست نمی‌داد تا این‌که دیروز توانستم حدود چهل صفحۀ ابتدایی آن را بخوانم و با متن اصلی مطابقت دهم. نثر کتاب (یعنی ترجمه) ساده و بی‌تکلف است و مترجم به خوبی توانسته جملات کوتاه و زبان ساده و بی‌پیرایه و بی‌شیله پیلۀ نویسنده را به فارسی منتقل کند. البته، در این چند صفحه‌ای که خواندم، ترجمه عاری از مسامحه و بی‌دقتی هم نبود. این بی‌دقتی‌ها گاه در ترجمۀ واژگان رخ داده و گاه در ترجمۀ جملات که بعضاً باعث شده نتوان به خوبی به منظور نویسندۀ کتاب پی برد. در زیر نکاتی را که نظر بنده رسید می‌آورم (هر جا عبارتی بینِ گیومه «» آمده از بنده است):

صفحۀ 10(داستان سالامی‌های مسروقه)
پسرم ... دیدن ادامه » روز بعد قضیه را با صاحبخانه در میان گذاشت و سر قضیۀ سوسیس‌های ناپدیدشده با او همدردی کرد. صاحبخانه با لحنی «متفکرانه» وا داد که مسئله‌ای نیست.
متن اصلی:
My son talked to his landlord about it the next day, commiserating over the vanished sausages. The landlord was resigned and philosophical, but corrected him:

در اینجا، «متفکرانه» در برابر philosophical معادل چندان درستی نیست و با سیاق متن همخوانی ندارد؛ خواننده می‌ماند که صاحبخانه برای چه باید «متفکرانه» پاسخ دهد. ادامۀ متن هم چیز روشنگرانه‌ای در مورد حالِ متفکرانۀ صاحبخانه به ما نمی‌گوید. واقعیت آن است که «متفکرانه» یا «فیلسوف‌منشانه» معنی نخست این واژه است، اما معادلِ درست در اینجا البته «به‌خونسردی» یا «به‌آرامی» یا «با سعۀ صدر» است. این «خونسردی و آرامی و سعۀ صدر» از منش فیلسوفان، که قاعدتاً باید افرادی آرام و خوددار باشند، تسری پیدا کرده و باعث شده که این لغت معنای دومی پیدا کند. اما درست نیست که برای چنین بافتارهایی از معادل‌هایی همچون «متفکر بودن» استفاده کنیم و بقیۀ مطلب را به خواننده وا بگذاریم تا با ورزش و تقلای ذهنی متوجه شود که مرادِ نویسنده چه بوده است. در زیر معادل‌هایی را که برای philosophical در فرهنگ‌های مختلف آمده آورده‌ام:

دیکشنری لانگمن، در تعریف این لغت، در درآیند (مدخلِ) دوم خود چنین آورده:
calmly accepting a difficult or unpleasant situation which cannot be changed
و وبستر:
calm or unflinching in the face of trouble, defeat, or loss

فرهنگ هزاره:
2. آرام، متین، موقر
فرهنگ حییم:
آرام، معتدل

در ضمن، ظاهراً «وا دادن» در اینجا به جای «پاسخ دادن» آمده؛ چیزی که، دست‌کم بنده، تا حالا ندیده‌ام در این معنی به کار برود. در هیچ فرهنگ لغتی هم، اعمّ از معین و فرهنگ هشت جلدیِ سخن، چنین معنایی ضبط نشده بود.

صفحۀ 11: (داستان موی سگ)
«سگ رفته». دل‌مان برایش تنگ شده. وقتی زنگ در به صدا در می‌آید، صدای پارس بلند نمی‌شود. وقتی شب دیروقت به خانه می‌آییم، کسی منتظرمان نیست. اما موهای سفید او را اینجا و آنجای خانه می‌بینیم، یا روی لباس‌هامان. برشان می‌داریم. باید دور بریزم‌شان، اما از او تنها همین موها برای ما مانده. دورشان نمی‌ریزیم. «امیدواریم» که اگر به حد کفایت جمع کنیم، بتوانیم سگ را دوباره سرهم کنیم.

خوانندۀ نکته‌سنج و تیزبین متوجه می‌شود که «رفتن» سگ با لحن اندوهگین و سوگوار نویسنده همساز نیست؛ یک جای کار ایراد دارد. رفتن سگ چرا باید این چنین نویسنده را به رنج و الم دچار کند. مشکل البته در ترجمۀ جملۀ اول این داستان است: «سگ مُرده» تبدیل شده به «سگ رفته» و همین بدخوانیِ جملۀ اول موجب بدفهمی باقی جملات و در نتیجه بدفهمی این داستانک شده است. توجه داشته باشید که تفاوتی هست در فارسی میان «رفتن» و «گم شدن». سگ، که حیوان است و آدم نیست، نمی‌رود، بلکه گم می‌شود. اما در اینجا سگ گم هم نشده، بلکه مرده.

متن اصلی:
The Dog Hair
The dog is gone. We miss him. When the doorbell rings, no one barks. When we come home late, there is no one waiting for us. We still find his white hairs here and there around the house and on our clothes. We pick them up. We should throw them away. But they are all we have left of him. We don’t throw them away. We have a wild hope—if only we collect enough of them, we will be able to put the dog back together again.

و اما معنای gone در فرهنگ لانگمن:
to be dead or to no longer exist
  His wife's been gone for several years.
  Many of the old houses are gone now.

فرهنگ وبستر هم در مدخل دوم خود معنای «مرده» را برای gone آورده.
ضمن این‌که «امیدواریم» هم معادل دقیق و گویایی برای wild hope نیست و حقّ مطلب را ادا نمی‌کند. شاید ترجمۀ زیر بهتر می‌بود و منظور نویسنده را بهتر ادا می‌کرد:
امیدی سخت ناممکن داریم که...

صفحۀ 12 (داستان ادواری)
صبح زود هر چهارشنبه توی جاده سر و صدای «سنگینی» بلند می‌شود.

بنده تا حالا ندیده و نشنیده‌ام در زبان فارسی صفتِ سنگین برای سر و صدا به کار برود.

صفحۀ 20 (دو دیویس و قالیچه)
قالیچۀ پشمی، قرمز، سفید و سیاه با طرح گل‌درشتِ «الماس» و حاشیۀ سیاه و سفید بود. آن را از فروشگاه بومیان آمریکا نزدیک شهرک محل اقامتش خریده بود، اما بعد متوجه شد «فروشگاه بومیان آمریکا دیگر نیست». از قالیچه خسته شده بود...

کل این قسمت سرسری ترجمه شده. قالی «طرح الماس» ندارد، بلکه در اینجا منظور از bold design of diamonds «طرح‌های برجستۀ لوزی‌شکل» است. جملۀ بعد هم کاملاً تحت‌اللفظی ترجمه شده و همین ترجمۀ تحت‌اللفظی باعث شده که جملۀ پیروِ جملۀ اصلی کاملاً غلط ترجمه شود.
ترجمۀ درست این جمله:
قالیچه را از فروشگاهی نزدیک شهرکش خریده بود، فروشگاهی که محصولاتِ کارِ بومیان آمریکا را می‌فروخت. اما بعد متوجه شد که قالی کارِ دست بومیان آمریکا نیست...
در واقع، «بومی بودن» به قالی اشاره دارد نه به فروشگاه.

متن اصلی:
It was a brightly patterned wool rug, red, white, and black, with a bold design of diamonds and some black stripes. She had bought it at a Native American store near the town where she used to live, but now she found out it was not Native American.

ایرادی دیگر:
صفحۀ 21
لحظه‌ای تردید کرد، بیشتر به علت طرح گل‌درشت و رنگ‌های زندۀ سفید و سرخ و سیاه که به خانه‌اش نمی‌آمد، چون خانۀ او به شکل مدرن و تمیز تزیین شده بود.

متن اصلی:
He hesitated, however, because the pattern was so bold and the colors so starkly red, white, and black that he thought it might not look good in his house, though his house was furnished in a clean, modern way.
ترجمۀ درست:
اما دودل بود، چون طرح قالی آن‌قدر برجسته و رنگ‌های سفید و سرخ و سیاهش آن‌قدر تند بودند که با خود فکر کرد ممکن است با خانه‌اش جور در نیاید، هر چند که نحوۀ آرایش خانه‌اش امروزی و تر-و-تمیز بود.

صفحۀ 28 (داستانی که دوستم برایم تعریف کرد)
پس آنجا با دوست خود برای نخستین بار چهره‌به‌چهره روبرو می‌شود، با کسی که می‌خواست با او یک عمر دوستی کند.

متن اصلی:
and so it was here, face to face with a dead man, that he first laid eyes on the one who, he had been convinced, was to have been his companion for life.

شاید بهتر بود به جای «یک عمر دوستی» از ترکیب گویاتری استفاده می‌شد. مثلاً:
با کسی که می‌خواست تا آخر عمر شریک زندگی‌اش باشد.

صفحۀ 30 و 31 (بعد از رفتن تو)
در آن بخش شهر دو جا بود که می‌توانستیم «تاکسی اسبی» بگیریم. در جای دوم، گاریچی‌ها توی کلیسای قدیمی می‌ماندند.
هوا تاریک بود. در زدیم و «پیرزن» را بیدار کردیم که با شب‌کلاه دم در آمد. فکرش را بکن، نیمه‌های شب، کلیسای تاریک و پیرزن شمع‌به‌دست و خمیازه‌کشان با شالی که تا کمرش می‌رسید. اسب را باید «قشو» می‌کردند. «بند» یوغ «شکسته» بود و باید صبر می‌کردیم تا آن را با طنابی ببندند.
متن اصلی:
In that part of town there are two places where we could hire a hackney cab.
At the second place, the people live in an old church. It was dark. We knocked and woke the woman, who came to the door in her nightcap. Imagine the scene, in the middle of the night, with the interior of that old church behind her—her jaws gaping in a yawn a candle burning the lace shawl she wore hanging down below her hips. The horse had to be harnessed, of course. The breeching band had broken, and we waited while they mended it with a piece of rope.

با مطابقت این بند با متن اصلی متوجه می‌شویم که در همین چند خط چندین مسامحه و خطا صورت گرفته، خطاهایی که سر زدن‌شان از مترجمی باسابقه و پرکار به‌راستی عجیب به نظر می‌رسد. چنین اشتباهاتی را معمولاً مترجمان تازه‌کاری مرتکب می‌شوند که هنوز در بند ترجمۀ تحت‌اللفظی و ساختارهای زبان مبدأ اسیرند.

نخست، «تاکسی اسبی» برای hackney cab معادل نچسب و سردستی و ناجوری است، آن هم برای داستانی از نویسنده‌ای قرن نوزدهمی (یعنی گوستاو فلوبر). می‌شد خیلی راحت از معادل آشناترِ «درشکۀ کرایه‌ای» استفاده کرد یا نوشت که «درشکه‌ای کرایه کنیم».
دوم، معلوم نیست چرا مترجم، به جای «زن»، «پیرزن» آورده. در هیچ کجای متن اصلی از «پیرزن» اسمی آورده نشده. ظاهراً مترجم صفت قدیمی (old) را، که برای کلیسا به کار برده شده، به زن هم تعمیم داده و میان این دو خلط کرده.
سوم: «اسب را باید قشو می‌کردند». در اینجا خواننده می‌ماند حیران که چرا باید اسب را پیش از بستن به درشکه، آن هم آن موقع شب، قشو کرد! ظاهراً مترجم یا معنای «قشو» را درست متوجه نشده یا harness را. در اینجا، قرار است که اسب را از اصطبل بیرون بیاورند و برگ و یراقش را ببندند تا بتوان به درشکه بستش؛ این معنای harness کردن است. اتفاقاً هارنس کلمه‌ای است که به فارسی هم راه پیدا کرده و هنوز هم در بعضی جاها، به‌ویژه در ارتش، استفاده می‌شود. اما قشو، به گفتۀ فرهنگ معین، «آلتی [است] آهنی دارای دندانه که بدن چارپایان را بِدان خارند تا کثافات پوست آن‌ها پاک گردد.»
چهارم، ترجمۀ تحت‌اللفظیِ «بند یوغ شکسته شد» است. در فارسی، بند شکسته نمی‌شود، بلکه یا پاره می‌شود و یا می‌برد و یا قطع می‌شود و الخ. متأسفانه از این کم‌دقتی‌ها در کار جناب امرایی زیاد دیده می‌شود و همین به کیفیت ترجمۀ ایشان شدیداً لطمه زده.

نمونه‌ای دیگر:
صفحۀ 32 (بادیگارد)
هر جا می‌روم همراه من می‌آید. «موی لختی» دارد.

متن اصلی:
He goes with me wherever I go. He has fair hair

واضح است که معنای fair hair در اینجا موی بور یا بلوند است، نه موی لَخت.

و نمونه‌ای دیگر:
صفحۀ 35 (خواهر من و ملکۀ انگلستان)
پنجاه سال گذشته، حالا چطورش بماند. مهم نیست خواهرم چه کرده، کارهایش نه به درد پدرم خورده، نه به درد مادرم. به انگلستان رفت تا دور بماند، در آنجا با مردی انگلیسی ازدواج کرد، وقتی شوهرش مرد، با مرد انگلیسی دیگری ازدواج کرد، اما این هم کافی نبود.

پاراگرافی که در بالا آمد جملات آغازین این داستان هستند و چون خوب ترجمه نشده‌اند خواننده هم در کل منظور از این داستان را متوجه نمی‌شود (در واقع، به نظر می‌رسد که خود مترجم این جملات را درست نفهمیده و به همین علت بند اول داستان این‌چنین غیرگویا و ناروشن از آب در آمده).
متن اصلی:
For fifty years now, nag nag nag and harp harp harp. No matter what my sister did, it wasn’t good enough for my mother, or for my father either. She moved to England to get away, and married an Englishman, and when he died, she married another Englishman, but that wasn’t enough.

ترجمۀ بهتر:
الآن پنجاه سال می‌شود، همه‌اش هم به نق زدن و غرغر کردن گذشته است. خواهرم هر کاری کرده از دید مادرم و نیز پدرم رضایت‌بخش نبوده است. به انگلستان رفت که از اینجا فرار کند و با مردی انگلیسی ازدواج کرد. وقتی شوهرش مرد، با یک انگلیسیِ دیگر ازدواج کرد، اما هیچ‌کدام از این کارها کافی نبود.


بنده فقط تا اینجای کتاب (صفحۀ 35) را خواندم. باید اعتراف کنم که کار خواندن کتاب و همزمان نگاه کردن به متن انگلیسی روی تبلت و کامپیوتر کار وقت‌گیر و بسیار خسته‌کننده‌ای است. قصد بنده هم البته مچ‌گیری و ایراد گرفتن از مترجم پرکار و باسابقه‌ای مثل آقای امرایی نبود، چون به نظرم این کاری است بی‌هوده که جز اتلاف وقت هیچ برآیندی ندارد. (در واقع، منی که خودم هم هر از گاهی دست به کار ترجمه می‌زنم به خوبی می‌دانم که بروز خطا در ترجمه تقریباً اجتناب‌ناپذیر است. اصولاً وجود ویراستار برای پیشگیری از بروز همین خطاهاست. شاید بسیاری از این اشتباهات را بتوان متوجه ناشر، که باید ویراستاران را به کار ویراستاریِ کتاب‌ها بگمارد، دانست و نه مترجم.) فقط چون قولی داده بودم، احساس تکلیف می‌کردم که نظر خودم را دربارۀ ترجمه بیان کنم. امیدوارم که باعث آزردگی خاطر جناب امرایی نشده باشم. امید که شاهد کارهایی بهتر از ایشان باشیم.

علیرضا بابایی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خرید این کتاب را اصلاً به خوانندگان نکته سنجی که در پی درست نویسی و ویرایش دقیق هستند توصیه نمی کنم. متن خود کتاب پر است از ایرادات تایپی و نگارشی و ویرایشی و اشتباه در کاربرد علائم سجاوندی. به جرأت می توانم بگویم که در هر صفحۀ کتاب دستکم دو غلط می توان یافت. تعجب من از نشر علم است که نشری پرسابقه و قدیمی است و اجازه می دهد چنین کتاب سراسر ... دیدن ادامه » ایرادی با نام این بنگاه منتشر شود. اصولاً کتابهایی از این نوع که به نوعی کتاب درسی (textbook) به حساب می آیند، باید بارها بازبینی و ویراستاری شوند تا از هر گونه خطا بری باشند. دلیلش هم آن است که اگر این کتابها غلط داشته باشند موجب گمراه شدن صدها و بلکه هم هزاران خواننده و دانش آموز می شوند (دقیقاً مصداق هر چه بگندد نمکش می زنند...). توصیۀ خود من به کسانی که دنبال کتابی خوب و خواندنی از این نوع هستند، کتاب «نکته های ویرایش» از علی صلحجو چاپ نشر مرکز است. صلحجو خود از مترجمان و ویراستاران باسابقه است. او «دکتر» نیست، اما کار ویراستاری را به صورت حرفه ای و عملی انجام داده و همین باعث شده که خیلی بیشتر به نکات ریز و درشت و ظرایف ویراستاری وارد باشد تا کسانی که عنوان استادی دانشگاه را یدک می کشند.
محمد حسین پاکدل این را دوست دارد
ممنون از پیشنهادتون،کتابی که معرفی کرده بودید رو خریدم وبسیار عالی بود
۲۵ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لطفاً تصویر و اطلاعات کتاب را تصحیح کنید. تعداد صفحات کتاب، اگر اشتباه نکنم، بیشتر از 1000 صفحه است (2 جلد در یک مجلد است). ضمن اینکه تصویری هم که در اینجا آمده متعلق به چاپهای قبلی کتاب (همان چاپ 2جلدی) است. قطع چاپ جدید هم رقعی است به نظرم.
عادل خالدی کلهر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یاد زمزمۀ گلاکن با اون فضای ترسناک و عجیب و در عین حال جذابش بخیر. البته انصاف این است که دوبلۀ زمزمۀ گلاکن هم از کارهای ماندگار بود و نقش زیادی در مقبولیت آن در بین مخاطب ایرانی داشت.
امیدوارم کتابش هم بتواند همان حس را به خوانندگان منتقل کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
براهنی در ابتدای کتاب بیان می‌کند که ما در دوران تشتت فرهنگی زندگی می‌کنیم و او قصد دارد تا نخست تشتت فرهنگی را تعریف کند و سپس موجبات این تشتت را در ایران برشمارد. اما اگر بخواهیم یک صفت در مورد کتاب تاریخ مذکر ذکر کنیم که بیش از هر چیز توصیف کنندۀ کتاب «تاریخ مذکر» باشد، هیچ صفتی برازنده‌تر و بجاتر از «متشتت» نخواهد بود. آشفتگی و عدم انسجام مطالب عرضه‌شده در کتاب حیرت‌انگیز است. براهنی هنوز ایده‌ای را مطرح نکرده و بدان به درستی نپرداخته، به سراغ موضوعی دیگر می‌رود و خواننده می‌ماند و سؤالاتی بی‌جواب. دکتر رضا براهنی ابتدا مدعی می‌شود که مهمترین دلیل عقب‌ماندگی ما تاریخ مذکرمان است که نیمی از جمعیت کشور را از صحنۀ مناسبات اجتماعی بیرون رانده و باعث عقیم ماندن تلاش‌ها برای به پیش بردنِ کشور شده است. اما وی هیچ توضیح درستی در مورد این ادعا نمی‌دهد، صرفاً به ذکر کلیاتی بسنده می‌کند و سپس «بند» می‌کند به صوفیه و تصوف و زهد و عرفان ایرانی. از قرار یکی از ارکان عقب‌ماندن ایرانیان همین تصوف است که باعث شده ایرانی به خمودی و گوشه‌گیری و زاویه‌نشینی و گریز از اجتماع و گوش ندادن به ندای وحدت‌بخش اسلام و پشت پا زدن به کار و تلاش خلاق خو بگیرد و فردی شود منفرد و منزوی و خودمدار و بی علاقه به کار جمعی و بی‌مکتب و بی‌آرمان و ‌بی‌علاقه‌ به پیشرفت و آینده. اما براهنی بی‌آنکه راجع به این مسائل ـ که توضیح و اثبات هر کدام ای بسا نیاز به کتابی جامع و کامل داشته باشد ـ توضیح و دلیلی منطقی و معقول به دست دهد، به سرعت فرمان را به سمت دیگر می‌چرخاند. وی به محض اینکه پنبۀ تصوف را زد گیر می‌دهد به غرب و غرب‌زدگی؛ به نظر هم می‌رسد که هدف اصلی او و مقصر تمام بدبختی‌های ایرانیان به طور اخص و شرق به طور اعم همانا غرب و غربی و پدیدۀ شوم غرب‌زدگی است.
براهنی ملی‌گرایی را پدیده‌ای شوم و ارمغان مغرب‌زمین می‌داند (نویسنده در این فصول عنوان کتاب و بحث مذکر و مونث را دیگر یکسره از یاد برده) که باعث شده یکپارچگی سرزمین‌های اسلام از بین برود و مرزهایی در این امت واحد پدید آید. در این سطور سایۀ آل احمد و غرب‌زدگی او سخت به چشم می‌آیند. براهنی نیز مانند سلف خود ناراحت است که چرا صفویان «خنجر خود را از پشت بر فرق عثمانی فرو برده‌اند» و باعث گردیده‌اند که غربیان راحت‌تر بتوانند کیک سرزمین‌های عثمانی را راحت‌تر قطعه قطعه کرده و ببلعند. او توضیح نمی‌دهد که این امپراطوری عثمانی چه چیزش آنقدر ارزشمند است که آن را، پس از نیم قرنی که از سقوطش می‌گذرد، شایستۀ دلسوزی و نوستالژی جناب نویسندۀ «تاریخ مذکر» کرده؟ مگر غیر از آن است که عثمانی امپراطوری‌ای بود خونریز و میلیتاریست که ایده‌آلش فتح سرزمین‌های تازه و به بردگی کشاندن اقوام و ملل این سرزمین‌ها بوده؟ در دوران پانصد-ششصد سالۀ حکمرانی عثمانی بر بلاد اسلام و مسیحیت چه گامی در جهت تمدن بشری برداشته شد؟ یا کدامین گرۀ علمی به ید پرکفایت دانشمندان پروردۀ این امپراطوری باز شد؟ اگر عثمانی و خلافت اینقدر گرانبها بودند چرا خود نویسنده به جای مثال زدن از شعرا و نویسندگان و هنرمندان عثمانی، مدام ورد زبانش آثار هومر و سوفوکل و اوریپید است؟ مگر نه اینکه اینان پدران هنر مغرب زمین هستند، همان‌هایی که عثمانی را به زوال و فروپاشی کشاندند؟
براهنی سپس کلنگ و تیشه را بر می‌دارد و می‌رود سراغ نقد ادبی و مسئلۀ زبان فارسی (اینکه اینها چه ارتباطی با تاریخ مذکر و مسئلۀ زنان دارند را بنده نمی‌دانم. اصولاً در این سطور مسئلۀ اصلی و عنوان کتاب کاملاً فراموش شده و این فصل‌های «تاریخ مذکر» تبدیل شده‌اند به محل تصفیه حساب نویسنده با خصم، یعنی امثال بهار و مینوی و قزوینی و خانلری و همایی و فروزانفر و زرین‌کوب و کلاً پیروان مکتب قدیم که جرمشان، به گفتۀ براهنی، این است که هیچکدام شعر را به درستی نفهمیده‌اند. چیزکی می‌دانند و آنهم صرفاً در حد لغت‌دانی است و به روح زمانه که باعث خلق شعر و اثر ادبی می‌شود آگاهی ندارند و فقط او و چند تنی از همفکرانش است که قضیه را به صرافت طبع فهمیده‌اند). نویسنده، بعد از توضیحاتی عجیب و غیرعملی و کودکانه راجع به زبان فارسی و ورود واژگان جدید غربی، دوباره بر می گردد به مسئلۀ، حالا دیگر نخ نمای، غرب‌زدگی و مسخ کردن ماشین انسان را! و با توضیحاتی تکراری که نظیرش را پیشتر و با زبانی زیباتر از آل احمد دیده‌ایم و نیز با پارگرافی، به زغم خود نویسنده، پیامبرگونه کتاب «تاریخ مذکر» را به پایان می‌برد و خواننده را با یک علامت سؤال بزرگ تنها می‌گذارد.
به ... دیدن ادامه » نظر من ایرادهای بسیاری به این کتاب و مسائل مطرح شده در آن وارد است. اما بزرگترین ایراد تاریخ مذکر فکر اصلی آن است. براهنی توضیح نمی‌دهد که اگر تاریخ مذکر باعث عقب‌ماندگی ایران و ایرانیان شده، پس چگونه است که ژاپن ـ که به جرأت می‌توان گفت که مردسالارترین ملت تمام عالم است ـ اینگونه پیشرفت کرده و با ملل پیشرفتۀ دنیا همسری می‌کند. و اصلاً مگر تاریخ سایر بلاد پیشرفتۀ دنیا تاریخی مؤنث است؟ اگر این چنین است، پس این همه جنبش‌های فمینیستی در دنیا برای چه به وجود آمده‌اند؟ مگر غیر از این است که فمینیست‌ها، به درستی البته، مدعی‌اند دنیای کنونی و تاریخ این دنیا تا به حال مردسالار بوده و زنها را به حاشیه رانده و برای آنها نقشی فرعی و فرودست قایل بوده؟ فراموش نکنیم که قدمت حق رأی در خیلی از همین کشورهای اروپایی به 50 سال هم نمی‌رسد. در انگلستان تنها در اوایل دهۀ سوم قرن بیستم بود که به زنان حق رأی اعطا شد و آنهم بخشی به دلیل خدمات زنان انگلیسی در جنگ بین‌الملل اول بود. فراموش نکنیم که وقتی مری در انگلستان به قدرت رسید و البته به ایذاء غیرکاتولیک‌ها پرداخت، جان ناکس رساله‌ای نوشت تحت عنوان «اولین نفخ صور علیه دار و دستۀ هیولاوار زن‌ها». همین امروز در بعضی از مناطق و ایالتهای آمریکا، ریاست جمهوری زن برای رأی دهندگان پذیرفتنی نیست. کلیسای کاتولیک همین امروز هم شغل روحانی و کشیش را حرفه‌ای صرفاً مردانه می‌داند که زنان را در آن راهی نیست، و فراموش نکنیم که حداقل تا دوران نوزایش کلیسا حاکم بر شئونات ملل مغرب زمین بود. پس اگر تاریخ مذکر علت عقب ماندگی است، چگونه این ملتها پیشرفت کردند؟ ژاپن مردسالار چگونه صنعتی شد؟ چگونه است که این کشور امروز یکی از اصلی ترین تولیدکننده های همان ماشین‌هایی است که براهنی با نفرت از آنها یاد می‌کند؟ هندوستان چطور؟
ایراد دوم کتاب، باری دلمشغولی براهنی با مسئلۀ غرب زدگی و استعمار است که البته نُرم زمانه بوده. از غرب زدگی آل احمد که تز غرب زدگی را مطرح کرد (خود او وامدار احمد فردید بود) تا آسیا در برابر غربِ شایگان و آنچه خود داشتِ نراقی و سنت گرایی سیدحسین نصر و انجمن حکمت و فلسفه و و و، همه کمابیش یک اندیشه را مطرح می‌کنند: تمدن غرب منحط و مبتذل است و شرقی را هم با خود به ابتذال کشانده. باید پیشرفت را در خود جست و جو کرد. این تز با حرف های درست و نادرستش، جسته گریخته به تئوری توطئه هم سخت دلبسته است و همه جا رد پای غربی را به عیان و نهان می‌بیند: از شیعه شدن ایران به دست صفویان تا انقلاب مشروطه و روی کار آمدن پهلوی و ملی شدن نفت و انقلاب بهمن 57. شاید مدافعان تئوری توطئه در جاهایی بیراه نگویند، منتهی ایراد کارشان آنجاست که نقش ما، در مقام سوژه، را مشخص نمی‌کنند. اگر به راستی همه چیز کار agentهای غربی بوده، پس ما چکاره بوده‌ایم؟
«تاریخ مذکر» را می‌توان در زمرۀ کتابهای تاریخ مصرف دار دانست و تازه آن هم با اغماض بسیار. امروز دیگر این کتاب نه برای خوانندۀ اهل فن خواندنی است و نه برای خوانندۀ متفنن، چون نه اطلاعات دست اولی را به خواننده عرضه می کند، نه فکر بدیعی را مطرح می‌کند و نه از نثری آنچنان درخشان برخوردار است. حتی تز اصلی مطرح شده در کتاب هم بسط و پرورش پیدا نمی کند که آن را شایستۀ تحقیق دانشجویان و رساله نویسان کند. کتابی است محکوم به خاک خوردنِ در قفسه‌های کتابخانه ها و کتابفروشی ها.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اظهار نظر در مورد کتابهایی که با چنین نثری نوشته می شوند (منظورم نثر ترجمه است) کمی دشوار است. امروز خواندن این کتاب نه تنها برای خواننده لذت بخش نیست، که ای بسا باعث سردرد هم بشود. لغات نامأنوس و یکسره جدید در این ترجمه کم نیستند، گو اینکه بعضی مواقع خود ترجمه هم اسیر بافتار مقصد می نماید، مثلاً بعضی جاها قیدها به سیاق کلام فارسی، آنطور که ما آن را یاد گرفته ایم، در متن نیامده اند. به جرأت می توان گفت که زبان ادیب گرامی، آقای ادیب سلطانی، به قول مرحوم کریم امامی، زبانی جدید است که شاید یاد گرفتن انگلیسی سهلتر از آموختن این زبان باشد.
اما چیزی هم هست که قضاوت را سخت می کند. در تاریخ موردی هست که باعث می شود نتوان به سادگی در مورد سره نویسی داوری کرد و آن هم نثر مرحوم احمد کسروی است که در زمان خود با مخالفت بسیار روبرو می شد و عده ای آن را مضحک می خواندند، اما امروز نثر کسروی بسیار خوشخوانتر از نثر همان آقایان است (نمونه اش نوشته های محمد قزوینی که از فرط عربی مآبی گاه خواندن حتی نامه هایش خواننده را بسیار آزرده می کند و خاطرش را آشفته). ای بسا همین امر در مورد شیوۀ جناب ادیب سلطانی صدق پیدا کند و دور نباشد که در آینده، آیندگان ترجمۀ او را به ترجمۀ، مثلاً، مسعود فرزاد یا به آذین ترجیح دهند، و این چیزی است که خودم شخصاً مایل بدان هستم و دوست دارم زبان فارسی زبانی پیراسته و دقیق و در ضمن فنّی باشد و بشود.
کتاب البته جملاتی زیبا و دل انگیز نیز دارد، مثل همین مورد که شاید معروفترین قطعۀ ادبی کل تاریخ ادبیات جهان باشد، جملاتی که اگر اصرار ادیب سلطانی در کاربرد کلمات غریب نبود، مطمئناً زیباتر از اینی می شد که هست:

بودن، ... دیدن ادامه » یا نبودن، این است پرسمان:
آیا والاتر است در واروم (ذهن / اندیشه) رنج بردن
از فلاخنها و تیرهای بخت دُژآهنگ،
یا جنگ افزار برگرفتن در برابر دریایی از آشوبها،
و با رویاروی رزمیدن، آنها را پایان بخشیدن؟ مردن - خفتن،
نه بیش؛ و با خوابی توانیم گفت که پایان می بخشیم
درد دل، و هزاران تکانه ی طبیعی را
که تن مرده ریگ برِ آنها است؟: این فرجامی است
که به تخشایی (مؤمنانه) باید آرزو شود. مردن، خفتن؛
خفتن، شاید هم رؤیا دیدن - هان! گره در همینجا است:
زیرا اینکه در آن خواب مرگ، چه رؤیاهایی فراتوانند رسیدن،
به هنگامی که در فروهشته باشیم این چنبره ی میرنده را،
می باید ما را به درنگ وادارد، - اینجا است آن پروا
که آسیبی می آفریند به زیستی چنین درا
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خود کتاب «خاطرات» از لحاظ محتوا کتاب ارزشمندی است، چون هم خاطرات دومین رییس پارلمان تاریخ ایران و یکی از خوشنامترین رجال تاریخ معاصر است و هم اینکه به یکی از پرماجراترین دورانهای تاریخ معاصرمان می پردازد. دربارۀ محتوای کتاب حرف دیگری ندارم، فقط می توانم بگویم که خرید این کتاب برای علاقمندان به تاریخ مشروطه واجب است و به همین بسنده می کنم. برای اطلاعات بیشتر در مورد این کتاب ومحتوای آن به کتاب ارزشمند «ایدئولوژی نهضت مشروطه، جلد دوم، مجلس اول و بحران آزادی» از فریدون آدمیت رجوع کنید. در اینجا می خواهم به چاپ و مسائل فنی این کتاب بپردازم.

اگر کمی در کار کتاب باشید و به فونت و حروفچینی تقریباً امروزی خو گرفته باشید، وقتی این کتاب را باز می کنید از دستپخت نشر زوار، بدون هیچ اغراقی، یکه خواهید خورد. حروفچینی کتاب در نهایت بی سلیقگی و شلختگی است به نحوی که تا کنون نظیرش را ندیده ام. حروف درشت و عجیب غریب هستند، و کتابهای چاپ سنگی دویست سال پیش چاپ کلکته و بمبئی را به خاطر می آورند (باز صد رحمت به آنها!). کتاب «خاطرات» هیچ بویی از ویراستاری به مشامش نرسیده و بهره ای از آن نبرده. گاه در یک جمله چهار نقطه می بینی که معلوم نیست به چه دلیل. آیا رسم الخط خود نویسندۀ خاطرات چنین بوده یا ایراد از دستگاه چاپ؟ ما نمی دانیم. به نظر می آید که این نقطه‌ها کار ویرگول را انجام می دهند و احتشام السلطنه از آنها به جای ویرگول استفاده کرده. اما جا داشت که در چاپ جدید، که مال همین دو سال پیش است، این ایرادات برطرف می شد و چاپی منقح و تر و تمیز تحویل خواننده می شد؛ اما افسوس که ناشر با بی التفاتی کامل به حقوق خواننده و نوعی تنبلی عجیب که خاص ما ایرانی هاست، همان چاپ سابق را به زیور! طبع آراسته. فونت درشت کتاب هم برای خود حکایتی دارد. علاوه بر زشتی و بیقوارگی حیرت انگیز فونت، به جرأت می توان گفت که اندازۀ خارج از متعارف آن حجم کتاب را به دوبرابر میزانی که می بایست می‌بود تبدیل کرده. و این همۀ ماجرا نیست، توضیحات مرحوم موسوی هم زائد است و به نظر بنده آوردن شان در این کتاب هیچ ضرورتی نداشته. خواننده این کتاب را خریده که خاطرات را بخواند، نه اینکه در مورد دیگران کسب اطلاع کند. برای این کار، کتابهای زیادی هست که می شود به آنها رجوع کرد. چاپ کتاب هم در کل جالب نیست و تقریباً به کتابهای زیراکس شده شباهت دارد. طراحی روی جلد هم که دیگر از آن حرف نمی زنیم، چون ظاهراً این زمینه در ایران همچنان موضوعی از سنخ تجمل و زایدات محسوب می شود و ارزش وقت عزیز ناشرین گرانمایه را ندارد.

دست ... دیدن ادامه » آخر آرزو می کنم کاش ناشرین ما حداقل برای یک بار هم که شده کتاب «در گیر و دار نشر» از روانشاد کریم امامی را بخوانند تا به اصول چاپ درست و دغدغه هایی که باید در چاپ کتاب داشته باشند، پی ببرند تا دیگر شاهد چنین شاهکارهایی از ناشری قدیمی و باسابقه نباشیم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خواندن این کتاب را به تمام کسانی که علاقمند به تاریخ معاصر ایران و وقایع مشروطه و بالاخص روند کار مجلس اول هستند توصیه می کنم. آدمیت به شیوۀ خاص خود، که بررسی اسناد درجه اول است، به وقایع مجلس اول نگاه می کند. گهگاه لحن نویسنده تند می شود و مخصوصاً به نظر می رسد که با افرادی چون تقی زاده مسئلۀ شخصی دارد و تیغ انتقاد را بیش از آن چه که شایستۀ ... دیدن ادامه » کاری علمی است متوجه تقی زاده می کند و در عوض از شخصی چون محمودخان علامیر احتشام السلطنه بسیار تعریف و تمجید می کند به حدی که ظن مبالغه پیش می آید (آدمیت تقی زاده را به بی شرافتی و وقاحت و دروغگویی و ناراستی و بی صداقتی و بی سوادی و بی دانشی و فضل فروشی و خودبزرگ بینی و ... متهم می کند. دوستی می گفت که بین عباسقلی خان قزوینی معروف به آدمیت، پدر فریدون آدمیت، با تقی زاده دشمنی و نقار بوده و عباسقلی خان تقی زاده را متهم می کرده که مجاهدین قفقازی را مأمور کشتن وی کرده بوده است، العهدة علی الراوی. از سوی مقابل، در جایی خواندم که احتشام السلطنه پس از واقعۀ بمب اندازی به شاه در دوشان تپه از عباسقلی خان تشکر کرده چون با سخنانش آتش خشم شاه را فرو نشانده است. شاید حسن ظن آدمیت به احتشام السلطنه هم ناشی از همین محبت میان پدرش و دومین رییس مجلس اول باشد). باری، با تمام اینها «مجلس اول و بحران آزادی» یکی از خواندنی ترین کتابهایی تاریخی در وصف وقایعی است که بر مجلس اول رفت و به بمباران مجلس منتهی شد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب اگرچه قدیمی است، یکی از بهترین کتابهای موجود در این زمینه به زبان فارسی است و شاید اصلاً بتوان گفت که در زمینۀ تحقیقات کتاب مقدس بی نظیر است (من کتاب دیگری را ندیده ام که اینطور جامع به اسامی موجود در کتاب مقدس، یعنی عهدین، پرداخته باشد). باری، این کتاب اگرچه کتاب خوبی است و باید به سبب نشر آن از انتشارات اساطیر سپاسگزار بود، دو ایراد نسبتاً جدی هم دارد که امیدوارم در چاپهای بعدی اصلاح شود (البته نسخۀ بنده چاپ 1377 است و ممکن است در چاپهای بعدی این ایرادات اصلاح شده باشند، هرچند که با توجه به سبک و سیاق نشر اساطیر و اینکه بسیار به ندرت در محتوا و صورت کتابهایش دست می برد، احتمالش بعید است، مثلاً همانطور که در همین عکس هم ملاحظه می کنید همچنان اسم نویسندۀ کتاب «مستر هاکس» نوشته شده و هنوز خبری از نام کوچک او روی جلد کتاب نیست!).
نخستین مشکل این کتاب در فونت بسیار قدیمی و کهنۀ این کتاب است که خواندنش برای نسل امروز، که به فونتهای خیلی زیباتر و خواناتر خو گرفته، کار صعب و توان فرسایی است.
مشکل دوم هم فقدان اعراب کلمات است. این ایراد حقیقتاً بزرگترین ضعف این کتاب است و ضربۀ سنگینی به آن زده. به عقیدۀ بنده، مسئولین انتشارات اساطیر حتماً باید نسبت به رفع این دو ایراد، مخصوصاً اعراب گذاری یا گذاشتن اسپل لاتین کلمات، اقدام کنند تا کتاب از وضعیت فعلی به در آید.

و ... دیدن ادامه » یک نکتۀ جزیی تر، کاش در مقدمۀ کتاب به جای آن حرفهای کلی و بی فایده و تکراری، کمی به نویسندۀ این کتاب پرداخته می شد و اطلاعات بیشتری از او به خوانندۀ فارسی زبان ارائه می شد تا بدانیم با چه کسی طرف هستیم و این جیمز هاکسی که هم کتاب را نوشته و هم آن را به فارسی ترجمه کرده، که بوده و چگونه گذرش از آمریکا به ایران افتاده و زبان فارسی را چگونه بدین خوبی فرا گرفته است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در کامنت قبلیم روی دیوار شهر کتاب در مورد کتاب «آزادی و سازمان» نوشتم که خرید این کتاب مساوی است با مغبون شدن! اما اینجا برعکس، می گویم که هر کس «زنان تروا» و همچنین «آیسخولوس» را نخرد ضرر کرده است (ظاهراً آیسخولوس در شهر کتاب موجود نیست). خود عبدالله کوثری در مصاحبه ای که روی سایت یوتیوب در دسترس است می گوید که شاهرخ مسکوب به او گفته ... دیدن ادامه » که به خوبی توانسته حق مطلب را در مورد نمایشنامه های یونانی ادا کند و این تراژدی ها را به خوبی ترجمه کند. با خواندن این کتاب می فهمیم که روانشاد مسکوب چقدر دقیق اظهار نظر کرده (اگر اشتباه نکنم خود مسکوب نخستین کسی بود که با ترجمۀ «افسانه های تبای» از سوفوکلس دست به این کار زد، و بنابراین اظهارنظر او اظهار نظر شخصی آگاه و متبحر به چم و خم و زیر و زبر این عرصه است).

زبانی که کوثری در ترجمۀ این دو کتاب به کار برده حقیقتاً زیباست، نه زبانی است سنگین و ثقیل و مصنوعی و در نتیجه سخت فهم، و نه زبانی است پیش پا افتاده و الکن و فرومایه. دقیقاً آن چیزی است که باید برای این نمایشنامه ها به کار برد. به نظر من این دو ترجمه می تواند کلاس درسی باشد برای کسانی که قصد ادامۀ این راه را دارند و نیز می تواند منبع خوبی برای کارگردانان تئاتر ما باشد. بی صبرانه منتظرم که در شهر ما، شیراز، تئاتری ها همّت کنند و این نمایشنامه ها را روی صحنه ببرند چرا که در نهایت نمایشنامه برای صحنه است نه برای خواندن در خلوت و تنهایی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خزه را دوست دارم، نه به خاطر قصه اش که بیشتر به خاطر ترجمۀ خوب احمد شاملو که سرشار از لحظات دوست داشتنی است. اما خود رمان چیز خاصی ندارد و مشخص نیست چه ویژگی خاصی داشته که مرحوم شاملو آن را برای ترجمه انتخاب کرده است. خود هربر لوپوریه هم نویسندۀ آنچنان سرشناسی در مغرب زمین نیست. البته معنای این حرف آن نیست که فقط باید به اسم نویسنده نگاه ... دیدن ادامه » کرد و بعد کتاب را خواند، اما اینقدر هست که اثر باید جذبه ای ایجاد کند و چیزی داشته باشد که، به نظر من، خزه این «چیز» را ندارد. خزه گاه در حد رمانهای زرد پوپولیستی سقوط می کند و گاه هم لحظات زیبایی دارد، مثلاً آنجا که نویسنده از احوالات شخصی خودش می گوید مکاشفاتی زیبا و صادقانه هستند که کمابیش برای همۀ ما رخ داده. مشکل اینجاست که این لحظات زیبا کم هستند و بیشتر هم در اوایل کتاب که باعث می شوند شوقی در خواننده به وجود آورند که کتاب را ادامه دهد، اما هر چه که جلوتر می روی این جملات زیبا مثل قناتی که رو به خشکی می رود آب می روند و می خشکند و دیگر اثری ازشان به جا نمی ماند و در عوض، جای خود را به حوادث خاله زنکی و عشقهای بچگانه می دهند. روابط دکتر و شخصیت داستان (که تا آخر داستان نامش را نمی فهمیم) هم که ظاهراً تنها موضوع جدی «خزه» است زیاد یخش نمی گیرد و تا حدی لوس و بی معنی است. رنگ و لعاب ناسیونالیستی داستان هم برای من حداقل هیچ کششی نداشت، شاید در زمان خود داستان جذابیتی داشته که حالا نخ نما شده.
در کل، خزه رمانی است معمولی، شاید هم حتی از معمولی هم پایینتر. و نظر مرا بخواهید، دوست داشتم شاملو، با آن احاطه ای که به زبان، مخصوصاً محاوره، داشت، وقت عزیز و گرانبهای خود را مصروف رمانهای بهتر و پخته تری می کرد تا اثری ماندگار از خود به یادگار گذاشته باشد.
رامین جلیلوند و مشتاق حسین غوردروازی این را خواندند
مجتبی ملک پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر دوست دارید بدانید مغبون شدن چیست و چه مزه‌ای دارد حتماً این کتاب را بخرید. اگر دوست دارید نمونه‌ای از یک ترجمۀ ویراست‌نشده و شلخته داشته باشید که بتوانید به دوستان‌تان نشان بدهید تا زبان دانی خود را به رخ کشیده باشید یا آن را در کلاسهای آموزشی خود به دانش آموزان و دانشجویانتان نشان دهید، باز هم این کتاب را بخرید، یا در کل اگر آنقدر به راسل علاقه دارید که می توانید در هر صفحۀ کتاب یکی دو جملۀ نارسا را با دیدۀ اغماض نگاه کنید، «آزادی و سازمان» شاید انتخاب خوبی برای شما باشد.
اما اگر مثل بنده وسواسی هستید و دیدن بی‌دقتی‌ها و جملات بی سر و ته سرتان را به درد می‌آورد و طاقتان را طاق می‌کند و مجبورتان می‌کند که عطای خواندن کتاب را به لقایش ببخشید، به هیچ وجه خرید «آزادی و سازمان» را توصیه نمی‌کنم.
در صفحۀ اطلاعات کتاب می‌خوانیم که این چاپِ سال 93 چاپ چهارم این کتاب است. اما معلوم نیست کتابی که به چاپ چهارم رسیده چگونه هنوز چنین اشتباهاتی در آن دیده می‌شود:
«اطرافیانش ... دیدن ادامه » از شاهزادگان و اشرافیانی تشکیل می‌یافت که از انقلاب فرانسه گریخته بودند و از تحولاتی که به وسیلۀ کنوانسیون و ناپلئون پدیدار شده بود هیچ اطلاعی نداشتند، تشکیل می‌یافت [کذا]».
همانطور که می‌بینید فعل «تشکیل می‌یافت» هم در جملۀ پایه آمده و هم در انتهای جمله. بگذریم که خود ترکیب جملات هم به شدت بوی ترجمه می‌دهند و اسیر ساختارهای جمله بندی زبان انگلیسی هستند. مثلاً در همین یک جمله آیا بهتر و «فارسی‌تر» نیست که به جای اینکه بگوییم «اطرافیانش از اشرافیان تشکیل می‌یافت»، بنویسیم «اطرافیانش بزرگان و اشرافی بودند...»؟ آیا جمع بستن کلمه‌ای جمع در فارسی (اشرافیان) از نشانه‌های نثر فصیح است؟ آیا کاربرد جا و بیجای «به وسیله» به جای «by» انگلیسی با نحو و روح زبان فارسی همساز است؟

نمونه‌ای دیگر،
«... ارتش اتریش در نتیجۀ سیاستی که بیشتر هدفش مصلحت جویی بود تا اعمال قهرمانی، هر چند دامنۀ وسیعی داشت، در مبارزات سالهای 1813 و 1814 کمتر درخشیده بود.»
جمله به شکل فعلی‌اش جمله‌ای بی معنی است. مشخص نیست منظور از «دامنۀ وسیع» چیست. با نگاهی به متن اصلی و نثر زیبا و خوشخوان و بدون تکلف راسل است که به معنای جمله پی می بریم:
«ارتش اتریش، اگرچه ارتشی بزرگ بود، در نتیجۀ سیاستی...»
در همین صفحه برای gallant برابرنهادۀ «عاشق پیشه» به کار رفته که بسیار دور از معنای اصلی است و خواننده را به گمراهی می کشاند.

اینها تماماً از 2-3 صفحۀ ابتدای متن گرفته شده و باز در همین دو سه صفحه شیرین کاری‌های دیگری نیز یافت می‌شود.
در صفحۀ 9 کتاب این پارگراف آمده:
«من با این اعتقاد که هرکس باید بتواند پاسخگوی اعمال خویش در زندگی باشد؛ و تحت تاثیر عمیق ناشی از آگاهی بر مشکلات گرانبار برپا نگهداشتن یک جامعه، جامعه‌ای که از هر سو در شرف متلاشی شدن بود؛ و ضمن آنکه نمی‌توانستم تقریباً هیچ یک از اقداماتی را که به منظور نجات جامعه صورت گرفته است، در دادگاه وجدان خود تایید کنم، یعنی اقداماتی که برای نجات جامعه‌ای صورت گرفته که خطاهای قرن هیجدهم آن را کاهیده است، و نیز در حالی که مشکل می توانستم بپذیرم که ذهن من دارای چنان قدرتی باشد که بتواند هر اصلاحی را به عمل آورد: سرانجام تصمیم گرفتم که بر صحنه ای ظاهر نشوم که بناچار برخلاف خصلت مستقل خویش نقش تابع و فرودست را ایفا کنم، هر چند که خودم را لایق ایفای نقش یک مصلح نمی دانستم.» (ص 9)

بنده که با 2-3 بار خواندن این بند، با هیچ رمل و اسطرلابی، نتوانستم بفهمم منظور نویسندۀ این سطور چیست. تنها پس از مراجعه به متن اصلی بود که توانستم منظور گوینده را درک کنم.

اما سخنی با نشر فرزان روز. اعتقاد داشتم و دارم که نشر فرزان روز با وجود افرادی چون داریوش شایگان و کامران فانی در رأس خود یکی از بهترین ناشرین کشور است. کتابهای خوب این نشر هم شاهدی است بر این مدعا. با این حال، برایم دانسته نیست ناشری که با ترجمۀ «داستان دو شهر» از مهرداد نبیلی آنگونه رفتار می کند و آنطور سخت می‌گیرد (رک. کریم امامی، به یاد مهرداد نبیلی: ترجمۀ «داستان دو شهر» دیکنز و قصۀ غم انگیز یک ویرایش ناروا) چگونه است که در مورد چنین کتابی اینگونه به کیسۀ مشتریان گشاده دستانه رفتار می کند. آیا در نشر فرزان ویراستاری نه قاعده که استثناست و به دلخواه در مورد یک کتاب اِعمال می شود و در مورد کتاب دیگر نه؟
باری، غرض از این مقال ایرادگیری از ترجمه‌ای ضعیف نبود، بلکه هدف آگاهی رسانی به مسئولین و دست در کاران این نشر بود تا در چاپهای بعدی، ایرادات این کتاب را برطرف نمایند و اثری در خور نام راسل را به خوانندگان ایرانی عرضه کنند.
سلام.متاسفانه این معضل رو من هم در خوندن کتاب تاریخ فلسفه ی غرب راسل داشتم.البته نه در ترجمه اش که ترجمه ای عالی است بلکه در چاپ کتاب که غلط غلوط بسیار زیادی در آن راه یافته بود .امیدوارم بخش ویراستاری و نمونه خوانی کتاب ها بهتر و بهتر شوند....
۱۷ آذر ۱۳۹۴
صد در صد موافقم. من چند سال پیش این کتاب رو خریدم. با اینکه سرفصل هاش بسیار واسم هیجان انگیزه ، چون دید کلی راجع به موضوعات مختلف متل روند تکوین سرمایه داری ، سوسیالیسم ، قانون اساسی ایالات متحده و ... به آدم میده و میتونه برای شروع شناخت این مفاهیم خیلی ... دیدن ادامه » مناسب باشه ولی متاسفانه ترجمه و ویرایش بسیار بد باعت شده هنوز تمومش نکردم. هر دفعه با اشتیاق ورش میدارم 20 - 30 صفخه ای میخونم ولی اخرش کلافه میشم میزارمش کنار.
۰۶ فروردين ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مثل تمام کتابهای حسن کامشاد، این کتاب هم کتاب به اصطلاح خوشخوان و روانی است و می توان اطلاعات مفیدی را از آن کسب کرد. منتهی به عقیدۀ من یکی از مشکلات این کتاب عنوان کتاب است. بهتر می بود که نام کتاب «پایه گذاران نثر جدید ادبی ایران» گذاشته می شد، چرا که تقریباً تمام کسانی که نامشان در این کتاب آمده، بیشتر در حوزۀ نثر ادبی (اعم از داستان ... دیدن ادامه » و مقاله های ادبی) کار کرده اند و نه جستار نویسی. بزرگترین شاهد این مدعا همین بس که نام احمد کسروی حتی یک بار هم در این کتاب نیامده است. شاید بهتر می بود که کتاب برای چاپ دوم ویراست می شد و سیمای نوتری پیدا می کرد و نامهای جدیدی اضافه می شد و شاید هم چیزی کسر می شد، چرا که، طبق گفتۀ خود کامشاد در مقدمه، حدوداً 50 سال از نوشته شدن کتاب اصلی به زبان انگلیسی می گذرد و این کتاب هم عیناً ترجمۀ همان کتاب انگلیسی است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر شولوخوف (پیشترها ادعاهایی می شد که شولوخوف نویسندۀ واقعی دن آرام نیست و در واقع انتحال کرده اما بعدها و با آنالیز کامپیوتری و نیز مدارکی که پس از فروپاشی شوروی (نک. استالین، رادزینسکی، ترجمه آ. گلکار) به دست آمد به تحقیق معلوم شد که دن آرام نوشتۀ شخص شولوخوف است و بنابراین اتهام افرادی چون سولژنیتسین صحت نداشت) از مسائل و مشکلات انسانهای ... دیدن ادامه » 70-80 سال اخیر حرفی نزده بر او حرجی نیست چون داستان مربوط به سالهای جنگ جهانی اول و انقلاب اکتبر 1917 و جنگهای داخلی سرخ ها و سفیدها و سایر معارضین است که جملگی مربوط می شوند به 100 سال پیش!
با همۀ اینها من گمان می کنم همچنان می شود دغدغه های انسان امروزی و بخصوص ما مردمان خاورمیانه را در این اثر دید. لحظه ای با خود فکر کنیم؟ مگر نه این است که ما ایرانی ها دست کم صد و اندی سال درگیر مبارزات آزادیخواهانه هستیم؟ مگر نه این است که همیشه گرفتار خودکامگان بوده ایم؟ و مگر نه این است که همچنان شعله های جنگ را حس می کنیم؟ چند نسل از فرزندان این سرزمین برخی سیاست شده اند؟ خوب، گرگوری ملخوف هم انسانی است که بین چرخ دنده های دولت و زندگی شخصی له می شود و هستی و خان و مان خود را بربادرفته می بیند. او هم می خواهد زندگی خود را داشته باشد و هیچ مرجعی به او نگوید چه کند و چه نکند اما چنین نیست. روزی برای شرکت در جنگ جهانی وی را به جبهه می خوانند، روزی برای مبارزه با ضدانقلاب، سپس برای مبارزه با انقلابیون، دوباره با ضد انقلاب و آخر هم که قصه ناتمام می ماند و گرگوری ای را می بینیم که از یک لحظه ی خود نیز بی خبر است (البته می دانیم که خارلامپی ارماکوف که شولوخوف شخصیت گرگوری را تا حد زیادی از زندگی وی اقتباس کرده در تصفیه های خونین استالین اعدام شد).
و اینها تازه بعد سیاسی و اجتماعی دن آرام است. داستان عشق و حرمان گرگوری به نظر من یکی از دلکش ترین داستانهای معاصر در این ژانر است. نه در سانتی مانتالیسم رومانس ها فرو می غلتد و نه از اداهای روشنفکرانه در آن خبری هست. صاف و ساده است مثل استپهای خود دن.
خود من شخصا حسی را که از خواندن دن آرام داشتم اصلا موقع خواندن، مثلا، برادران کارامازوف، که رمانی است بسیار چندلایه و پیچیده و به همین خاطر سنگین و تا حدی کسل کننده، نداشتم. برای من دن آرام بسیار پرکشش تر و جذابتر بود. و البته نمی توان انکار کرد که هر کس سلیقه ای دارد و ای بسا چیزی به مذاق کسی خوش آید و در نظر افراد بسیاری ناپسند افتد و بالعکس. با این حال، فکر می کنم نباید از ذره بین مدرن و غیر مدرن به آثار ادبی نگاه کرد چون ما را دچار پیش داوری می کند که شاید لزوما در برداشت ما از داستان ثمری نداشته باشد و حتی مضر هم باشد.
فاطمه حبیبی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دائرة المعارف فارسی هم به همان دردی دچار است که لغتنامه دهخدا و سایر مرجعهای مشابه از آن رنج می کشند: کهنگی. کارهایی که مرحوم غلامحسین مصاحب برای این فرهنگ کشید ماندگار است و ایرانیان باید همیشه قدردان زحمات او و همکارانش باشند (مثل پیدا کردن و به قول خود او «ضرب لغات و معادلها» برای بسیاری از اصطلاحات، ایجاد علائم اختصاری، و حتی درست کردن فونتی جدید برای دائرةالمعارف و...). این فرهنگ در زمان خود کاری نو و بسیار مفید بود (و هنوز هم از بعضی جهات چنین است). اما خیلی از مدخلهای امروزی دائرةالمعارف نیازمند تغییر و حتی حذف هستند. چیزهای جدیدی باید اضافه شود و شاید لازم شود که برای نیازهای روز دانشجویان، استادان و نویسندگان و مترجمان و کلاً اهالی فرهنگ مقالات جدید و علمی از صاحب نظران معتبر بدین کتاب افزوده شود (ناشران دانشنامۀ دانش گستر مدعی اند که اثر آنان این نیازها را برطرف کرده اما چنین نیست و این دائرةالمعارف هم دچار فقر شدید محتواست. به جای خود در مورد این دانشنامه نظر خودم را ـ که شاید هم البته اهمیتی نداشته باشد ـ خواهم نوشت). برای اینکه اندکی به کاستیهای دائرةالمعارف پی ببرید توضیحی را که ذیل واژۀ «نیهلیسم» آمده می آورم:

نیهلیسم یا نیست انگاری*: عقیدۀ برخی انقلابیون روسیه که در قرن 19 م و اوایل قرن 20م هواخواه برانداختن کلیۀ تاسیسات اقتصادی و اجتماعی آن عصر بودند. افراط آنها در پیروی از این عقیده به اندازه ای بود که عواقب بعدی را هم در نظر نگرفته رویّۀ هر چه باداباد را تعقیب می کردند. اقدامات مستقیم، از قبیل کشتن و ترور کردن اشخاص و آتش زدن عمارات و نابود ساختن دستگاهها جزء برنامه های آنها بود. تنها اقدام مثبت و معتدلی که پیروان نیهیلسم توصیه می کردند تأسیس و برقراری حکومت پارلمانی بود.

بله، ... دیدن ادامه » همین چند خط آشفته و مبهم و البته گمراه کننده که نیهلیسم را فقط و فقط منحصر به نیهلیسم روسی و آن هم از نوع سیاسی اواخر قرن نوزدهم می کند توصیف دائرةالمعارف بود از واژۀ نهیلیسم، توصیفی که نه تنها برای خوانندۀ امروزی راهنمایی نیست، ای بسا او را گمراه نیز بکند.
البته این مشکلات یکسر بر می گردد به ناشر این کتاب. انتشارات امیرکبیر با تنبلیی که دیگر به خصلت و وجه مشخصۀ این انتشارات بدل شده ـ یاد امیرکبیر گذشته با آن کتب وزین و فاخرش بخیر ـ هیچ، مطلقاً هیچ، تغییری در بالا بردن کیفیت کتابهایش انجام نمی دهد. البته منظورم کتابهایی است که از امیرکبیر سابق و انتشارات فرانکلین به موسسۀ فعلی به ارث رسیده و کمابیش ارزشمند هستند، وگرنه کتابهایی را که این ناشر جدیداً منتشر می کند دارای کمترین تعداد مخاطب هستند (فهمیدن این موضوع نیازی به آمارگیری ندارد، نیم نگاهی به پیشخان کتابفروشی خود گویای خیلی چیزهاست). برای نمونه این ناشر همین اواخر کمدی الهی دانته را دوباره چاپ کرده است. به غیر از جلد این کتاب که عوض شده، فونت قدیمی و از مد افتادۀ کتاب تغییری نکرده. کمدی الهی یکی از کتابهایی است که حقیقتاً ارزش داشت که چند مقالۀ معتبر را در ابتدای کتاب و برای آگاهی بیشتر خوانندگان قرار داد، اما زهی خیال باطل. در همچنان بر همان پاشنه می چرخد.
شاید اینجا جای این بحثها راجع به انتشاراتی های ایران نباشد اما نمی دانم دیگر کجا می شود حرف دل خود را به گوش کسانی رساند که این انتشارات را این چنین ورشکسته، ورشکستۀ به تقصیر، کرده اند.
کاش می شد مدیریت توانمندی امور این انتشارات را به عهده گیرد تا دیگر شاهد کهنه شدن کتابهایی چون دائرةالمعارف فارسی نباشیم. با وضعی که این کتاب اکنون دارد، فقط می توان گفت که ویکیپدیا مطالب بسیار مفیدتری نسبت به دائره المعارف فارسی به مخاطب خود عرضه می کند و این میان فقط بیخود پولی هزینه و فضای کتابخانه اشغال شده.

*البته برای همکاری این مجلد دائرةالمعارف مرحوم مصاحب نقشی نداشته و از کار دائرةالمعارف کنار کشیده بودند.
امید نوری و محمدرضا کشاورزی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اولین حسی که موقع باز کردن این کتاب به خواننده دست می دهد حسی است که از خواندن کتابهای دهۀ سی و چهل شمسی به فرد دست می دهد. چاپ کتاب در نهایت ناشیگری و بی سلیقگی انجام شده. فونتها (مخصوصا فونت انگلیسی) درشت هستند و توی ذوق می زنند. برخلاف تمام فرهنگهای مدرن، اصطلاحات به زبان اصلی در یک سمت قرار گرفته اند و معادلها در سمت دیگر صفحه، و بدین ترتیب حجم زیادی کاغذ بلااستفاده مانده (البته شاید ناشر بر این بوده که خواننده از این جاهای خالی برای تعلیقات و یادداشت استفاده می کند). جالبتر و عجیبتر از همه دو مدخل اول و آخری است که بالای هر دو صفحه گذاشته می شود تا خواننده به راحتی بداند آن دو صفحه چه دامنه ای از مداخل را در خود جای داده. مثلاً در بالای صفحه 724 فرهنگ هزاره لغت hard قرار گرفته و بالای صفحه 725 لغت hardly و خواننده با نگاه کردن به این دو می داند که لغات میان این دو لغت در این دو صفحه قرار دارند. اما در فرهنگ حاضر شیوه ای غریب اتخاذ شده چون فقط سه حرف اول لغت آمده و تازه آن هم معلوم نیست بر چه اساسی. مثلاً، در بالای ص 270 man آمده و مدخل اول صفحه هم mannerism است اما بالای ص 271 mar آمده در حالی که لغت آخر صفحه mass mind است!
در کل، اگر این کتاب به سیاق مدرن چاپ شده بود می شد 500 صفحۀ فعلی را در 200 یا نهایت 300 صفحه خلاصه کرد و کتابی جمع و جور با قطعی مناسب را به دست مشتری رساند. این را هم باید گفت که در حال حاضر در تمام کشورهای توسعه یافته فرهنگها را با کاغذ و چاپ fine print چاپ می کنند که هم سبک است و هم حجم اندکی دارد. کاری که بیشتر در ایران نشر هرمس انجام می دهد.

راجع ... دیدن ادامه » به محتوای کتاب هم باید گفت که با کتاب خوبی، اگر چه نه کامل و جامع، در این حیطه طرف هستیم. پرویز بابایی با سالها سابقه در تالیف و ترجمۀ کتب، بیشتر سیاسی، معادلهای رایج و خوبی به خواننده می دهد و هر جا هم که لازم شده شرحی اجمالی از لغات عرضه کرده، پس می توان گفت که کم و بیش با فرهنگی توصیفی روبرو هستیم.
فاطمه حبیبی این را خواند
قاریاقدی یُلمه ، محمدرضا کشاورزی و مرتضی خرسند این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی برای نخستین بار عنوان این کتاب و نام نویسندگان آن را دیدم تعجب کردم چون برایم عجیب بود که چرا به جای واژه idleness که «بطالت» ـ در یکی از ترجمه ها همین واژه انتخاب شده ـ و «بیکاری» معنا می دهد، از واژۀ «تن آسانی» استفاده شده که معنایی کلاً متفاوت با دو معنای ذکر شده و معنای مورد نظر راسل و دیگران دارد. من این ترجمه را نخوانده ام اما بی دقتی در ترجمۀ عنوان کتاب نوید متنی منقح و پاکیزه را نمی دهد.
اصلاً قصد غر زدن و مچ گیری ندارم و وقتش هم نیست، ضمن این که باید به کار عزیزانی که بر خود رنج ترجمه را هموار می کنند آفرین و دست مریزاد گفت. این روزها هم باب شده که عده ای راه می افتند و با پیدا کردن ایرادهایی در ترجمه، مترجمان آن اثر را به بی سوادی و ندانستن متهم می کنند. باید گفت که بروز اشتباه در ترجمه، اگر نگویم اجتناب ناپذیر، بسیار محتمل است. اما نکته اینجاست، اسم و عنوان یک اثر اهمیت زیادی دارد و می تواند بالکل روی برداشت خواننده از نوشته اثر بگذارد. خواننده ای که «تن آسانی» را به سنّت زبان فارسی به معنای «راحت جان و آسودگی تن»* می داند ـ که ربطی هم به بطالت ندارند چون انسان می تواند آسوده جان باشد و زمان را به بطالت نگذراند ـ با دیدن این عنوان با رویکردی متفاوت به کتاب نزدیک می شود تا خواننده ای که عنوان درست را می بیند. نیازی به گفتن نیست که حتماً در متن هم به جای «بطالت» از «تن آسانی» استفاده شده.

* ... دیدن ادامه » نک: لغتنامه دهخدا، تهران، 1376، ص 7000-7001
غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، ص 115
و نیز سایر فرهنگها از جمله فرهنگ سخن.
فاطمه حبیبی و سمیه امیری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابهایی هستند که شهرتی ندارند و هیاهویی در موردشان به پا نشده اما این دلیل نمی شود که کتابهای خوبی نباشند. «جدال...» یکی از همین کتابهاست که آنچنان معروفیتی در بین کتابخوانها ندارد (البته شاید هم اینطور نباشد و من اشتباه می کنم) اما کتاب خوش ساخت و خوش پرداختی است، نثر پاکیزه ای دارد، فهمش برای عموم آسان است، و در یک کلام «کتاب خوبی» ... دیدن ادامه » است. شاید هم مبلغی از این عدم معروفیت کتاب متوجه ناشر کتاب باشد که به رغم گذشت بیش از یک دهه از چاپ اول آن هنوز به چاپ بعدی اقدام نکرده است. باری، دلیل هر چه باشد من این کتاب را به کسانی که قصد آشنایی با اندیشه مارکس دارند توصیه می کنم.
محمد رضا میرزایی این را خواند
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دیگران را نمی دانم، اما فکر می کنم این کتاب یکی از بهترین کتابهایی باشد که پیرامون خلق و خوی ایرانیان و دلایل عقب ماندگی کشور ایران در طول تاریخ با زبانی موجز و قابل فهم برای همگان نوشته شده باشد. قصد کم اهمیت شمردن کار دیگران را ندارم اما گمان می کنم «پیرامون خودمداری...» خیلی ریشه ای تر به طرح مسئله ی مشکلات اخلاقی و اجتماعی و سیاسی ... دیدن ادامه » ایرانیان می پردازد تا دیگر کتابها مثل جامعه شناسی نخبه کشی و جامعه شناسی خودمانی و امثالهم.
نکته ای که قاضی مرادی متأثر از هگل به درستی بر آن انگشت می گذارد پدیدۀ بی تاریخی در ایران است، به عبارتی تاریخ این سرزمین مدام تکرار می شود و مردم این سرزمین از این تکرارها هیچ طرفی نمی بندند.
البته تز قاضی مرادی در این کتاب «خودمداری ایرانیان» است، خصلتی که به گفتۀ او نباید آن را با فردگرایی غربی و مدرن اشتباهش گرفت. به هر حال برای دانستن معنی خودمداری بهتر است کتاب را به دقت و کامل بخوانید و از آن لذت ببرید.
باید از نشر آمه هم برای انتشار این کتاب و سایر آثار قاضی مرادی تشکر کرد.
فاطمه حبیبی و مهدی جعفری نژاد این را خواندند
Saeed Ranjbar و مرتضی خرسند این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای من سؤال است که چرا مرحوم منصوری نام آیزایا برلین را به اشعیا برلین تغییر داده!؟ اگر قرار است که جلوی نام هر فرد غربی معادل عبرانی و توراتی آن گذاشته شود، آن هم به تلفظ عربی و قرآنی آن، آنگاه باید کل نظام نامگذاری دنیا را تغییر داد. فکرش را بکنید: جان را یحیی صدا زنیم، جیکاب را یعقوب کنیم و الخ!
زهرا رستمی این را خواند
فاطمه حبیبی و روزبه رحیمی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
امروزه که حوادثی چون سقوط اتحاد جماهیر شوروی و سقوط کشورهای بلوک شرق و در کل کمرنگ شدن جنبش چپ و اندیشمندان چپ را از سر گذارنیده‌ایم، به نظر می‌رسد که اقبال به کتاب‌هایی مثل دن آرام دیگر مانند گذشته نیست. اگر در سال‌های دهه‌ی 60 و تا حدی هم دهه‌ی 70 شمسی این کتاب‌ها با ترجمه‌های مختلفی که از آنها می‌شد (اگر اشتباه نکنم دن آرام سه بار به فارسی ترجمه شده) با حرص و ولع خوانندگان مواجه می‌شدند، اما امروز دیگر کمتر کسی سراغی از نوشته‌های رئالیستیِ چپ‌گرا می‌گیرد. موج نوشته‌های پست‌مدرن و هم ضربات کاری راست‌ها در این میان تاثیر عمیق خود را گذاشته‌اند. فراموش نکنیم که در دهه‌ی شصت و هفتاد شمسی، زمانی که نوشته‌های چپ رفته رفته رنگ کهنگی می‌گرفتند ترجمه‌های از نویسندگان ضد چپ رفته رفته وارد بازار می‌شدند. اگر دن آرام سه بار ترجمه شد، «جامعه‌ی باز و دشمنان آن» هم سه بار ترجمه شد. آراء فون هایک هم یواش یواش راه خود را بین طبقه‌ی اندیشمند ایرانی باز می‌کرد. توجه به پوپر و آرنت و فون هایک و چندین و چند نویسنده‌ی راست یا ضد چپ دیگر همه آیتی بود بر پایان رونق ادبیات چپ.

نمی‌خواهم صحبتم را در اینجا به تضاد چپ و راست اختصاص دهم. نه اینجا جای این بحث‌هاست و نه من توانای این کار. حرف من این است: آیا با زوال جنبش چپ، باید ادبیات رئالیست چپ را به کناری گذاشت؟ آیا دوره‌ی آنها به سر آمده؟

شخصاً ... دیدن ادامه » فکر می‌کنم اینطور نیست. چگونه می‌شود از رمانی چنین زیبا و سرشار از زندگی دل کند؟ مگر می‌شود گرگوری ملخوف و اکسینیا را فراموش کرد! آیا درد و رنج‌هایی را که این آدمیان تحمل می‌کنند و شولوخوف آنها را به تصویر می‌کشد، همچنان درد و رنج ما نیست؟

همه‌ی اینها را گفتم تا به نسل‌های دهه‌ی هفتاد و هشتاد این را گفته باشم که درست است امروز روز «جزء از کل» و «مادربزرگت رو از اینجا ببر» و ... [به درستی و به حق] معروف شده و خوانده می‌شوند، اما، دن آرام‌ها را نیز همچنان باید خواند چرا که این داستان‌ها همچنان خواندنی هستند و حرفی برای گفتن دارند.

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است
دن آرام بیشتر یک اثر بین کلاسیکه تا مدرن! البته داستان روون و دلنشینی داره(من ترجمه شاملو رو خوندم) اما از جامعه مدرن و اتفاقات و حواشی زندگی مردم 70 80 سال پیش هم حتی توش حرف نزده! من از خوندن دن آرام هیچ وقت پشیمون نشدم اما به نظرم نمیاد که این اثر در جایگاه ... دیدن ادامه » خوبی قرار داشته باشه! چون تکلیف خواننده رو با خودش مشخص نمیکنه... باور کنید من موقع خوندن این کتاب فکر میکردم دارم یه چیزی بین تولستوی و داستایوفسکی میخونم که مال همون قرن18 ست با این که داستان 100سال بعد اتفاق میفته اما آدمو واقعا تو اون حول و حوش نمیبره.
۱۷ تير ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از بهترین نوشته های ژانر اعتراف همین کتاب ژان ژاک روسوست. خواندنش واقعاً لذت بخش و آموزنده ست؛ خواننده هم اطلاعات خوبی راجع به روسو پیدا می کند، که بی تردید یکی از بزرگترین شخصیتهای تاریخ بشر است، و هم از خلال سفرهای بی پایان روسو و بینش های خوب او با جامعه ی قرن هجدهم چند کشور اروپایی آشنا می شود.
این کتاب برای کسانی که به این ژانر ... دیدن ادامه » علاقه دارند به قول فرنگی ها یک must read هست! دوستی به من می گفت که در جایی خوانده که روسو در این کتاب صادق نبوده و بسیار چیزها را نگفته. من فکر نمی کنم چنین باشد، یا اگر هم همه چیز را نگفته این «همه چیز» خیلی زیاد باشد. روسو حتی در «اعترافات» به سرقت هم اعتراف می کند، امری که برای یک انسان شریف و آزاده شاید یکی از ننگین ترین رذایل باشد و کمتر کسی حاضر به اعتراف به این کار باشد. دلیل دوم آنکه، همین نسخه ی اعترافات با تحشیه ی یکی از روسوشناسان، آلن گروریشار، همراه است و او اشاره ای به بی صداقتی روسو نکرده است.

در اینجا بی انصافی است اگر به ترجمه ی خوب خانم مهستی بحرینی اشاره نکنم. باید گفت که کتاب حاضر یکی از ترجمه های ماندگار از یکی از بزرگترین آثار ادب جهان به فارسی است، و اینجا جا دارد که از مهستی بحرینی و نشر نیلوفر که امکان چاپ این اثر را فراهم کرده تشکر کرد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با تمام احترامی که برای مترجمان کتاب قائلیم، اما متاسفانه در ترجمه ی این کتاب بی دقتی هایی راه پیدا کرده است. البته شاید سهم عمده ی این خطاها متوجه ی ناشر باشد که وظیفه دارد با گماردن ویراستار، بروز خطاهایی مانند «ویلیام نارنجی» به جای William of Orange یا «پاتیست» به جای باپتیست را به حداقل رساند.
حامد علامیر این را خواند
احسان حسینی ، فاطمه حبیبی و فاطمه آهوپا این را دوست دارند
شنیدم کتاب چرا کشورها شکست می خورند بهتره،اما تا الان موفق نشدم بخونم!
۰۲ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ابلوموف الان دیگر یک اثر کلاسیک است و شاید خواندنش بر همه ی ما واجب. خیلی از ماها ـ گه گاه و یا همیشه ـ ابلوموفی را در خود داریم. من که از سطر سطر این کتاب لذت بردم و باید بگویم که ترجمه ی عالی سروش حبیبی سهم بزرگی در لذت بردن خواننده از داستان گنچاروف دارد. می خواهم اینطور بگویم، این رمان واقعاً یکی از بهترین ها در بازار نشر ایران است و ... دیدن ادامه » کتابهای کمی وجود دارند که هم از نظر کیفیت کار و هم کیفیت نشر ـ باید گفت که فرهنگ معاصر این کتاب را با کیفیت چاپ بسیار خوبی عرضه کرده ـ بهتر از ابلوموف باشند.