دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
باسلام
نکته جالب درباره این کتاب این است که چاپ اول آن116صفحه بودوچاپ جدید96صفحه.پس چاپ قبلی 20صفحه بیشترداشته.من نمی دانم چرانویسنده خود متوجه این نکته نشده وبه خودزحمت داده20صفحه بی ارزش رادرمتن خودبگنجاند!؟
البته تعداد صفحات به نوع و اندازه فونت و فاصله پاراگرافها و خیلی چیزای دیگه برمیگرده.
۰۲ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ادگارآلن پو (به انگلیسی: Edgar Allan Poe) (زادهٔ ۱۹ ژانویه ۱۸۰۹ - درگذشتهٔ ۷ اکتبر ۱۸۴۹) نویسنده، شاعر، ویراستار و منتقد ادبی اهل آمریکا بود که از او به عنوان پایه‌گذاران جنبش رمانتیک آمریکا یاد می‌شود. داستان‌های پو به خاطر رازآلود و ترسناک بودن مشهور شده‌اند. پو از اولین نویسندگان داستان کوتاه آمریکایی به حساب می‌آید و از او به عنوان مبدع داستان‌های کارآگاهی نیز یاد می‌شود. همچنین از نخستین افرادی بود که از ژانر علمی‌تخیلی استفاده کرد. او اولین نویسنده مشهور آمریکایی بود که سعی کرد تنها از راه نویسندگی مخارج زندگی‌اش را تأمین کند، که به همین خاطر دچار مشکلات مالی در کار و زندگی‌اش شد.
پو در بوستون به دنیا آمد. دومین فرزند دو بازیگر بود. پدرش در سال ۱۸۱۰ خانواده را ترک کرد و مادرش یک سال بعد درگذشت. بعد از این، جان و فرانسس آلن از ریچموند، ویرجینیا سرپرستی او را برعهده گرفتند. هرچند هیچوقت به صورت رسمی سرپرستی او را نپذیرفتند، ولی پو تا اواخر نوجوانی پیش آن‌ها بود. تنش‌ها بین ادگار و جان آلن بر سر بدهی‌ها شروع شد، خصوصاً آن‌هایی که از طریق قمار ایجاد شده بود و باعث شد پو نتواند به دانشگاه برود. او برای یک ترم در دانشگاه ویرجینیا درس خواند، ولی به دلایل مالی نتوانست ادامه دهد. پو با آلن بر سر مخارج تحصیلی‌اش درگیر شد و بعد از آن تحت نام مستعار وارد ارتش شد.
در همین زمان بود که کار نویسندگی وی آغاز شد و اولین کتاب شعرش به نام تیمور لنگ و دیگر اشعار (۱۸۲۷) و با نام مستعار «یک بوستونی» منتشر شد. بعد از مرگ فرانسس آلن در ۱۸۲۹، پو و جان آلن روابطشان بهتر شد. بعد از عدم موفقیتش به عنوان یک افسر و خواستش مبنی بر نویسنده و شاعر شدن، پو راهش را از جان آلن جدا کرد.
... دیدن ادامه » پو تمرکزش را از شعر به روی نثر تغییر داد و چند سال بعدی را صرف نوشتن در مطبوعات و گاهنامه‌های ادبی کرد و به خاطر شیوه نقد منحصر به فردش، مشهور شد. او به خاطر کارش چندین بار مجبور به تغییر شهر محل سکونتش شد: بالتیمور، فیلادلفیا و نیویورک سیتی.
در ۱۸۳۵ در بالتیمور، با دخترخالهٔ ۱۳ ساله‌اش ویرجینیا کلم ازدواج کرد. در ژانویه ۱۸۴۵ پو شعر «غراب» را منتشر کرد و به موفقیت دست یافت. دو سال بعد همسرش بر اثر سل درگذشت. با مرگ همسرش دچار سرخوردگی و ناامیدی بسیاری شد که این غم و اندوه وی بر آثارش نیز اثر گذاشت. پو سال‌ها تلاش کرد تا مجلهٔ خودش را راه بیندازد و پیش از این که موفق بشود، از دنیا رفت.
در ۷ اکتبر ۱۸۴۹، پو در ۴۰ سالگی در بالتیمور درگذشت. او را در حال خلسه و روی نیمکتی در پارک پیدا کردند و به بیمارستان بردند. چهار روز در حال مرگ و زندگی به سر برد و هذیان گفت. از چیزهایی وهمی و شبحی بر دیوار حرف می‌زد، اما نتوانست بگوید که چه بر سر او آمده است. علت مرگش مشخص نیست و از دلایل زیادی از جمله الکل، انسداد شریان، مواد مخدر، بیماری قلبی، وبا، هاری، خودکشی و سل برای آن نام برده می‌شود. جسد ادگار آلن پو به همراه استخوان‌های ویرجینیا پو (همسرش) در مقبره‌ای که در سال ۱۸۷۵ در گورستان وست‌مینستر هال که امروزه جزئی از دانشکده حقوق دانشگاه مریلند در بالتیمور برای این نویسنده بنا شد، دفن شد.
آثار پو تأثیر زیادی بر ادبیات ایالات متحده و جهان داشت از جمله استفاده کردن از کیهان‌شناسی و رمزنگاری در داستان‌هایش. از بسیاری از آثار او در فرهنگ عامه، ادبیات، موسیقی، فیلم و تلویزیون استفاده می‌شود. شماری از خانه‌های وی امروز تبدیل به موزه شده‌اند. نویسندگان رازآلود آمریکا هر ساله جایزه‌ای به نام جایزه ادگار به بهترین اثر در گونهٔ رازآلود اعطا می‌کند.
وی استاد نوشتن داستان کوتاه بود. از ادگار آلن پو به عنوان بنیان‌گذار داستان کوتاه امروزی یاد می‌کنند. داستان‌های کوتاه وی، نوعی از قصه‌های کهن بود که در زمینه‌های وحشت، انتقام و حوادث مهیب و هولناک بازآفرینی شده و گسترش یافته بود.
ادگار آلن پو تأثیر چشمگیری بر ادبیات پس از خود گذاشت و از بنیانگذاران داستان کوتاه به مثابه یک فرم ادبی و همین‌طور از بنیانگذاران گونه‌های پلیسی، علمی‌تخیلی و وحشت شمرده می‌شود. نویسندگان و شاعرانی نظیر والت ویتمن، ویلیام فاکنر، هرمان ملویل و ری بردبری، و در فرانسه شارل بودلر، شاعر بزرگ فرانسوی که آثار او را به فرانسه ترجمه کرد و استفان مالارمه، و همین‌طور اسکار وایلد، آلدوس هاکسلی، فئودور داستایوسکی، خورخه لوئیس بورخس و توماس مان از او تأثیر گرفته‌اند. چهرهٔ هولناک و همیشه حاضر مرگ و احساس گناه گریز ناپذیر قهرمانان پو، پیش درآمدی است برای آنچه بعدها داستایوفسکی در جنایت و مکافات تکامل می‌بخشد. پو، بینشی ژرف به درون (گمراهی ذهنی) پدید می‌آورد که نشان می‌دهد مرز میان عقل و جنون چه اندازه باریک است. کشمکش همیشگی میان دو نفس درونی که در داستان «ویلیام ویلسن» آشکارترین نمود را می‌یا بد؛ آنچه که روانشناسی نوین «شخصیت دوپاره» می‌خواند.
نخستین نوشته‌هایش سه مجموعه شعر بودند که در سالهای ۱۸۲۷ تا ۱۸۳۱ منتشر شد. در این میان داستان نیز می‌نوشت و در یک مسابقه داستان کوتاه برنده شد. پس از آن به همکاری با روزنامه‌ها و ماهنامه‌های ادبی پرداخت و برای داستان‌هایش پاداش‌هایی گرفت. داستان‌های کوتاه، نیرومند با پیامد گذارا مانند نقاب مرگ سرخ و زوال خاندان آشر جهانی آفرید. پو در داستان‌های کوتاه خویش مانند قتل در خیابان مورگ و راز ماری روژه توانایی ویژهٔ خویش را نشان داد. در سال ۱۸۴۰ داستان‌های خویش را با نام داستانهای گروتسک وعربسک grotesque and arabesque پخش کرد که از برجسته نوشته‌های او شمرده می‌شود. به همین دلیل است که پو را پدر داستان پلیسی امروز خوانده‌اند.

ادگار آلن پو، گذشته از داستان‌نویسی، منتقد ادبی توانا وهوشمندی نیز بود و با دیدی نقادانه به ادبیات و نوشته‌های ادبی می‌نگریست. پخش مجموعه شعر کلاغ و شعرهایی دیگر در سال ۱۸۴۵ برای پو کامیابی و نام‌آوری به ارمغان آورد. شعرهای او که سرشار از پنداره‌های پراحساس و جمله‌های آهنگین و جاندار است؛ جایگاهی سزاوار در ادبیات انگلیسی یافت و به بسیاری زبان‌های دیگر ترجمه شد. پو با همهٔ این تکاپوهای ادبی و با اینکه چندگاهی سردبیر یکی دو نشریه ادبی بود، در تنگدستی و دشواری می‌زیست و چون از تندرستی کامل نیز برخوردار نبود و روحیه‌ای نامنظم تا اندازه‌ای بی‌بندوبار داشت، نتوانست به شرایط فراخور و آسوده دست یابد. پس از مرگ همسرش در اثر بیماری سل در سال ۱۸۴۷ میلادی بیش از پیش به نابسامانی‌های بدنی و روانی دچار شد و به باده‌نوشی افتاد، اگرچه باز هم دراین دوره نوشته‌هایی از خود به جا گذاشت.

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان در سال 1855 در مزرعه هِنری تاون‌سند اتفاق می‌افتد. او یک برده به دنیا آمد و حال خود یک برده‌دار است. دنیای آشناداستانی است که خواننده را جذب پیچیدگی‌های اخلاقی زمان می‌کند، بی‌آنکه ساده‌لوحانه قضاوتی کرده باشد. تاون‌سند به آینده مزرعه 50 هکتاری می‌اندیشد. او با برده‌ها به همان شکلی برخورد می‌کند که اربابش با او برخورد کرده ... دیدن ادامه » بود. والتون مویامبا، نویسنده و منتقد، می‌نویسد: «از نظر من، دنیای آشنا بهترین رمان چاپ شده در قرن 21 در آمریکا است.»
داریوش ولیپور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سرمایه نقادی اقتصاد سیاسی: نام اثری‌ست از کارل مارکس، فیلسوف قرن نوزدهم که جلد نخست آن در سال ۱۸۶۷ منتشر شد. این کتاب به تحلیل قواعد اقتصادی تولید نظام سرمایه داری می‌پردازد.
دربارهٔ این که مضمون کتاب، اقتصاد سیاسی است یا نه، جای بحث است. به عنوان مثال در نخستین ترجمهٔ این اثر به فارسی، عنوان فرعی کتاب، یعنی «نقادی اقتصاد سیاسی» در جلد درج نشده بود، ولی برخی بر آنند که کتاب بیش‌تر نقادی ایده‌ئولوژی است.
سه جلد سرمایه؛ نقدی بر اقتصاد سیاسی نخستین بار از سوی ایرج اسکندری از اعضای حزب تودهٔ ایران به فارسی ترجمه و توسط انتشارات حزب تودهٔ ایران منشر شد. انتقاداتی در زمینهٔ اعمال عقاید حزبی در ترجمه بر اسکندری وارد شده است.
ترجمه ... دیدن ادامه » آقای حسن مرتضوی ترجمهٔ دیگری از جلد نخست کتاب است.
بقول فردریک انگلس، همرزم کارل مارکس، «از زمان پیدایش کارگران و سرمایه داران برروی زمین کتابی که به اندازه کتاب حاضر برای کارگران مهم باشد پیدا نشده است». و خود مارکس این کتاب را نقدی بر اقتصاد بورژوائی از دیدگاه منافع طبقه کارگر میداند «که امر تاریخی‌اش سرنگونی شیوه تولید کاپیتالیستی و از میان برداشتن قطعی و نهائی همه طبقات است».
مارکس دراین کتاب می نویسد:
روت جوامعى که شیوه تولید کاپیتالیستی در آنها حکمفرماست خود را بصورت «کوهی از کالا « نشان مى‌دهد. پس باید تحقیق‌ خود را از تحلیل کالا، یعنی شکلی که هر تک عنصر این ثروت در آن ظاهر می‌شود، آغاز کنیم.
کالا در وهله اول چیزی است که وجود عینى ملموس دارد،2 شیئی است٬ شیئی که با خواص خود نوعى نیاز انسانی را برآورده مى‌کند. ماهیت این نیاز، اینکه آیا مثلا از شکم برخاسته یا مخیله، تغییری در این واقعیت نمى‌دهد. همچنین در اینجا اهمیتى ندارد که این چیز نیاز انسان را به چه نحو برآورده مى‌کند؛ بنحو مستقیم و بمنزله وسیله زندگی،3 یعنى شیئ مصرفی‌، و یا بنحو غیرمستقیم و بمنزله وسیله تولید.
هر چیز مفید، مانند آهن، کاغذ و غیره را مى‌توان از دو لحاظ در نظر گرفت: کیفیت و کمیت. هر چیز مفید خواص گوناگونى در بر دارد، و بنابراین بطرق گوناگونى مى‌تواند مفید واقع شود. کشف این طرق، و لذا کشف خواص گوناگون اشیا، کار تاریخ است. ابداع مقیاس‌های اجتماعا مقبول برای سنجش کمیت این اشیا نیز چنین است. تنوع این مقیاس‌ها بعضا ناشى از تنوع طبیعت اشیای مورد سنجش است و بعضا حاصل قرارداد.
فایدۀ هر چیز آنرا مبدل به یک ارزش‌استفاده [یعنی یک شیئ دارای فایده] مى‌‌‌کند. اما این فایده میان زمین و آسمان معلق نیست؛ قائم به خواص مادی کالاست و موجودیتى جدا از آنها ندارد. پس ارزش استفاده‌ای‌‌ [به اختصار ارزش استفاده] یا فایدۀ کالائى مانند آهن، غله و یا الماس، چیزی جدا از خود وجود مادی آن نیست. این خاصیت کالا ربطی به مقدار کاری که انسان باید صرف منطبق ساختن کیفیات مفید آن بر نیازهای خود کند ندارد. در این کتاب هر گاه از کالائى بمنزله ارزش‌‌استفاده نام می‌بریم همواره [، حتی بدون آنکه ذکر کنیم،] فرض‌‌‌ بر اینست که با مقدار معینى از آن، مثلا تعداد معینى دوجین ساعت، تعداد معینى متر پارچه و تعداد معینى تن آهن سر و کار داریم. ارزش استفادۀ‌ کالاها خود موضوع رشته خاصى از دانش را تشکیل مى‌دهد، و آن شناخت تجاری از کالاهاست. ارزش استفادۀ‌ هر چیز تنها در استفاده یا مصرف آن چیز تحقق [یعنی واقعیت عینی] می‌‌‌‌یابد. شکل اجتماعى ثروت هر چه باشد، محتوای مادی آن را همواره ارزش‌‌استفاده‌ تشکیل مى‌‌‌‌‌‌دهد. در شکل اجتماعى مورد بررسى ما در این کتاب [، یعنى سرمایه‌داری،] ارزش‌استفاده‌ها در عین حال محمل [یا ظرف] مادی ارزش مبادله‌ای‌‌ نیز هستند.

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«ایلیا ترویانف» نویسنده آلمانی بلغاری‌تبار برنده جایزه نمایشگاه کتاب لایپزیگ (۲۰۰۶)، جایزه ادبی برلن (۲۰۰۷)، جایزه ادبی شهر ماینز (۲۰۰۷) و جایزه ادبی کارل آمِری (۲۰۱۱) است. کتاب‌های او به 16 زبان ترجمه شده‌اند

مویدپور برای ترجمه هر کدام از این کتاب ها کلی برنامه ریزی می کند. برای ترجمه رمان ترویانف با خود نویسنده دوستی آغاز کرد. مطالبی از او درباره رمانش (که رمان مستند است) ترجمه کرد که در «شرق» منتشر شده، در کلاس های درسش حضور پیدا کرد. حتی برای انتخاب اسم مناسب برای بازار ایران با نویسنده مشورت کرد. برای کتاب های پتر اشتام و میشائل کلبرگ هم به همین روش پیش رفت. با آنها مکاتبه و دیدار کرده. مقاله ها و مصاحبه هایشان را خواند از جمله نوشته های کلبرگ درباره تئوری ترجمه را. حالاچنین مترجمی با دقت و وسواس موید پور که کم داریم، باید در ترجمه پیرو نظریه یی باشد، هست....

در ... دیدن ادامه » ضرب‌المثلی آمده، ابلیس در جزییات پنهان شده است و معنایش این است که سهل‌انگاری نه‌تنها منجر به فاجعه می‌شود، بلکه هرچه دانش و آگاهی بیشتر باشد، شک و تردید و ناباوری هم بیشترخواهد شد. زیرا که ابلیس دست‌کم در یک شاخه از سنت‌های غربی نماد شک و تردید و حامی مرتدان و انقلابیون است. تحقیق به نویسنده امکان دستیابی به داستان نهفته درپس داستان اصلی را می‌دهد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
درباره شاهنامه تصحیح خالقی مقدم:
جلال خالقی مطلق، ادیب، پژوهشگر و شاهنامه‌شناس ایرانی است. تولد او در ۲۰ شهریور ۱۳۱۶ در تهران بود. تحصیلات دبیرستانی را در تهران انجام داد. دوره‌های تحصیلات دانشگاهی را در آلمان گذراند و در سال ۱۳۴۹ (۱۹۷۰) از دانشگاه کلن در رشته‌های شرق‌شناسی، مردم‌شناسی و تاریخ قدیم درجهٔ دکتری گرفت. از سال ۱۳۵۰ (۱۹۷۱) در بخش مطالعات ایرانی در دانشگاه هامبورگ مشغول به تدریس زبان و ادبیات فارسی و فرهنگ ایران بوده‌است.

دکتر ... دیدن ادامه » جلال خالقی مطلق از آغاز دههٔ ۱۳۵۰ ضمن اقامت و تدریس در کشور آلمان، پژوهش‌های گسترده‌ای در زمینهٔ ادبیات حماسی ایران و شاهنامه انجام داد. مقاله‌های تحقیقی او در مجلهٔ سیمرغ (نشریهٔ بنیاد شاهنامه فردوسی)، مجلهٔ دانشکدهٔ ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی، ایران‌نامه، ایران‌شناسی، کلک و نامهٔ ایران باستان انتشار می‌یافت. دو مجموعهٔ برگزیده از مقاله‌های او با عنوان‌های گل رنج‌های کهن (۱۳۷۲) و سخن‌های دیرینه (۱۳۸۱) در تهران به چاپ رسیده‌است.

مهم‌ترین دستاورد جلال خالقی مطلق، تصحیح شاهنامه فردوسی است در هشت دفتر که طی سال‌های ۱۳۶۶ تا ۱۳۸۶ در نیویورک زیر نظر احسان یارشاطر انتشار یافت. تصحیح شاهنامهٔ فردوسی، حاصل بیش از سی سال کار مداوم خالقی در گردآوری و بررسی کهن‌ترین دست‌نویس‌های شاهنامه و مقابلهٔ آنها با پیروی از روش‌های جدید تصحیح متون است. جلال خالقی در کار مقابلهٔ دست‌نویس‌ها از همکاری محمود امیدسالار و ابوالفضل خطیبی در دفترهای ششم و هفتم بهره گرفت. دورهٔ شاهنامهٔ خالقی در سال ۱۳۸۷ توسط بنیاد دایرةالمعارف اسلامی در تهران تجدید چاپ شد. او هم اکنون به عنوان عضو هیئت علمی کنگره بین‌المللی هزاره شاهنامه فردوسی برگزیده شده‌است.وی عضو هیات امنای بنیاد فردوسی است.
شایان ذکراست کع کتاب بیت یاب شاهنامه،براساس نسخه تصحیح شده آقای جلالی مقدم تدوین شده.
سبحان معصومی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"سونات اشباح وحشتناک است. درست مثل زندگی. زمانی که پرده کنار می رود، چشم ما چیزهایی را می بیند که براندازنده و نابود کننده است. اسراری که همه چیزهای بی ربط را به هم ربط می دهند. و اعتراف آنهایی که افتخاراتشان را به رخ می کشیدند به این مساله که پس این چهره ی ظاهرین، بدبختی شان را پنهان می کردند."

این بخشی از نامه استریندبرگ به دوستش، امیل شرینگ بود که در آن سونات اشباح را به کابوس حقیقی بشر تشبیه می کند. و به راستی این اثر با حس آمیزی ها و ترکیب فضاهای این نابغه ی دیوانه به یک کابوس و شکنجه شبیه شده است. برای من به عنوان یک خواننده ی نمایشنامه چون هذیان گویی های فردی تب آلود و مجنون می نمود. انگار در هر دیالوگ بیشتر و بیشتر تحت فشار قرار می گیری و کابوس ها سخت تر و ترسناک تر می شود. شخصیت های اصلی نمایشنامه چون پیرمردی که بر صندلی چرخدار نشسته، دانشجوی فداکار، دختر کلنل، مومیایی، شبح دختر شیرفروش و ... همه و همه مجموعه ای از ترس و وحشت را به خواننده یا تماشاگر القا می کند. سونات اشباح سمفونی مردگان است. تلخ و گزنده و بی روح. مثل خود استریندبرگ.

آگوست ... دیدن ادامه » استریندبرگ، در استکهلم به دنیا آمد. در اوایل زندگی با واقعیات تلخی چون ورشکستگی پدر و فوت مادر روبرو شد و پس از آن تا مدتها به بیماری اسکیزوفرنی نوع پارانویایی مبتلا بود که کم و بیش در تمام آثارش می توان رد پای این بیماری را جست و جو کرد. او سال ها با نهادهای اجتماعی هم عصر خود بر سر تعریف خاصی که از خانواده و عملکرد آن داشت، درگیر بود و بارها به خاطر نظرات جنجالی در مقالات، داستان ها و نمایشنامه هایش به دادگاه احضار شد. در آثار او، از توجه به اصل "برش هایی از زندگی" که مشخصه آثار زولا و دیگر ناتورالیست هاست، خبری نیست. و به جای آن "رازگویی ها و درددل های دراماتیک بسیار غم افزا و گهگاهی" و دیالوگهای هذیانی که ناشی از دل آزردگی شخصیت های من وار استریندبرگی است تمام جهان نمایشی ناتورالیستی نویسنده را اشباع می کند. -برگرفته از مقدمه مترجم در ابتدای کتاب-

تنهایی و انزوای بیش از حد شخصیت ها، راز آلودگی هر شخصیت، فضای سرد و دلمرده ی اثر و دیالوگهای کابوس وار از شاخص ترین مشخصه های این اثر است. در عین حال که اثر ساختار نمایشنامه های کلاسیک را حفظ کرده و در سه پرده، ابتدا بحث را باز می کند، به معرفی شخصبت ها می پردازد و کم کم تا پرده سوم همه چیز را عیان می کند، سنت درگیری و بررسی روانشناسانه شخصیت ها بوسیله نویسنده هم رعایت شده است. در اینگونه آثار کلاسیک معمولا تا اواخر پرده اول چیزی دستگیر خواننده یا بیننده نمی شود و تنها با فضای اثر و شخصیت ها آشنا می شود. به طور کلی در روایت داستان یا دیالوگها عنصر شاخصی به چشم نمی خورد. این تنها فضاسازی و القای حس موفق استریندبرگ است که از تلفیق دیالوگها و دکور صحنه و شخصیت پردازی های بیمارگونه بوجود آمده است.

در اینجا به برخی از دیالوگهای هذیان گونه ی شخصیت ها اشاره می شود:

- کمک به هر شکلش تحقیرکننده است... (ص 33)

- همانطور که می بینی من معلول ام. بعضی می گویند مقصر خودم بوده ام. بعضی دیگر مقصر را پدر و مادرم می دانند. ولی خودم مقصر اصلی را زندگی می دانم. با فریب ها و دام هایی که در راه انسان می گذارد. آدم از یک دام فرار می کند تا در دام دیگری گرفتار شود. (ص33)

- وقتی نمی توانی امیدی داشته باشی، تنها ناامیدی برایت باقی می ماند. (ص42)

- وقتی عمارتی فرسوده شود، ویران می شود اما وقتی آدم ها زمان زیادی را در کنار هم روزگار بگذرانند، دیوانه می شوند و همدیگر را آزار می دهند. (ص53)

- زمانی که ما قدرت فریب یکدیگر را نداریم، حرف زدن چه ارزشی دارد؟ (ص74)
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
رقیه آفنداک این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نام اصلی این نمایشنامه پنج پرده‌ای «Les justes» است و حوادث آن به عملیات حزب سوسیالیست انقلابی روسیه در سال 1905 مربوط می‌شود که افراد آن قصد دارند با بمب کالسکه‌ای را منفجر کنند که متعلق به عموی تزار روسیه است، اما در این کالسکه به غیر از «جان گراندوک»، عموی تزار، دو کودک نیز سوار شده‌اند که همین امر موجب اختلاف میان مجریان ترور می‌شود.

«استپان»، یکی از شخصیت‌های این نمایشنامه جوانی است که معتقد است این کودک باید نابود شوند، اما «کالیایف» دیگر شخصیت این اثر که روحیه انسانی دارد با این عمل به شدت مخالف است. شخصیت استپان در این اثر نماد بلشویک‌هاست.

«ایوان ... دیدن ادامه » کالیائف» «دورا دولبوف» «استپان فدوروف» «بوریس اننکوف» و «الکسی ووآنوف» نام شخصیت‌های دیگر این نمایشنامه‌اند.
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
سبحان زربافتی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
" تنها یک مساله ی فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی ارزد درواقع پاسخ صحیح است به مساله ی اساسی فلسفه. باقی چیزها، مثلا اینکه جهان دارای سه بعد و عقل دارای نه یا دوازده مقوله است مسائل بعدی و دست دوم را تشکیل می دهند. این ها بازی است. نخست باید پاسخ قبلی را داد. "

این ها جملاتی است که کامو در سال 1942، کتاب مشهور خود به نام افسانه ی سیزیف را با آن آغاز می کند. داستان اصلی کتاب درباره ی سیزیف، از موجودات اساطیری یونان باستان است. سیزیف از خردمندان زمین، متبحر در انواع حیله و نیرنگ و همچنین از بنیان گذاران شهر باستانی کورینتوس بوده است. پس اینکه سیزیف، خدایان را فریب می دهد، زئوس وی را به تارتاروس (در اساطیر یونان: زندانی شبیه سرزمین های بایر که در عمیق ترین نقطه ی دنیا قرار داشت)، تبعید می کند. سیزیف محکوم بود که تا ابد سنگی را با خود بالای کوه ببرد اما همینکه به قله نزدیک می شد، سنگ به طرف پایین میغلتید و به این ترتیب مجبور بود تا دوباره این کار را انجام دهد. کاری که سیزیف به انجام آن محکوم بود، به نوعی شبیه همان کارهای بی معنایی است که بشر امروزه انجام می دهد. کامو از ابتدای کتاب مشخص می کند که ارزش زندگی، مهم ترین مساله ی موجود است.

موضوعات ... دیدن ادامه » دیگری که کتاب به آن ها پرداخته، شامل خودکشی، فناپذیری و ایمان است. واژه ی "ایمان"، حامل یک بار معنایی مذهبی است اما درمورد بکارگیری این واژه توسط نویسندگان فرانسوی، استثنایی وجود دارد و برای آن ها، این واژه صرفا شامل افرادی که به خدا ایمان دارند یا خیر، نمی شود، بلکه شامل فردی است که به خودش باور داشته باشد. کامو نشان میدهد که تصریح یک واقعیت در زندگی چگونه می تواند به وجود آید بدون اینکه اثرات خارجی دیگری داشته باشد. در واقع تنها خودِ زندگی و این توانایی که جزئی از دنیا باشیم اهمیت دارد. مباحث کتاب افسانه ی سیزیف، با یک دیدگاه اگزیستانسیالیسمی آغاز می شود،(هرچند که کامو بعدها از اگزیستانسیالیسم به عنوان یک فلسفه، فاصله گرفت): تنها وجود اهمیت دارد و تمام پرسش هایی که درباره ی هستی مطرح می شود، دنباله ی آن هستند.

خودکشی، تصمیمی برای پایان دادن به زندگی است و عملی است که معمولا درنتیجه ی ناامیدی و عدم توانایی انسان در مبارزه با زندگی به وقوع می پیوندد. کامو با این حقایق کاملا آشناست اما کمی موشکافانه تر به مساله می نگرد: او به فناپذیری توجه می کند. در افسانه ی سیزیف، رابطه میان فناپذیری و محکومیت به کار تا ابد که درواقع او را جاویدان می سازد، در تضاد با یکدیگر نیستند. اتفاقا در این ترکیب، کامو به خوبی نشان می دهد تا زمانی که مرگ به سراغمان بیاید، ما وجوداتی جاویدان هستیم. چگونه این امر ممکن است؟ اینگونه که مرگ هرگز تجربه نشده است. بدین ترتیب کامو برای خوانندگان خود روشن می کند که چرا موضوع خودکشی برای او جذاب است و کتابش را با پوچی و خودکشی آغاز می کند: از آنجایی که هیچ تجربه ی شخصی ای در زمینه مرگ وجود ندارد (چرا که فرد پس از مرگ بازنمی گردد تا تجربه اش را بیان کند) در این موضوع جذابیت و کنجکاوی خاصی نهفته است و نیرویی وجود دارد که بعدا برای غلبه بر پوچی به آن نیاز می شود.

کلمه های "لایزال"،"ابدی" و "جاودانگی" همگی توسط ذهن انسان به وجود آمده اند تا خلا ناتوانی انسان در دسترسی به چیزهایی غیرقابل لمس را پر کنند. با ابدی نامیدن اینگونه موضوعات، جو حاکم بر آنها که غالبا شامل ترس و وحشت است، به یک مساله ی تمام نشدنی تبدیل می شود. در آثار کامو، این تصاویر نامحدود مانند جاودانگی، همگی در چیزی به نام پوچی خلاصه شده اند. همچنین کلمات زیاد بهتری وجود دارند تا شرح دهند که ذهن ما چگونه کلمات را پردازش کرده اما به دلیل محدودیت اطلاعات نمی تواند به طور کامل به معانی حقیقی آن ها دست پیدا کند. سیزیف در چنین موقعیتی وجود دارد و داستان او نشان دهنده ی این است که یک بشر چگونه می تواند با دنیای محسوس اطرافش مبارزه کند. همچنین نشان می دهد که انسان چگونه می تواند با طغیان کامویی، بر ناامیدی غلبه کند.

ایده ی اصلی طغیان، بسیار سیاسی به نظر می رسد: برکنار کردن حکومت موجود و غالبا ستمگر. در کنار اهمیت سیاسی این کتاب در زمان انتشار، ایده ی غلبه بر جبرظالمانه بسیار مهم است. طغیان کامویی شامل سه مرحله می شود: تایید، قبول و انجام. تایید پوچی در وحله ی اول، آن را به بخشی از انسان تبدیل می کند و دیگر بیگانه و ناخوشایند نیست و شما به چیزی دست پیدا کرده اید که سیزیف قهرمان آن است. پس از آن مرحله ی "قبول" است که برای بیشتر مردم، مرحله ای دشوار محسوب می شود. سیزیف نمی تواند بر سرنوشت بیرونی خود غلبه کند اما می تواند از درون آن را تغییر دهد. این "درون" همان رفتاری است که در برابر این سرنوشت نشان داده می شود. اگرچه ممکن است این قضیه اشتباها به صورت یک مساله ی ماورایی معرفی شده و یا به صورت ناخودآگاه فرویدی نمایش داده شود.

سیزیف مجبور بود تا با قبول پوچی، بر آن غلبه کند. کامو از کمبود اطلاعات درباره ی این شخصیت استفاده می کند تا داستان خودش درباره ی مردی تنها و یک سنگ را بسراید. هیچ چیز ترسناک تر ازین نیست که انسان بدون هیچ نتیجه ای تلاش کند، همواره از اول شروع کند و هیچ هدف خاصی هم نداشته باشد. این همان نکته ای است که کامو در کسوت وکیل مدافعِ سیزیف، بیان می کند و به این وسیله نظریه ی پوچی خود را تشریح می کند.

"در تک تک آن لحظات که او ارتفاعات را ترک می‌کند و تدریجا به کنار خدایان کشیده می‌شود، مافوق سرنوشت خود قراردارد. او از سنگ خود سخت تر است.... سیزیف، کارگر خدایان، ناتوان و سرکش، تمام جزئیات وضعیت تأسف آور خود را می‌داند: این چیزی است که درطی هبوط خود به آن می‌اندیشد. روشن بینی که قرار بود شکنجه او باشد، به تاج پیروزی او تبدیل می‌شود. هیچ سرنوشتی وجود ندارد که نتوان با استهزا بر آن فائق آمد."

افسانه ی سیزیف، عمیقا یک کتاب انسانی است. با اینکه در این کتاب به کرات از لغت "سرنوشت" استفاده شده است، اما هدف اصلی آن تشریح "وحشت" است. وحشت از گرفتن یک تصمیم (اشتباه)، وحشت از یک موقعیت و وحشت از زندگی و در یک کلام، نمایشگر پوچی. غلبه بر این وحشت تنها با ایمان به خود میسر است. کتاب کامو، تجلیل برای فردی است که نه تن آسایی پیشه می کند و نه خود بینی و غرور وی را احاطه کرده است. با این وجود، کامو تاکید ویژه ای نیز بر جامعه دارد و این تاکید در آثار بعدی وی از قبیل "طاعون" و نمایشنامه "عادل ها" مشخص است. یک فرد قوی، یک جامعه ی قوی می آفریند و می تواند دنیا را تغییر دهد. این تغییر لزوما به معنای جنبش و حرکت از یک نقطه به نقطه دیگر نیست، اما می تواند به تغییر در ادراک و تغییر الگوها و پاردایم ها منجر شود.

اینجاست که من شما را با کامو و سیزیف، در پای کوه تنها می گذارم. سیزیف و شخصیت او که بعدها توسط کامو، مرد پوچ نامیده شد، رئیس و غالب بر سرنوشت خود است. قدرت درونی ای چیزیست که قابل قیاس با کتاب های کمکی که شما را از خوردن یک بیسکوییت باز میدارند، نیست.این یک رفتار و یک تغییر درونی است که نمی تواند پردازش شود، آموزش داده شود و یا آورده شود و تنها با طغیان به دست آورده می شود. طغیانی درونی علیه پوچی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در شعر فارسی در حدود چهارصد وزن مختلف وجود دارد. مهم‌ترین و مشکل‌ترین مسئله عروض، از قدیم تا امروز، طبقه‌بندی این وزن‌ها بوده است. نجفی ادامه داد: کوشش‌های عروض قدیم با طرح دوایر عروضی از عهده این کار برنیامده است. در قرن اخیر نیز کوشش‌های چند تن از محققان ایرانی و خارجی به نتیجه مطلوب نرسیده است. چرا این کوشش‌ها تاکنون ناموفق بوده ... دیدن ادامه » است، آیا راه ساده‌ای وجود دارد که با آن بتوانیم اوزان شعر فارسی را طبقه‌بندی کنیم و از این طریق به ساز و کار آن‌ها دست یابیم؟ چرا عبارتی موزون است (مثلا: «فواره چون بلند شود سرنگون شود») و چرا عبارتی موزون نیست؟ (مثلا: «چون فواره بلند شود سرنگون شود»). تا نتوانیم به این سؤال پاسخ دهیم نمی‌توانیم وزن‌ها را طبقه‌بندی کنیم. این استاد زبان و ادبیات فارسی اضافه کرد: از آن‌جا که در اشعار موجود فارسی، نزدیک به چهارصد وزن متفاوت و مستقل وجود دارد، بنابراین، لزوم طبقه‌بندی وزن‌های شعر فارسی نخست به لحاظ کثرت آنهاست. کسی که مثلا دارای ده تا سی مجلد کتاب باشد نیازی ندارد که آنها را طبقه‌بندی کند، زیرا برای بازیافتن کتابی کافی است که نگاهی به عنوان یک یک آنها بیفکند و مطلوب خود را به آسانی به دست آورد، اما اگر تعداد کتاب‌هایش بیش از این مقدار باشد ناچار باید آنها را به ترتیب خاصی، مثلا برحسب حروف الفایی عناوین کتاب‌ها، منظم کند تا وقت خود را بر سر این جستجو به هدر ندهد. وی افزود: از این گذشته، علم اساسا عبارت است از طبقه‌بندی واقعیت‌ها و در نتیجه، شناخت سلسله مراتب و رابطه آنها نسبت به یکدیگر،‌البته زمینه‌های بررسی علوم مفاوت‌اند، اما روش کار همه آنها یکسان است، بدین معنی که مشاهده‌ها و نمونه‌برداری‌های فراوان صورت می‌گیرد و در الگو یا الگوهایی مرتب می‌شود که نه تنها روابط متقابل واقعیت‌های موجود را توضیح می‌دهد، بلکه واقعیت‌های آینده را نیز تا حدودی پیش‌بینی می‌کند. بدین گونه با کمترین کوشش،‌ بیشترین اطلاع به ذهن راه می‌یابد و در آن ضبط می‌شود و امکان آزمودن فرضیه‌ها را به دست می‌دهد. نجفی گفت: پس اگر عروض علم است، که حتما چنین است، ‌ناچار علاوه بر قواعد تقطیع وزن‌ها باید طبقه‌بندی آنها را نیز، چه از جنبه نظری و چه به صورت عملی به دست دهد. وی افزود: اولین و مهم‌ترین، و حتی می‌خواهم بگویم تنها، ‌شرط هر نوع طبقه‌بندی وزن‌های شعر فارسی سهولت مراجعه است. فقط آن طبقه‌بندی معتبر است که بتواند فورا و مستقیما،‌و هر چه سریع‌تر و آسان‌تر، جوینده را به مطلوب خود و حتی‌المقدور به جای یگانه‌ای که برای آن منظور شده است، راهنمایی کند. اهمیت این شرط فقط در فایده عملی آن نیست، بلکه خود نشانه درستی و استواری دستگاه طبقه‌بندی نیز هست. نجفی گفت: یکی از دوستان من که هم در شاعری و هم در عروض قدیم و جدید دست دارد، سال‌ها پیش غزلی بر وزن مستفعلن مفاعیلن فع سروده بود و گمان می‌کرد که این وزن «نامطبوع»‌ در شعر فارسی بی‌سابقه بوده است. چندی پیش، به هنگام تدریس عروض، با کمال تعجب آن را تصادفا در المعجم بازیافت: ترکان نغز نیکو دیدار/ چابک سوار شیرین رفتار. (المعجم، ص 153) و پی برد که در حقیقت می‌بایست شعر خود را بر مفعول فاعلاتن مفعول (بحر مضارع مسدس مخنق مقصور) تقطیع کرده باشد. در این صورت هم معلوم نبود که با مراجعه به المعجم یا هر کتاب دیگری در عروض سنتی می‌توانست جواب خود را به آسانی به دست آرود. این اشتباه دراز مدت، آن هم از جانب کسی که در علم عروض تبحر دارد، ما را به این فکر می‌اندازد که عروض سنتی ابزار کارآمد و آسانی برای بازیافتن وزن‌ها به دست ما نداده است. این عضو پیوسته زبان و ادب فارسی، اظهار داشت: آیا هیچ‌کدام از کتاب‌های جدید عروض می‌تواند مدعی شود که در این زمینه از عروض سنتی کارآمدتر است؟‌ بعید است. هنگامی که «نادر نادرپور» دو وزن بی‌سابقه زیر را در اشعار خود به کار می‌برد: مسی به رنگ شفق بودم/ زمان سیه شدنم آموخت/ در دل ظلمت شب دیوی است/ که به من بسته نگاهش را، کدام یک از طبقه‌بندی‌های موجود و کتاب‌های عروض می‌توانند آنا به او بگویند که بر این دو وزن هیچ شاعر دیگری، چه در گذشته و چه امروز، شعری نساخته است؟ وظیفه طبقه‌بندی نیز همین است که شاعر را به سابقه وزن‌هایی که به کار می‌برد راهنمایی کند. هنگامی که شاعر چیره دستی چون «سیمین بهبهانی» که در ابداع اوزان بکر می‌توان او را با مولوی مقیاس کرد، غزلی با این مطلع می‌سراید: سازش مپسندید با هیچ بهانه/ کز خون شهیدان رودی است روانه. و چه بسا وزن آن را تازه می‌پندارد، طبقه‌بندی‌های موجود باید او را سریعا راهنمایی کنند که نمونه آن را در قدیم وجود داشته است: زان نفخه که شد جفت با تربت آدم، از خاک برآمد بر چرخ معظم(مولوی). وی افزود: هنگامی که عزل دیگری با این مطلع می‌سراید: باد فتح غروب را در فضا جار می‌کشد/ روز اندام خسته را سوی دیوار می‌کشد. باید بتوانند به او بگویند که تا زمان ادیب الممالک فراهانی نمونه‌ای از آن وجود نداشته است: نوجوان مرا فلک خون دل ریخت در ایاغ/ نو نهال مرا سپهر کند از بن به طرف باغ. یا وزن غزل دیگر او را با این مطلع: دانه دانه سرخی و سبزی پرستاره کرده فضا را/ شعله شعله گرد سرم بین رقص تند دایره‌ها را. همچنین این وزن را قبلا یکی از شاعران معاصر به کار برده است: می‌روم دگر ز دیارت خیز و توشه سفرم کن/ دل که شد لبالب دردت خون به ساغر جگرم کن (م. امید) نجفی گفت: اما سیمین بهبهانی در غزل‌های دیگری با این مطلع‌ها: سر و سبز شکیب‌آموز غمگسار تو خواهد شد/ برگ سبزی اگر دارد هم نثار تو خواهد شد. بر سفره چرمین امشب یک نامه و یک دفتر کو/ یک سطر به تنهایی نه یک واژه تنهاتر کو. آه این چه پیوند است ضرب رقم در هیچ/ حاصل چه خواهم داشت یک هیچ و دیگر هیچ، واقعا به وزن‌های تازه‌ای دست یافته است که به احتمال قریب به یقین هیچ نمونه‌ای از آنها، در آثار شاعران گذشته و امروز، دیده نمی‌شود. اگر طبقه‌بندی‌های موجود از عهده این راهنمایی بر نیایند، که بر نمی‌آیند، پس در حقیقت فایده‌ای بر آنها مترتب نیست. نجفی ادامه داد: سخن از وزن‌های «بی‌قاعده» و «نامطبوع» نیست که هرگز حد و مرزی برای ابداع آنها نمی‌توان مشخص کرد. همه این وزن‌هایی که نام بردم با همه تازگی برای هر گوش فارسی زبانی، پس از اندکی آشنایی،‌ مقبول و پسندیده‌اند. از شعر امروز می‌گذرم. حتی در اشعار قدما وزن‌های بسیاری هست که هیچ یک از کتاب‌های عروض قدیم یا جدید توجهی به آنها نکرده است. به یک نمونه در این بیت زیر اشاره می‌کنم: به دو چشم تو که تا زنده‌ام/ تو خداوندی و من بنده‌ام (انوری). تاکنون هیچ کتابی در عروض به وزن بی‌سابقه و منحصر به فرد این شعر (فعلاتن فعلاتن فعل) توجهی نکرده است مگر «مجموعه اوزان» ‌فرزاد که آن هم تقطیع آن را به غلط بر مفاعیلتن دو بار (وزن 171) می‌پندارد! وی در پایان گفت: فین تیسن، در طی مقاله خود، چند بار یادآوری می‌کند که «الول ساتن» تا امروز بهترین دستگاه را برای طبقه‌بندی وزن‌های شعر فارسی بنا کرده است. طبقه‌بندی الول‌ساتن چه بسا تا امروز، یعنی در مقایسه با طبقه‌بندی‌های موجود،‌چنین باشد. اما مسملا برای طبقه‌بندی مطلوب باید منتظر فردا بمانیم. آیا از این سخن فین تیسن می‌توان امید داشت که احیانا خود او از عهده این مهم برآمده باشد؟ ابوالحسن نجفی در سال 1308 در اصفهان به دنیا آمده و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همان شهر گذرانده است. تحصیلات دانشگاهی را در تهران، دانشکده ادبیات و دانشسرای عالی، رشته زبان‌های خارجی، به پایان برده و سپس به خارج رفته و تحصیلات خود را در رشته زبان شناسی در دانشگاه سوربن پاریس ادامه داده است. نجفی پس از بازگشت به ایران به کار تحقیق و تدریس در دانشکده ادبیات اصفهان و سپس در دانشکده ادبیات تهران، رشته زبان‌شناسی، پرداخته است. از سال 1330 تاکنون علاوه بر مقالات بسیار، کتاب‌هایی نیز تألیف کرده است از جمله: غلط ننویسم، فرهنگ دشواری‌های زبان فارسی، مبانی زبان‌شناسی و کاربرد آن در زبان فارسی (1371)، فرهنگ فارسی عامیانه (1378)، همچنین کتاب‌های متعددی ترجمه کرده است که بعضی از آنها از این قرار است: شیطان و خدا، گوشه نشینان آلتونا، ادبیات چیست، درباره نمایش (هر چهار اثر از ژان پل سارتر)، کالیگولا (از آلبرکامو)، نژاد و تاریخ ( از لوی استروس)، ضد خاطرات (از آندره مالرو)، خانواده تیبو (از روژه مارتن دوگار)، شازده کوچولو (از آنتوان دو سنت اگزوپری) و بیست و یک داستان (از نویسندگان مختلف).
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سالها پیش ، زمانی که آلبرکامو - نویسنده بزرگ فرانسوی - دست به نگارش نمایشنامه سوتفاهم زد و در آن به بیان مشکل بزرگ و پیچیده ای چون نشناساندن درست یا درست نشناساندن پرداخته بود و به تبع آن ، بیگانگی آدم ها را نسبت به هم بیان کرد، نمی دانست که سالها پس از او میلان کوندرا، نویسنده چکسلواکی الاصل ساکن فرانسه کتابی خواهد نوشت با نام هویت که سالها پس از او به بیان همان مشکل و اما به شکل و نوعی جدیدتر خواهد پرداخت و این معضل بزرگ جامعه انسانی را بازگو خواهد کرد.

در نمایشنامه سوءتفاهم ، ژان خود را کاملا به خانواده خود (یعنی مادر و خواهرش) نمی شناساند که همین امر سبب مرگ او می شود.

او ... دیدن ادامه » در جستجوی هویت گذشته اش وقتی پس از سالها نزد خانواده خود به مهمانسرای کوچکی باز می گردد که در عین حال خانه کودکی او نیز بوده جز مرگ حاصلی به دست نمی آورد و همچنین مارتا، خواهر او هویت خود را در سرزمینی دیگر (سرزمین دریا) و با قربانی کردن آدمها جستجو می کند و پیرمرد مستخدم شان که اصلا نمی داند هویت و شناساندن چیست و مادری که به درجه صفر انسانیت رسیده است و بین خوبی و بدی ، زشتی و زیبایی تمییزی نمی تواند قائل شود دلیلی ندارد که 2قهرمان رمان هویت این چنینی نداشته باشند.

در واقع ژان مارک و شانتال همان دردی را تجربه می کنند و همان رنجی را از سر می گذرانند که قهرمانان نمایشنامه کامو با آن روبه رویند؛ یعنی نبود شناخت درست از یکدیگر و درست نشناساندن خود به دیگری . البته نگارنده این سطور بر آن نیست تا بیان کند که میلان کوندرا متاثر از آلبر کامو بوده است (که شاید این چنین هم باشد) اما مراد درد بزرگی است که چه در عصر کامو که سایه های شوم جنگ و به تبع آن مرگ و فقر و... حکمران آسمان روابط انسانی است ، چه در عصر کوندرا حاکم است ؛ چرا که شانتال و ژان مارک همان درد قهرمانان کامو را دارند و با آن دست به گریبانند.

دلیل این مدعا می تواند این نکته باشد که اگر خواننده ای جلد این 2کتاب را با یکدیگر عوض کند و نام هویت را بر نمایشنامه آلبرکامو بگذارد و سوئ تفاهم را بر رمان کوندرا، در خواهد یافت که چیز عجیب و غیرمنتظره ای اتفاق نیفتاده است ، چرا که شناساندن ، جستجوی هویت ، روابط انسانی ، سوتفاهم ، ملال و عشق مفاهیمی هستند که ساختمان اصلی این 2اثر را شکل می دهند.

میلان کوندرا با زبان صریح و ساده خود به سراغ روح انسان ها می رود و پیچ و خم های آن را به خواننده اش می نمایاند و زوایای تاریک آن را باز می شناساند. اگر از دید استیتکی و زیباشناختی به آثار کوندرا نظر افکنیم خواهیم دید که او در عشقهای خنده دار، بار هستی ، در جاودانگی و اثر مورد نظرمان هویت ، تنها به بازگویی داستان و رمان صرف نمی پردازد؛ بلکه در همه این آثار خواننده با نویسنده ای روبه روست که اندیشه های روانشناختی و فلسفی و سیاست و ادبیات و تاریخ و... همه و همه را یکجا در آثار خود جای داده است .

در واقع کوندرا نویسنده ای نیست که به بسط و گسترش فضای داستانی در بعد طولی آن نظر افکند و ساختمانی از پیش طراحی شده را بنا کند و طبقه طبقه آن را در طول و ارتفاع دنبال نماید و در هر طبقه عنصری از داستان را بگنجاند و به شیوه معمول به داستان پردازی بپردازد. آنچه برای کوندرا موضوعیت دارد و سویه فکری او را تشکیل می دهد، حرکت در عرض و عمق است .

در واقع قهرمانان آثار او حرکتی عرضی و پهنایی را به حرکت طولی ترجیح می دهند و این به معنی فاصله گرفتن داستان نویس از فضای سنتی و کلاسیک داستان پردازی است . بدین ترتیب است که گرایشی جدید و موجی نو در نگارش داستان شکل می گیرد تا مخاطب با آن ارتباطی صمیمانه برقرار کند.

عمل و کنش نهفته در داستان هایی که کوندرا می نویسد، روندی واحد و یکسان ندارد، بلکه این کشمکش ها و کنشها سویه های مختلفی را می آفرینند تا خواننده را از فضای کلاسیک داستان های پیشین دور کنند. و اما رمان هویت نیز از این قاعده مستثنی نیست .

نویسنده زندگی معمولی و عادی قهرمانان داستان را (یعنی ژان مارک و شانتال) دنبال نمی کند؛ بلکه به بازتاب نتایجی می پردازد که شخصیت و زوایای روحیشان آن را می آفریند. ژان مارک و شانتال ، زوج جوانی هستند که به دور از هیاهوی زندگی آدمیان ، با عشق در کنارهم زندگی می کنند و تنها تکیه گاه آنان دراین فاصله گیری از آدمها، عشق است .

تا این که یک روز شانتال بی مقدمه مطرح می کند «دیگر مردها برای دیدن من سر برنمی گردانند» و از اینجا آن سوئتفاهم بزرگ که کل داستان را شکل داده است ، نمودار می شود. ژان مارک برای آن که به او اعتماد به نفس بدهد و یا به عبارتی او را به خود و زندگی امیدوار کند، برایش نامه هایی به اسم مردی ناشناس می فرستد و در آن شانتال را متوجه این امر می کند که زن زیبایی است و به خاطر همین او هر روز جاسوسی اش را می کند و مراقب اوست .

شانتال نامه ها را در کمد خود پنهان می کند، غافل از این که نویسنده نامه کسی جز ژان مارک شوهر خود او نیست ؛ اما زمانی که به این نکته پی می برد، ژان مارک را به قصد لندن ترک می گوید و ژان مارک تازه درمی یابد که چه سوئتفاهم بزرگی شکل گرفته است ... این سوءتفاهم با عدم شناخت کامل این 2شخصیت از هم شکل گرفته است و زندگی آنان را تا مرز نابودی پیش برده است .

باید اذعان کرد که دراین ماجرا اگر هر یک از طرفین خود را و مقصود و اندیشه ای را که در سر می پروراندند درست به یکدیگر می شناساندند، هیچ گاه چنین ماجرایی شکل نمی گرفت هر چند در پایان داستان بین واقعی و خیالی بودن داستان تردید ایجاد می شود.

زمانی که راوی می نویسد: «من از خودم می پرسم چه کسی رویا دیده است؛ چه کسی رویای این ماجرا را دیده است؛ چه کسی آن را تصور کرده است؛ و از آغاز کدام لحظه ، زندگی واقعی آنان مبدل به این وهم و خیال شوم شده است؛... هنگامی که ژان مارک نخستین نامه را برای شانتال می نویسد؛ اما این نامه ها را واقعا فرستاده است؛ یا آنها را فقط در خیال و تصور نگاشته است؛ در چه لحظه مشخصی امر واقعی به وهم و خیال و واقعیت به رویا مبدل شده است؛ مرز کجا بوده است؛ مرز کجاست؛» کوندرا مانند استاد ماهری که برای دانشجویان خود که در آینده پزشک خواهند شد بدن انسان را تشریح می کنند؛ برای خوانندگانش روح آدمیان را موبه مو تشریح می کند و روابطی را که از زوایای روح آدمی شکل می گیرد، با دقت موشکافانه آنالیز می نماید تا بدین طریق جستجویی ناب و بکر را در درون آدمیان دنبال کند.

کاری که با 2شخصیت اصلی و شخصیت های فرعی رمان هویت می کند و در واقع روح و احساسات آنان را به عنوان مرکز کنترل رفتاری شان باز می نمایاند.

در اینجاست که مخاطب این اثرهیچ شخصیتی را گناهکار نمی شمارد؛ چرا که کنش او را همپای با شخصیتش به قضاوت می نشیند، به طور مثال زمانی که لوروا در باره آزادی سخن می گوید: «آزادی؛ شما در این زندگی می توانید خوشبخت یا بدبخت باشید، آزادی شما مبتنی بر این انتخاب است».

و یا عکس العمل ژان مارک در برابر خاطره ای که «ف» در بیمارستان از دوران نوجوانی اش بازگو می کند، همه اینها زمانی که روح شخصیت ها بازگو می شود قابل هضم و پذیرش می شود. به هر حال در دنیایی که به تعبیر شانتال در هیچ جای آن از دست جاسوسان در امان نیستی ، حتی در شکم مادرت که برای تعیین جنسیت ، جنین را راحت نمی گذارند و یا بعد از مرگ که گور را می کنند تا با آزمایش ژنتیکی نسبتها را دریابند، چنین سخنانی و حرکاتی دور از انتظار نیست .

کوندرا با بیانی جسورانه روحها، احساسات ، عواطف ، عشق ها، دریافت های شخصیت ها از زندگی و محیط پیرامون ، روابط آدمیان ، واقعیت ها و خیال ها را عریان و لخت در برابر خواننده اش به نمایش می گذارد تا به هر مخاطبی گوشزد کند که دستیابی به روحها که نقطه ثقل رفتارهای آدمی اند و کنشها را می آفرینند، دور از دسترس نیست .

با خواندن آثار کوندرا این امر برایمان بدیهی تر خواهد شد که رفتارهای آدمی قابل شناخت است و اعمال آدمیان زمانی که منطبق بر شخصیتشان (که با زندگی هر کس آمیخته است و با گذشته و حال او و حتی آینده او در ارتباط است) مورد بررسی قرار می گیرد به این شناسایی دامن خواهد زد و اینجاست که سوء تفاهمات ، ملالهای زندگی برطرف خواهد شد. سوئ تفاهمی که در رابطه میان شانتال و ژان مارک شکل گرفته است ، از همین عدم شناخت آنان از روح یکدیگر نشات می گیرد. چه بسا اگر این 2شخصیت از همان ابتدا زوایای تاریک شخصیت خود را بر یکدیگر پدیدار می کردند، هیچ گاه چنین ماجرایی اتفاق نمی افتاد.

اگر ژان مارک درمی یافت که گفتن جمله ویرانگر شانتال که هیچ مردی برای دیدن او سر بر نمی گرداند، آنقدرها هم ویرانگر نیست و می شود با درونیات خود شانتال با این سخنش برخورد کرد و اگر خود شانتال قصه ژان مارک را در نوشتن نامه هایی در نقاب یک غریبه در می یافت ، شاید راحت تر می توانستند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، بدون آن که بر پیچیدگی های روابط خود بیفزایند. کوندرا در کل کتاب با بیان توضیحاتی از روح و رفتار آدمیان ، برایمان ثابت می کند که هیچ آدمی دور از دسترس نیست ، بلکه این نگفتن ها و نشان ندادن هاست که بر پیچیدگی های زندگی آدمیان افزوده است .

شاید برای تحقق همین مقصود است که او به عنوان نویسنده داستان و رمان می گوید و نشان می دهد تا از سردرگمی ها و پیچیدگی ها فاصله بگیرد. با این دید، دیگر داستان کوندرا برایمان مشکل و سخت نیست ، بلکه ساده و صریح و در عین حال موشکافانه است . کوندرا برای آدمیان چنین عصری است که داستان می نویسد. بنابراین زمانی که شرایط جدیدی بر روابط آدمها حکمفرما می شود، او نیز با سبک و قالبی جدید به بازگویی داستان هایش می پردازد و این گونه است که ارزش کار او آشکار می شود. در داستان او صرفا نباید داستان یافت بلکه همه علوم انسانی چون روان شناسی ، سیاست ، تاریخ و فلسفه را نیز می توان سراغ گرفت . اگر مارسل پروست با نگارش رمان عظیم و پرحجم و سردردآورش در جستجوی زمان از دست رفته بود، کوندرا با کوتاهی و ایجاز به جستجوی هویت از دست رفته می رود و آن را در شخصیت ها و رفتارهای آدمیان جستجو می کند. کوندرا برایمان می گوید که اگر آدمی جدی گرفته نشود و احساساتش ، عواطفش برای کسی اهمیتی نداشته باشد هویت ، دیگر معنایی نخواهد داشت و درست همان بلایی سر آدم می آید که سر یکی از شخصیت های رمان دیگرش جاودانگی آمده است . او آنقدر در بی هویتی دست و پا می زند که حتی مردی که وارد مطب می شود، در اتاق انتظار روی پای دختر می نشیند؛ چرا که اصلا او را ندیده و نمی بیند و حتی زمانی که با اعتراض دختر روبه رو می شود چیزی نمی شنود. اینجاست که همان فاجعه در حال شکل گیری است ؛ عدم شناخت و جدی نگرفتن ، نفی شدن ، کنار گذاشتن عواطف انسانی که همه روی هم بی هویتی دختر داستان جاودانگی را شکل می دهند.

در واقع دختر مقصر نیست بلکه این بی هویتی از جایی بزرگ تر و عام تر به نام جامعه نشات گرفته است و تمام عناصر خود را بلعیده است.

کوندرا در پی کشف ناشناخته هاست . او در این کشف و شهود خواننده را نیز با خود همراه می کند تا بدین طریق بازشناساندن آدمها به یکدیگر و برطرف کردن سوئتفاهمات برایش آسان تر باشد. رمان هویت مانند جاودانگی از بخش های مختلفی تشکیل شده است (حدود 51بخش ) که روی هم یک کل منسجم را به وجود آورده است.

در واقع می توان این شیوه نگارش داستان را (بخشها و فصلهای کوتاه کوتاه و مختلف ) به ساندویچی تشبیه کرد که اگرچه اجزای کوچک ، آن را شکل داده اند (مثل گوجه و خیارشور و کاهو و...) اما هر یک مزه خاص دارند که در کل مزه ای دوست داشتنی و بکر را زیر زبان می کارند و آن مزه ؛ روان شناسی روح آدمهاست.
مشتاق حسین این را خواند
محمدحسین نظری و داریوش ولیپور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب راهنمای خودآموز و خودگام برای چهار سبک تفکر کاربردی در زندگی است. در این کتاب می آموزید: چگونه خلاقانه فکر کنید و نقادانه تحلیل کنید، چگونه به اجزا و روابط میان آن ها بیاندیشید و در انتها چگونه همه دانسته های خود را در چارچوبی یکپارچه سازمان دهی کنید. با مثال ها و تمرین های کتاب، گام به گام برای تفکری 360 درجه توانمند خواهید شد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مولف با اشاره به نمونه‌های متعدد, خصوصیات مختلف زنان را تشریح می‌کند سپس از ارتباطات پدر و مادر با دختر, ترس‌های پنهان و مسائل بسیاری سخن می‌گوید که زن‌ها عمدتا با آن مواجه هستند .((عشق مادری)), ((رقابت)), ((جانشین‌ها و سرمشق‌ها)), ((سال‌های تجرد)) و ((ازدواج بازگشت به هم‌زیستی)) از جمله عناوین کتاب است .
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
معنای زندگی چیست؟ پرسش مبهمی که یافتن پاسخ آن، آرزوی انسان از گذشته‌های دور تا امروز بوده است. به‌طور کلی، در اروپای قرون وسطی، چنین تصور می‌کردند انسان مخلوقی خاص است و نفسی فناناپذیر دارد که بر صورت خدا خلق شده است. براساس این تصور، انسان ذاتا با حیوان و با بقیه جهان طبیعی و فیزیکی متفاوت است. این تصویر در دوران جدید با نگاه متفاوت ... دیدن ادامه » به جهان یکسره دگرگون شد. دو اتفاق در این تغییر نقش مهمی داشتند: یکی ابداع علم فیزیک در قرن هفدهم و دیگری در پایان قرن نوزدهم در پی نظریه تکامل داروین. ذهن و ضمیر انسان از دیرباز با پرسش‌های بنیادینی از هستی مواجه بوده و هست. مجموعه سؤالاتی که بر محور وجود و بودن در این جهان متمرکز بوده‌اند، در اندیشه انسان امروز خود را در پرسش از معنای زندگی نشان می‌دهند. گرت تامسون، فیلسوف معاصر آمریکایی، یکی از کسانی است که سال‌ها به وجه فلسفی مسئله معنای زندگی پرداخته است. آرای اصلی او در این رابطه در کتاب «در باب معنای زندگی» آمده است. تامسون مجموعه پاسخ‌هایی را که تاکنون به پرسش معنای زندگی داده شده به سه دسته تقسیم کرده است. مطابق طرح تامسون در بخش اول به ارتباط معنای زندگی با وجود خدا و غایت‌مندی جهان، در بخش دوم به ارتباط معنای زندگی با ارزش‌های ابزاری و غیر‌ابزاری و در بخش سوم به ارتباط معنای زندگی و ارزش‌های ابرازگر پرداخته می‌شود. در کتاب معنای زندگی از نظریه مه‌بانگ، ‌تا زندگی روزمره، از آیین بودا تا نظریه تکامل و از واقع‌گرایی اخلاقی تا فلسفه هایدگر، هرمنوتیک و پدیدارشناسی بررسی می‌شود. این کتاب دو هدف اصلی دارد: نخست کشف مناظر گوناگون در باب معنای زندگی و مقایسه رویکردهای غربی و شرقی، اگزیستانسیال و پدیدار‌شناختی. هدف دوم استدلال‌آوردن بر پاسخ‌هایی خاص به ماهیت معنای زندگی. این پرسش به این شکل، ما را به ورای دوگانگی پذیرفته‌شده رایجی می‌برد که مدعی است ارزش‌ها یا ارزش‌های اخلاقی‌اند یا اقتصادی. این کتاب می‌تواند متنی درسی برای دوره‌های «درآمدی بر فلسفه» و «ارزش و فلسفه اخلاق» باشد.
سبحان معصومی و مهدی قاسمی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سگ سالی داستانی تلخ و تکان دهنده است و تلخی آن زمانی بیشتر می شود که نویسنده تاکید می کند آن را از یک ماجرای واقعی الهام گرفته و بازآفرینی کرده. داستان مرد جوانی که عضو سازمان مجاهدین بوده و در پی اغتشاشات و از ترس دستگیری و محاکمه شدن به روستای زادگاهش می گریزد و به زندانی خودخواسته پناه می برد و سرنوشتی اسف بار برای خود رقم می زند. هوشمندی ... دیدن ادامه » نویسنده در آن است که قهرمان داستانش را یک جوان روستایی انتخاب می کند و او را به جایی می برد که خود به خوبی با فضا و آدمهای آن آشناست و بدینگونه مکان و شخصیت هایی می آفریند به شدت واقعی و باور پذیر.
سگ سالى ، داستان جوانى دانشجویى که عضو گروهکى سیاسى است که براى فرار از شرائط وقت،،، مجبور به گذروندن 24 سال از عمر خود رو در گوشه طویله خانه پدرى میشود بسیار زیبا،،مثل باقى اثار خانم سلیمانى.
با تکامل یافتن شمول واقعیِ کار تحت سرمایه یا شیوۀ تولید ویژۀ نوع سرمایه‌داری اهرم واقعی فرایند عمومی کار به‌طور هرچه فراینده‌تری، دیگر فرد کارگر نخواهد بود. درعوض، این نیروی کارِ اجتماعاً ترکیب‌یافته و نیروهای کار در حال رقابت و مختلف‌اند که با هم مجموعۀ ماشین تولیدی را تشکیل می‌دهند که به اشکال گوناگون در فرایند تولید کالاها شرکت می‌کنند یا به عبارت دقیق‌تر در این متن و چارچوب محصولی را به وجود می‌آورند.

در این مجموعۀ تولیدی، بعضی‌ها با دست خود بهتر کار می‌کنند و بعضی با سر (مغز) خود؛ یکی به عنوان مدیر، مهندس، تکنالوژیست و غیره، و دیگری به عنوان ناظر و سومی به عنوان کارگر یدی یا حتا کارگر رنجبر. شمار هرچه فزاینده‌تری از انواع کار در مفهوم بلاواسطۀ کارِ سازنده می‌گنجد و تمام آنانی که مشغول انجام آن‌ها هستند، کارگرِ سازنده محسوب می‌شوند؛ کارگرانی که به طور مستقیم توسط سرمایه استثمار می‌شوند و تابع فرایند کار و گسترش سرمایه می‌شوند.

آن‌چه ... دیدن ادامه » موجب پیوند تمامی این مشاغل در مفهوم «کارگر» است، همانا برایِ دیگری کارکردن و «فروش نیرویِ کار» است. فردی که برای لذت خود در خلوت تنهایی‌اش آواز می‌خواند، «کارگر» نیست؛ اما همین فرد اگر در کاباره‌یی برای امرار معاش خود خواننده‌گی کند، «کارگر» است.

نویسنده اصطلاح کارگر جمعیِ مارکس را به همۀ بخش‌های کار اجتماعی تعمیم می‌دهد و همۀ کارهایی را که از نظرگاه سرمایه و منافع آن مولد نیستند، اما در واقع برای رشد و بازتولید کارگر جمعی ضرورت دارند (هم‌چون بخش بهداشت و درمان، آموزش و تحصیل، نگه‌داری و پرورش کودکان، نگه‌داری و حمایت از سال‌مندان و معلولان جامعه و نظایر آن) از جمله کارهای مولد (ازنظرگاه اقتصاد سیاسی طبقه کارگر) ارزیابی می‌کند و به این ترتیب سعی دارد بر شکاف کارمولد وکار غیرمولد غلبه کند. از نظر او، علت بررسی محدود مارکس از مقولۀ کارگر جمعی این بود که وی مشغول پژوهش دربارۀ آن بخش از کارگران بود که در عرصۀ تولید سرمایه‌داری (تولید ارزش اضافی) به کار مشغول بوده و سرمایه میانجی آنان و محصول کارشان بود. اما اقتصاد سیاسی طبقۀ کارگر در عصر ما وظیفه دارد پروژۀ ناتمامِ تیوریکِ مارکس را به پایان برد.
سبحان معصومی این را خواند
مهدی قاسمی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این مجموعه داستان شامل یازده داستان کوتاه است، با عناوین: آقا مراد، عروسی، یا اَبَفَ، برداشت یک – برداشت دو، زندگی، یک روز سگی یک مرد دقیق، شبانه‌های یک روز مهتابی، تِق تِق، فِس فِس، وِز وِز، سی و دو حرفُ هزار نام.
در همان برخورد اولیه مان با عناوین داستان‌ها در فهرست، تاثیری مشابه با فضای طرح جلد در ذهنمان متجلی شده و پیش زمینه‌ی ... دیدن ادامه » پررنگ تری از فضاهای ذهنی غالب نویسنده و دنیای داستان‌ها پیدا می‌کنیم. به ویژه عناوین سه تا از داستان‌ها (تِق تِق، فِس فِس، وِز وِز)که به شکل آواهای شنیداری اند، به ما یادآوری می‌کند که به دلیل آمیخته شدن دنیای تصویری فیلم و کلمات در ذهن نویسنده، با اشکالی از توصیفات خاص در داستان‌ها مواجه خواهیم شد. توصیف‌هایی از جنس کلمات که با تحریک حواس پنج گانه، دنیای روی کاغذ نقش بسته‌ی داستانی را به دنیای پر از بو و رنگ و صدای سینما نزدیک می‌کند. با خواندن داستان‌ها به این فرضیات جامه‌ی حقیقت پوشانیده می‌شود. یکی از بارزترین ویژگی داستان‌های این مجموعه نثر آنهاست؛ نثری روان و خوشخوان، که به دور از پیچیده گویی و گره افکنی زبانی مخاطب را با خود همراه می‌کند. بی شک این توجه و تمرکز نویسنده روی خط روایی داستان و قربانی نکردن محتوا به وسیله‌ی پیچیدگی زبان و حتی فرم، نشان دهنده‌ی نگاه سینمایی او به داستان هاست. نویسنده چه در داستان‌هایی مانند ( آقا مراد) و ( یا اَ بَفَ) که شخصیت محورند، چه در داستان‌هایی مانند ( عروسی ) که حادثه محور هستند، به جزئیاتِ مهم و ضروری برای ساخت بحران‌های اصلی و نیز گره افکنی به وسیله‌ی خرده روایت‌هایی که همراه با پرداخت شخصیت‌های فرعی در حد نیاز یا اشاره به حوادث و اتفاقاتی در گذشته شکل گرفته اند، مسلط و آگاه بوده و به خوبی آنها را در قالب داستان پیاده کرده است. در ادامه، با ایجاد بحران در یک سوم‌های آغازین و میانی با دادن کدهای لازم ( نه دادن اطلاعات به صورت قطره چکانی که برای فهم داستان به وسیله‌ی مخاطب مشکل ایجاد کند و نه اطلاعات زیاد در حدی که مخاطب، پائین تر از سطح آگاهی مورد انتظار نویسنده قرار گیرد) به گره گشایی نهایی در پایان داستان می‌رسیم. این روند در تمام داستان‌ها به شکلی آگاهانه و تکنیکی رعایت شده. در صورت شناخت کامل عناصر داستانی و تجربه‌ی کافی در زمینه‌ی یافتن بحران مناسب و قراردادن آن در برش مناسب زمان یا مکانی از داستان، تقریباً محال است که داستان در پایان به بیراهه‌ی نافرجام پایانِ رها شده‌ای که این روزها به اشتباه پایانِ باز تعریف می‌شود، دچار شود. که این اتفاق برای پایان بندی هیچ یک از داستان‌ها رخ نمی‌دهد. نویسنده‌ی " زندگی سگی یک مرد دقیق " در زمینه‌ی اصول شخصیت پردازی و دادن بعد و لایه به کاراکتر تبحر دارد. همچنین، تجربیات و اطلاعات وی در زمینه‌ی سینما در ساختن دیالوگ‌های موجز و تاثیرگذار نیز به ایشان کمک کرده است؛ تا جایی که دیالوگ‌ها بار ساخته شدن لحن را( که یکی از لایه‌های مهم پرداخت کاراکترهای اصلی و فرعی است،) به خوبی و درستی به دوش می‌کشند. سخن آخر اینکه، بی شک پس از خواندن داستان‌های این مجموعه به این موضوع معترف خواهیم شد که بیش از هرچیز، یافتن ایده‌ای خاص و نو از دغدغه‌های اصلی نویسنده‌ی این کتاب بوده است.
سبحان معصومی این را خواند
baran شیرازی ، محمد صادق و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
داستان آقا مراد بسیار زیبا بود
داستان یا ابف هم خوب بود
ممنون
۰۳ دى ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
افسانه های تبای مجموعه نمایشنامه‌ای است نوشته ادیب مشهور یونانی،سوفوکلس.نمایشنامه‌هایی که در این کتاب قرار داده شده‌ است، از این قرارند: نمایشنامه‌های ادیپوس شهریار، ادیپوس در کلنوس، آنتیگنه، آنتیگنه و لذت تراژیک.

در یادداشت مختصری که در ابتدای کتاب،چنین آمده:« نمایشنامه‌های ادیپوس شهریار، ادیپوس در کلنوس و آنتیگنه پیش از این به نام‌های ادیپ شهریار،ادیپ در کلنوس و آنتیگن جداگانه به چاپ رسیده‌اند.این سه نمایشنامه بر اساس اسطوره‌ی دودمان لابداسیده‌ها نوشته شده و دوره‌ای از سرگذشت افسانه‌ای خاندان شاهی شهر تبای را می‌نمایانند. موضوع هر سه نمایشنامه به هم پیوسته و مراحلی از پایان سرنوشت یک خانواده است.از همین‌رو این‌بار هر سه نمایشنامه در یک مجلد و به نام افسانه های تبای به چاپ می‌رسد.»
در ... دیدن ادامه » سال 495 پیش از میلاد مسیح یعنی سی سال پس از تولد اشیل در دهکده ای به نام کولونس نزدیک آتن کودکی به دنیا آمد که بعدها از بزرگ ترین درام نویسان جهان گردید پدرش تاجری متمکن بود و خودش از لحاظ زیبائی و سلامت اندام از سر آمدان زمان خود بود .

چنین به نظر می رسد که سوفکل ظاهراً شوق و رغبتی به بازیگری داشته است و بر آن بوده تا هنر پیشه شود دو بار هم در نمایشنامه های خود در نقشهای مختلف ظاهر شد ، اما بعدها توجهش را تمام و کمال مصرف نوشتن کرد سوفکل شاید در زمره ی خوشبخت ترین درام نویسان جهان به شمار آید ؛ چرا که در دوره ای زندگی می کرد که یونان از لحاظ فرهنگ و تفکر بشری به درجه ی درخشانی گام نهاده بود این دوره به عصر پریکلس شهرت دارد و سوفکل بسیار مورد عنایت رهبران و بزرگان و مردم بود بر اساس شواهدی که به دست آمده است نزدیک 125 نمایشنامه به وی منسوب شده است از میان آن ها تنها هفت نمایشنامه اکنون بر جای مانده و در دست است . سوفکل 18 بار در مسابقات برنده جایزه نخست به عنوان بهترین تراژدی نویس شد ؛ نخستین جایزه را در سن سی و پنج سالگی برنده شد و آخرین جایزه را در هشتاد و پنج ساگی برنده شد او تراژدی نویسی را از اشیل آموخت و برای نمایشنامه های خود طرحی معین تنظیم کرد و حادثه ای هم در آن به وجود آورد بعلاوه او اولین نویسنده ای است که اشخاص حقیقی و واقعی برای نمایشنامه های خود خلق کرده است از آثار برگردان به فارسی او می توان ادیپ شهریار ، ادیپوس در کلنوس ، آنتیگونه ، الکترا ، آژاکس ، زنان تراخیص ، تراخینی ها ، فیلوکتت نام برد در سالهای اخیر قطعه ی بلندی از یکی از نمایشنامه های ساتیری این نویسنده به نام تعقیب کنندگان که از نمونه های نادر این گونه آثار است به دست ما رسیده است از نمایشنامه های دیگر سوفکل نیز اطلاعاتی به دست آمده است از میان آنها می توان از نمایشنامه های زنان اسیر ، حبشی ها، آئیگئوس ، آموکوس ، ازدواج هلن ، اریس ، تجاوز به هلن ، آپیگونوی ، هیپونوس ، غیبگویان ، لاکئنیای ، زنان لمنوسی ، موزها ، پاندورا ، شبانان ، نام برد سنگ نوشته ی پاروس
علی صمیمی ، پروین اربابی و سبحان معصومی این را خواندند
مریم محمدی وند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان از این قرار است که پای گراز به دهی به نام ورزیل باز شده است، و ما هنگامی وارد قضایا می‌شویم که گراز زمین یکی از روستاییان -محرم- را شخم زده و محصول‌اش را از میان برده است و محرم به‌همین سبب از دیگران جدا شده و در خرابه‌ای کنار مسجد به قول خودش به «خاک سیاه نشسته» است.
دهاتی‌ها هرکدام یک چوب به‌دست دارند. («چوب به‌دست‌های ورزیل»اند دیگر.) چوب سلاح آن‌هاست، وسیله ی دفاع آن‌هاست، نشانه دل‌بستگی آن‌هاست به زمین و زندگی. ولی محرم دیگر چوب به‌دست ندارد، چون دیگر به‌سلاح احتیاجی ندارد. چیزی ندارد تا از آن دفاع کند. زمین و زندگی برایش باقی نمانده است تا بدان دل بسته باشد. در حقیقت محرم از صف چوب به‌دست‌های ورزیل خارج شده است.
روستاییانی که هنوز بلا بر سرشان نازل نشده جاهل‌اند. می‌گویند لابد محرم یک کاری کرده است که گراز به زمین‌اش زده است. اما ضربه بلا محرم را به‌هوش آورده است و با روشن‌بینی وحشتناکی، که نتیجه ی بلا زدگی است، پیش‌بینی می‌کند که این شتر در خانه ی همه‌شان خواهد خوابید. محرم چون آب از سرش گذشته دیگر احتیاجی ندارد خودش را گول بزند؛ این است که واقعیت فاجعه را تمامن درک می‌کند و می‌داند که گراز با دعا و صدای دهل و این قبیل حیله‌های عاجزانه میدان را خالی نمی‌کند. محرم این را توی چشم همه می‌گوید و نفرت همه را بر می‌انگیزد.
چوب ... دیدن ادامه » به‌دست‌های ورزیل یک طرف قرار دارند و محرم بی چوب یک طرف. یک طرف هیئت اجتماع است و امید و دل‌بستگی به‌مال و خود بینی و چاره‌جویی؛ یک طرف فرد است و یأس و آزادی از قید تعلق و روبه‌رو شدن با واقعیت زشت.
در میان چوب‌ به‌دست‌های ورزیل آدم‌های گوناگون هستند: آدم ساده، آدم خرافی، آدم خل، آدم عاقل، آدم منفی، آدم مثبت. گراز هر شب زمین یکی از این آدم‌ها را شخم می‌زند، و هر یک از این آدم‌ها را بر سر این دوراهی قرار می‌دهد که یا در جمع چوب به‌دست‌های ورزیل بماند و با گراز مبارزه کنند، یا مانند محرم خرابه‌نشین شوند و به‌ریش دیگران زهر‌خند بزنند.
پرده ی اول نمایش در حقیقت کشاکش این دو جبهه و مطالعه روحیات چوب به‌دست‌هاست بر سر این دو راهی. توفیق نویسنده در این قسمت از حیث پروراندن موضوع- صرف‌نظر از مسئله ی تقطیع صحنه‌ها و تداوم زمانی که خود بحث جداگانه‌ای است- بسیار شایسته ستایش است. اجزای داستان با یک‌دیگر کاملن جوش می‌خورند و چنان‌که در داستان‌ها و نمایش‌نامه‌های موفق همیشه اتفاق می‌افتد، موضوع عمق پیدا می‌کند و قابل تجزیه و تحلیل می‌شود و ازهر گوشه آن معنایی می‌جوشد.
اما این امر فقط تا پایان پرده اول ادامه دارد، و در حقیقت می‌توان گفت که نمایش‌نامه ی واقعی -یعنی آن‌چه مورد بحث ماست- به‌همین‌جا ختم می‌شود. پرده دوم در حقیقت نمایش‌نامه ی دیگری است که نه از جهت موضوع (تم) و نه از جهت سبک و نه از جهت نحوه بیان با پرده اول وجه مشترکی ندارد.
در پرده دوم اول؛ آن دو جبهه مقابل یک‌دیگر و کشاکش آن‌ها که خواننده (و البته بیننده) آن‌را به عنوان موضوع اصلی شناخته بود یک‌باره فراموش می‌شود. دوم؛ نمایش‌نامه تغییر ماهیت می‌دهد به‌صورت نوعی کمدی درمی‌آید. سوم؛ بیان نمایش‌نامه که در پرده اول یک نحوه بیان کاملن واقعی است مبدل به‌نوعی بیان کنایی (یا به‌اصطلاح «سمبولیک») می‌شود. این انتقال از بیان واقعی به‌بیان کنایی به‌کلی ناگهانی و بی‌وجه است و نمایش‌نامه که تا آن لحظه با استحکام پیش رفته است از همه حیث دچار لرزش و سستی می‌شود. قضیه از این قرار است که چوب به‌دست‌های ورزیل سرانجام می‌روند دست به‌دامن یک «مسیو» می‌شوند و مسیو دو شکارچی به‌ورزیل می‌فرستد و شکارچی‌ها گرازها را می‌کشند و خودشان به‌جای گرازها شروع می‌کنند به خوردن دار و ندار مردم ورزیل. ورزیلی‌ها (دیگر به‌آن‌ها نمی‌شود گفت«چوب به‌دست‌های ورزیل») می‌روند دو شکارچی تازه می‌آورند تا ظلم شکارچی‌های اول را دفع کنند، ولی شکارچی‌های اول و شکارچی‌های دوم با هم متحد می‌شوند، و ورزیلی‌ها از دست آن‌ها به مسجد پناه می‌برند.
من فکر می‌کنم شکل ظاهر این طرح نویسنده را فریفته و از دنبال کردن موضوع اصلی نمایش، که خود را در پرده اول به خوبی آشکار می‌کند، باز داشته است. (شاید هم تقصیر از فیلم «مرد طپانچه طلایی» باشد، نمی‌دانم.) به‌هر حال موضوع اصلی فراموش می‌شود. آدم‌های نمایش که در پرده اول هرکدام پرورشی یافته بودند و سیمای مشخصی پیدا کرده بودند، یک‌دست و یک‌نواخت می‌شوند. حتی محرم و مشداسدالله، که دو سیمای درخشان هستند، قاتی جماعت می‌شوند. به‌علاوه نمایش‌نامه شروع می‌کند به لنگیدن. شکارچی‌ها دونفر بیشتر نیستند، مگر دو نفر آدم چقدر می‌خورند که یک ده را به ستوه بیاورند؟ صدای خورخورشان مگر چقدر بلند می‌شود که این‌همه آزار برساند؟ چطور این‌همه دهاتی زورشان به دو شکارچی شهری نمی‌رسد؟ تفنگ دارند؟ داشته باشند، وقتی که در خواب‌اند چطور؟ اتفاقاً همیشه در خواب‌اند. خواهید گفت که این‌ها همه از باب تمثیل است. باشد، هر تمثیلی و هر کنایه‌ای باید ابتدا صورت واقعی‌اش درست باشد و در حد خود معنی پیدا کند، تا آن‌گاه بتوان معانی دیگر از آن انتظار داشت. در حقیقت می‌توان گفت که هر معنای دیگری که از آن براید از برکت قوام و انسجام معنای واقعی آن بر می‌آید؛ اگر پای معنای واقعی‌اش بلنگد پای معانی دیگر هم به طریق اولی خواهد لنگید.
زبان نمایش‌نامه، چنان‌که به هنگام اجرای آن در جشنواره نمایش‌های ایرانی دیدیم، برای ادا شدن روی صحنه استعداد فراوان دارد. هم‌چنین آدم‌ها نیز از استعداد تجسم یافتن روی صحنه کاملن برخوردارند. در مورد تقطیع صحنه‌ها و حل مسئله ی گذشت زمان در پرده اول، باید گفت که نویسنده در وضع دشواری قرار گرفته‌ است و، چنان‌که تجربه اجرای این نمایش‌نامه نشان داد، نتوانسته است خود را از این وضع دشوار بیرون بکشد.
اما همه ی این‌ها نباید مانع شود از این‌که توفیق آقای ساعدی را چنان‌که شایسته است ببینیم و تحسین کنیم. هرچه باشد نمایش‌نامه‌نویسی بدین صورت جدی برای ما تازگی دارد. باید امید داشت که توفیق پرده ی اول این نمایش‌نامه، پرده اول توفیق نمایش‌نامه باشد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

همه‌ی شاعران زاده‌ی اضطراب جهانند، اما شاعران این کتاب در موقعیت تراژیک و ویژه‌ای نیز گرفتار بوده‌اند که دنیای معاصر و ارزش‌هایش را سخت در خود فروپیچیده است.

«مارینا ... دیدن ادامه » تسوتایوا»، «ویژلاو نزوال»، «پیتر هوخل»، «ولادیمیر هولان»، «چزاره پاوزه»، «چسلاو میلوش»، «یوهانس بوبروفسکی»، «پل سِلان»، «آنتونین بارتوشِک»، «زبیگنیو هربرت»، «فرنک یوهاش»، و «جوزف برادِسکی» در دوره‌ای صدای حیثیت آدمی و زبان آزادی و عشق و یگانگی شده‌اند که سیاست و جنگ و حتی آرمان‌گرایی مستبدانه، ‌به جنایت، مرگ، تنهایی، جدایی و تکه‌تکه‌شدن آدمی و زندگی می‌انجامیده است.
شاعرانی که نمونه هایی از شعرشان در این دفتر آمده است، همه از نوآوران بنام سرزمینهای خویشند. در اروپا شهره اند و چهرهای متشخصی درگونه هایی از شعر جهانند. شعرشان به زبانهای گوناگون ترجمه شده است. بعضی برندهٔ جایزهٔ نوبل شده اند، به بعضی نیز جایزه های فرهنگی ملی و بین المللی دیگری اهدا شده است. بااین همه درکشور ما تنها بعضی از آنان ـ آن هم تنها با چند شعر پراکنده ـ درنشریه هایی معرفی شده اند یا تنها نامی از آنان به مناسبت هایی برده شده است. اما مجموعهٔ مستقلی از شعرشان تاکنون منتشر نشده است. اگرچه گاه از بعضی شان داستانهای کوتاه یا حتی رمانهایی به فارسی درآمده است.
پیداست که این امر، مشکل آنان یا شعرشان نیست. بلکه مشکل ماستکه با بسیاری از پدیده ها و عرصه های فرهنگ جهانی بی رابطه یا کم رابطه ایم، و گاه نیز "رابطه" را به خبرهایی دست و پا شکسته یا اطلاعی بس مختصر و سطحی تقلیل داده ایم.
شاعران در هر کجا هستند "زادهٔ اضطراب جهانند". اما شاعران این دفتر در موقعیت تراژیک ویژه ای نیز گرفتار بوده اند که دنیای معاصر را سخت در خود فروپیچیده است.
پروین اربابی و سبحان معصومی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب هستی و نیستی رساله‌ای دربارهٔ هستی‌شناسی پدیدارشناسانه از نظر بسیاری از فیلسوفان و ناقدان مهم‌ترین کار فلسفی سارتر است.برخی آن را یکی از برجسته‌ترین آثار فلسفی سدهٔ بیستم دانسته‌اند.آندره گرز به درستی گفته که کتاب سارتر هدفی تازه در پیش رو داشت که حتی پدیدارشناسی آلمانی نیز به آن بی توجه مانده بود.سارتر می‌خواست پدیدارشناسی واقعیت ویژهٔ آگاهی را بیان کند.
خوانندگان به ویژه جوانان به کتاب توجه زیادی نشان دادند.رولان بارت نوشت که با خواندن این کتاب دنیایش عوض شدو رژیس دبره در مقاله‌ای به مناسبت مرگ سارترنوشت: من در دهه ۱۹۵۰در دبیرستان تحصیل می‌کردم.یکی از انبوه دانش آموزان بودم که کتاب سارتر تکان شان داده بود.. ژاک لکان که باورهای اش در بسیاری از مواضع فلسفی و برداش از علم و روش‌شناسی با عقاید سارتر فاصلهٔ زیادی داشت هستی ونیستی را متنی اساسی و یکه در تجزیه و تحلیل وجود خواند. با وجود این خود سارتر کم تر از یک دهه بعد از انتشار کتاب از آن فاصله گرفت ودر بحث‌های فلسفی اش کم تر به آن بازگشت و حتی در ۱۹۶۸ در گفت و گویی اعلام کرد که این کتاب بیان یک فلسفهٔ خرد باورانهٔ آگاهی است که دیگر کهنه شده‌است. هستی و نیستی پر فروش‌ترین کتاب فلسفه در فرانسهٔ سدهٔ بیستم بود. تکامل آفرینندهٔ برگسون و واژه‌ها و چیزهای فوکو در مقام‌های بعدی قرار دارند.
شهرت کتاب سارتر در سال‌های فوری پس از جنگ تا حدودی به خاطر نثر زیبای آن و استفاده از مثال‌هایی از زندگی هر روزه بود.سارتر(این جا هم به دنبال هایدگر)مثال‌هایی چون نقش بازی کردن پیشخدمت کافه ویا تصادف موتور سیکلت ویا زنی که وانمود می‌کند متوجه نیست که مردی دست اش را گرفته و... در کتاب آورده که روشن گر نکته‌های پیچیدهٔ کتاب اند.شخصیت خیالی پی یر که در آثار فلسفی دهه ۱۹۳۰ سارتر ظاهر می‌شد در هستی ونیستی هم نقش دارد و بیش تر آدم غایبی است که باید به دنبالش گشت.
سارتر ... دیدن ادامه » از دو نکته در هستی و زمان هایدگر تاثیر گرفته بود.یکی اهمیت بنیادین مفهوم هستی در فلسفه و دیگری اهمیت تحلیل دازاین .این دو نکته مرکز مباحث قرار دارند.هستی و نیستی که حتی نام آن هم یادآور عنوان کتاب هستی وزمان هایرگر است رابطه‌ای بین متنی با شاهکار هایدگر دارد.شاید بتوان گفت که عنوان کتاب سارتر اشاره‌ای هم به تک گویی مشهور هملت بودن با نبودن دارد.عنوان دوم کتاب روشن گر جهت گیری فلسفی و منطق روش مندانهٔ آن است رساله‌ای دربارهٔ هستی‌شناسی پدیدارشناسانه.یعنی رساله‌ای در بارهٔ هستی‌شناسی که روش کار در آن پدیدار شناسی است.هستی‌شناسی دربارهٔ هستی هستندگان تحقیق می‌کند و هستی‌شناسی پدیدار شناسانه می‌تواند چنین تعریف شود:توضیبح ساختار هستی هستندگان چنان که این هستندگان نمایان (پدیدار)می شوند.
هستی و نیستی از یک پیش گفتار و چهار بخش شکل گرفته‌است.پیش گفتار با عنوان در جست و جوی هستی. عنوان بخش نخست کتاب سارتر ((مسالهٔ نیستی))است. سارتر در این بخش به طوز عمده در صدد روشن کردن معنای هستی و نیز نیستی برآمد.این بخش از دو فصل تشکیل شده‌است.سارتر در فصل نخست با عنوان سرچشمهٔ نفی کار خود را تدوین پدیدارشناسی نیستی دانست و در فصل دوم با عنوان باور نادرست به این کشف فلسفی خود پرداخت. عنوان بخش دوم کتاب برای خود بودناست و در توضیح وضعیت هستنده‌ای خاص یعنی انسان که آگاه می‌شود و به چیزها معنا می‌دهد. این بخش از سه فصل شکل گرفته: نخستین فصل با عنوان ساختار بی میانجی برای خود بودن است موضوع فصل دوم از بخش دوم زمان مندی است موضوع فصل سوم از بخش دوم استعلاءاست. عنوان بخش سوم کتاب برای دیگری بودن است و این بخش نسبت به دو بخش پیشین ساده تر و همه فهم تر است. این بخش هم از سه فصل تشکیل شده: فصل نخست دربارهٔ وجود دیگری است. فصل دوم از این بخش تکامل بحث سارتر دربارهٔ بدن است. فصل سوم با عنوان مناسبات مشخص با دیگری از دو رویکرد و یک بحث شکل گرفته‌است. عنوان بخش چهارم کتاب ((داشتن- کردن (انجام دادن)- هستی است.
آرمان داورپناه و سبحان معصومی این را خواندند
امید مجیدی پور و پروین اربابی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش نامه ای 4 پرده ای . ماجرا در مورد مردم جامعه ای است که فقیر و جاهلند و به همین دلیل فریب وعده های سوداگری را خورده و اموالشان به باد می رود . آنها برای دادخواهی به سوی حاکم می روند و حاکم متوجه هوش سوداگر می شود ...

می بینیم که این جامعه یک جامعه احساساتی هست ، مردم خیلی راحت فریب می خورند ، حاکم در برابر تمام بدبختیشون وعده هایی بهشون ... دیدن ادامه » می ده و آنها سریع باور می کنند و افراد زرنگ تر جامعه طریقه تسلط بر این جامعه را کشف کرده و قدرت جدید آرام آرام در کنار قدرت قبلی رشد کرده و بعد قدرت قبلی را کنار می زند ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسکندر سوم مقدونیه (۲۰ یا ۲۱ ژوئیهٔ ۳۵۶ ق م در پلا – ۱۰ یا ۱۱ ژوئن ۳۲۳ ق م در بابل)، معروف به اسکندر کبیر (به یونانی: Ἀλἑξανδρος ὁ Μἑγας الکساندروس هو مگاس) و در متون زرتشتی ایران معروف به اسکندر گجستک (ملعون)، پادشاه مقدونیهٔ باستان بود. او در سال ۳۵۶ ق م در شهر پلا متولد شد و تا سن ۱۶ سالگی تحت تعلیم ارسطو قرار داشت. اسکندر توانست تا پیش از رسیدن به سن سی سالگی یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های دنیای باستان را شکل دهد که از دریای یونان تا هیمالیا گسترده بود. او در جنگ‌ها شکست‌ناپذیر می‌نمود و هرگز شکست نخورد. از اسکندر به عنوان یکی از موفق‌ترین فرماندهان نظامی در سرتاسر تاریخ یاد می‌شود.
پس از آنکه پدر اسکندر، فیلیپ دوم مقدونیه، به قتل رسید، اسکندر در سال ۳۳۶ ق م به جای او بر تخت سلطنت نشست. اسکندر کشوری نیرومند و ارتشی کارآزموده را از سلطنت پدرش به ارث می‌برد. سرلشکری یونان به او اعطا شد و او از این موهبت برای تحقق بخشیدن به بلندپروازی‌های نظامی پدرش نهایت استفاده را برد. در سال ۳۳۴ ق م به آسیای صغیر که تحت کنترل هخامنشیان قرار داشت هجوم برد و سلسله نبردهایی را به راه انداخت که ده سال به درازا انجامیدند. اسکندر طی سلسله نبردهای سرنوشت‌سازی، به‌ویژه نبردهای ایسوس و گوگمل، اقتدار ایران در منطقه را در هم شکست. او متعاقباً داریوش سوم، شاهنشاه ایران، را به زیر کشید و سرتاسر شاهنشاهی ایران را تسخیر کرد. در آن زمان امپراتوری اسکندر گستره‌ای از دریای آدریاتیک تا رود سند را در بر می‌گرفت.
در سال ۳۲۶ ق م اسکندر در پی دست‌یابی به «انتهای دنیا و دریای بزرگ بیرونی» به هند حمله کرد اما بنا بر تقاضای سربازانش سرانجام مجبور شد ناکام بازگردد. اسکندر در نظر داشت تا رشته نبردهایی را ترتیب دهد که با هجوم به عربستان آغاز می‌شد اما پیش از عملی‌کردن این رشته نبردها در سال ۳۲۳ ق م در بابل درگذشت. پس از مرگ اسکندر، وقوع جنگ داخلی میان بازماندگانش منجر به ازهم‌گسیختگی امپراتوری پهناور او و ظهور حکومت‌هایی شد که توسط سرداران و وارثانش، موسوم به دیادوخوی، اداره می‌شدند.

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ت‍اری‍خ‌ ن‍و (ش‍ام‍ل‌ ح‍وادث‌ دوره‌ ق‍اج‍اری‍ه‌) از س‍ال‌ ۱۲۴۰ - ۱۲۶۷ق‍م‍ری‌، تأل‍ی‍ف‌ ج‍ه‍ان‍گ‍ی‍رم‍ی‍رزا پ‍س‍ر ع‍ب‍اس‌م‍ی‍رزا ن‍ای‍ب‌ال‍س‍ل‍طن‍ه‌؛

مؤلّف این کتاب نفیس که نام آن را نویسنده خود تاریخ نو گذاشته تا آن‌که این لفظ از جهت حروف به حساب جمل با سال  ١٢۶٧  قمرى سال تألیف آن درست درآید. جهانگیر میرزا پسر سوم عباس میرزا نایب السلطنه است و به همین مناسبت نام اوست که بعضى مثل نادر میرزا مؤلف تاریخ تبریز اسم تاریخ نو را تاریخ جهانگیرى نیز خوانده‌اند.
مادر ... دیدن ادامه » جهانگیر میرزا صبیۀ یار محمد بیک ترکمان آق قویونلو مقیم تبریز بوده و جهانگیر میرزا از مادر خود چهار برادر و یک خواهر داشته و از آن چهار برادر یکى خسرو میرزا پسر هفتم نایب السلطنه است که پس از قتل گریبایدوف چنان‌که مى‌دانیم با محمد خان امیر نظام به عذرخواهى به سن‌پترزبورگ رفته است.
تاریخ تولد جهانگیر میرزا به دست نیامد ولى چون او پسر سوم نایب السلطنه است لا بد بعد از سال  ١٢٢٢ (سال تولد محمد شاه پسر اول نایب السلطنه) شاید دو سه سالى پس از آن تاریخ به دنیا آمده باشد.

استاد عباس اقبال می نویسد:
تاریخ نو چنان‌که خود مؤلف در مقدمه گفته در حقیقت ذیل تاریخ قاجاریۀ عبد الرزاق بیک مفتون دنبلى یعنى کتاب مآثر سلطانى است که به سال  ١٢۴٠  قمرى ختم شده و این ذیل که تاریخ نو باشد از همین سال  ١٢۴٠  ابتدا و به اوایل سال  ١٢۶٧  منتهى مى‌گردد.
پس از آن مشتمل است بر وقایع  ٢۶  سال و کسرى از سلطنت قاجاریه (ده سال از سلطنت فتحعلى شاه، تمام چهارده سال سلطنت محمد شاه و دو سال و اندکى از پادشاهى ناصر الدین شاه) .
اگرچه این کتاب که املاى جهانگیر میرزا است از جهت انشاء و سبک نگارش امتیاز خاصى ندارد بلکه در غالب موارد جمله‌ها بدون فعل ارتباط و بریده‌بریده و پاره‌اى تعبیرات و املاءها غلط و عوامانه است ولى انصافا از جهت مطلب براى این  ٢۶  سال و کسرى از دورۀ پادشاهى قاجاریه هیچ مأخذى به این تفصیل و اهمیت در دست نیست حتى امتیاز آن بر مآثر سلطانى به این است که در ذکر مطالب هم جنبۀ بسط و تفصیل رعایت شده و هم عبارت آن روان و خالى از تصنع و تکلف است.
مطالب بسیار مهمى که در این کتاب درخصوص جنگ‌هاى دوم ایران و روس و احوال حاجى میرزا آقاسى و محمد خان امیر نظام و شاهزاده‌هاى قاجاریه و بدایت حال میرزا تقى خان امیر کبیر و ظهور باب و غیرها مى‌توان یافت در هیچ مأخذ دیگر نیست.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب حاضر، شامل اطلاعاتی است درباره طب انرژی درمانی آمریکا که نگارنده در بخش اول، پیشینه‌ای از یک نظام اعتقادی را که اساس این تکنیک است، بیان می‌کند. بخش دوم شامل تکنیک‌ها و شیوه‌هایی است که برای دیدن 'شمن' و خلق فضای مقدس به کار برده می‌شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رمان ملاقات با آکرونی ها اولین رمان میلاد ظریف است که به تازگی از سوی نشر نیماژ روانه بازار کتاب شده است. این رمان نخبه گرا سویه های فراداستانی بسیار دارد. در ملاقات با آکرونی ها میلاد ظریف در اثر روایی خود دو سطح را شکل داده است که اصطلاحا به آن فراداستان و داستان میگویند. نویسنده در این اثر با ترسیم جهانی زیرین و بخشی به نام هادِس که ... دیدن ادامه » در جهان زیرین (دوزخ) کمدی الهی دانته قرار دارد به نوعی جهان حقیقی را معادل جهان زیرین ترسیم کرده و سطح فراداستان را شکل داده است. از طرف دیگر ما با یک متن ترکیبی روبرو هستیم که نویسنده که همان راوی است سعی میکند بخشی از زندگی خودش و اطرافیانش را بازگو کند که پیوندی دیرینه و ناگسستنی با بخشی از تاریخ سرزمینی حقیقی دارد. تاریخی که نافی قتل، تبعیض، خشونت، سانسور و همه آنچه ماحصل یک نظام توتالیته است. رمان ملاقات با آکرونی ها با تمام موجودات خیالی و شخصیتهای اسطوره ای ما را دعوت میکند به تماشای بخشی از تاریخ سرزمینی خیالی به نام هادِس که افراد شروری بر آن حاکم هستند و گزینه اول و آخرشان حذف فیزیکی است. نویسنده یا همان راوی اثر در سفر ادیسه وار خود به آن سرزمین اشتراکات زیادی بین سرزمین خود و سازوکار حاکم بر سرزمین اش با سرزمین خیالی هادِس پیدا میکند. پس شاید بتوان گفت ملاقات با آکرونی ها یک نوع درونه سازی است از جهان واقعی.
هرچند بیش از آنکه ملاقات با آکرونی ها را بتوان یک رمان تلقی کرد نوع شکل گیری روایت ها در هم، بیشتر به یک ضد رمان تنه میزند تا یک رمان با تعاریف شناخته شده و کلاسیک آن. فضای کار از ابتدا تا انتها یک فانتزی سیاه است. فانتزی سیاهی که با بازیهای فرمالیستی میلاد ظریف عجین شده. از سوی دیگر کتاب گاه خواننده را به فضای معمایی میکشاند. حل معما و کشف آدمها از لابلای روایت هایی که مانند پیله در هم عجین شده اند. نویسنده ای که از داستانش میگوید که آن هم داستان نویسنده ای است که از نویسنده ای تعریف میکند، هوش و حواس جمع میطلبد. از سوی دیگر ربط معنایی این نویسنده هایی که مانند تصاویر آینه در آینه مکرر می-شوند خواننده را وامیدارد گهگاهی به عقب باز گردد و آدم های بی نام و نشان کتاب را علامت بگذارد و نخ تسبیح ربطشان به هم را کشف کند. خواندن متونی که کاملا معکوس چاپ شده و از قضا نقش اساسی در طرح مسئله اصلی ذهن نویسنده را داشته از قسمت-های دیگر این اثر است که فقط یک خواننده تیز و بز میخواهد. همان طور که در پانویس صفحه اول داستان ظریف تکلیف خودش را با خواننده روشن میکند که اگر کند ذهن و گیج و تنبلی این کتاب خوراک ذهنی تو نیست.
گرای اول را خود ظریف در همان بخش اول کتاب به خواننده میدهد. اینکه هر مولفه و المان و پرسوناژی که وارد داستان میشود با هر شکل و شمایل و نشانی فی الذاته یک یادآیند است. حواستان جمع باشد که تمامشان کدهایی هستند برای رسیدن به اصل ماجرا. ملاقات با آکرونی ها ابدا رو بازی نمی کند. باید برای خواندن دست نویسنده تقلا کرد. بخش اول کتاب شاید سخت خوان و به نظر بیاید اما در نیمه های اثر روال کار مشخص می شود. یک فانتزی سیاه از جامعه ای که تنها سه چیز در آن بارز است؛ ترس، شکنجه و تفتیش. موتیف اصلی کتاب سگ است البته نه از جنبه وفاداری اش. بلکه جنبه رعب انگیز سگ هایی که تنها کارشان بوکشیدن تجسس و دریدن است. حضور سگ اسطوره ای سربر (سربروس) در جامعه ای که نام آن هادس، همان سرزمین اسطوره ای متعلق به مردگان است مزید بر این علت است که حضور موجودات و اماکن اساطیری از دیگر کدهایی هستند که نویسنده برای روشن شدن دغدغه اصلی نوشتن کتاب به خواننده میدهد. در این کتاب شکل فانتزی و گاه رعب آوری از انقلاب ، ترور، کودتا، حبس و شکنجه اقشار خاصی از جامعه، حفقان و استحمار دیده میشود. با نگاهی به اثر پیشین میلاد ظریف (در کفن خاکستر) رگه هایی از موجودات و فانتزی سازیهایی که در برخی از داستان کوتاه هایش بود در این اثر هم دیده میشود که البته شدت تزریق هراس و سیاه نمایی در ملاقات با آکرونی ها به شدت افزایش یافته است. میلاد ظریف بیش از هرچیز دغدغه فرم دارد و یک فرمالیست به تمام معناست. خط داستانی صاف و پوست کنده ای در این اثر نیست که البته چیزی از محاسن کار نمی کاهد. تغییر مکرر زاویه دید و نوع راوی، پس و پیش کردن داستان هایی که هیچ خط سیر زمانی منطقی ندارند، در هم تنیده شدن آدمها که چون نام و کنیه ای - حتی به اختصار- ندارند تفکیکشان از هم گاه باعث ملال میشود. کتاب شروع فوق العاده مجذوب کننده ای دارد و در اواسط کار اصطلاحا کمر پالتیکها و ترفندهای نویسنده شکسته میشود. دیگر نمیشود خوانندهای را که تا به نیمه همراه اثر شده به راحتی اقناع کرد. اما در هر صورت پایان کار، اثر را از شیب رو به پایینی که از میانه به آن مبتلا شده بود نجات میدهد. پایان بندی کتاب بهترین پایانی ست که میتوان برایش متصور شد. در نهایت میتوان به میلاد ظریف برای پا گذاشتن در راهی که بین نویسنده های معاصر کمتر پدرخوانده ای از آن عبور کرده و هنوز چراغی در کوره راههای آن نیافروخته شده تبریک گفت و ملاقات با آکرونی ها را برای آشنایی با طعمی جدید از داستان نویسی پیشنهاد داد.
سبحان معصومی این را خواند
مینا کازرونی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شمس که دانش آموخته رشته مطالعات اسلامی از سوئد است، درباره کتاب جدید خود با عنوان «معمای عیسی مسیح (ع)» اظهار کرد: این کتاب از سوی نشر ادیان وابسته به دانشگاه ادیان و مذاهب به چاپ رسیده است. در این کتاب چند موضوع نخستین‌بار مورد بررسی قرار گرفته است که از آن میان می‌توان به زمان «ولادت» و «صلیب» عیسی (ع) اشاره کرد. اکثر قریب به اتفاق مسیحیان جهان اعتقاد دارند، حضرت عیسی (ع) در 25 دسامبر به دنیا آمده است، اما تحقیقات نشان می‌دهد، وی در اکتبر (مهرماه) متولد شده است.

وی در ادامه سخنانش به ظهور جنبش جدیدی در غرب با نام «جنبش عصر جدید» اشاره کرد و گفت:‌ من در اثر خود آن را «معنویت جدید» ترجمه کرده‌ام، که مجموعه‌ای از آراء و عقاید جدید درباره هستی، خلقت، زندگی و حیات انسان، عرفان، معنویت و همچنین شخصیت عیسی مسیح (ع) است و در ایران هم رگه‌هایی از آن را می توان دید. برخی از آنها معتقدند که حضرت عیسی (ع) از گروه «ایسی‌ها» بوده است. این فرقه را مردمانی تشکیل می‌دادند که از جنگ و نزاع دوری می‌کردند و از ویژگی‌های آنها پوشیدن لباس‌های یک‌دست سفید بود. مساله انتساب حضرت عیسی (ع) به «ایسی‌ها» نیز در بخشی مستقل در این کتاب به آن پرداخته شده است.
این ... دیدن ادامه » پژوهشگر حوزه مطالعات دین، افزود: بحث دیگری که درباره حضرت مسیح (ع) وجود دارد این است که آیا وی ازدواج کرده است یا نه؟ برخی عقیده دارند که حضرت عیسی (ع) با شخصی با نام «مریم مجدلیه» ازدواج کرده است. در این کتاب نظرات موافق و مخالف درباره ازدواج حضرت عیسی(ع) نیز ذکر شده است.

شمس ادامه داد: زمان مصلوب شدن حضرت عیسی (ع)، دیگر مساله‌ای است که در این کتاب بررسی شده است. مسیحیان جهان بر این باورند که حضرت عیسی (ع) روز جمعه به صلیب کشیده شده است، اما با بررسی دقیق «اناجیل» به این نتیجه می‌رسیم که این تاریخ و روز درست نیست، بلکه وی در روز چهارشنبه مصلوب شده است. ممکن است در بدو امر این مساله فاقد اهمیت به نظر برسد اما حقیقت این است که با پذیرش جمعه به عنوان روز صلیب حضرت عیسی (ع) الهامی بودن اناجیل و همچنین اطلاعات نویسندگان این «انجیل» ها مورد تردید قرار می‌گیرد.

این نویسنده با اشاره به طرح بحثی با عنوان «حضرت عیسی مسیح (ع) و زِلُت‌ها» در کتاب خود خبر داد و افزود: «زِلُت‌ها» گروهی انقلابی بودند که در زبان عبری به آنها «قنائیم» گفته می‌شود. به عبارتی این گروه را افرادی غیرتمند و غیور و انقلابی تشکیل می‌داده است و در 135 میلادی محو شدند. گروهی معتقدند که حضرت عیسی (ع) جزو فرقه «ایسی‌ها» که گروهی صلح‌طلب بودند نبوده بلکه از «زِلُت‌ها» بوده است. یکی از مصادیق «زِلُت» بودنِ حضرت عیسی (ع) این امر دانسته‌اند که یکی از حواریون وی به نام «شمعون غیور» (قنا) بوده که در اناجیل نیز از وی نام برده شده است، و هم اکنون بزرگترین کلیسای شیراز نیز به «شمعون غیور» معروف است. همچنین «یهودا اسخریوطی» یکی دیگر از حواریون است که گفته می‌شود به حضرت عیسی (ع) خیانت کرد و او را نیز جزء گروه انقلابی «زِلُت‌ها» دانسته‌اند. دیگر حواریون حضرت عیسی (ع) مانند «پِطرُس»، «یعقوب» و «یوحنا» را نیز عضو گروه «زِلُت‌ها» معرفی شده‌اند.
شمس در ادامه گفت‌وگو با ایبنا درباره سایر تالیفاتش گفت: «الهیات هولوکاست» از جمله کتاب‌هایی است که در آن به بررسی این پدیده از دیدگاه کلامی پرداخته‌ام که البته آن را در سوئد منتشر کرده‌ام. «مساله برگزیدگی قوم بنی‌اسرائیل» به عنوان یکی از مهمترین مفاهیم کلام یهود به آن پرداخته شده و انتشار آن نیز در ایران میسر نشد، لذا یکی از دانشگاه‌های سوئد انتشار آن را بر عهده گرفت.

وی درباره نقص برخی کتاب‌ها در حوزه ادیان ابراهیمی در ایران اظهار کرد: برای شناخت یک مکتب دینی لازم است زبان مرجع آن دین شناخته شود. به عنوان مثال برای فهم قرآن کریم، دست کم باید به الفبای عربی مسلط بود. همین رویه در سایر ادیان هم دیده می‌شود. برای شناخت کتاب مقدس باید با زبان عبری و یونانی آشنا بود و در درجه دوم به مسائل موجود در ادیان به صورت بی‌طرفانه برخورد کرد.
سبحان معصومی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب چرخ و نیلوفر از هر دفتری از کانون‌های بودایی برگی برگرفته و کنار هم گذاشته است تا دانشجویان رشته مطالعات بودایی بتوانند تا حدی با مجموعه متون بودایی آشنا شوند. این اثر در واقع به نوعی تدوین شده که تمام سه کانون مهم دین بودایی را در بر گیرد و به نوعی گزیده متن‌های بودایی در طول قرون اخیر است. ین کتاب سعی کرده که با معرفی بخش‌های مختلف بودایی، به مخاطبان خود در واقع شناختی از الگوهای بودایی را ارائه کند و این بحث در مهم‌ترین کتاب‌های آنها موجود است.

"عارفی را پرسیدند دلت چه خواهد: گفت آنکه هیچ نخواهد."
پانصد ... دیدن ادامه » و شصت سال پیش از میلاد مسیح، آموزگاری در شمال شرقی هند در شهر لومبینی در طایفه ی گوتمه چشم به جهان گشود که همین سخن را تعلیم می داد. او که بعدها "بودا" یعنی به اشراق و بیداری در رسیده نام گرفت راه رهایی را برون شدن از آرزو و خواهش دانست.
نقب زدن به واقعیت معنی زندگی، برای سیدارته زمانی فراهم شد که پس از رها کردن ریاضت های سخت و طلب راه میانه به سن ۲۹ سالگی در مراقبه ی چهل روزه در زیر درخت بو ( درخت انجیر معابد) به روشن شدگی نایل شد. پس از این حالت چهل و پنج سال دیگر را در کوچه و بازار و میان مردمان به رساندن پیامش سپری کرد. پیام او رهایی از رنج بود.
بودا تعلیم میداد پایان رنج با درک چهار حقیقت جلیل ممکن میشود:
۱ـ زندگی رنج است.
۲ـ خواستگاه رنج تشنگی و شهوت است.
۳ـ رهایی از رنج همان رهایی از تشنگیست.
۴ـ راه رهایی از تشنگی، راستی و درستی در شناخت، در اندیشه، در گفتار، در کردار، در زیست، در کوشش، در آگاهی و در یکدلی است.
با درک این چهار حقیقت و عمل به آنها نیروانه حاصل می شود. نیروانه نوعی حالت است. فرد در آن حالت به نیستی در نمی رسد. بلکه نوعی رضایت مطلق نایل می شود، غلبه بر آز، فریب و جهل، آزادی از خویشتن و آزادی از همه ی امیال زودگذر.
سبحان معصومی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«داستان تمام داستان ها» داستان نیست. شرح سیاحت های دنیای بیرون و درون سالکی است در جستجوی معنای رستگاری و خوشبختی انسان بر زمین. این شرح آن سیاحت ها و یافته هاست.

اعتقاد دارم در عالم ادبیات کتابهائی میمانند که خواننده را به اندیشیدن و تامل دعوت کنند. ” داستان تمام داستانها” حاصل یک زندگی غریب و تفکر بسیار در جستجوی معنای رستگاری ... دیدن ادامه » انسان در فاصله کوتاه میان تولد و مرگ است و بی تردید کتابی برای گریز از خویش و گذران وقت نیست. شرح نگارش آن در مقدمه کتاب آمده است و هرکس بقدر تشنگی خود از ان خواهد نوشید. نگاهی است به روح عریان یک انسان و آینه ای تا هرکس در آن با روح خود آشنا شود. این کتاب که در پس سد ماجرای نگفتنی توسط نشرگردون نیز منتشر شده است هدیه است از طرف من به مردم سرزمینم و هرانکس که جویای حقیقت است.
سبحان معصومی این را خواند
داریوش ولیپور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مجموعه داستان زمان زود پیر می شود تلاش انسان های روبه زوال را برای بازسازی گذشته و معنا دادن به زندگی خود به تصویر می کشد، زندگی ای که اندک اندک رو به خاموشی می رود و حالا باید معنایی از آن استخراج کرد. تمامی آن زندگی های بیشماری که غوطه ور در بی معنایی ها و حادثه هایِ نامرتبط با یکدیگر می گذرند. فراخوانی گذشته ای این چنین، تلاشی بیهوده اما تجربه ای در خور تامل است. در این سفر نافرجام، تاثیرات حال بر تفسیر گذشته و همچنین تاثیرات گذشته ی در خود، تصویر روشن ما را از زندگی ای که پشت سر گذاشته ایم مخدوش می کند. با این خدشه اما به فضاهای نو و غریبی می رسیم گویی زندگی خود را در دیگران زیسته ایم و یا دیگران زندگی خود را در ما به سربرده اند. همچنان که راوی اولین داستان کتاب به خود می گوید:«چقدر عجیب است چونکه این خاطره یک شخص نبود، خاطره مادربزرگی بود که برایش تعریف کرده بودند و هرگز او را نشناخته بود. چطور می توانست به این خوبی چهره ای را به یاد بیاورد که هرگز نبود.» آیا ما خود زندگی ای را نزیسته ایم که هرگز زندگی ما نبوده است. آیا ما خود آن دیگری نیستم که در خویش، غریبی خویشتن را زیسته ایم. یافتن پاسخی برای این سوال شاید زمانی امکان پذیر باشد که به مکاشفه ای در گذشته مان دست بزنیم، مکاشفه ای که تک تک آدم های مجموعه داستانِ زمان زود پیر می شود به آن دست زده اند و ما به عنوان خواننده در ثبت نتایج لحظه به لحظه آن روایت ها شریک می شویم چرا که خوانش ما نیز طبیعتا” به عنوان بخشی از هستی مان در تجربه دوباره این مکاشفات تاثیر به سزایی دارد. ولیکن اکنون به سرعت و بی محابا می گذرد و ما را به پاسخ یا انفعال فرا می خواند و بر تمامی این مجموعه، زمان حکم می راند. زمان که خود بی معنا، پیر و رو به زوال به نظر می رسد. اینجا مجموعه عوامل و تاثیراتی که می شود آن را سرنوشت نامید از طرفی بر آنچه یک فرد به عنوان یک انسان می خواهد بسازد تاثیرگذار است و از طرفی خود زمان آن چیزی را که پیش کشیده نفی می کند و آدم های سرگشته میان نفی و اثبات های ناخواسته، همان آدم های تابوکی در این مجموعه اند، آدم هایی که به دنبال سایه های گذشته خود حرکت می کنند و چنانکه در آغاز این مجموعه با اشاره به گفته ای از «کریتزیا» -فیلسوف یونان باستان- می خوانیم:« به دنبال سایه زمان به سرعت پیر می شود.»
مجموعه داستان زمان زود پیر می شود شامل نه داستان به نام های «دایره»،«کلوف، کلوپ، کلوفه، کلوپه»،« ابرها»،« مرده ها سر سفره»،« در میان ژنرال ها»،« من عاشق هوا شدم»،« جشنواره»،« بخارست اصلا” عوض نشده است» و «خلاف زمان» می باشد. نام کتاب از نام هیچکدام از داستان ها برگرفته نشده است. واضح است نویسنده با این نام گذاری به مضمون و فضای مشترک غالب بر تمامی این داستان ها اشاره می کند.
داستان دایره،
از ... دیدن ادامه » سخنرانی استادِ پیر، ولفگانگ در مجلس یادبود پدربزرگ در سال روز دهمین سالگرد فوتش شروع می شود. ولفگانگ برادر پدربزرگ خانواده ای بزرگ است که از طریق کاروانسراهای قدیمی پست، ارتباطات بازرگانی را شکل دادند و در سوئیس و تمام اروپا مشهورند. ولفگانگ از بنیانگذاران سخن می گوید که خیلی وقت است مرده اند و وارثین قدیمی که تا چند وقت دیگر نخواهند بود اما او بر خانواده پا می فشارد، خانواده که علیرغم همه این ها در مقابل مرگ تداوم پیدا خواهد کرد.
تابوکی با زیرکی استادانه ای از میان این سخنرانی ما را به تداعی های ذهنی یکی از عروس های خانواده می برد که بچه ای ندارد. اینجاست که ما از ژنو به فضای متضاد مغرب، زادگاه عروس خانواده می رویم و از کنار دریاچه ای زیبا با فواره ای که آب را تا ارتفاع صدمتر به هوا پرتاب می کند به سر چاه الغریب می رسیم، چاهی که مادربزرگِ راوی برای رسیدن به آن و پر کردن یک کوزه آب باید سه کیلومتر راه پیمایی می کرد. این تداعی های ذهنی و تضادها ما را با مفهوم زمان درگیر می کند، مفهومی که در واقع در هر ثانیه با آن درگیر هستیم ولی تنها وقتی آن را حس می کنیم که از فقدانی رنج می بریم یا تلاش می کنیم تا چیزی را به یاد بیاوریم. گذشته یِ پیر، سیال، تغییر پذیر یعنی همان عجوزی که عروس هزار داماد است. در آخرین تصویر ذهنی راوی، حرکت اسب هایی را می بینیم که به او نزدیک می شوند و دایره وار به دور خود می چرخند، اسب هایی که یک اسب هستند. اسبی که به دور خود می چرخد. این تکرار به ما یادآوری می کند که گویی تمامیت ما و آنچه در جستجوی آنیم در چنبره یک زمانِ پیر، در اسارت از کودکی تا پیری در حرکتی رو به تزاید است.
انتخاب نام دایره برای داستان این مفهوم را قوی تر در ذهن تداعی می کند. داستان، با تصویر خورشیدِ در حال ناپدید شدن و نور نارنجی رنگی که به نیلی تبدیل می شود در افقی مدور در حالیکه دایره ی ِاسب ها به خط افق تبدیل شده به پایان می رسد.
در داستان دوم،
که عنوانش از شعر معروف «آلدوپالاتزسکی» با عنوان «فواره ی بیمار» گرفته شده است راوی به دیدار خاله ی بیمارش می رود وخاله خاطرات مشترکشان را از زاویه دید خود برای او تعریف می کند. راوی دوباره این خاطرات را از زاویه ای دیگر تجربه می کند و از پشت چشم های دیگری، خود را می بیند. خاله به او می گوید:«اگر من برایت تعریف نکنم شاید در ذهنت چیزی بماند ولی مسلما” در مه غلیظی آلوده و پریشان است همانند وقتی که خواب می بینی و در بیداری چیز دقیقی به یاد نداری و فکرش را هم نمی کنی که در مورد چه چیزی و چه کسی خواب دیده ای چونکه خوابی که دیگران را به یاد نداری ارزش فکر کردنش را هم ندارد. گذشته ی انسان از این چیزها ساخته شده است.»
داستان ابرها،
گفتگوی یک نظامی بازنشسته در ساحل با دختربچه ای پرویی است که والدینش او را به فرزندی قبول کرده اند. این ساحل در جایی واقع شده که قبلا” جنگ بوده و حالا مرد نظامی برای استراحت به آنجا آمده است. او به دختر می گوید:«کار پدر تو ساختن و کار من خراب کردن است.» و دنیا را در چرخه ای از ساختن ها و فروریختن ها به سادگی برای دختر کوچک شگفت زده ترسیم می کند. در عین حال مرد نظامی سعی می کند تا ابرشناسی را به دختر یاد دهد. پیشگویی آینده با تفسیر حرکت آنی و گذرنده ی ابرها که شیوه ای باستانی برای پیشگویی است. شیوه ای که آنچنان هم باستانی به نظر نمی رسد چرا که امروز هم ناخواسته هر لحظه با حرکتِ فرارِ زمان حال که همچون ابرهای پراکنده ازمقابل ما می گذرد و به گذشته پس می نشیند می خواهیم تا آینده را بسازیم و ساختن، خصوصا” برای انسان های منفعلی چون ما چیزی شبیه پیشگویی کردن است. مرد نظامی زیر سایه بان کنار دریا چشم انتظار اثرات اورانیوم ضعیف شده بر بدنش است و خود می گوید:«برای در چشم انتظار بودن حوصله داشتن لازم است و برای دیدن نتایج نهایی، راهی جز انتظار کشیدن وجود ندارد.»
داستان چهارم،
حکایت مردی است که در حین قدم زدن در شهر در چشم انداز خانه و زندگی اکنونی اش با زنی که در انتهای داستان می فهمیم مدت هاست از دنیا رفته است سخن می گوید. او می خواهد فاصله ی زندگی تنهایش را با همسرِ متوفای اش یعنی زنی که پس از افلیج شدنش پی برده که در مسافرت های مختلفی که از او دور بوده چگونه به او خیانت می کرده است تقسیم کند. در شروع داستان شعری از« لویی آراگون» را می خوانیم:
زمان جهل و جنون بود.
مرده ها را سر سفره گذاشته بودیم.
قصرهای شنی می ساختیم.
گرگ ها در چشم ما سگ می نمودند.
آیا هر صبح و ظهرما با خود، مردگانمان را بر سر سفره نمی نشانیم و آیا تنها از این طریق نیست که ما تداوم زندگی و حیات را در خود احساس می کنیم. آیا برای زیستن نیاز نداریم تا مردگان مان، یعنی آن هایی که از دروازه زندگی گذشته اند نیز ما را یاری کنند. تابوکی استاد شک و شک انگیزی در این کتاب ما را با چالش های تکان دهنده ای روبرو می سازد.
در داستان پنجم،
در میان ژنرال ها می رویم. «لاسلاو» افسر جوان چک پس از سه شبانه روز مقاومت دلیرانه درمقابل ارتش شوروی شکست خورده و توسط «دیمیتری» اسیر، خلع درجه و به زندان می رود. پس از آزادی کشورش و پس گرفتن درجه هایش از دولت جدید ژنرال می شود. او دیمیتری را به مجارستان دعوت می کند. دیمیتری دعوت او را رد می کند اما در مقابل از او می خواهد تا سه روز را با او در مسکو بگذراند یعنی جایی که در اولین روز به دیدن یکی از نمایش های پوشکین می روند. روز دوم در ساحل رودخانه مسکو قدم می زنند و سومین روز به فاحشه خانه می روند، جایی که او مردانگی ای را که از مدت ها پیش از دست داده بود در خود باز می یابد. لاسلاو در نهایت نتیجه تمامی میهن پرستی خود را اینگونه معنا می کند که بهترین روزهای تمام عمرش را به میزبانی دشمنش در مسکو به سر برده است… دراین داستان هم به روایتی می رسیم که طبق گفته نویسنده به حدس و گمان اولیه بستگی ندارد بلکه فقط به خیال پردازی کسی وابسته است که راوی داستان است و خودش قصه را از دهانی شنیده است که او هم از دهان دیگری آن را روایت می کند.
کتاب زمان زود پیر می شود شرح موقعیت هایی از دست رفته در اکنون و گم شده در نسبیت و تاثیرپذیری گذشته است. زندگی افراد شکست خورده، مطرود و گمگشته ی داستان های آنتونیو تابوکی در اینجا به آخرین حلقه امتداد خود می رسد.
در داستان من عاشق هوا شدم،
مردی را داریم که با تاکسی به باغ گیاه شناسی رفته است تا گذشته خود را بیابد. او در لحظه ای که بیهودگی این جستجو را به خودش یادآوری می کند متوجه می شود که با صدای بلند حرف زده و طوری به خودش خندیده است، که انگار با دیگری سلام و علیک می کند. همین موقع ناقوسی دور دست سه بار زنگ می زند. او به ساعت مچی خود نگاه می کند. یک ربع به ساعت دوازده تصمیم می گیرد که از گوشه دیگر باغ دیدن کند. آنجا صدای زنی را می شنود که آواز می خواند. زن پشت به او کرده. از پشت سر دختر به نظر می رسد. دارد ملافه ها را پهن می کند. نسیم ملافه ها را مثل بادبان کشتی تکان می دهد. دختر دیگر آواز نمی خواند. مرد زیر لب زمزمه می کند:«باز هم آواز بخوان، خواهش می کنم. باز هم آواز بخوان.» احساس می کند دچار توهمِ احساسِ تصورِ صداها شده است چون تصنیف اینقدر قدیمی است که اکنون دیگر هیچکس آن را نمی خواند. چون آن هایی که آن تصنیف را می خواندند همگی مرده و حالا هفت کفن پوسانده اند. صدای تصنیف او را به زمانی بر می گرداند که او را «میقالا» می نامیدند و میقالا یعنی خرده نان کوچک. یکدفعه باد تندی هجوم می آورد. او را از جا بلند می کند. حالا مرد شروع به آواز خواندن می کند:
من عاشق هوا شدم.
عاشق هوای زنی شدم
و چون زن هوا بود با یک مشت هوا ماندم.
سپس هوا را به سینه فشار می دهد.
آن را می بلعد و می خواند.
هوایی که هوا را می برد.
هوایی که هوا آن را می برد
وچون به سرعت می رفت نتوانستم با او حرف بزنم.
گویی دامنی را بلند می کرد که باد در آن افتاده باشد.
جشنواره،
داستان یک رومانیایی است. او وکیل مدافع افرادی است که از پیش می داند محکوم می شوند. این وکیل خود را دلداری می دهد که شاید اگر قادر به گرفتن تخفیفی در مجازات آن ها بشود، به اندازه یک میلی متر یا سانتی متر وظیفه اش را به انجام رسانده است. او از کسی که از جلسه های محاکمه فیلمبرداری می کند می خواهد تا با دوربین خالی از جلسات محاکمه ی فرمایشی فیلمبرداری کند. وکیل ما از آن آدم هایی است که با چشم هایش عکس می گیرد. نام داستان جشنواره است، لابد همان جشنواره ای که فیلم هایی در دوربین های خالی را به نمایش می گذارد.
دو داستان «بخارست اصلا” عوض نشده است» و «خلاف زمان»،
انتهای حلقه ای است که این داستان های نه گانه را می بندد و از همه ی آن ها مضمونی واحد می سازد. داستان هشتم داستان پدری است که در آسایشگاه سالمندان دائم به پسرش تذکر می دهد که، « تو هیچ چیز نمی دانی. اصلا” چه چیزی می خواهی بدانی. برای خوشحالی من می گویی که می دانی. تو شانس آورده ای که در این مملکت به دنیا آمده ای. وقتی من و مادرت موفق به مهاجرت به اینجا شدیم مادرت شکمی به این بزرگی داشت. اگر به اینجا مهاجرت نکرده بودیم جوانی پرحرارت و سرشار از عقاید بلند با گردنبندی سرخ رنگ می شدی. یکی از آن شیربچه هایی که وقتی اتومبیل رییس جمهور و همسر مهربانش از میان آن ها رد می شد به به بگویند و چه چه کنند. می دانی در آن صورت پرچم به دست چه شعاری را داد می زدی؟ زنده باد رهبری که خلق ما را به آینده ای نورانی هدایت می کند.» این پیرمرد در دیدارهای مختلفش برای پسر، سبوعیت یک رژیم توتالیتر را به تصویر می کشد اما با این همه به او یادآوری می کند که گذشته را می توانی بشنوی اما نمی توانی زندگی کنی. «تو نمی توانی تصور کنی که وقتی من و مادرت از آن طویله بیرون رفتیم چه وضعی داشتیم. نمی توانی بفهمی جایی که برادرم را در آن رها کردم چه جهنمی بود. آنجا خوابگاه سالمندان نبود، اردوگاه نابودی بود. اردوگاه دسته جمعی رهبر عالیقدر خلق رمانی بود.» و در آخرین دیدار، فرزند ناگهان در می یابد که پدرش در تمام این سال ها در گذشته و در بخارست زندگی کرده است.
داستان خلاف زمان داستان مردی است که بدون هیچ قصد قبلی از فرودگاهی در ایتالیا سوار هواپیما می شود تا در صومعه دورافتاده ای در یونان قدیسی پیشه کند و میانه این سفر باز حرکت در زمان است، زمانی که خیلی زود پیر می شود.
آنتونیو تابوکی مردی که این داستان ها را نوشته، همان مردی است که خودش در این داستان به آن اشاره کرده است. مردی که قبل از نوشتن داستان هایش عادت داشت آن ها را برای خودش تعریف کند و داستان ها را چنان دقیق و دلنشین و با تمام جزییات ممکن کلمه به کلمه تعریف می کرد که می توان گفت درون مغزش نوشته شده بودند.
در اواخر سال هزار و نهصد و شصت آنتونیوتابوکی به دنبال رویای شخصیت های محبوب ادبی خود راهی اروپا شد. در پاریس شعر «دکه سیگار فروشی» اثر شاعر پرتغالی «فرناندو پسوا» را یافت که ترکیبی از بدبینی و امید است.
و امید با این پاره شعر فرناندو پسوا: «با این همه تمام رویاهای جهان در من است.» لحظه ی سرنوشت ساز زندگی او شد. علاوه بر اشعار پسوا، تابوکی آثار دیگر نویسندگان پرتغالی را نیز به ایتالیایی ترجمه کرد و تصمیم گرفت تا نیمی از سال را در پرتغال زندگی کند.
سبحان معصومی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 3