دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
همه ما لایق نفرین قرطاسیم؛ همه ما بد کردیم به کاغذ. از آن مظفرالدین میرزای بیشعور و بی درک خفیف العقل مریض که نمی دانست کتاب چیست و پسر کله پُرگوشتش تا بیا برس به کتابدار باشی دزد و برادر رئیس مجلس و نماینده ی دزد و کتاب فروش دزد و عتیقه فروش دزد و عمله ی دزد و کنیز دزد و نوکر دزد و من دزد.‌.این تقاص تک تک ماست

در عجب میشود آدم؛ از این شاه فرنگ رفته و تیاتردوست و عکاس و نقاش و نویسنده و کتابخوان و روزنامه خوان، چطور این مملکت را به خاک سیاه نشاند؟ چه طور خون رعیت را به شیشه کرد که عاقبت گرفتار ششلول یک کارد به استخوان رسیده ای مثل میرزا رضا شد؟ آدم توقع دارد یک چنین شاهی مملکت را برساند به درجه دول اروپ و همپای جاپن ترقی دهد. نه! قضیه چیز دیگری است. کتاب را جمع کردن و در حبس نگه داشتن مگر کتاب دوستی است؟ اینکه کلیدش را با خودت حمل کنی و اجازه رویت کتابها را به احدی ندهی، چه معنی دارد؟
این ... دیدن ادامه » شاه اگر نقاشی می کشید، تفنن بود. اگر عکس می گرفت از زنان اندرون، تفریح بود. اگر شعر می گفت، هوس بود. میخواست خودش را عالم همه چیز نشان دهد و کسی در هیچ رسته ای جرئت اظهار وجود نداشته باشد.
اصلا شاه شاعر به چه درد این مملکت میخورد؟...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آن که هیچ نمی‌داند، به چیزی عشق نمی‌ورزد. آن که از عهده هیچ کاری برنمی‌آید، هیچ نمی‌فهمد. آن که هیچ نمی‌فهمد، بی‌ارزش است. ولی آن که می‌فهمد؛ بیگمان عشق می‌ورزند، مشاهده می‌کند، می‌بیند… هرچه بیشتر دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد، عشق بدان بزرگتر است… هر که فکر کند همه میوه‌ها در همان وقت می‌رسند که توت‌فرنگی، از انگور چیزی نمی‌داند.
اگر ... دیدن ادامه » کسی به ما بگوید که عاشق گل است. اما ببینیم که اغلب فراموش می کند به گل هایش آب بدهد، عشق او را به گل باور نمی کنیم. عشق عبارتست از رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می ورزیم. زمانی که رغبت جدی وجود نداشته باشد عشقی هم در کار نیست.
این احتیاج در بشر هست که همیشه خود را متفاوت با دیگران بداند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید جمعیت باشد، جمعیت نباشد شهادت نیست. دکتر می گفت که کنج خانه مردن، دق مرگ شدن، کشته شدن، سینه ی دیوار گذاشته شدن و تیرباران شدن، فقط نوعی مظلومیت است. چرا اسم مظلومیت را شهادت می گذارید؟
گاهی ناگهان آدم در بدترین جاها، بهترین آدم ها را می بیند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکهو اتاق پر از نور شد و صدای تلق‌تلق و غرش آمد. خط ریل قطار درست هم‌سطح پنجره‌ی اتاقم بود. مترو هم آنجا ایستاده بود. ردیف چهره‌های نیویورکی برگشته بودند و نگاهم می‌کردند. قطار چند لحظه ایستاد و دوباره به راه افتاد. همه جا تاریک بود. دوباره اتاق پر از نور شد. به چهره‌ها نگاه کردم، این تصویر مثل وهمی از جهنم دوباره و دوباره تکرار شد. ... دیدن ادامه » هر قطار پر از مسافری که می‌رسید، چهره‌های داخلش رشت‌تر، دیوانه‌تر و بی‌رحم‌تر از قبلی بود...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از رفقای ما از تشنگی می میرد. شاید هم زیر تنه دیگران که نمی توانند بر خودشان تسلط پیدا کنند و بی اراده از پا در می آیند خفه شده است.
شب هم یکی دیگر… بی هیچ شکوه و شکایتی.
و باز هم، دو نفر دیگر…
یکی ... دیدن ادامه » از رفقایمان گرفتار بحران جنون خشم شده است. اگر کتکش نزنیم کار به جاهای باریک می کشد…
شب، شبنمی که به پنجره و شبکه های آهنی جلو هواکش واگن می زند، تولید چند قطره آبی می کند؛ و با لیس کشیدن به میله ها می توان گلویی تازه کرد. بر سر این موضوع، جنجالی و هیاهویی در می گیرد: همه، یکدیگر را می زنند، یکدیگر را هل می دهند و فریاد می کشند: “نوبت من است! نوبت من است!”…
رای ما، هیچی از این شیپور “بیدار باش” صبح ها بی معناتر نیست؛ چون که اصلا خوابی وجود ندارد تا بیدارباشی بتواند وجود داشته باشد. روی این زمین گل و شل پر از نجاسات و پر از دستچال های آب یخ بسته، شاید آدم مجموعا، از یک تا دو ساعت بتواند بخوابد… همه مان ترجیح می دهیم که مثل اسب ها، به انتظار آنکه آفتاب بزند و دوباره بیگاری شروع بشود، سرپا بایستیم و چرت بزنیم.
آنچه آسایش ما را در این آسایشگاه بی سقف و ستون آغشته به گند و کثافت تکمیل می کند آن است که خاکستر و استخوان های سوخته و نیمسوز اجساد قربانیانی را که در کوره های آدم سوزی می سوزانند نیز در همین نقطه خالی می کنند!
مینا مکوندی و خسرو پرویز این را خواندند
امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در ادامه دو کتاب قبلی نویسنده به نامهای انسان خداگونه و انسان خردمند. در یک کتاب 160 صفحهای به راحتی با تاریخچه و فلسفه پول آشنا می‌شویم.به نظر من تسلط نوسنده بر موضوع عالی لست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ساعت ده است.
اى دخترک بیچاره من! تا شش ساعت دیگر خواهم مرد! تا شش ساعت دیگر بدل به لاشه کثیف و نفرت‌انگیزى خواهم شد که مرا بر سر میز سرد و بى‌روح متوفیات به هر سو خواهند کشید.
تا شش ساعت دیگر سرم را به گوشه‌اى خواهند انداخت و تنه‌ام را در گوشه دیگرى تشریح خواهند کرد، سپس باقیمانده وجود مرا در تابوتى خواهند ریخت و به قبرستان «کلامار» که مخصوص مجرمین است خواهند برد.
آرى ... دیدن ادامه » دخترک عزیزم، با پدر تو چنین خواهند کرد و کسانى خواهند کرد که به هیچ‌وجه از من کینه و نفرتى به دل ندارند، بلکه دل ایشان به حال من مى‌سوزد و همه نیز مى‌توانند مرا نجات دهند. آرى، این اشخاصند که مرا خواهند کشت، مى‌فهمى، دخترم؟ این اشخاصند که در کمال خونسردى و بى‌اعتنایى و به حکم قانون و مقررات و تشریفات و به‌خاطر خیر و صلاح عمومى مرا خواهند کشت، آه؛ اى خداى بزرگ!
بیچاره دخترک من! پدرى که تا به آن حد تو را دوست مى‌داشت، پدرى که گردن ملوس و سفید و معطر تو را مى‌بوسید، پدرى که دائم دست در حلقه‌هاى زلف زیباى تو داشت و گمان مى‌کرد دست به ابریشم مى‌کشد، پدرى که صورت گرد و گلگون تو را به دست مى‌گرفت و تو را بر زانوان خود مى‌رقصاند و شب‌ها دست‌هاى کوچک تو را براى دعا به درگاه خدا به آسمان برمى‌افراشت، کشته خواهد شد!
اکنون چه کسى این محبت‌ها را درباره تو خواهد کرد؟ که تو را دوست خواهد داشت؟ تمام کودکان همسال تو پدر خواهند داشت و تنها تویى که بى‌پدر مى‌مانى. طفل عزیزم، تو چگونه خو خواهى گرفت که در روز عید سال نو از گرفتن عیدى‌ها و بازیچه‌هاى قشنگ و شیرینى و نقل و بوسه‌ها صرف‌نظر کنى؟ طفل یتیم و بینواى من، چگونه خواهى توانست نخورى و نیاشامى؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم می تواند به هر چیزی ، اگر تنها چیزی است که دارد ، افتخار کند . هر قدر تهیدست تر باشد ، بیشتر لازم می شود به آنچه دارد ببالد .



طی ... دیدن ادامه » سال های خشک مردم سال های پربار و مساعد را از یاد می بردند و در سال های بعد ، وقتی باران به فراوانی می بارید ، خشک سالی را . همیشه این طور بوده است .



وقتی کودکی برای اولین بار بزرگ تر ها را به همان شکلی که هستند می بیند ، وقتی برای اولین بار به ذهنش خطور می کند که بزرگ ترها از ذکاوت خارق العاده ای برخوردار نیستند ، قضاوت هاشان و جمله هاشان همیشه صحیح نیست ، دنیای کودکانه اش فرو می ریزد و هرج و مرجی وحشتناک جای آن را می گیرد . بت ها در هم می شکنند و امنیت از بین می رود و موقعی که بتی فرو می افتد ، نیمه شکسته نیم ماند ، تماما خرد می شود و در بستری از کثافت فرو می رود .



حتی اگر آدم هرچه را که دراد دور بریزد ، باز گناه های کوچکی برای عذاب دادن خود نگه می دارد . این ها اخرین چیزهایی است که ما رها می کنیم .



هیچ کس به آن نیاز ندارد . نصیحت یک هدیه است .
همه را جز پاراگراف سوم دوست داشتم، چون به نظرم صحیح نیست و تا آن جایی که من اطلاع دارم اتفاقا خوب است اگر گاهی کودک بیاموزد و بداند که بزرگترها هم همانند او اشتباه می کنند و همه چیز دان نیستند و از طریق درک این موضوع پی ببرد بزرگترها-نه هم سطح او-اما برتری ... دیدن ادامه » زیادی نسبت به او ندارند.
۰۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مجموعه 9 داستان متفاوت از سالینجر. داستان ها به نوعی بیانگر زندگی روزمره آدمهاست و پرسه زدنشان در تنهایی هایشان.آنچه در پس این روایت روزمره زندگی نمود می یابد تنهایی آدمهاست در آزادی، تقابل مصادیق زندگی روزمره و شاید مدرن با مفاهیمی که در پستوی ذهن جاخوش کرده اند و گرد و غبار نشسته روی آنها دارد کم کم درک ما را از مفهوم واقعیشان تغییر ... دیدن ادامه » می دهد و باعث می شود که فراموش کنیم نقششان و بودنشان را در زندگی. شخصیت های کتاب از جنس همین آدمهای دورو برمان هستند ، آدمهایی که شاید خود ما یکی از آنها باشیم.
عبدالصالح پاک این را خواند
فاطمه خیاطی ، boshra nik ، مینا مکوندی و پارمیدا پرمهر این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دهنم از تعجب مانند دهنهٔ خزانهٔ حمام باز ماند. چشم‌هایم مثل شیشه‌های گنبدهای طاق حمام گرد شد. گفتم: «مستشار بودی؟» گفت: «بله مستشار بودم چرا نباشم؟» گفتم: «مستشار چه بودی؟» گفت: «مستشار وزارت داخله و خارجه و مالیه و عدلیه و جنگ و معارف و اوقاف و فواید عامه و پست‌وتلگراف و گمرک و تجارت و غیره و غیره!»... ص (۸۵)... گفت: «من اگرچه هجده‌ماه ... دیدن ادامه » بیش در ایران نبوده‌ام ولی همین‌قدر دستگیرم شد که سرتاسر ایران مثل کارناوالی است که هر کس به هر لباسی بخواهد می‌تواند دربیاید و کسی را بر او بحثی نیست» ص (۸۶)
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب برای اینست که خریت و نادنی ما را جلوی چشم‌هایمان قرار دهد
پدربزرگم می‌گفت: هر کسی باید وقت مُردن یه چیزی پشت سرش باقی بذاره. یه بچه یا یه کتاب یا یه نقاشی یا یه خونه یا یه دیوار یا یه جفت کفش. یا یه باغ سرسبز. یه چیزی که دستات یه جوری لمسش کرده باشه. این‌جوری وقتی مُردی روحت یه جایی برای رفتن داره و وقتی مردم به اون درخت یا گلی که کاشتی ... دیدن ادامه » نگاه می‌کنن، تو رو می‌بینن. می‌گفت، مهم نیست که چی کار کردی، تا وقتی که یه چیزی رو نسبت به قبلش تغییر بدی و به شکلی که خودت دوست داری، دربیاری. می‌گفت، فرق بین مردی که فقط چمنا رو کوتاه می‌کنه و یه باغبون واقعی تو شیوه لمس کردن درختا و گُلاس. کسی که چمنا رو کوتاه می‌کنه احتمالاً قبل از کارش هیچ وقت کنار چمنا نبوده و اما باغبون عمری رو پای درختا و گلا گذاشته.
مینا مکوندی و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌توان درک کرد که چرا ترجیح می‌دهیم به جای اینکه خودمان حرف بزنیم و فکر کنیم،‌ نقل قول بیاوریم و تفسیر بنویسیم.

نوشتن تفسیر بر کتاب نویسنده‌ای دیگر، هر چند از نظر فنی کار دشواری است و به ساعت‌ها تحقیق و تفسیر نیاز دارد،‌ اما از حملات ناعادلانه‌ای که ممکن است نصیب آثار اصیل شود در امان است!

می‌توان ... دیدن ادامه » از مفسران به دلیل قصور آنها در رعایت انصاف در حق آرای متفکران بزرگ، انتقاد کرد، ولی نمی‌توان آنها را مسئول آن آرا شمرد…

معمولاً وقتی کتابی را نمی‌فهمیم، آن را بسیار هوشمندانه می‌پنداریم! به هر حال، عقاید ژرف و عمیق را نمی‌توان با زبان کودکان توضیح داد.

با این وجود، مرتبط دانستن دشوار بودن و عمیق بودن را می‌توان جلوه‌ای از انحراف در فضای ادبیات و نگارش دانست. انحرافی که در زندگی عاطفی با آن آشنایی داریم.

یعنی وقتی که افراد مرموز و مبهم ساده‌تر از افراد قابل اعتماد و روراست، می‌توانند ذهن انسانهای ساده دل را به احترام وادارند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب من باز بود. چیزی نمی‌خواندم. دفترچه‌ام را روی کتاب باز کرده بودم. و نقاشی می‌کردم. درخت را تمام کرده بودم. رفتم بالای یک کوه یک تکه‌ابر نشان بدهم, داشتم یک تکه‌ابر می‌کشیدم, رسیده بودم به کوه, که باران ضربه بر سرم فرود آمد, فریاد معلم بلند بود: «کودن, همه‌ی درس‌هایت خوب است. عیب تو این است که نقاشی می‌کنی». کاش زنده بود و می‌دید هنوز این عیب را دارم. تازه, نقاشی هنر است. هنر نفی عیب است. و نمی‌توان به کسی گفت: «عیب تو این است که هنر داری». جرأت داشتم به او بگویم کودن که نمی‌تواند همه‌ی درس‌هایش خوب باشد؟


روی ... دیدن ادامه » بام همیشه پا برهنه بودم.پا برهنگی نعمتی بود که از دست رفت . کفش٬ ته مانده ی تلاش آدم است در راه انکار هبوط . تمثیلی از غم دورماندگی از بهشت . در کفش چیزی شیطانی ست . همهمه ای ست میان مکالمه ی سالم زمین و پا . من اغلب پا برهنه بودم.و روی بام ٬ همیشه زیر پا ٬زبری ِ کاهگل٬‌جواهر بود. ترنم ٬ زبر بود . تن بام زیر پا می تپید

.کاغذ ما سفید معمولی بود. و قلم هر چه بود واسطی نبود . سرمشق‌٬‌همیشه شعر بود . و سعدی همیشه سرمشق بود . سرمشق ِ خط فقط . وگرنه ؛به جان زنده دلان؛ که دل ها آزردیم . و نظر تنها ؛بدین مشتی خاک ؛ کردیم .؛گل ِ بی خار جهان ؛ نشدیم .؛زمام عقل به دست هوای نفس ؛ دادیم. ؛نابرده رنج گنج ؛ خواستیم. باور داشتیم سعدی شعرش را برای مشق خط گفته . وگرنه ؛بار درخت علم؛ این نبود


آبی میان رنگهایی بود که موسی در لباس هارون نهاد . و باید در لباس کشیش امروز باشد. " آبی به او (به کشیش) فرمان می دهد که لذات دنیوی را از دل براند." در زمینه تمثیل مذهبی رنگ ، آبی که رنگ آسمان است ، برای جشنهای فرشتگان پذیرفته شد. و گاه کشیشان آبی در گورستانها به مثابه رمز آسمانها به کار بردند ، کلیسای انگلیس ، که سنت ساروم را دنبال می کند، آبی را نشانه امید ، عشق به امور الهی ، صداقت و پرهیزگاری می داند. و آبی کمرنگ را آیت صلح. آگاهی، دوراندیشی مسیحی و عشق به جمال.


مادر دشمن مار بود : مار را باید کشت . حرفش کفر آمیز هم می شد : خدا بیکار بود این جانور را خلق کرد ?
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دکتر شهیدی در این کتاب بیش از آن‌که در جست‌وجوی چگونگی آن رخداد عظیم باشد، به دنبال چرایی حادثه عاشورا بوده است؛ «مقصود من از نوشتن این یادداشت‌ها مقتل‌نویسی، تبلیغ مذهبی و حتی نوشتن تاریخ نیست. من کوشیده‌ام تا خود بدانم آن‌چه رخ داد، چرا رخ داد؟» (ص ۷)
کتاب پس از پنجاه سال، نه روایت زندگی امام حسین علیه‌السلام، بلکه تحلیل و علت‌شناسی عاشوراست. بیان حوادث تاریخ صدر اسلام برای نویسنده چندان موضوعیت ندارد. او تلاش می‌کند تا به واسطه مرور بر آن‌چه در این پنجاه سال بر جامعه مسلمین گذشت، چرایی این حادثه را بازگو نماید.
دکتر شهیدی علت فاجعه را فقط در سال ۶۰ و ۶۱ ه.ق جست‌وجو نمی‌کند، او نقطه عزیمت خود را برای تحلیل حادثه، سال‌ها قبل قرار داد و به همین دلیل نامی این‌گونه برای اثر خویش برگزید.
دکتر ... دیدن ادامه » شهیدی این حادثه تاریخی را به مثابه یک معلول مورد بررسی قرار می‌دهد و تلاش می‌کند که علل و ریشه‌های آن رخداد را برجسته نماید. او برای یافتن علل این حادثه شگفت، از سال‌ها قبل و از تحولاتی که قدم به قدم مسیر فاجعه را پیمودند سراغ می‌گیرد.
مینا مکوندی و فاطمه خیاطی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ای ایرانیان! ای برادران کشور محبوبم ایران! تا کی این مستی خائنانه شما را در خواب خواهد داشت؟ این مستی کافی است. سرهایتان را بالا بگیرید. چشمهایتان را باز کنید. نگاهی به اطراف خود بیندازید و ببینید که چگونه جهان متمدن شده است. همه بدویان افریقا و سیاخان زنگبار به سمت تمدن، دانش، کار وثروت در حرکتند. به همسایتان روسیه بنگرید که یکصد سال ... دیدن ادامه » پیش وضعیتی بدتر از ما داشت. آنان اکنون مالک همه چیز شده اند. ما در گذشته صاحب همه چیز بودیم، اما اکنون همه آنها از بین رفته¬اند. در گذشته، دیگران ما را ملتی بزرگ می¬دانستند. اما اکنون به اوضاعی دچار شده¬ایم که همسایگان شمالی و جنوبی ما را دارایی خودتلقی کرده، کشورمان را بین خود تقسیم می¬کنند. هیچ قشون، سلاح، مالیه¬ی مطمئن، دولت درست و حسابی و هیچ قانون تجاری در اختیار نداریم. در این میان روحانیون شما نیز به خطا می¬روند. چرا که در موعظه¬هایشان عمر را کوتاه خوانده و افتخارات دنیوی را پوچ می¬خوانند. این موعظات شما را از جهان دور کرده، به سوی سلطه پذیری، بندگی و جهل می_برد. هم¬زمان شاهان نیز چپاولتان می¬کنند و در کنار همه اینها اجانب نیز همه پولتان را در اختیار خود گرفته در عوض شما را با پارچه¬های سبز، آبی و قرمز، شیشه¬های پرزرق و برق و تجملات اغوا می¬کنند. اینها دلایل بدبختی¬تان هستند.
موعظه¬¬ای در تهران(1907/1286)
خسرو پرویز و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست ندارم با خمپاره بمیرم. با خمپاره که می‌میری، خیلی شانسی می‌میری. کسی تو را آدم حساب نمی‌کند. الله‌بختکی چیزی می‌اندازند، ممکن است بخورد به تو یا بخورد به شغال. دوست دارم تک‌تیرانداز بزندم. کسی که تو را می‌بیند، نشانه‌گیری می‌کند و راست می‌زند به تو. آن‌جا تو ارزش داری. تو را آدم حساب می‌کنن.
.پسر،سرباز به این خوشگلی در جبهه ... دیدن ادامه » چه میکند؟حیف نیست بمیرد؟جنگ مال بچه خوشگلها نیست .مال ماست.سیاهها، بدقوارهها ،درشت دماغها.
شک نداشتم که خدا کمکم می کند و من زیتون را می خورم. خدا خودش حتما می تواند زیتون را خوب بخورد. ملاجیران می گفت که خدا هیچی نمی خورد، ولی من که باور نمی کنم. من فکر می کنم که خدا نه هندوانه می خورد و نه خربزه
این ها را که همه به راحتی می خورند. خدا میوه ای می خورد که ما آدم ها نمی توانیم بخوریم.
Farzaneh Shorakaei و مینا مکوندی این را خواندند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید یک جوری از این دیوار تنگی که دور خودش کشیده بود بیرون می‌رفت. وگرنه ممکن بود بخشکد. پیش از آنکه شاخ و برگ دربیاورد بخشکد. خشکیدن، مردن مگر چیست؟ فقط یک جور است؟ یوسف فکر کرد ممکن است آرام آرام بمیرد و خودش حالیش نشود.
آفتاب تنبل بود. هوا تنبل بود. یوسف تنبل بود. مگسی بود که بالش، یکی از بال‌هایش شکسته باشد. حس می‌کرد نمی‌تواند از ... دیدن ادامه » جا برخیزد. تنها خیالش وزوز می‌کرد. خیالش بال مگس بود. تقلا می‌کرد. بیچاره تقلا می‌کرد. میخواست خودش را از جایی نجات بدهد. می‌خواست مفری برای خودش پیدا کند. خودش در خودش داشت خفه می‌شد!
سفر چه خوب بود. سفر چی بود؟ یوسف نمی‌دانست سفر چیست. اما می‌دانست که خوب است. یک جا ماندن که چی؟!
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بارها به خونمان کشیدند/ به یاد آر/ و تنها دستاورد کشتار/ نان‌پارۀ بی قاتق سفرۀ بی برکت ما بود.
‌‌پ فقیهی و مینا مکوندی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این داستان یکی از معروفترین داستان های ویلیام فاکنر است. گل سرخی برای امیلی داستان ترسناکی است. داستان خانه ای در آستانه فرو ریختن که در آن آدم داستان، بریده از جهان، چون قارچی که در تاریکی بردیواری رشد کند از انسانهای پیرامون خود می‌برد و به صورت هیولا در می‌آید.میس امیلی گریرسن دور از هیاهو وگرد وخاک و آفتاب جهان امور عادی انسان، ... دیدن ادامه » درانزوای اختیاری خود (یا شاید اسیر اجبار درون خویش) سرمی‌کند و سرانجام آنچه دراتاق طبقه بالای خانه او برجای می‌ماند وحشتی پایا و نفرت انگیز به ما می‌بخشد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لیلی می دانست خدا چه می خواهد
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد
لیلی ... دیدن ادامه » ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است

لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد
گل داد، سرخ سرخ
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود. دانه های ترکیدند. انار ترک برداشت
خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود
کافی است انار دلت ترک بخورد

لیلی نام دیگر آزادیست"

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت ، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان هم کمکش کرد

دل ، زنجیر شد، زن زنجیرشد، دنیا پر از زنجیر شد و انسانها همه دیوانه ی زنجیری

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

امتحان آدم اما همینجا بود، دستهای شیطان پر از زنجیربود

خداگفت: زنجیرهایتان را پاره کنید ، شاید نام زنجیر های شما عشق است

یک نفرزنجیرش را پاره کرد، نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان برای او گذاشت

شیطان
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داش‌آکل لوطی مشهور شیرازی است که خصلت‌های جوانمردانه‌اش او را محبوب مردم ضعیف و بی‌پناه شهر کرده‌است. اما کاکارستم که گردن‌کلفتی ناجوانمرد است و به همین سبب، بارها ضرب شست داش آکل را چشیده، به شدت از او نفرت دارد و در پی فرصتی است تا زهرش را به داش آکل بریزد و از او انتقام بگیرد.
در همین حین، حاجی صمد -از مالکان شیراز- می میرد، و داش آکل را وصی خود قرار می‌دهد. داش آکل، با اینکه آزادی خود را از همه چیز بیشتر دوست دارد، به ناچار این وظیفه دشوار را به گردن می‌گیرد. او با دیدن مرجان، دختر چهارده سالهٔ حاجی صمد، به وی دل می‌بازد. اما اظهار عشق به مرجان را خلاف رویهٔ جوانمردی و عمل به وظیفهٔ خود می‌داند. در نتیجه، این راز را در دل نگه می‌دارد. در عوض، طوطی‌ای می‌خرد، و درد دلش را به او می‌گوید.
از آن پس، داش آکل، قرق کردن سرِ گذر و درگیری با سایر لوطی‌ها و اوباش را ترک می‌کند و اوقات خود را صرف رسیدگی به اموال حاجی و خانوادهٔ او می‌کند.
بر ... دیدن ادامه » این منوال، هفت سال می‌گذرد تا این‌که برای مرجان، خواستگاری پیدا می‌شود. داش آکل به عنوان آخرین وظیفهٔ خود، وسایل ازدواج مرجان را فراهم می‌کند و او را به خانهٔ بخت می‌فرستد.
همان شب، در حال نشستن داش آکل در میدان‌گاهی محله -در حالی که مست است- کاکارستم سر می‌رسد. با داش آکل یکی به دو می‌کند و در نهایت با او گلاویز می‌شود؛ و سرانجام، با قمه، زخمی‌اش می‌کند.
فردای آن روز، وقتی پسر بزرگ حاجی صمد بر بالین داش آکل می‌آید، او طوطی‌اش را به وی می سپارد و کمی بعد، می‌میرد.
عصر همان روز، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته است و به آن نگاه می‌کند، که ناگهان طوطی با لحن داشی "خراشیده‌ای" می‌گوید: «مرجان... تو مرا کشتی... به کی بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.»
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داش‌آکل لوطی مشهور شیرازی است که خصلت‌های جوانمردانه‌اش او را محبوب مردم ضعیف و بی‌پناه شهر کرده‌است. اما کاکارستم که گردن‌کلفتی ناجوانمرد است و به همین سبب، بارها ضرب شست داش آکل را چشیده، به شدت از او نفرت دارد و در پی فرصتی است تا زهرش را به داش آکل بریزد و از او انتقام بگیرد.
در همین حین، حاجی صمد -از مالکان شیراز- می میرد، و داش آکل را وصی خود قرار می‌دهد. داش آکل، با اینکه آزادی خود را از همه چیز بیشتر دوست دارد، به ناچار این وظیفه دشوار را به گردن می‌گیرد. او با دیدن مرجان، دختر چهارده سالهٔ حاجی صمد، به وی دل می‌بازد. اما اظهار عشق به مرجان را خلاف رویهٔ جوانمردی و عمل به وظیفهٔ خود می‌داند. در نتیجه، این راز را در دل نگه می‌دارد. در عوض، طوطی‌ای می‌خرد، و درد دلش را به او می‌گوید.
از آن پس، داش آکل، قرق کردن سرِ گذر و درگیری با سایر لوطی‌ها و اوباش را ترک می‌کند و اوقات خود را صرف رسیدگی به اموال حاجی و خانوادهٔ او می‌کند.
بر ... دیدن ادامه » این منوال، هفت سال می‌گذرد تا این‌که برای مرجان، خواستگاری پیدا می‌شود. داش آکل به عنوان آخرین وظیفهٔ خود، وسایل ازدواج مرجان را فراهم می‌کند و او را به خانهٔ بخت می‌فرستد.
همان شب، در حال نشستن داش آکل در میدان‌گاهی محله -در حالی که مست است- کاکارستم سر می‌رسد. با داش آکل یکی به دو می‌کند و در نهایت با او گلاویز می‌شود؛ و سرانجام، با قمه، زخمی‌اش می‌کند.
فردای آن روز، وقتی پسر بزرگ حاجی صمد بر بالین داش آکل می‌آید، او طوطی‌اش را به وی می سپارد و کمی بعد، می‌میرد.
عصر همان روز، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته است و به آن نگاه می‌کند، که ناگهان طوطی با لحن داشی "خراشیده‌ای" می‌گوید: «مرجان... تو مرا کشتی... به کی بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.»
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
...برای تغییر دادن دنیا، کافی است به انجام کارهای کوچک و ساده بپردازید. فقط انجامش بدهید.
...اگر من نکته‌ای در سفرهایم آموخته باشم، آن چیزی نیست جز قدرت امیدواری. امیدی که به واشنگتن، لینکلن، ماندلا یا حتی دختری پاکستانی به‌نام ملاله، قدرت و نیرو بخشید. هر انسانی می‌تواند با امید بخشیدن به دیگران جهان را تغییر دهد. پس شما هم اگر قصد ... دیدن ادامه » تغییر دنیا را دارید، هر روز کاری را به پایان برسانید.
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
مریم بحرانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تناسب اندام دین با روزگاران مختلف، در گرو نظر به روح دین است، نه انحصار نگاه و نظر به متون و تاریخ. یعنی دین را باید فراتر از متون و میراث و رخدادهای تاریخی بدانیم؛ چنان که در صدر اسلام، «روایت»، دایره‌ای وسیع‌تر از قرآن برای خود تعریف کرد و به میدان آمد. اکنون نیز مسائل بسیار مهمی برای انسان و جامعه پیشامد می‌کند که در متون دینی ما، ... دیدن ادامه » اشاره‌ای به آنها نشده یا دربارۀ اهمیت آنها برای مردم امروز، کمتر گفت‌وگو شده است، و بسا موضوعاتی که جایگاهی مهم و شگفت در متون دارند، ولی نمونه های آنها اکنون به حاشیه رفته اند. انسان معاصر، خواسته‌هایی دارد و با مشکلاتی دست‌وپنجه نرم می‌کند که بیشتر رهاورد دنیای جدید است؛ مانند امنیت در حریم خصوصی. مسئلۀ حریم خصوصی به معنای امروزین آن – بر خلاف مسائلی مانند امانت‌داری – مسئلۀ مردم قدیم نبوده است؛ به چند دلیل: اولا حریم خصوصی، بیشتر از راه تکنولوژی جدید آسیب‌پذیر شده است؛ ثانیا همین تکنولوژی، مرزهای حریم خصوصی را فراتر از خانه و خانواده برده است؛ ثالثا حریم خصوصی و حقوق شهروندی و مانند آن، بیشتر از مفاهیم مدرن محسوب می‌شوند و اهمیتی فوق العاده و ابعادی بسیار گسترده‌ یافته‌‌اند.
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چگونگی امکان همسویی میان عقلانیت و دیانت، مسئله ای است که با وجود دیدگاه های متنوع و گاه ناهمگون درباره آن، اهمیت نسبت این دو را نزد محققان دین و فلسفه نشان می دهد. دیانت، عبارت است از پذیرش یقینی اصول و آموزه های تفصیلی دین، آن گونه که مقصود است؛ و عقلانیت عبارت است از عبور به واقع و اکتشاف آن بر پایه پذیرش اصول ناب و ضروری الصدق عقل. ... دیدن ادامه » از اینکه بسیاری از فیلسوفان بزرگ تاریخ، از جمله فیلسوفان مسلمان، از عالمان دین اند، می توان همسویی میان عقلانیت و دیانت را دریافت، ولی در عین حال چگونگی امکان این همسویی نیازمند تبیین است. ویژگی خاص پرسش ها و پاسخ های پیشین عقل می تواند نقطه آغاز برای نشان دادن این همسویی و نیز تبیینی، هم برای ارتباط میان عقل و دین و هم اهتمام دین به عقل باشد. این همسویی با شروطی تا پرسش ها و پاسخ های رده های بعد که همگی اکتسابی اند و خواص دیگری دارند امتداد می یابد. در این نوشتار، کوشش شده است تا روش فیلسوفان مسلمان در پیوند میان پژوهش های محض فلسفی و پژوهش های اجتهادی در متون و آموزه های دین و نیز منزلت هر کدام آنها در باور ایشان بیان شود تا درنهایت این همسویی نه تنها در واقع و نفس الامر که در این دو سنخ از پژوهش ها نیز آشکار گردد.
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پس از مطالعه کتاب خدمتکار و پروفسور از یوکو اوگاوا که به نظرم تلفیق جالبی از ریاضی وداستان بود، از سر کنجکاوی این کتاب را خواندم. شاید انتظارم بالاتر رفته بود و شاید این کتاب در حد انتظار من نبود. هرچه بود، کتاب خیلی به دلم نچسبید.
البته این امر مانع از آن نمی شود که از ترجمه زیبای آن به همراه پاورقی های آموزنده آن یاد نکنم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شخصا انتظار بیشتری داشتم. وظیفه جامعه شناس فقط بیان مشکلات نیست، بیان راه حلهاست.من راه حلی ندیدیم. کتابی دم دستی و عامیانه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما که دلمان برای تاریخمان تنگ شده. ما ولدچموش‌هایی که روزگار راممان کرد و تبدیلمان کرد به یکی مثل بقیه آدم‌های این شهر که کت و شلوار می‌پوشند و ماشین اتومات سوار می‌شوند و گوشی هوشمند دارند. ما دیوانگانی که خاطرات زندگی‌مان برای شما امروزی‌ها، اگر دروغ نپنداریدش، به قصه شبیه است. ما دل‌شکستگانی که مرثیه‌خوان آوازهای دخترک ماشین ... دیدن ادامه » دودی سواریم. ما بچه‌های ننه بلقیس. می‌ماند یک توضیح. تمام نوشته‌های این کتاب برگرفته از اتفاقات زندگی واقعی منند. اما طبیعی است که در برخی جزئیات اشتباه کرده باشم، چون صرفاً از روی حافظه نگاشته‌ام آنها را. برخی اسامی را هم به‌عمد جابجا کرده‌ام که اگر این نوشته‌ها به دست مرجع ضمیرهایشان افتاد، از من نرنجند. یادتان نرود. بچه‌های ننه بلقیس هنوز زنده‌اند و هرکدامشان در کوچه‌ای از جهان. درست که دکتر و تاجر و روزنامه‌نگار و مهندس شده‌اند، اما از هرکدامشان که بخواهی خودشان را معرفی کنند، در دلشان خواهند گفت: «ما بچه‌های ننه بلقیسیم».
مریم طالبی و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای زندگی کردن و عشق ورزیدن از موضع ارزشمندی، به چه چیز نیاز داریم؟ چگونه با کامل نبودن خود روبه‌رو می‌شویم؟ چگونه ویژگی‌های مورد نیاز را پرورش می‌دهیم و موانع را کنار می‌زنیم؟ پاسخ تمام این پرسش‌ها این است: شجاعت، شفقت و پیوند؛ این زاد و توشه‌ای است که در سفر زندگی بدان نیاز داریم.
شاید بگویید: اوه چه عالی، آدم باید یک ابرقهرمان ... دیدن ادامه » باشد تا بتواند با کمال‌گرایی مبارزه کند. البته شما را درک می‌کنم؛ شجاعت، شفقت و پیوند اندیشه‌هایی بزرگ و آرمانی به‌نظر می‌رسند، اما درواقع تمرین‌های روزانه‌ای هستند که با تکرار کافی به‌صورت توانمندی‌های باورنکردنی در می‌آیند. خبر خوب اینکه همین آسیب‌پذیری و ضعف‌ها است که ما را به‌سوی این ابزارهای شگرف سوق می‌دهند. از آنجا که ما انسان هستیم و ناقص، به‌ناچار باید همه‌روزه این ابزارها را به‌کاربندیم. به این طریق است که شجاعت، شفقت و پیوند به‌صورت توانمندی و موهبت در می‌آیند، مواهبی که ثمره کامل نبودن ماست.
شهر کتاب آنلاین این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از شیوه ترجمه و ویرایش کتاب اصلا خوشم نیامد و به همین خاطر جذابیت کتاب برایم بسیار کمتر شد
فاطمه خیاطی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 3