دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
شیوا! بلند شو، با من حرف بزن. ای کاش همه چیز خواب بود. مرد آرام راست می گفت که تجربیات آدم مهمند. نمی شود از آن فرار کرد. با عملی مثل عمل پیوند عضو برای همیشه به زندگی دوخته می شوند.

***

با ... دیدن ادامه » دلخوری گفتم: " این چه رابطه‌ای است؟ اسمش چیست؟"
" نمی‌دانم."
گفتم: " باید اسمی داشته باشد."
" زن‌ها عاشق اسم و نامگذاری‌اند."
لب‌هایم را لیسیدم.
" اینجوری گیج می‌شوم."
سرعت ماشین را کم کرد و آرام گفت: " اسم‌ها فقط به کار محدود کردن زندگی می‌آیند."
گفتم: " به درد روشن کردنش هم می‌خورند. آدم از بلاتکلیفی در می‌آید."
نگاهش کردم. نمی‌توانستم بشناسمش. نمی‌دانستم ساده است یا زرنگ.
گفت: " چرا همه‌اش دنبال معنای دیگری هستی. این یک دوستی ساده است."
آب دهانم را قورت دادم.
" دوستی یک زن و مرد هیچوقت ساده نیست."

***
... زندگی کردن را به ما یاد نداده اند. در مورد کائنات می توانیم ساعت ها حرف بزنیم ولی از پس ساده ترین مشکلات زندگی مان بر نمی آییم. بزرگ شده ایم ولی تربیت نشده ایم...!

رویای تبت - فریبا وفی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«شب وقتی دل‌شکسته و دماغ سوخته،‌ گوش تا گوش تو پشت بوم، زیر آسمون ردیف شدیم و صدای مخملی دایی که پای شیر می‌خوند،‌ گوشمون رو نوازش کرد و مهتاب مثل یک تصنیف اومد که شب رو قشنگ‌تر کنه، یه دفعه دیدیم یه فانوس عین ستاره‌ای که تو دل شب برق می‌زنه،‌ از بیخ گوشمون بالا رفت و صدای خنده خان‌ دایی و غرغر حمید آقا شوهر خاله و هیس بابا بلند شد ... دیدن ادامه » از حیاط. فانوسه چقدر نور داشت وقتی تو شب بی‌ستاره بالا می‌رفت، برقی می‌زد عین خود ماه، عین چشم‌های مهربون خانجون که دایی کوچیکه رو وا داشته بود واسمون بادکنک فانوسی هوا کنه تا دلای کوچیکمون از سیاهی شب غبار نگیرن. بعد هم که خان دایی محض غبار روبی می‌خوند و صداش یله می‌شد تو پشت خونه و بین همسایه‌های خوا‌ب‌زده وول می‌خورد: «امشب شب مهتابه،‌ حبیبم رو می خوام...»

خانجون و خواب شمرون_شرمین نادری
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
راوی این کتاب اول شخص مفرد هست و در حال روایت داستان هایی از دوران کودکی خود در خانه ی بزرگ مادربزرگش (خانجون) در شمرون. فضای داستان بیان کننده ی حال و هوای تهران قدیمه ...خونه ی خانجون خونه ی بسیار بزرگی ست که تقریبا همیشه همه ی خانواده توش جمع می شن... البته خیلی از باور های خانجون هم در جمع شدن کل افراد خانواده نقش خیلی مهمی داشت. مثلا پختن حلوا هر ۴شنبه برای پدر بزرگ که باید به همکاری بیشتر خانم های خانواده صورت می گرفت یا پختن آش و...

تو خونه ی خانجون، دایی کوچیکه تنها کسی بود که علاقه داشت لوازم و روش های مدرن و جدید رو جایگزین لوازم و روش های کهنه بکنه... به قول خانجون "میرزا فرنگی" بود... مثلا برای خونه، برق وصل کرد یا این که طبیب درس خونده رو جایگزین طبیب درس نخونده کرد.
26 ... دیدن ادامه » داستان این کتاب با لحن محاوره‌ای و عکسهای سیاه و سفید قدیمی که در بعضی صفحاتش به چاپ رسیده است، حسی از روزگارانی دور را در خواننده زنده می‌کند.
توصه میکنم حتما بخونید حال و هوای فوق العاده ای داره...
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"دیگر من نیستم. یعنی نمی‌خواهم باشم. می‌خوام استعفا بدم. از آدم بودن. ازاین که مثل شما دو تا دست و دو تا پا و دو گوش دارم. از خودم متنفرم. کاش می‌شد یه تیکه چوب بود. یه تیکه سنگ. کمی‌خاک باغچه. کاش می‌شد هر چیز دیگه ای بود به جز شما عوضی‌های دوپای بوگندو ..."

"وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی،
پس ... دیدن ادامه » خفه شو و بازی کن."
دانیال نازی


من گنجشک نیستم | مصطفی مستور
رضا صادقی این را خواند
مهدیه دلجو ، مجید حاج حسینی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مرغ آمین درد آلودیست کآواره بمانده
رفته تا آن سوی این بیداد خانه
بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت ... دیدن ادامه » روز گشایش را در پی چاره بمانده....
"نیما یوشیج"
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق نجات دادنِ غریقی ست که دیگر هیچکس به نجاتش امیدی ندارد. عشق، رجعت به آغاز ِ آغاز است، به شروع، به همان لبخند، همان نگاه، همان طعم، اما نه خاطره‌ی آنها، خود ِ آنها.

****
مگذار ... دیدن ادامه » که عشق، به عادت ِ دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه، به عادت ِ آب دادن ِ گلهای باغچه تبدیل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نوکردنِ خواستنی‌ست که خود، پیوسته، خواهان نو شدن است، و دیگرگون شدن.
تازگی، ذاتِ عشق است، و طراوت، بافت عشق. چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت، و عشق، همچنان، عشق بماند؟
#یک_عاشقانه_آرام #نادر ابراهیمی
یکی از بهترین و موثرترین کتابهایی بود که خواندم.و البته بالغ بر10جلد آن را برای دوستانم،به همراه کادوی ازدواج هدیه دادم(به امید آغاز وتداوم یک زندگی عاشقانه).خواندن کتاب را به همه دوستانم توصیه کرده ام.برای خودمن هن خواندن این کتاب،ایجاد نگرشی نو به مفهوم ... دیدن ادامه » زندگی بود...
۱۵ مرداد ۱۳۹۵
با نظرتون کاملا موافقم...کتاب واقعا مناسبه برای هدیه،ممنون.
۱۷ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید