دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
من تا به حال، کتاب های فانتزی رو دوست نداشتم. تمام تصورم از کتاب های فانتزی به مجموعه کتاب های هری پاتر محدود می شد که راستش اون ها رو هم نخوندم. اما فیلم هاشو دیدم و با اینکه بدم نیومده اما چیزی هم نبوده که تو لیست علایقم قرار بگیره.
این کتاب رو به خاطر خلاصه اش خوندم: "دختری که با پاهای کج متولد می شه، توی دهکده ای که افراد معلول رو به منطقه می فرستند تا جانورها اون ها رو ببرند. کایرا تا به حال با پشتیبانی مادرش زنده مونده اما حالا که مادرش مرده..... "
این کتاب ریتم کندی داره تا صفحه 153 برام جالب نبود. درک نمی کردم چرا یه شنل انقدر مهمه. چرا تمام این 153 صفحه کل داستان حول محور این شنل چرخیده اما توی همین صفحه وقتی نعش کش ها ..... رو می برند( نقطه چین گذاشتم که چیزی از داستان رو لو ندم) احساس کردم که کم کم جالب می شه و همین طور بود هر چی به صفحات پایانی نزدیک می شیم داستان قشنگ تر می شه.

در ... دیدن ادامه » جست و جوی آبی ها درباره ی دختری است که مردم دهکده اش اون رو بی مصرف می دونند. اما گذشته از توانایی که برای طرح و دوختن نخ ها داره فقط اون این قدر باهوش است که می فهمه می شه آینده رو تغییر داد. چیزی که توماس کنده کار توانایی درکش رو نداره.

درباره ی پسری است که توی یک مرداب کثیف به همراه افرادی زندگی می کند که فقط به سیر کردن شکم خودشون اهمیت می دن اما اون مثل اون ها نشده، شاد است و دوست داره دیگران رو هم شاد کنه

این کتاب اون فانتزی نیست که توش جادوگرها جولان بدن و اتفاق هایی بیفته که به عقل هیچ کس نمی رسه. این کتاب همین دنیای واقعی ماست که به شکل فانتزی بیان می شه و شاید ریتمش کند باشه اما ریتم زیبایی داره.

Emile آژار این را خواند
مریم طهرانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر کتاب رو نخوندید این نقد رو نخونید
نوشته ی پشت جلد کتاب و پیش گفتار مترجم در خواننده یک توقعی ایجاد می کند که به نظرم سیر کتاب به شکلی نیست که اون توقع برآورده بشه. یعنی فکر می کنم اگر مترجم اول کتاب ننوشته بود که این کتاب به طرز شگفت انگیزی حالتان را خوب می کند من خواننده سعی نمی کردم اون حال خوب را توی کتاب پیدا کنم و اون را با برداشت و احساس شخصی خودم می خوندم. یعنی انگار این حرف مترجم یه پس زمینه ذهنی به خواننده می ده که زیاد نمی گذاره خواننده احساسی رو که خودش پیدا می کنه کشف کنه.
یکی از تفاوت های کتاب با فیلم در اینه که ما در فیلم ها از تفکرات و جریان ذهنی بازیگرها باحبر نمی شیم. فقط اعمال اون ها رو می بینیم و حرفای اونا رو می شنویم اما نمی تونیم بفهمیم که در مغز اون ها چی می گذره. اما کتاب ما رو وارد فضای ذهنی شخصیت ها می کنه. بهمون می گه چه نفکراتی دارن و اینکه چه اتفاقاتی باعث می شه که دهنیت یا احساسشون عوض بشه اما این اتفاق توی این کتاب چندان نمی افته. گزارشی که ژولی از لودویک برای رومن می نویسه به ما نشون می ده که تا چه حد بچه اش رو دوست داره. اما بعد؟ نویسنده به ما نمی گه که ژولی چطور با غم از دست دادن کنار میاد. بهمون نشون می ده که کنار اومد اما چطور؟ ما اصلا وارد فضای ذهنی ژولی نمی شیم انگار یه تماشاگریم که داریم فیلم می بینیم. ما می بینیم که اون گریه می کنه. مدام گریه می کنه. با رومن بیرون می ره. اما در تمام این بیرون رفتن ها، در تمام این گریه کردن ها، چرا نویسنده مارو به داخل دهن ژولی نمی بره؟ یک اتفاق هایی هست. یک حس هایی هست. یک سری حرفا و تسلاهایی که از دوستانمون می شنویم. تلاشی که می کنیم همه ی این ها با گذشت زمان کم کم حال ما رو خوب می کنن.اما در این جا ما این جریان رو نمی بینیم اگر هم می بینیم اثری رو که بر ذهن ژولی می گذارند نمی بینیم. مترجم ابتدای کتاب می گه که بیشتر کتاب ها درماندگی انسان رو مطرح می کنند اما راه حلی براش پیدا نمی کنند. در صورتی که خود نویسنده در نوشتن این داستان داره از داستان های کودکانه استفاده می کنه ژولی منتظر یک شاهزاده اس. همون چیزی که داستان های پریان به دختر بچه ها یاد می دن. که یه شاهزاده میاد و اونا رو خوشبخت می کنه. ابتدای کتاب هم شبیه داستان پری هاست. یه مرد مسن می رسه و به ژولی کمک می کنه. آیا توی زندگی وافعی از این اتفاق ها می افته؟ آخر کتاب چطور تموم می شه؟ من نمی گم باید آخرش بد می شد. ولی آخرش هم شبیه داستان های بچگانه تموم می شه که اونا تا سال ها به خوبی و خوشی زندگی کردند. به نظزم اینکه کارولین و مانون و ژولی هر سه در انتهای کتاب حامله هستند یه چیزی شبیه فصه های سیندرلاگونه اس. زمان گذشت و همه چی حل شد و همه خوشبخت شدند. بله زمان می گذره. دردها آروم می شن. زخم ها درمان می شن. اما زندگی وافعی این طور نیست. آدم ها ممکنه در انتها خوشبخت بشن یا نشن. اما اون چیزی که مهمه انتهاش نیست. خوشبختی چیزی نیست که ته قصه ها اتفاق بیفته. یه جور تفکره. یه جور نگرش به زندگیه. آدم های زیادی توی دنیا هستن که هیچ وقت دوست داشته نمی شن. اما آیا اونا بدبختن؟
خوبه که ... دیدن ادامه » کتابی به آدم امید بده. اما اینکه چطور امید هم بده مهمه، ژولی همیشه یه شاهزاده کنارش داره که حالش رو خوب می کنه.(اول پل بعد رومن) همه ی ژولی ها تو تمام دنیا می تونن شاهزاده ای کتار خودشون داشته باشن؟
نمی خوام بگم اون کتاب هایی که سیاه نمایی می کنن خوبن ولی می خوام بگم ما رمانی می تونیم بگیم به یه نفر واقعا امید دادیم و احساس خوبی نسبت به زندگی درش به وجود آوردیم که امیدی که دادیم وابسته به وجود دیگری نباشه. طوری باشه که اگر اون ها هر سه هم ازدواج نمی کردند و حامله نمی بودند باز هم خوشبخت بودند.

پی نوشت: نکته ی خوب این کتاب به نظرم اینه که به ما میگه می تونیم اجازه بدیم که عزیزان از دست رفته مون برن. اما جایی در قلبمون، ستاره ای در آسمانمون برای همیشه برای اون ها و به یاد اون ها باشه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید