دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
نخیر
من نمی تونم زنم رو برای همچین ... چنین... دختری ترک کنم.... بیشتر مکافاته. بله، درسته که اولش احتمالا خیلی هیجان انگیزه، یه نفس تازه، یه رنگین کمون، یه تولد دوباره، می تونم خوب تصورش کنم، قبول، باشه، خیلی هم خوب! چشم! خیلی هم عالی! حرفی نیست. ولی خوب که چی؟ بعدش چی؟
امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خائنانه ترین خیانتها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقه نجات در کمد آویزان است به خودت دروغ می گویی که احتمالا اندازه کسی که دارد غرق می شود نیست!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست داشتن یه چیزه و تحمل کردن چیز دیگه، ادم بعضی ها رو دوست داره اما نمی تونه تحمل کنه...! بعضی ها رو هم می تون خوب تحمل کنه، بدون اینکه دوستشون داشته باشه
سهیل میراحمد این را خواند
سیدمحمود سیفی‌نیا این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
احساس رقابت احساس حقارت است
رقیب یک آزمایشگز حقیر بیش نیست
بگذار آنچه از دست رفتنی است، از دست برود
تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید
مشتاق حسین و سبحان معصومی این را خواندند
مهدی نیازی و فهیمه حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر هیچ چیز نتواند ما را از مرگ برهاند، لااقل عشق
از زندگی نجاتمان خواهد داد
مشتاق حسین و سبحان معصومی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانیکه مدتهای مدید رازی را حفظ می کنند این کار را از سر شرم یا صرفا به خاطر مراقبت از خودشان انجام نمی دهند، گاهی برای حمایت از دیگران، یا حفظ دوستی یا رابطه ای عاشقانه، یا زندگی مشترکشان این کار را می کنند یا برای اینکه زندگی را برای بچه هایشان قابل تحمل تر کنند یا جلوی ترسشان را بگیرند، ترسهایی که معمولا زیاد است.
شاید هم نمی خواهند ... دیدن ادامه » داستانی را که آرزو می کردند هرگز اتفاق نمی افتاد، به دنیا اضافه کنند. اگر درباره اش حرف نزنی، مثل این است که پاکش کرده ای، کمی فراموشش می کنی، انکارش می کنی، نگفتن یک ماجرا می تواند لطف کوچک کسی در حق دنیا باشد
Emile آژار این را خواند
الهه سادات علوی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه اولین رفیقان، بچه های همسایه اند که دیوار به دیوار تو خانه دارند. همسایه دیوار به دیوار که نباشد، رفیقی را کجا باید مشق کنی؟ همسایه ای که نتوانی پیاله ای شکر یا نمک، یا نان از او به قرض بگیری به چه دردی می خورد؟ در سختیها و شادیها اگر بدانی که یکی هست که هفت پشت غریبه است اما مثل کوه پشتت ایستاده و عین برادر در حقت برادری می کند، ... دیدن ادامه » آن وقت می دانی زندگی چه طعمی دارد...

محله که نباشد، سایه هم نیست و سایه که نباشد، یعنی همسایه نیست و همسایه که نباشد، یعنی که تو توی این زندگی تنهایی و کسی نیست که هفت پشت غریبه باشد، اما مثل کوه پشتت بایستد.
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
ممنون بابت نوشن بخشی از متن کتاب ،همین ۵ سطر نشون میده که بر خلاف اسمش کتاب فوق العاده ایی هست حتما میخونمش شدیدا به این سبک نوشته ها علاقه دارم
۱۸ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از اشعار کتاب

وقتی تلفن زنگ می زند
یعنی ... دیدن ادامه » از یاد نرفته ای
حتی اگر به اشتباه
شماره ات را گرفته باشند

بین دوست من!
در این دنیا
خیلی از آدمها هستند که
شماره شان
حتی به اشتباه گرفته نمی شود!
Majid Abouzar این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق از دست رفته هنوز عشق است. فقط شکلش عوض می شود. نمی توانی لبخند او را ببینی یا برایش غذا بیاوری یا مویش را نوازش کنی یا او را دور زمین رقص بگردانی. ولی وقتی آن حس ها ضعیف می شود حس دیگری قوی می شود: خاطره. خاطره شریک تو می شود. آن را می پرورانی. آن را می گیری و با آن می رقصی. زندگی باید تمام شود، عشق نه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی همینه دیگه، مثل قمار خونه. می بری، می بازی .... ولی .... آخرش همیشه صاحب قمارخونه برنده ی نهاییه و این معنیش این نیست که به تو خوش نگذشته باشه....
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفت: ما شبها بیداریم و روزها می خوابیم. عینهو سگها. تنها فرقش اینه که ما پارس نمی کنیم."
لحظه ای سکوت می کند اما انگار چیزی به خاطرش رسیده باشد یا بخواهد حرفی را که زده تصحیح کند، بلافاصله می گوید: " البته گاهی هم پارس می کنیم."
مهدیه دلجو و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها عمارتی که اگر پایش بلرزد محکم تر می شود دل است ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نگه داشتن خشم زهر است، آدم را از درون می خورد. فکر می کنیم نفرت سلاحی است که به شخض آزار دهنده ما حمله می کند، ولی نفرت تیغ دودم است. هر آسیبی که با آن برسانیم، به خودمان رسانده ایم
سیدمحمدحسین طباطبایی بالا و ایرج پوراردشیر این را خواندند
fatemeh mirzapoor این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
راستش را بگویم من با خیلی مردها بوده ام . اما به نظرم بیشترشان از ترس بود. می ترسیدم کسی نباشد تا بغلم کند پس هیچ وقت نه نگفتم
همه اش همین. این جور هم خوابی ها، هیچ ارزشی ندارد. تنها کارش این است که هربار تکه ای از معنای زندگی را از بین می برد
بهار موسوی ، سهیل میراحمد و مهناز کیا این را خواندند
سیدمحمود سیفی‌نیا این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای هر کسی یه اسم تو زندگیش هست که تا ابد هرجایی اونو بشنوه ناخودآگاه برمی گرده به همون سمت
یا از روی ذوق، یا از روی حسرت یا از روی نفرت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شعر پشت جلد کتاب

سرما اگر سخت است قلبی را...
آتش ... دیدن ادامه » بزن درگیر داغش باش
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد
سرگرم نان و قلب و آتش باش

این مرده ای را که پی اش بودی
شاید همین دور و برت باشد
این تکه قلب شعله بر گردن
شاید علی آذرت باشد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شعر پشت جلد کتاب

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هرچه ... دیدن ادامه » با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
من خرابم بنشین زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت این همه سیگار نکش
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفت:" من کاملا تهی هستم . می دانید کاملا تهی بودن یعنی چه؟"
سرش را تکان داد. " گمان می کنم نمی دانم."
ادامه داد:" تهی بودن، مثل خانه ای ست که کسی در آن زندگی نکند. خانه ای بدون قفل، بدون اینکه کسی در آن زندگی کند، هر کسی می تواند وارد شود، هر وقت بخواهد."
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ترانه ای از کتاب


باران ... دیدن ادامه » که می زند تو نه هستی نه نیستی
انگار می شناسمت اما تو کیستی؟
آیا تو آن شبانه تلخی که سالهاست
هم بغض من سیاهی شب را گریستی؟

یا نه ... فقط شبهی دور و ساکتی
روح مترسکی که نبودی، که نزیستی

پس من چرا همیشه نفس میکشم تورا؟
پس تو نمی روی از خاطرم چرا؟
پس م چرا نمرده ام از دوریت... چرا؟

هرشب که من به یاد تو هستم تو نیستی
ای حس گمشده در من، تو کیستی؟
آیا تو آن شبانه تلخهی که سالهاست
هم بغض من سیاهی شب را گریستی؟

یا نه ... فقط شبهی دور و ساکتی
روح مترسکی که نبودی، که نزیستی

پس من چرا همیشه نفس میکشم تورا؟
پس تو نمی روی از خاطرم چرا؟
پس م چرا نمرده ام از دوریت... چرا؟
فاطمه حبیبی و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

دو شعر از کتاب

از ... دیدن ادامه » صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

روزی همین مردم که سنگم می زنند از رشک
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند *


این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند


****

روزی که ارغوان به تو نفروخت گلفروش
پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است
اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش

گیرم که مثل موری از این سنگ بگذری
کوهی ست پشت سنگ ، از این بیشتر مکوش

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است
در شور نیز ناله ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه اتش گرفته ام
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش


داریوش ولیپور این را خواند
سه گانه فاضل نظری بی نظریند....مخصوصا گریه های امپراتور...
۱۴ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دو شعر از کتاب
تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا

دیگر ... دیدن ادامه » ز یاد برده گمانم مرا خدا



در سنگسار ، آینه ای را که می برند

شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا



اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم

در فکر غرق کردن کشتی است نا خدا



امکان رستگاری من گر نبوده است

بیهوده آزموده مرا بار ها خدا



با نیت بهشت اگرم آفریده است

می راندم به سوی جهنم چرا خدا



ای دل خلاف هروله حاجیان مرو

کافی است هر چه عقل درافتاد با خدا



بگذار بی مجادله از نیل بگذریم

تا از عصا نساخته است اژدها خدا

******

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست

همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست!


افسانه فرهادی فر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دو شعر از کتاب

تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن

آه ... دیدن ادامه » این منم ای آینه! کم سرزنشم کن



آن روز که من دل به سر زلف تو بستم

دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن



ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد

در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن



یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم

این‌بار قدم روی قدم سرزنشم کن



من سایه‌ی پنهان شده در پشت غبارم

آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن


*****

راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست
بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست

موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت
کمترین فایده ی عشق پشیمانی ماست

خانه ای بر سر خود ریخته ایم اما عشق
همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست

باد پیغام رسان من و او خواهد ماند
گرچه خود بی خبراز بوسه ی پنهانی ماست

مهدی درفکی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دو شعر از این کتاب

دلباخته

ای ... دیدن ادامه » صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ



آهنگ

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قسمتی از کتاب


قیدار ... دیدن ادامه » دستِ آقا را گرفته است و پیاده میروند به سمتِ مسجد. آقا در راه ذکر می گوید. از روبرو دختری مینی ژوپ پوش نزدیک می شود، کانه مه پاره ی اینترکنتیانتال. پیاده رو مثلِ کمرِ دختر، باریک است. قیدار دستِ آقا را رها می کند و میآید پشتِ سر، که دختر رد شود. پیرمردی رهگذر که انگار برای نماز به مسجد می رود، از آنسوی خیابان، جوری که آقا بشنود، استغفرالله بلندی میگوید. آقا اما به دختر سلام میکند. دختر گل از گلش می شکفد. دستپاچه دست میکند در کیفِ سوسماریِ سرخش که با رنگِ دامنِ کوتاه هم آهنگ شده است و لچکِ کوچکی پیدا میکند و روی سر میکشد. گوشواره هاش بیرون افتاده اند. به آقا می گوید:
- حاج آقا! امروز قرارِ استخدام دارم... التماس دعا.
آقا ایستاده است و دو دستش را گذاشته است روی عصا. سر تکان می دهد. دختر یکهو لچک را از از سرش برمی گیرد و میاندازد روی دستِ آقا. دولا میشود و از روی لچک دستِ سید را می بوسد. می گوید:
- مادرم گفت قبل از رفتن، بروم مسجد که شما دعام کنید. روسری را برای همین آورده بودم... از ترس مسجدی ها نرفتم تو...
آقا حرفِ دختر را می برد و می گوید:
- مسجدی ها که ترس ندارند، آنها هم آدمند دیگر! بین دو نماز دعاتان می کنم...
دختر لبخند می زند و می رود.
زهرا پازوکی و پروین اربابی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب قیدار 9 فصل دارد که در هر فصل امیرخانی به بیان حکایتی از زندگی قیدار می پردازد. از فصل اول که به نام "مرسدس کوپه کروک آلبالویی متالیک" است و به ماجرای آشنا شدن قیدار و شهلاجان و ماجرای ماه عسل رفتن این دو می پردازد بگیرید تا آخرین فصل که خواندنی ترین فصل کتاب است اما برای لذت بردن از آن باید هشت فصل قبل را خوانده باشی.

فضای ... دیدن ادامه » داستان مربوط به دهه پنجاه است و امیرخانی برای ترسیم فضای قبل از انقلاب از ابزارهای مختلفی استفاده کرده که بهترین آن ادبیات این رمان است. اصلاحاتی که برای نسل سومی ها شاید مانوس نباشد برای همین است که خواننده قِیدار با خواندن فصل اول کتاب مشغول دست و پنجه نرم کردن با اصطلاحات، لقب‌ها، اسم‌ها و در کل زبان خاص کتاب است اما همه‌ی هجی کردن‌های ناشیانه و دوباره‌خوانی‌ها، تنها یک فصل طول می‌کشد. بعد از آن تک تک شخصیت‌ها شروع می‌کنند به جان گرفتن و زنده شدن. این هنر امیرخانی است که همان اوایل داستان، طوری با شخصیت‌ها آشنایت می‌کند که می‌توانی راجع‌به هر کدامشان یک کتاب بنویسی، می‌توانی حدسشان بزنی و پیش‌بینی کنی که هر کدام در هر موقعیت و شرایطی چه می‌کنند ...
alireza mohammadkhani این را خواند
بهنام قاسمی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"وتین یعنی رگ گردن، وتن یعنی زدن رگ گردن. بیوتن را می شود بی وطن هم خواند، وطنی که تایش دیگر دسته ای ندارد تا خودت را بهش بگیری بلکه باید با تمام وجود بغلش کنی."
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جهل چه می کند با پیامبر مبعوث و حبیب خدا !!!
بخوانید و بگریید بر مصیبتهای که بهترین خلق برای هدایت جهانیان کشید و بیشتر عاشقش شوید بیشتر بشناسیدش و ...
این کتاب را که خواندم صلواتهایم معنای دیگری برایم پیدا کرده است

درود ... دیدن ادامه » و صد درود بر یاسین حجازی عزیز و همتش برای این کتاب
مسعود امامی و رضا قائمی این را خواندند
احسان جهروتی و مهدی درفکی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شعری از کتاب

گریه به اشک نیست
پراندن ... دیدن ادامه » سنگ است
گاهی
بر سطح رود
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
غزلی از کتاب
تو با قلب ویرانه من چه کردی؟
ببین عشق دیوانه من چه کردی؟
در ... دیدن ادامه » ابریشم عادت آسوده بودم
تو با حال پروانه من چه کردی؟
ننوشیده از جام چشم تو مستم
خمار است میخانه من چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم؟
تو با حسرت شانه هایم چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده با خانه من چه کردی؟
جهان من از گریه ات خیس باران
تو با سقف کاشانه من چه کردی؟
ملیکا دزواره یی این را خواند
حسن محمدی ، فاطمه حبیبی و آرزو آقایی میبدی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شعری از کتاب

تو که قصدت پا شستن بود
لب دریا چرا آمدی؟
دانیال فرزانه ثابت این را خواند
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2