دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
به گزینه عاشقشم نیازمندیم :))
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد
پیش ... دیدن ادامه » از تولد تو به صف ایستادند
تا راز زادروز تو را بدانند
دست های من
برای جستجوی تو پیدا شدند
دهانم
کشف دهان توست

ای کاشف آتش
در آسمان دلم توده برفی است
که به خنده های تو دل بسته است

1382/05/16
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مایکل: فکر کنم یه روزی نویسنده خیلی مشهوری میشی، خدا حفظت کنه. اون روز رو می بینم.
کاتوریان: کی؟
مایکل: گفتم که یه روزی.
کاتوریان: ... دیدن ادامه » اونا تا یک ساعت و نیم دیگه اعداممون می کنن.
مایکل: اه آره، خب پس فکر نکنم نویسنده مشهوری بشی.
کاتوریان: اونها الان میخوان همه چیز رو از بین ببرن. می خوان ما رو از بین ببرن، میخوان داستانام رو از بین ببرن. اونا همه چیز رو از بین میبرن.
مایکل: خب، فکر کنم بیشتر باید نگران خودمون باشیم کاتوریان، نه داستانات.
کاتوریان: اه، آره؟
مایکل: آره. اونا فقط کاغذن.
کاتوریان: اونا فقط چین؟
مایکل: اونا فقط کاغذن.
کاتوریان یک مرتبه سر مایکل را به زمین سنگی آنجا میکوبد. مایکل بیشتر ازینکه دردش گرفته باشد از این حرکت متعجب به نظر می رسد. او متوجه خونی می شود که از سرش می آید.
کاتوریان: اگه همین الان اونا می اومدن و ازم می پرسیدن ما از بین این سه تا دو تاش رو میخوایم آتیش بزنیم: تو، برادرت(مایکل) یا داستانات، بهشون می گفتم اول تو رو بسوزونن بعدش هم من رو بسوزونن، تنها چیزی که نجات می دادم داستانام بود.

مرد بالشی، مارتین مک دونا