دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
از سر استیصال بازنوانش را از هم گشود و گفت: «خوب، کات، کجا بریم؟ همون‌طور که گفتم، من توی خرید کردن اصلاً خوب نیستم.»
یک لحظه فکر کردم و بعد گفتم: «باید دست دوم فروشیا رو بگردیم، جاهایی که پر از لباسا و کتابای قدیمی است. این جور جاها گاهی یه جعبه پر از نوار و صفحه‌های جورواجور دارن.»
«باشه. اما این جور فروشگاه‌ها کجان؟»
حال وقتی به آن ... دیدن ادامه » لحظه فکر می‌کنم، ایستاده به تومی در آن پیاده‌روی کوچک و در آستانه شروع جستجویمان، جهش موجی از خون‌گرم را در وجودم حس می‌کنم. همه‌چیز ناگهان کامل می‌نمود: یک ساعت زمان در پیش‌رو، و این بهترین راه گذراندنش بود.
۱۵ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پرسش‌نامه! راه حل پیش چشمم بود! یک ابزار علمی معتبر بر مبنای هدف مشخص که از بهترین شیوه‌های رایج استفاده کند تا علاف‌ها، شلخته‌ها، بستنی‌شناس‌ها، آن‌هایی که شکایت می‌کنند چشمت پاک نیست، رمالان، طالع‌بینان، آدم‌های گیر مد، خشکه مقدس‌ها، گیاه‌خواران، عشق ورزش‌ها، آفرینش‌گرایان، سیگاری‌ها، بی‌سوادان علمی، هومیوپات‌ها را ... دیدن ادامه » غربال کند و در حالت ایده‌آل، شریک زندگی آرمانی را، و یا در حالت واقع‌گرایانه، فهرست کوتاه قابل مدیریتی از نامزدها را باقی گذارد.
۱۵ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همسرش به سرنوشت اعتقاد داشت، این که تمام مسیرهایی که آدم در زندگی‌اش طی می‌کند، به نحوی به «چیزی» ختم می‌شوند که سرنوشت آدمیزاد را رقم می‌زند. هر بار که سونیا شروع می‌کرد به صحبت درباره‌ی این موضوع، اوه زیر لب چیز نامفهومی می‌گفت و خودش را سرگرم سفت کردن یک پیچ یا چیزی مشابه این می‌کرد. ولی هیچ‌وقت گفته‌های همسرش را قطع نمی‌کرد. ... دیدن ادامه » شاید برای او یک «چیز» سرنوشتش را رقم زده بود، ولی برای اوه آن «چیز»، «یک نفر» بود.
۱۵ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پل نوشته بود: «پس چنان که می‌بینی کلود عزیز، من چاره‌ای ندارم جز جُستن فرزانه و فرهیخته‌ترین ذهنی که به او دست توانم یافت. ذهنی که یحتمل حساسیت‌های مرا، و عشق مرا به شاعرانگی ارج نهد؛ ذهنی به کفایت موشکاف و جسور که با او گفت‌وگو توانم کرد. آیا این حرف من هیچ شوری در تو برنمی‌انگیزد؟ من در این رقص، هم‌پایی چالاک می‌خواهم کلود. به هم‌پایی ... دیدن ادامه » مفتخرم می‌کنی؟»
۱۲ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«... فرض من به واقع این است که روابط امری است اساسی. ما محاط هستیم در روابط انسانی، و همه‌ی ما با وجود رابطه‌ی صمیمانه، رابطه‌ای که موجب شکوفایی طرفین می‌شود، کاروبارمان بهتر پیش می‌رود. مثل همان رابطه‌ی درازمدتِ خوشِ مهربانانه‌ای که تو با همسرت داشتی.»
«خب آن رابطه دیگر از میان رفته، و راستش را بخواهی، حالش را هم ندارم که از نو شروع کنم.»
«یا شاید هم دلت نمی‌خواهد باز با فراق و دردِ از دست دادن روبه‌رو بشوی. ارتباط که نباشد، دردی هم در کار نخواهد بود.»
ریک ... دیدن ادامه » سر تکان داد. «آره، به این فکر کرده بودم.»
«این طوری در نهایت از خودت محافظت می‌کنی، اما به چه قیمتی؟»...
۱۲ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صبح‌ها سایه می‌افتاد تو خانه‌ی آن‌ها و بعدازظهرها سایه می‌افتاد تو خانه‌ی ما. آقای هم‌سایه صبح زود می‌رفت سرکار و بعدازظهرها چای را با خانم‌ش زیر سایه‌ی درخت بید خانه‌ی ما می‌نوشیدند و ما که دیرتر صبحانه می‌خوردیم، میز و صندلی‌ها را کمی می‌کشیدیدم آن سمت و صبحانه را زیر سایه‌ی درخت بید آن‌ها می‌خوردیم. صبحانه زیر سایه‌ی ... دیدن ادامه » آن‌ها بود و عصرانه زیر سایه‌ی ما. هم‌سایه بودیم دیگر.
۰۲ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید