دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
وقتی بچه هستی برای این که پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله می‌کنند «اگه همه از بالای پل بپرند پایین، تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ می‌شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب می‌آید و مردم می‌گویند «هی، همه دارن از روی پل می‌پرن پایین، تو چرا نمی‌پری؟»
آلاله پورکرم این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی در میانه‌ی بحرانی شخصی در شهر ول می‌گردی، چهره‌ی آدم‌ها کیفیتی به غایت بی‌رحم و بی‌تفاوت پیدا می‌کند. خیلی افسرده‌کننده است این که هیچ‌کس نمی‌ایستد تا دستت را بگیرد.
ایرج پوراردشیر و شهر کتاب آنلاین این را خواندند
fatemeh mozaffarpour و Ssd Sd این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دست‌کم یک نژادپرست، مثلاً کسی که از سیاهان متنفر است، ته دلش آرزو نمی‌کند سیاه باشد. تعصبش، هر چه‌قدر هم زشت و احمقانه، دقیق است و صادقانه. نفرت از پولدارها از جانب کسانی که له‌له می‌‌زنند با آدم‌های منفورشان جا عوض کنند حکایت گوشت و گربه است.
fatemeh mozaffarpour و شهر کتاب آنلاین این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من به‌تون می‌گم اون بیرون چه خبره: یه مشت برده که عاشق آزادی‌یی هستن که به خیال خودشون دارن. ولی اونا خودشون رو به شغل‌شون زنجیر کرده‌ن، یا به یه مشت بچه‌ای که پس انداخته‌ن. اونا هم زندانی‌ان، فقط خودشون خبر ندارن...
شهر کتاب آنلاین این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«... به نظرم یحیی شجاع‌ترین پسر روستای قورچلو بود. انگار همه جا را می‌شناخت. از چیزی نمی‌ترسید، ولی چرا وقتی خرناس رو شنید، چشماش گرد شد؟
صدای آقای نجفی توی ذهنم گفت:
همه می‌ترسن پسرم! هر کسی در شرایط خاصّی ممکنه بترسه، اما رفتار پس از ترسه که خیلی مهمه...»
شیما بقائی و امیررضا سیدحسینی این را خواندند
مریم پزشکی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
توصیف کتاب به قلم نویسنده:
«من در رمان کوتاهم سعی کرده‌ام نشان دهم جامعه چگونه آلوده به دروغ و مسموم شده بود، درست به همان اندازه که می‌توان یک ارتش را با گازهای سمی مسموم کرد. من زن قهرمان داستانم را نه یک خواهر قرار دادم، نه همسر، نه معشوقه و نه یک دوست، بلکه او را نماد دلسپردگی انسان قرار دادم- یک مادر...»
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
مهدی استخری و مریم بحرانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
علت کاربرد این همه نقش بی‌خشونت روشن است. مبتکر قالیبافی زنان بودند و به همین دلیل در روی فرش‌هایی که طرح‌های اصیل زنانه دارند، حتا روی بیشتر و نزدیک به همه‌ی فرش‌ها (مگر در نقشه‌ی شکارگاه که تنها نقشه‌ی مردانه است) نقش‌های خشن و اصولاً خشونت دیده نمی‌شود.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
Zahra Samadzad این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌گه دفتر تلفن یکی از بهترین کتابهایی است که نوشته شده. همه‌اش واقعیته، پر از آدمهایی که حقیقاتاً وجود دارن... حتی بعضی وقتها از تلفنچی می‌خواد که یک شماره رو از بوئنوس‌آیرس یا شیکاگو براش بگیره. می‌خواد کتاب رو امتحان کنه و ببینه مبادا مطالبش من‌درآوردی باشه و این آدمهایی که اسم و شماره تلفنشون آنجا نوشته شده راستی‌راستی وجود ... دیدن ادامه » دارن یا نه. سی‌سال خدمت در دستگاه دیپلماسی کارش رو به اینجا کشونده. بعضی وقتها، معمولاً نیمه‌شب، شمارۀ تلفن خودش رو می‌گیره تا مطمئن بشه که واقعاً وجود داره و مشغول دروغ گفتن به خودش نیست.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خود را در حالی در نظر آورد که در یک خانۀ زیبا با پنجره‌پوشهایی به شکل دل زندگی می‌کند که پشت آن یک باغچۀ سبزیکاریست و خودش با دو طفل زیبا و شیرین خود مشغول بازیست و صدای ترودی که ترانه‌‌ای آلمانی سوییسی می‌خواند از آشپزخانه می‌آید و یک سگ خوب آلمانی سوییسی هم دارد که با نگاهی عاشقانه به او چشم دوخته است و یک صندوق نامه هم در کوچه کنار ... دیدن ادامه » در نصب کرده‌اند که نام او همراه شمارۀ خانه روی آن ثبت شده است. به دیدن اینها موهایش از وحشت سیخ شده و با عرق سردی به خود آمد. داشت صاحب نشانی و هویت می‌شد و این یعنی مرگ اسب سفید وحشی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نوآ می‌گوید: «معلم مجبورمون کرد یه داستان دربارۀ اینکه وقتی بزرگ شدیم می‌خوایم چیکاره بشیم، بنویسیم.»
«خوب تو چی نوشتی؟»
«نوشتم که در درجۀ اول می‌خوام تمرکز کنم که کوچیک بمونم.»
«جواب ... دیدن ادامه » خیلی خوبیه.»
«خوبه مگه نه؟ من که ترجیح می‌دم پیر باشم تا آدم بزرگ. همۀ آدم بزرگا عصبانین، فقط بچه‌ها و پیرها می‌خندن.»
«اینا رو نوشتی؟»
«بله.»
«معلمت چی گفت؟»
«گفت که من موضوع رو درست نفهمیدم.»
«و تو چی گفتی؟»
«گفتم اون جواب من رو درست نفهمیده.»
این کتاب تنها 60 صفحه است
اما به اندازه 60 کتاب پر معنی است...
۱۷ بهمن
یاد این متن افتادم
جان لنون می گوید: پنج سالم که بود، مادرم به من گوشزد می کرد که شادی کلید زندگیست.
وقتی به مدرسه رفتم، از من پرسدند: بزرگ که شدی، می خواهی چه کاره شوی؟
من پاسخ دادم می خواهم خوشحال شوم.
آن ها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشده ام.
من ... دیدن ادامه » به آن ها گفتم: این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشده اید.

این جمله ها در فیلم "جهان با من برقص" از زبان "هانیه توسلی" هم گفته میشود :)
۱۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- تو من را وادار کردی اعتراف کنم که از چه چیزهایی می‌ترسم. اما این را هم به تو خواهم گفت که از چه چیزهایی نمی‌ترسم. من از تنها بودن یا به خاطر دیگری عقب رانده شدن یا رها کردن آن‌چه باید رها کنم، نمی‌ترسم. از اشتباه کردن هم نمی‌ترسم حتی اگر اشتباه بزرگ باشد، اشتباهی که یک عمر طول بکشد و شاید تا ابد ادامه پیدا کند.
Ghazaaale Shabani و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سردرگمم
مثل اولین قطره باران
که نمی‌داند
کجا ... دیدن ادامه » خودش را به تن تشنه خاک برساند
مثل موج
که نمی‌داند
کجای ساحل
خودش را به پای کدام دلسوخته بکوبد
شاید اندکی از غمش را با خود به سینه دریا بکشد

سردرگمم
مثل دریا
که نمی‌داند بزرگ‌‌ترین ماهی‌ش را سهم کدام تور کند
که ماهیگیرش
دیشب تا سپیده
دست به دامان خدا بوده
تا فردا
دست به دامان ناکسی نشود

سردرگمم و نمی‌دانم
چه کسی کجای جهان زانو بریده
در انتظار دستی‌ست
که دستش را بگیرد
وقتی من دست‌هایم را در جیبم فرو برده‌ام

سردرگمم و نمی‌دانم
قرص نان کپک‌زده این‌جا چه می‌کند
وقتی مادری در سرزمینی دور دست
دست‌های کودک گرسنه‌اش را می‌فشارد
ناله‌اش به سقف آسمان می‌رسد
دستش اما به هیچ

سردرگمم
و نمی‌دانم
چرا فرشته‌ها سکوت می‌کنند

امیرحسین آل‌عوض این را خواند
مینا مکوندی و سِیّد عِرفان باقِری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«یکی ذاتاً رئیس است. کاریش نمی‌شود کرد. اما تو می‌توانی تصمیم بگیری کجای دلت بگذاریش...»
امیرحسین آل‌عوض و پارمیدا پرمهر این را خواندند
fatemeh mozaffarpour و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌گوید بهترین سیستم زندگی این است که هر روز چیزی بکاری و فردا به عشق نتیجه بیدار شوی هی سربزنی ببینی جوانه زده یا نه. هی زنگ بزنی ببینی با وامت موافقت شده؟ فلانی می‌آید سر معامله؟ پی ساختمان قندهاری کنده شده؟ مجوز شهرداری صادر شده؟ طوری تعریف می‌کرد که آب از لب و لوچۀ شنونده سرازیر می‌شد و باورش می‌شد که دلهره چه صفایی دارد!
مینا مکوندی این را خواند
fatemeh mozaffarpour ، امیرحسین آل‌عوض و پارمیدا پرمهر این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... نقاب‌ها رو که بردارین، همه مثل همَن، مگه نه؟ پشتِ نقاب‌ها، همه بچه‌کوچولوهای محتاجَن.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هروقت رودرروی اسبی درمی‌‌آمدیم و اسب- وحشتزده گردن می‌گرداند و رم می‌کرد و حتی گاهی روی دو پا بلند می‌شد- باز صدای مادربزرگ درمی‌آمد «لوسیوس، لوسیوس!» و پدربزرگ (اگر در درشکه یا گاری زن و بچه‌ای نبود و مردی افسار اسب به دستش بود) به بون پچ‌پچ می‌کرد: «توقف نکن. همین‌طور به راهت ادامه بده. اما کمی آهسته‌تر بران.» اما اگر افسار دست ... دیدن ادامه » یک خانم بود، به بون می‌گفت اتومبیل را متوقف کند و خودش پیاده می‌شد، با اسب رم‌کرده به نرمی اما با قاطعیت حرف می‌زد و لگام آن را به دست می‌گرفت و گاری را از کنار اتومبیل رد می‌کرد، کلاهش را به احترام خانم‌های داخل گاری از سر برمی‌داشت و بعد برمی‌گشت روی صندلی جلو می‌نشست و تازه به صرافت آن می‌افتاد که جواب مادربزرگ را بدهد: «باید کاری کنیم که این‌ها به اتومبیل عادت کنند. کی‌ می‌داند؟ یک‌وقت دیدی که تا ده یا پانزده سال دیگر پای یک اتومبیل دیگر هم به جفرسن باز شود.»
سپهر حسینی این را خواند
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از چند دقیقه، محمد نگاهی به منظرۀ روبه‌رو کرد و گفت «از این بالا همۀ آدما و خانه‌ها مثل نقطه دیده مِشن. هرچی می‌آی بالاتر، غرورت کمتر مشه و به خدا نزدیک‌تر مشی. بیخود نیست از قدیم خیلی مَکانایِ مقدسِ توی ارتفاعات مساختن.»
حرفِ محمد ما را بیشتر به فکر فروبرد. دایی، که حسابی توی فکر رفته بود، جورابِ گلوله‌شده‌اش را توی کفشش گذاشت ... دیدن ادامه » و درحالی که دوباره دراز می‌کشید یک جملۀ فلسفی گفت.
- نمدانم شمایَم معلوم کردین یا نه؛ بعضی جورابای کثیف بوی باقلایِ پخته مِدن بعضیا بوی شالیزار برنج.
جملۀ دایی، برخلاف جملۀ محمد، نه تنها هیچ کس را در فکر فرونبرد، بلکه همه را از فکر درآورد...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بچه‌ها، توی کوچه، جلوی باغ جزایری، یک حلقۀ بسکتبال را با تیوبِ دوچرخه به تیرِ چراغ برق بسته بودند و داشتند بسکتبال بازی می‌کردند. آقای جزایری هم با خوش‌رویی جلوی درِ باغ نشسته بود و منتظر بود توپِ بچه‌ها بیفتد توی باغ تا به قول خودش آن را جِر بدهد تا بچه‌ها دیگر آنجا بازی نکنند.
به سعید گفتم: «اول یک‌ کم بسکت بزنیم؟»
- حلیم تموم نمشه؟
-ها... ... دیدن ادامه » راست مِگی. بسکت همیشه هست، ولی حلیم همیشه نیست.
آقای جزایری، با نشان دادنِ من و سعید به بقیۀ بچه‌ها، گفت: «خجالت بکشین. شما بازی مُکنین، اینا مرن مسجد زنجیر بزنن.»
فاطمه شیدا و امیرحسین آل‌عوض این را خواندند
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- و تازه می‌توانی روزی یک چیز از خدا بخواهی. مواظب باش! فقط یکی.
- مامی رز، این خدای شما موجود بی‌مصرفیه، علاءالدین می‌توانست از غول چراغ جادو سه چیز بخواهد.
- گمان می‌کنم یک آرزو در روز بهتر از سه آرزو برای تمام عمر باشه. نه؟
- ... دیدن ادامه » باشه. آن‌وقت هر چیزی را می‌توانم سفارش دهم؟ اسباب‌بازی، آب‌نبات، ماشین...
- نه اسکار. خدا بابانوئل نیست. تو فقط چیزهای روحی و معنوی را می‌توانی بخواهی.
- مثلا؟
- مثل شجاعت، صبوری، درک مسائل.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
-... چرا خدا اجازه می‌دهد ما مریض شویم؟ یا بدجنس است یا قدرت درست و حسابی ندارد.
- اسکار، بیماری هم مثل مرگ است. واقعیت است نه مجازات.
گویا "اسکار" پرسشگر و " مادام رز" پاسخگوست...
با خودم فکر می کنم چقدر خوب بود همه ی ما به یک عدد "مادام رز" در کودکی می داشتیم :)
۰۱ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روفوس با دوچرخه‌اش، کنارم می‌راند. «نظرم جلب شد. خب چی گفت؟»
«گفت عشق قدرت اَبَرقهرمانی ما آدم‌هاست که همه هم دارند، اما همیشه نمی‌شه این قدرت رو کنترل کرد، مخصوصاً وقتی آدم بزرگ‌‌تر می‌شه. بعضی وقت‌ها ممکنه دیوونگی به نظر بیاد و نباید از این‌که این قدرتم خرج کسی شده که توقعش رو نداشتم، بترسم.»
امیرحسین آل‌عوض و fatemeh mozaffarpour این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
او هم معلم پرواز بود و هم معلم اخلاق و انسانیت و حقیقت بزرگی را به من نشان داد. ایشان، برخلاف این‌که دیسیپلین نظامی و تجربه جنگ داشت، بسیار عاطفی و انسان‌دوست بود. تصور نمی‌کردم حتی موقع مأموریت به فکر چوپان‌ها و مرغ و خروس مردم باشد. همیشه موقع پرواز آموزشی به ما تذکر می‌داد باعث آزار و اذیت مردم نشویم.
کاربر 9983 طرح حکمت این را خواند
امیرحسین آل‌عوض ، Mohsen Ansari و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- ای خدا عمرت بده شاسب. بیسوادن مردم! بیسواد و احساساتی!
- با این حال خیلی هشیارن- نشان داده‌ن!
- هشیاری محدود! در حدّ نفع روزانه، خیلی‌م زود گُر می‌گیرن! علتش‌م بیسوادیه. حتی یک صفحه تاریخ‌م نخوندن، رادیو هم بهشان اطلاعات غلط میده- دروغ!
- ... دیدن ادامه » این بی‌انصافیه در حق مردم! - مردم خوبن!
- خوب بودن و عمیق بودن دوتاست. مردم باید یاد بگیرن بخونن!
- آخر اینم وسیله میخواد، وقت میخواد، رفاه میخواد.
- نگفتم که نمیخواد
- با این حرفت گرفتار دور باطل میشیم!
- هستیم!
کاربر 9983 طرح حکمت این را خواند
امیرحسین آل‌عوض و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... من حق ندارم اینا رو ازت بگیرم. هیچ‌کس حق نداره. کیه که بتونه بگه روشنایی من از تاریکی تو بهتره؟ کیه که بتونه بگه مرگ از تاریکی تو بهتره؟...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«حرف منو به اشتباه نگیرین. هوش یکی از نعمات بزرگ انسانیه، اما اشکال اینجاست که اغلب اوقات به جست‌وجوی کسب دانش رفتن، به‌ جست‌وجو برای رسیدن به عشق پایان می‌ده...»
امیرحسین آل‌عوض و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- ارنست، پرستار به من گفت تو رفتنی هستی، هر لحظه ممکنه فلنگ رو ببندی. خودت خبرداری؟ حتماً حقیقت رو بت نمی‌گن. حتماً نرم‌نرمک خیالت رو راحت می‌کنن. هان؟
- آره دیگه، اینها نمیفهمن، از حال ما هیچ خبر ندارن. خیال می‌کنن ما هم مثل خودشونیم. خیال می‌کنن ما به دنیاشون چسبیدیم.
با سلام و درودی معطر به عطر ادب. کتاب کتاب ارزشمند: تنها راه رسیدن به تکامل و سعادت ابدی و... جلد اول برای همه ی نسلها به ویژه جوانان جویای خوشبختی و جلد دوم که بیشتر ویژه زنان و مادران گرامییست به این سایت ««www.Book.soltanpanah.ir مراجعه و یا نام کتاب را جستجو نمایید. ... دیدن ادامه » لطف نموده نظر یا پرسش خود را در سایت بنویسید. با تشکر. از مشهد مقدس تقدیم به هموطنان بزرگوار اهل ادب و علم و هنر، که همواره به سعادت و تندرستی خود و نسل آینده ی خویش می اندیشند.
۲۶ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... قطارها شبیه حکومت‌ها هستند. می‌آیند و از وسط زندگی مردمان عبور می‌کنند. مردم برای عبورشان جاخالی می‌دهند. درنهایت آنها می‌روند و این مردمند که می‌مانند. زندگی می‌کنند تا قطار بعدی از راه برسد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شما ممکن است کشف کنید که هیچ چیز در مورد کسی که کنارتان زندگی می‌کند نمی‌دانید، یا چشمانتان را بسته بودید که نبینید. و بعد آرزو می‌کردید که ای‌کاش این کشف اولیه- که آرامش شیرین زندگی روزمره شما را از بین برده- هرگز اتفاق نمی‌افتاد.
به همین دلیل بهتر است که گاهی نخواهید همه چیز را بدانید.
مینا مکوندی و سیّد عرفان باقری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«پدر! تقلید، در صورتی تقلید است که مُقلّد، انسانی بالنّسبه فرهیخته و صاحب‌رأی باشد. مُقلّد باید که خود قدرتِ تشخیصِ خوب از بد، درست از نادرست، راه از بیراه را داشته باشد؛ امّا گرفتارِ شکّ میان این و آن باشد. مُقلّد، برای آن تقلید نمی‌کند که بارِ مسئولیت را از گُرده‌ی خود بردارد و بر دوشِ اهل فضل بگذارد. مُقلّدِ مغلوب، تقلید را هم بی‌قدر ... دیدن ادامه » می‌کند پدر...»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قیدار بابتِ گود، به معمار دست‌مزد نداد و گفت گود را به عشق ساختی، من هم این فیروزه را به عشق می‌دهم که بی‌حساب شویم... معمار دوباره نگین انگشتری را که ده‌تای دست‌مزدِ گود است، بو می‌کشد و در جیب می‌گذارد.
امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 3