دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 23 فروردین 95
تاریخ اتمام25 فروردین 1395
نمی ... دیدن ادامه » دانم از چه بگویم: از مرگ، یا از عشق؟ اصلا آیا این دو یکسانند؟از کدام یک بگویم؟
تازه ازدواج کرده بودیم. هنوز حتی تا مغازه هم دست در دست هم می رفتیم. به او می گفتم دوستت دارم؛ اما آن زمان نمی دانستم چقدر دوستش دارم؛ نمی دانستم...
مشتاق حسین این را خواند
سعیده شفیعی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
آفتاب مهتاب از تاریخ 7فروردین تا 9 فروردین خواندم
این مجموعه داستان از 10 داستان تشکیل شده است. داستان اول یک شب قبل از انتخابات است که بااین جملات شروع می شود
به ... دیدن ادامه » دایی جان گفتم :فقط تو می فهمی
گفت:آره
گفتم:تو خیال می کردی من بچه ام نمی فهمم.ولی فقط من می فهمیدم.
گفت:آره
گفتم:بعد از سیمین اتاقت پر گل یخ بود. یادته؟
گفت:یادته.
گفتم :بیا بریم بیرون قدم بزنیم. می خوام باهات حرف بزنم.
فاطمه نوروزی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 3 فروردین 1395
کمی پیش از تولد آقای بیسواس، بین پدر و مادرش دعوای دیگری شد.اسم مادرش بیپتی و اسم پدرش رَگهو بود. بیپتی سه تا بچه اش را برداشت و پای پیاده توی آفتاب داغ راهی دهی شد که مادرش، بیسوندای،در آن زندگی می کرد. پیش مادرش اشک ریخت و داستان قدیمی کنس بازی های رَگهو را تعریف کرد و گفت چطور حساب هر پول سیاهی را که ... دیدن ادامه » به او می دهد نگه می دارد، هر بیسکویتی را توی جعبه می شمارد و چطور حاضر است پانزده کیلومتر پیاده برود ولی یک پنی هم برای سوار شدن گاری ندهد.
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 3 فروردین 1395
سینی حلوا را جلوی زن بابای حیدر می گیرم؛ بچه ی دو ساله اش حلوا را چنگ می زند، نگاه حیدر را روی تنم حس می کنم، از آغاز مراسم به موتور قراضه اش تکیه داده و از من چشم بر نمی دارد. مجری بلندگو را از رفیق باقران می گیرد و شعر می خواند. کمر راست می کنم و گوش می دهم.
رضا صادقی و سید محمدرضا مهدوی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 30 فروردین 1395
آسانسور به کندی محالی هی می رفت بالا.یا دست کم خیال می کردم می رود.نمی شد یقین کرد:چنان کُند بود که هر جور حس جهت یابی گم می شد. تا جایی که می دانم باید می رفت پایین، یا شایدهیچ حرکت نمی کرد. اما فرض کنیم می رفت بالا. فرضِخالی. شاید دوازده طبقه رفته باشم بالا، بعد سه طبقه پایین .شاید کره ی زمین را دور زده ... دیدن ادامه » باشم. از کجا بدانم؟
مشتاق حسین ، بهار موسوی و سهیل میراحمد این را خواندند
وحید صالحی اقدم این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 30 فروردین 1395
وقتی چند دقیقه ای قبلِ نیمه شب تلفن زنگ زد، جونکو داشت تلویزیون تماشا می کرد. کایسوکی گوشه ی اتاق هدفون به گوش نشسته بود، چشمانش نیم بسته، وهم هنگام با حرکتِ انگشتان بلندش بر سیم های گیتار برقی، سرش را عقب و جلو تاب می داد. داشت قطعه ای با ریتم تند تمرین می کرد و اصلا نفهمید تلفن دارد زنگ می زند. جونکو ... دیدن ادامه » گوشی را برداشت.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 30 فروردین 1395
ارسطو موهبت های زندگی انسان را به سه گروه تقسیم کرده است:
موهبت ... دیدن ادامه » های جهان خارج، موهبت های روحی ، و موهبت های جسمی.
از این تقسیم بندی فقط عدد سه را به عاریت می گیرم و می گویم:
آنچه سرنوشت انسان های فانی را پی می افکند، از سه مشخصه اساسی ناشی می شود:
1-آنچه هستیم...
2-آنچه داریم...
3-آنچه می نماییم...
کمال مقیمی این را خواند
محسن عباسی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 29 فروردین 1395
زن امروزی مردی بَدَلی است؛ با مردان حقیقی در جنگ است و به همین علت آشفته و ناآرام است.زن معاصر امریکایی زنی آمازون و محصول زمانه خویش است. قدرت و ضعف هایش، آنچه به دست آورده و آنچه را از دست داده است؛ قسمت اعظم موضوع این کتاب است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 28 فروردین 1395
هزاران سال است
که ... دیدن ادامه » نخندیده
اما تو
تبسم خدایی
آنگاه که شیطان
به بهشت بر می گردد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 28 فروردین 1395
اتوبوس خط هفتاد،پیش از آن که به آن برسیم،راه می افتد.دختر کوچکم چند قدمی به دنبالش می دود و نرسیده به سر پیچ، ناامید می ایستد. صبر می کنیم تا اتوبوس بعدی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 26 فروردین 1395
نور به قبرم ببارد
که عاشق توام...
فاطمه نوروزی و عطیه هجری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 25 فروردین 1395
هنر مجادله عبارت است از هنر مباحثه به گونه ای که شخص، فارغ از درستی یا نادرستی موضعش، از آن عقب نشینی نکند.ممکن است به طور عینی حق با کسی باشد، ولی با وجود این، از دید ناظران، و گاهی از نظر خودش، شکست بخورد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 23 فروردین 1395
هجده ساله بودم و مردی که خطوط چهره اش را به خاطر نمی آورم جواب هایم را در مورد وضعیت تاهل، آدرس و موقعیت تحصیلی همزمان و پی در پی تایپ می کرد.از من پرسید تفریحم چیست.
کمی مکث کردم و بعد گفتم: می روم سینما و کتابخانه.
Emile آژار این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 25 فروردین 1395
پیاز را من رنده می کنم
که ... دیدن ادامه » چشمه ی اشکم خشک نشود
سیب زمینی ها را تو پوست بکن
که شعبده می کنی با پوست.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 26 فروردین 1395
سَوکورو تازاکی سال دوم کالج بود، از ژوئیه تا ژانویه به چیزی جز مردن فکر نمی کرد. در این شش ماه، تولد بیست سالگی اش هم آمده و رفته بود. حالا دیگر مرد شده بود ولی این نقطه عطف خاص زندگی هم برایش معنایی نداشت.
آرزو آقایی میبدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 16 فروردین 1395
من در 29 آبان 1319 در شرق تهران قدیم به دنیا آمدم. خیابان ری کوچه ی آصف که تصویرهایی از آن را در شعرهایم به خصوص منظومه ی خانم زمان هست، یک محله سنتی با خصایص آن. محله ای که در آسمان نیلگون آن بادبادک های فانوس دار به پرواز در می آورند دورترین خاطره های من ،و سینمایی که در نزدیکی خانه ی ما بود به اسم سینما ... دیدن ادامه » دماوند که بعد ها شد شهر طلایی و بعد رامسر و بعد هم اسم های دیگری پیدا کرد که طبیعتا عشق به سینما بخشی از عشق به داستان شنیدن بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 13 فروردین 95
متوسط قد سربازان امریکایی که در1944 در نورماندی کشته شدند 173 سانتی متر بود، و اگر آن ها را پشت سر هم در یک ردیف دراز به دراز می خواباندی،طولشان به 38 کیلومتر می رسید. آلمانی ها هم قد بلند بودند،اما بلند قدترین سربازان تفنگداران سنگالی در جنگ جهانی اول بودند که متوسطقدشان 176 سانتیمتر بود و برای همین در صف ... دیدن ادامه » نخست به جبهه ی نبرد فرستاده می شدند تا وحشت در دل آلمانی ها بیندازند.
مشتاق حسین و ایرج پوراردشیر این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع 12 فروردین 1395
غروب.
با ... دیدن ادامه » انتزاعی ترین شکل ممکن.نه دیواری، نه دری؛ فضایی باز.
مهم تصور کردن یک اتاق نشیمن است.
سونیا،رُب دوشامبر به تن نشسته است. پرونده یی را می حواند.
آنری وارد می شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
# هزار کتاب
تاریخ شروع کتاب کلاغمرگی 9 فروردین 1395
باید این شعر را برای تو می گفتم
در ... دیدن ادامه » من اما زاینده رود غمگینی از پا نشسته است،
که آدم ها روی جنازه اش راه می روند
و پاشنه ی کفش هایشان
در خاطرات خشک و خالی ما فرو می رود

دیگر
قورباغه ها دم غروب نمی خوانند
و کلاغ های بلاتکلیف
روی تابلوی شنا ممنوع
به ماهیان مرده فکر می کنند
سعید زمانی این را خواند
فاطمه نوروزی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع کتاب خنده در برف 10 فروردین 1395
در گردنه های نیروانا
نمی ... دیدن ادامه » خواهد تن به قُلکی سفالی بدهد
تا برهمنی که اخیرَن
دزد گردنه گیر شده است
با نیش چاقو به جانِ جدیدش بیفتد
و سکه هایش را در آورَد

حوصله ی فرشته ها را هم ندارد
نشود دعوتش کرد
باید دعوتش کرد
باید فرستادش به چیدن گُل
برای میز صبحانه ی قدیسین
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع کتاب مرگ و دختر جوان 10 فروردین 1395
صدای دریا به گوش می رسد. شب از نیمه گذشته است. خانه ی ییلاقی اکوبار در کنار دریا. یک بهار خواب و یک اتاق نشیمن یا ناهار خوری بزرگ که در آن وسایل و لوازم شام روی میزی با دو صندلی چیده شده است. روی بوفه یک ضبط صوت و یک آباژور قرار دارد.بین بهار خواب و اتاق نشیمن دیواره ای شیشه ای است که ... دیدن ادامه » پرده اش در باد تکان می خورد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع کتاب شکار کبک11 فروردین1395
برف، درختان گز بالای تپه های شنی را به هیکل هایی فربه و سفید مبدل کرده بود و درختان کوچک پسته ی پایین تپه را به کوتوله هایی ایستاده در صف های منظم.انتهای صف در سفیدی برف محو می شد و سفیدی تا نوک کوه های روبرو کش می امد؛ همان جا که اگر هوا آفتابی می شد غروب خورشید را دید.
ایرج پوراردشیر این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
آفتاب مهتاب از تاریخ 7فروردین تا 9 فروردین خواندم
این مجموعه داستان از 10 داستان تشکیل شده است. داستان اول یک شب قبل از انتخابات است که بااین جملات شروع می شود
به ... دیدن ادامه » دایی جان گفتم :فقط تو می فهمی
گفت:آره
گفتم:تو خیال می کردی من بچه ام نمی فهمم.ولی فقط من می فهمیدم.
گفت:آره
گفتم:بعد از سیمین اتاقت پر گل یخ بود. یادته؟
گفت:یادته.
گفتم :بیا بریم بیرون قدم بزنیم. می خوام باهات حرف بزنم.
کاربر گرامی سرکار خانم مریم صالحی
باسلام و احترام

لطفا دیوار نوشته خود را در صفحه مربوط به همان کتاب منتشر نمایید تا در دیوار کلی نیز نمایش داده شود:

http://shahreketabonline.com/products/49/6464

با سپاس از همراهی شما
شهرکتاب آنلاین
۳۱ فروردين ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عمر آدمی لحظه ای بیش نیست،وجودش جریانی گذرا،احساساتش مبهم،جسمش طعمه کرم ها،نفسش گردبادی ناآرام،سرنوشتش نامعلوم و شهرتش ناپایدار است.مختصر این که آدمی از لحاظ جسمانی همچون آب جاری ،و از لحاظ نفسانی همچون خواب و خیال و بخار است؛زندگی چیزی نیست جز نبرد،اقامتی کوتاه در سرزمینی بیگانه،وپس از شهرت گمنامی فرا می رسد.
سبحان معصومی این را خواند
milad jabbarzade ، mostafa taavoni ، نیوشا پورمحسن و parisa zendebudi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از دریچه یک باغچه مسدود
نبض گلها را می گیرم
بهار می رسد
تند ... دیدن ادامه » تند می زند این نبض
می شکفد غنچه
لبخند زدن باغچه
سبزی طراوت امروز است.
۱۷ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دهان مادر توی نقاشی هایم کوچک است.همیشه یواش حرف می زند تا همسایه ها صدای مرافعه اش را با پدر نشنوند.پدر می خندد.می رودتوی حیاط و باغچه را آب میدهد.گل ها برق می زنند از خیسی.
سبحان معصومی این را خواند
نیوشا پورمحسن و مهرداد سمیع زاده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مثل یک ایستاده در باد


لب ... دیدن ادامه » دریا
باد میآید
همه دست شان به موهای شان
دامن و کلاه شان
تو ؛ دست ها در جیب
مثل یک ایستاده در باد حرفه ای
با هفت هزار سال قدمت
به امواج خشمگین
نگاه می کنی.
سبحان معصومی این را خواند
نیوشا پورمحسن این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به الهگان هنر

به من تنها یک تابستان ارزانی دارید،شما ای توانایان
و ... دیدن ادامه » پاییزی به جهت پختگی ِسرود.
تا که قلب ام،سیراب از بازی شیرین،
پذیراتر تن به مرگ بسپارد.
که جانی که در زندگی آنی نشد که حقِ خدایی اوست،
در مغاک مردگان نیز آرامشی نمی یابد؛
امّا من به روزگاری از آن خواسته مقدس،
خواسته صمیم قلب ام -باری از سرایندگی-کامیاب شده ام.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شعر به سان دشت ها, به سان برف ,به سان فصول وجود دارد.اما هیچ کس شعر«نمی سازد», همچنان که هیچ کس نمی تواند رگبارهای بهاری یا برف های زمستانی را بر ما ارزانی دارد.شعر حیات زلالی است که در وجود ما گام می نهد تا آن را بشناسیم, شناختی اثیری ,ظریف, همانند شناختی که مادر از فرزند یا عاشق از معشوق دارد:بیش از آن که دانستن باشد, لبخند است. بیش از آن ... دیدن ادامه » که سخن باشد, سکوت است. شعر چیزی نیست جز تُردی این شناسایی و بیداری خلوص در ما که بسی والاتر از ماست.
نیوشا پورمحسن این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید