دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
دوست ندارم با خمپاره بمیرم. با خمپاره که می‌میری، خیلی شانسی می‌میری. کسی تو را آدم حساب نمی‌کند. الله‌بختکی چیزی می‌اندازند، ممکن است بخورد به تو یا بخورد به شغال. دوست دارم تک‌تیرانداز بزندم. کسی که تو را می‌بیند، نشانه‌گیری می‌کند و راست می‌زند به تو. آن‌جا تو ارزش داری. تو را آدم حساب می‌کنن.
.پسر،سرباز به این خوشگلی در جبهه ... دیدن ادامه » چه میکند؟حیف نیست بمیرد؟جنگ مال بچه خوشگلها نیست .مال ماست.سیاهها، بدقوارهها ،درشت دماغها.
شک نداشتم که خدا کمکم می کند و من زیتون را می خورم. خدا خودش حتما می تواند زیتون را خوب بخورد. ملاجیران می گفت که خدا هیچی نمی خورد، ولی من که باور نمی کنم. من فکر می کنم که خدا نه هندوانه می خورد و نه خربزه
این ها را که همه به راحتی می خورند. خدا میوه ای می خورد که ما آدم ها نمی توانیم بخوریم.
مینا مکوندی این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید یک جوری از این دیوار تنگی که دور خودش کشیده بود بیرون می‌رفت. وگرنه ممکن بود بخشکد. پیش از آنکه شاخ و برگ دربیاورد بخشکد. خشکیدن، مردن مگر چیست؟ فقط یک جور است؟ یوسف فکر کرد ممکن است آرام آرام بمیرد و خودش حالیش نشود.
آفتاب تنبل بود. هوا تنبل بود. یوسف تنبل بود. مگسی بود که بالش، یکی از بال‌هایش شکسته باشد. حس می‌کرد نمی‌تواند از ... دیدن ادامه » جا برخیزد. تنها خیالش وزوز می‌کرد. خیالش بال مگس بود. تقلا می‌کرد. بیچاره تقلا می‌کرد. میخواست خودش را از جایی نجات بدهد. می‌خواست مفری برای خودش پیدا کند. خودش در خودش داشت خفه می‌شد!
سفر چه خوب بود. سفر چی بود؟ یوسف نمی‌دانست سفر چیست. اما می‌دانست که خوب است. یک جا ماندن که چی؟!
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بارها به خونمان کشیدند/ به یاد آر/ و تنها دستاورد کشتار/ نان‌پارۀ بی قاتق سفرۀ بی برکت ما بود.
‌‌پ فقیهی و مینا مکوندی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این داستان یکی از معروفترین داستان های ویلیام فاکنر است. گل سرخی برای امیلی داستان ترسناکی است. داستان خانه ای در آستانه فرو ریختن که در آن آدم داستان، بریده از جهان، چون قارچی که در تاریکی بردیواری رشد کند از انسانهای پیرامون خود می‌برد و به صورت هیولا در می‌آید.میس امیلی گریرسن دور از هیاهو وگرد وخاک و آفتاب جهان امور عادی انسان، ... دیدن ادامه » درانزوای اختیاری خود (یا شاید اسیر اجبار درون خویش) سرمی‌کند و سرانجام آنچه دراتاق طبقه بالای خانه او برجای می‌ماند وحشتی پایا و نفرت انگیز به ما می‌بخشد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لیلی می دانست خدا چه می خواهد
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد
لیلی ... دیدن ادامه » ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است

لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد
گل داد، سرخ سرخ
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود. دانه های ترکیدند. انار ترک برداشت
خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود
کافی است انار دلت ترک بخورد

لیلی نام دیگر آزادیست"

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت ، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان هم کمکش کرد

دل ، زنجیر شد، زن زنجیرشد، دنیا پر از زنجیر شد و انسانها همه دیوانه ی زنجیری

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

امتحان آدم اما همینجا بود، دستهای شیطان پر از زنجیربود

خداگفت: زنجیرهایتان را پاره کنید ، شاید نام زنجیر های شما عشق است

یک نفرزنجیرش را پاره کرد، نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان برای او گذاشت

شیطان
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داش‌آکل لوطی مشهور شیرازی است که خصلت‌های جوانمردانه‌اش او را محبوب مردم ضعیف و بی‌پناه شهر کرده‌است. اما کاکارستم که گردن‌کلفتی ناجوانمرد است و به همین سبب، بارها ضرب شست داش آکل را چشیده، به شدت از او نفرت دارد و در پی فرصتی است تا زهرش را به داش آکل بریزد و از او انتقام بگیرد.
در همین حین، حاجی صمد -از مالکان شیراز- می میرد، و داش آکل را وصی خود قرار می‌دهد. داش آکل، با اینکه آزادی خود را از همه چیز بیشتر دوست دارد، به ناچار این وظیفه دشوار را به گردن می‌گیرد. او با دیدن مرجان، دختر چهارده سالهٔ حاجی صمد، به وی دل می‌بازد. اما اظهار عشق به مرجان را خلاف رویهٔ جوانمردی و عمل به وظیفهٔ خود می‌داند. در نتیجه، این راز را در دل نگه می‌دارد. در عوض، طوطی‌ای می‌خرد، و درد دلش را به او می‌گوید.
از آن پس، داش آکل، قرق کردن سرِ گذر و درگیری با سایر لوطی‌ها و اوباش را ترک می‌کند و اوقات خود را صرف رسیدگی به اموال حاجی و خانوادهٔ او می‌کند.
بر ... دیدن ادامه » این منوال، هفت سال می‌گذرد تا این‌که برای مرجان، خواستگاری پیدا می‌شود. داش آکل به عنوان آخرین وظیفهٔ خود، وسایل ازدواج مرجان را فراهم می‌کند و او را به خانهٔ بخت می‌فرستد.
همان شب، در حال نشستن داش آکل در میدان‌گاهی محله -در حالی که مست است- کاکارستم سر می‌رسد. با داش آکل یکی به دو می‌کند و در نهایت با او گلاویز می‌شود؛ و سرانجام، با قمه، زخمی‌اش می‌کند.
فردای آن روز، وقتی پسر بزرگ حاجی صمد بر بالین داش آکل می‌آید، او طوطی‌اش را به وی می سپارد و کمی بعد، می‌میرد.
عصر همان روز، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته است و به آن نگاه می‌کند، که ناگهان طوطی با لحن داشی "خراشیده‌ای" می‌گوید: «مرجان... تو مرا کشتی... به کی بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.»
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داش‌آکل لوطی مشهور شیرازی است که خصلت‌های جوانمردانه‌اش او را محبوب مردم ضعیف و بی‌پناه شهر کرده‌است. اما کاکارستم که گردن‌کلفتی ناجوانمرد است و به همین سبب، بارها ضرب شست داش آکل را چشیده، به شدت از او نفرت دارد و در پی فرصتی است تا زهرش را به داش آکل بریزد و از او انتقام بگیرد.
در همین حین، حاجی صمد -از مالکان شیراز- می میرد، و داش آکل را وصی خود قرار می‌دهد. داش آکل، با اینکه آزادی خود را از همه چیز بیشتر دوست دارد، به ناچار این وظیفه دشوار را به گردن می‌گیرد. او با دیدن مرجان، دختر چهارده سالهٔ حاجی صمد، به وی دل می‌بازد. اما اظهار عشق به مرجان را خلاف رویهٔ جوانمردی و عمل به وظیفهٔ خود می‌داند. در نتیجه، این راز را در دل نگه می‌دارد. در عوض، طوطی‌ای می‌خرد، و درد دلش را به او می‌گوید.
از آن پس، داش آکل، قرق کردن سرِ گذر و درگیری با سایر لوطی‌ها و اوباش را ترک می‌کند و اوقات خود را صرف رسیدگی به اموال حاجی و خانوادهٔ او می‌کند.
بر ... دیدن ادامه » این منوال، هفت سال می‌گذرد تا این‌که برای مرجان، خواستگاری پیدا می‌شود. داش آکل به عنوان آخرین وظیفهٔ خود، وسایل ازدواج مرجان را فراهم می‌کند و او را به خانهٔ بخت می‌فرستد.
همان شب، در حال نشستن داش آکل در میدان‌گاهی محله -در حالی که مست است- کاکارستم سر می‌رسد. با داش آکل یکی به دو می‌کند و در نهایت با او گلاویز می‌شود؛ و سرانجام، با قمه، زخمی‌اش می‌کند.
فردای آن روز، وقتی پسر بزرگ حاجی صمد بر بالین داش آکل می‌آید، او طوطی‌اش را به وی می سپارد و کمی بعد، می‌میرد.
عصر همان روز، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته است و به آن نگاه می‌کند، که ناگهان طوطی با لحن داشی "خراشیده‌ای" می‌گوید: «مرجان... تو مرا کشتی... به کی بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
...برای تغییر دادن دنیا، کافی است به انجام کارهای کوچک و ساده بپردازید. فقط انجامش بدهید.
...اگر من نکته‌ای در سفرهایم آموخته باشم، آن چیزی نیست جز قدرت امیدواری. امیدی که به واشنگتن، لینکلن، ماندلا یا حتی دختری پاکستانی به‌نام ملاله، قدرت و نیرو بخشید. هر انسانی می‌تواند با امید بخشیدن به دیگران جهان را تغییر دهد. پس شما هم اگر قصد ... دیدن ادامه » تغییر دنیا را دارید، هر روز کاری را به پایان برسانید.
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
مریم بحرانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تناسب اندام دین با روزگاران مختلف، در گرو نظر به روح دین است، نه انحصار نگاه و نظر به متون و تاریخ. یعنی دین را باید فراتر از متون و میراث و رخدادهای تاریخی بدانیم؛ چنان که در صدر اسلام، «روایت»، دایره‌ای وسیع‌تر از قرآن برای خود تعریف کرد و به میدان آمد. اکنون نیز مسائل بسیار مهمی برای انسان و جامعه پیشامد می‌کند که در متون دینی ما، ... دیدن ادامه » اشاره‌ای به آنها نشده یا دربارۀ اهمیت آنها برای مردم امروز، کمتر گفت‌وگو شده است، و بسا موضوعاتی که جایگاهی مهم و شگفت در متون دارند، ولی نمونه های آنها اکنون به حاشیه رفته اند. انسان معاصر، خواسته‌هایی دارد و با مشکلاتی دست‌وپنجه نرم می‌کند که بیشتر رهاورد دنیای جدید است؛ مانند امنیت در حریم خصوصی. مسئلۀ حریم خصوصی به معنای امروزین آن – بر خلاف مسائلی مانند امانت‌داری – مسئلۀ مردم قدیم نبوده است؛ به چند دلیل: اولا حریم خصوصی، بیشتر از راه تکنولوژی جدید آسیب‌پذیر شده است؛ ثانیا همین تکنولوژی، مرزهای حریم خصوصی را فراتر از خانه و خانواده برده است؛ ثالثا حریم خصوصی و حقوق شهروندی و مانند آن، بیشتر از مفاهیم مدرن محسوب می‌شوند و اهمیتی فوق العاده و ابعادی بسیار گسترده‌ یافته‌‌اند.
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چگونگی امکان همسویی میان عقلانیت و دیانت، مسئله ای است که با وجود دیدگاه های متنوع و گاه ناهمگون درباره آن، اهمیت نسبت این دو را نزد محققان دین و فلسفه نشان می دهد. دیانت، عبارت است از پذیرش یقینی اصول و آموزه های تفصیلی دین، آن گونه که مقصود است؛ و عقلانیت عبارت است از عبور به واقع و اکتشاف آن بر پایه پذیرش اصول ناب و ضروری الصدق عقل. ... دیدن ادامه » از اینکه بسیاری از فیلسوفان بزرگ تاریخ، از جمله فیلسوفان مسلمان، از عالمان دین اند، می توان همسویی میان عقلانیت و دیانت را دریافت، ولی در عین حال چگونگی امکان این همسویی نیازمند تبیین است. ویژگی خاص پرسش ها و پاسخ های پیشین عقل می تواند نقطه آغاز برای نشان دادن این همسویی و نیز تبیینی، هم برای ارتباط میان عقل و دین و هم اهتمام دین به عقل باشد. این همسویی با شروطی تا پرسش ها و پاسخ های رده های بعد که همگی اکتسابی اند و خواص دیگری دارند امتداد می یابد. در این نوشتار، کوشش شده است تا روش فیلسوفان مسلمان در پیوند میان پژوهش های محض فلسفی و پژوهش های اجتهادی در متون و آموزه های دین و نیز منزلت هر کدام آنها در باور ایشان بیان شود تا درنهایت این همسویی نه تنها در واقع و نفس الامر که در این دو سنخ از پژوهش ها نیز آشکار گردد.
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پس از مطالعه کتاب خدمتکار و پروفسور از یوکو اوگاوا که به نظرم تلفیق جالبی از ریاضی وداستان بود، از سر کنجکاوی این کتاب را خواندم. شاید انتظارم بالاتر رفته بود و شاید این کتاب در حد انتظار من نبود. هرچه بود، کتاب خیلی به دلم نچسبید.
البته این امر مانع از آن نمی شود که از ترجمه زیبای آن به همراه پاورقی های آموزنده آن یاد نکنم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شخصا انتظار بیشتری داشتم. وظیفه جامعه شناس فقط بیان مشکلات نیست، بیان راه حلهاست.من راه حلی ندیدیم. کتابی دم دستی و عامیانه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما که دلمان برای تاریخمان تنگ شده. ما ولدچموش‌هایی که روزگار راممان کرد و تبدیلمان کرد به یکی مثل بقیه آدم‌های این شهر که کت و شلوار می‌پوشند و ماشین اتومات سوار می‌شوند و گوشی هوشمند دارند. ما دیوانگانی که خاطرات زندگی‌مان برای شما امروزی‌ها، اگر دروغ نپنداریدش، به قصه شبیه است. ما دل‌شکستگانی که مرثیه‌خوان آوازهای دخترک ماشین ... دیدن ادامه » دودی سواریم. ما بچه‌های ننه بلقیس. می‌ماند یک توضیح. تمام نوشته‌های این کتاب برگرفته از اتفاقات زندگی واقعی منند. اما طبیعی است که در برخی جزئیات اشتباه کرده باشم، چون صرفاً از روی حافظه نگاشته‌ام آنها را. برخی اسامی را هم به‌عمد جابجا کرده‌ام که اگر این نوشته‌ها به دست مرجع ضمیرهایشان افتاد، از من نرنجند. یادتان نرود. بچه‌های ننه بلقیس هنوز زنده‌اند و هرکدامشان در کوچه‌ای از جهان. درست که دکتر و تاجر و روزنامه‌نگار و مهندس شده‌اند، اما از هرکدامشان که بخواهی خودشان را معرفی کنند، در دلشان خواهند گفت: «ما بچه‌های ننه بلقیسیم».
مریم طالبی و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای زندگی کردن و عشق ورزیدن از موضع ارزشمندی، به چه چیز نیاز داریم؟ چگونه با کامل نبودن خود روبه‌رو می‌شویم؟ چگونه ویژگی‌های مورد نیاز را پرورش می‌دهیم و موانع را کنار می‌زنیم؟ پاسخ تمام این پرسش‌ها این است: شجاعت، شفقت و پیوند؛ این زاد و توشه‌ای است که در سفر زندگی بدان نیاز داریم.
شاید بگویید: اوه چه عالی، آدم باید یک ابرقهرمان ... دیدن ادامه » باشد تا بتواند با کمال‌گرایی مبارزه کند. البته شما را درک می‌کنم؛ شجاعت، شفقت و پیوند اندیشه‌هایی بزرگ و آرمانی به‌نظر می‌رسند، اما درواقع تمرین‌های روزانه‌ای هستند که با تکرار کافی به‌صورت توانمندی‌های باورنکردنی در می‌آیند. خبر خوب اینکه همین آسیب‌پذیری و ضعف‌ها است که ما را به‌سوی این ابزارهای شگرف سوق می‌دهند. از آنجا که ما انسان هستیم و ناقص، به‌ناچار باید همه‌روزه این ابزارها را به‌کاربندیم. به این طریق است که شجاعت، شفقت و پیوند به‌صورت توانمندی و موهبت در می‌آیند، مواهبی که ثمره کامل نبودن ماست.
شهر کتاب آنلاین این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از شیوه ترجمه و ویرایش کتاب اصلا خوشم نیامد و به همین خاطر جذابیت کتاب برایم بسیار کمتر شد
فاطمه خیاطی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای حفظ برتری باید دیگران را راضی نگه داشت این یکی از گرامی ترین بت های ماست
آسیب‌پذیری ضعف نیست؛ صحیح‌ترین معیار سنجش شجاعت ماست.
حتی در موقع رنج و عذاب، یعنی در فقر، خشونت و نقض حقوق بشر، بی‌تعلقی به خانواده هنوز یکی از خطرناک‌ترین دردهاست
می‌گویم: ... دیدن ادامه » کلید خوشحالی تمرین قدردانی است
تأیید دیگران یکی از گرامی‌ترین بت‌های ماست و قربانی‌هایی که باید به‌پای این بت گرسنه بریزیم، این است که دیگران را خرسند نگه داریم. متقاعد شده‌ام که ناراحتی، بازدارندهٔ بزرگ نسل ماست. روشن است که حمایت از وضع موجود برخلاف عقاید درونی ما، نوعی نعمتِ داشتنِ برتری است؛
تنها زمانی آزاد هستید که بفهمید به هیچ جا تعلق ندارید، هیچ جا. این کار هزینه ی زیادی دارد اما پاداش بزرگی نیز به همراه خواهد داشت
گرامی‌ترین بت!!! آفرین، عجب تعبیری!!

ممنون بابت معرفی کتاب.
۰۴ خرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نوشتن ترسیم دری است بر دیواری غیرقابل عبور و سپس گشودن آن در.
پیراهنی سفید در جارختی فلک. از رختشویخانه مرگ بیرون آمده. آخرت خشکش می کند.
خدا کودکی است که قایم می شود اما در یک لحظه خود را لو می دهد، همان لحظه ای که از کنارش رد می شویم و خنده بی اختیارش را میشنویم
آرزوی کتابی را داشتم که همان گونه که نرده‌های باغ متروکی را هل می‌دهید ... دیدن ادامه » و وارد می‌شوید، آن را بگشایید
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من گاهی چیزهایی آنچنان زیبا میبینم که از اینکه مال ما نیستند، خوشحال میشوم.
احساس خوشایند ابر بودن دارم.

موسیقیدان ... دیدن ادامه » بزرگ کسی است که بعد از سالها کار، چیزی را عرضه میکند که بلبل در اولین فَوَران آوازی خود بیرون میدهد
سینه‌سرخی که دَمِ درِ گاراژ مُرده یافتیم، گرمای روزهای خوش را زیر کُرک‌هایش حفظ کرده‌ بود
خدا، قاتلی به پاکی برف است
روزهایی که در زندگی به ما داده اند، آن قدر زیادند که در عجبم چطور قدیس نمی شویم
هرروز مبارزه با فرشته تاریکیهاست، کسی که دستان یخ زده اش را جلوی چشمان ما می گیرد تا نگذارد شکوه پنهان در بدبختیمان را ببینیم.
بی شک قبرستان ابرها در آسمان است. چقدر آن قبرها باید فوق العاده باشند!
نوشتن مانند ارتکاب جنایت با با سلاح سرد است، یعنی فروکردن چاقو با دستی مصمم در قلبی بی خبر.
بیمارستانها آن قدر ما را از کاشانه مان دور می سازند که روحمان به سختی دنبالمان می کند.
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پیشرفت های تکنولوژیکی قابلیت معنا بخشیدن انسان‌ها به زندگی را مورد تهدید قرار می‌دهند. هراری این احتمال را که ممکن است یک انسان ابرقدرت یا یک انسان خداگونه جایگزین انسان‌ها و جوامع انسانی شود بررسی می‌کند. وی کتاب را با این پرسش که خطاب به خوانندگان است به پایان می‌رساند: چه اتفاقی برای جوامع و سیاست و زندگی روزانه خواهد افتاد اگر ... دیدن ادامه » الگوریتم های ناهوشیار اما بسیار هوشمند ما را از خودمان بهتر بشناسند؟
سیدمهدی موسوی و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانی که دوستمان دارند از کسانی که از ما متنفرند ، ترسناک ترند . مقاومت در برابر آنها دشوارتر است و من کسی را نمی شناسم که بهتر از دوستان بتواند شما را به انجام کاری هدایت کند که درست برخلاف میل شماست
فاطمه خیاطی و Amir hossain Mosavi این را خواندند
امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اثری است از علیرضا اسکندریون و گلشید کریمیان به چاپ انتشارات گل آذین.

نویسندگان در کتاب پیش رو به تحلیل و بررسی پدیده ی اجتماعی “کمون زندان” که در دوره پهلوی دوم به عنوان شیوه ای از زندگی، میان مبارزان سیاسی زندان راه یافت، می پردازند و چگونگی کارکرد آن را تبیین می کنند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر «خوشبختی» را «توقعات» تعیین می‌کند، پس دو رکن جامعه ما - رسانه‌های گروهی و صنعت تبلیغات - ممکن است ناآگاهانه در حال خالی کردن ذخایر خشنودی دنیا باشند.

اگر شما پنج هزار سال پیش جوانی هجده ساله بودید و در روستایی کوچک زندگی می‌کردید چه بسا خود را جذاب می‌دانستید، زیرا فقط پنجاه مرد دیگر در روستای شما زندگی می‌کردند و اغلب آنها ... دیدن ادامه » یا مسن بودند و جای زخمی بر چهره داشتند و چروکیده بودند، یا هنوز پسر بچه بودند اما اگر امروز نوجوان باشید، به احتمال زیاد احساس کمبود خواهید کرد. حتی اگر پسرهای دیگر در مدرسه بدقیافه باشند، شما خود را با آنها مقایسه نمی‌کنید بلکه با ستارگان سینما و ورزشکاران و مانکن‌های مشهوری می‌سنجید که روزانه در تلویزیون و فیس‌بوک و تابلوهای بزرگ تبلیغاتی می‌بینید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر رنج را شجاعانه بپذیریم تا واپسین دم، زندگی معنی خواهد داشت. پس می‌توان گفت معنای زندگی امری مشروط نیست، زیرا معنای زندگی می‌تواند حتی معنی بالقوه درد و رنج را نیز در بر گیرد.
اگر اصلا زندگی دارای مفهومی باشد، پس باید رنج هم معنایی داشته باشد.
بهروز آدینه این را خواند
مریم طالبی ، Fatemeh Yousefi و امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دخترکم سه سالش بود، یا چهار سال.
تازه عقل‌رس شده بود؛ آن‌قدری که بفهمد گلو درد و بیمارستان و روپوش سفید و دکتر و پرستار، آخرش به آمپول ختم می‌شود قطعا؛ که شد.
گفتم:
«عزیزکم! ... دیدن ادامه » آمپول درد داره، گریه هم داره، باید هم بهت بزنن. اگه دلت خواست یه کم گریه کن.»
این‌ها را در حالی می‌گفتم و اشک تازه‌ راه‌افتاده‌ی چشمش را پاک می‌کردم که پسرکی هفت، هشت ساله داشت توی اتاق تزریقات نعره می‌کشید و بالاتر از صدای او، صدای پدر و مادرش به گوش می‌رسید که به اصرار می‌گفتند: آمپول که درد ندارد پسرم، تو بزرگ شدی، مردهای بزرگ که گریه نمی‌کنند.
رفتیم و دخترکم آمپولش را زد و گریه‌اش را کرد و به در بیمارستان نرسیده، گریه‌اش تمام شد.
رفتنی سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلی‌های انتظار.
نزدیک به هفده سال است که تلاش میکنم دخترم هیچی را یاد نگیرد، همین یک چیز را یاد بگیرد.
که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد توی خودش، چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگ‌ها گریه نمی‌کنند.(عجب دروغ بزرگی!)
که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند.
که وقتی که باید عصبانی باشد، عصبانی باشد. نشود تندیس صبر و حلم و شکیبایی که خون خونش را بخورد، ولی به همه لبخند احمقانه‌ی «نایس» و «کول» تحویل بدهد و در عوضش مدال به‌دردنخورِ «فلانی، وای، هیچ‌وقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاست» را تحویل بگیرد.
یاد بگیرد وقتی نمی‌خواهد کسی بماند، حالی طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمی‌خواهد کسی برود،‌ داد بزند «آهای! نمی‌خواهم بروی.
اصلا غلط می‌کنی که داری می‌روی!»
دارم تلاش میکنم دخترم را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند.
جوری که چشمش به فضیلت‌های ناچیز نباشد.
جوری که یادش نرود آدم است و آدم، همانی است که هم گریه می‌کند، هم داد می‌زند، هم خشمگین می‌شود، و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همان‌جا، همان‌وقت، به همان‌کس، همان حرفی را که باید بزند، نزند!
۲۵ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی خوب بود. راضیم از خوندنش. شاید اگر نوشته‌ها را کنار هم بچینیم، مجموعا 10 صفحه نشود ولی هر یک برای خودش پیامی داشت
۲۲ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی به غایت طنازانه از نویسنده‌ای که با " مردی به نام اوه" شناختمش. چقدر راحت و عالی می نویسه. به نظرم مترجم به دلیل شرایط فرهنگی جامعه‌مون با محذوریتهایی مواجه بوده ولی ترجمه خوبی داشت.
۲۱ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه‌بسا حقیقت این است که، تاکسی ندیده‌باشدمان، وجود نداریم؛ نمی‌توانیم درست حرف بزنیم، تا وقتی کسی به حرف‌مان گوش بدهد، و در یک کلام، کاملا زنده نیستیم، تا زمانی که دوست داشته بشویم.
۱۹ بهمن
کاملا موافقم
۱۰ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 3