دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
این ره که تو می روی به ترکستان است :)
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قهرمان داستان ِبابا لنگ دراز، دختری کنجکاو و مهربان به نام جودی است. او با پشتیبانی مالی مرد خیر و ناشناسی توانسته است از نوانخانه ی جان گریر که دوران کودکی و نوجوانی اش را در آن گذرانده، رهایی یابد. تمام چیزی که جودی از آن مرد می داند، فقط دیدن سایه ای از او روی دیوار نوانخانه است؛ سایه ای از مردی با پاهای دراز! جودی ابوت توسط آن مرد، ... دیدن ادامه » که به او "بابا لنگ دراز" می گوید، نوانخانه را ترک می کند و به مدرسه فرستاده می شود و حالا موظف است تا برنامه ی روزانه ی خود، تلاش ها و فعالیت هایش در مدرسه را مرتب طی یک نامه برای او بنویسد. جودی در تمام مدت تحصیلش در مدرسه و دانشکده، تلاش می کند تا اختلاف فرهنگی خود با جامعه ی پیرامونش را جبران کند؛ به خصوص وقتی دوست هایش؛ سالی مک براید و جولیا پندلتون، از طبقه مرفه و ثروتمندی بودند و مدرسه اش یکی از گرانترین مدرسه ها بود. کتاب بابا لنگ دراز، شامل تمام نامه های جروشا ابوت (جودی) به جروی پندلتون (بابالنگ دراز) است. جودی همواره می کوشد تا بتواند شخصیت واقعی بابا لنگ دراز را کشف کند. در پایان کتاب او موفق می شود با مرد خیری که قیم او بوده رو به رو شود و به شخصیت واقعی اش پی ببرد..

این کتاب گویا رو می تونید از سایت نوار تهیه کنید
Navaar.ir
احمد بربری ، روژیتا احمدی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بلندگو گفت: "به سفینه خوش آمدید آقای پیل گریم. سوالی هست؟"
بیلی لبهایش را لیسید. کمی فکر کرد و سرانجام پرسید: "چرا من؟"
" این سوال بسیار زمینی است آقای پیل گریم. چرا شما؟ اگر اینطور باشد چرا ما؟ بدین ترتیب اصلا می توانید چرا هر چیز دیگری؟ را نیز مورد پرسش قرار دهید. زیرا این لحظه صرفن وجود دارد. همین. آیا هیچوقت یک ساس را که ... دیدن ادامه » در کهربا به دام افتاده باشد دیده اید؟"
"بله. می بینید آقای پیل گریم؟ همه اینجاییم. گرفتار در کهربای لحظه: چرا ندارد."
مشتاق حسین این را خواند
مجید حاج حسینی و امیر محمد شکری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من این کتاب رو مدت ها پیش خوندم - در کنار کارهای دیگه ی آقای حسینی، من یک جور دیگه کتاب "ساراییسم" ایشون رو دوست دارم.

نوعی خلاقیت در استفاده ی واژگان و همین طور خلاقیت در انتخاب عناوین در کتاب های ایشون هست.
مجید حاج حسینی و فاطمه حبیبی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یه استادی داشتم که می گفت: ما جوری بزرگ شدیم که مدام داریم تو خاطره هامون زندگی می کنیم.. از نظر استادم، این مدل رشد کردن خوب نبود.. اما من معتقدم؛ چرا که نه..

شاید این روزها حس نوستالژی خیلی داره در ما زنده می شه / خب بذارید بشه، مگه چه چیزهای قدرتمند دیگه وجود داره که انقدر خوشرنگ باشه و بتونه ما رو پرت کنه به جاهای خیلی دور..

من ... دیدن ادامه » این کتاب رو دوست دارم و بارها باهاش کل ایران رو گشتم :)
حتا هنوزم گاهی با دوستم می خونیمش.
آره واقعا...آدمو برمی گردونه به حس و حال خوب کودکی...
۰۵ آذر ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب رو من خوندم و پر از التهاب بود. داستان انتقام جویی و اتفاق هایی از این دست که در عین حال فوق العاده عاشقانه با عواطفی عمیقه.

خوندن اینجا رو پیشنهاد می کنم:

http://blog.navaar.ir/2015/09/23
کامیار مظاهری تهرانی این را خواند
قاریاقدی یُلمه و حسین سیاحی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پله ها را مواظب باش مرضیه!
سربازها وقتی خیال می کنند پیروز شده اند
به هیچ گلدانی رحم نمی کنند
یادت ... دیدن ادامه » هست برایت اناری آورده بودم. گفتم انار یعنی زندگی ادامه دارد
با دو دست در آغوشش گرفتی. گفتی هیچ وقت این انار را نخواهم خورد. نگه اش می دارم. گفتم: بگذار لای کتاب تا خشک شود… و خندیدیم
اما مرضیه!
تمام چیزهای آدمی می پوسد
یک روز استخوان های آدم
و یک روز هم انار… انار می پوسد
و می فهمیم
زندگی ادامه ندارد ..


این کتاب رو هیچ وقت نمی تونید ببندید، شاید به ده نفر هدیه داده باشمش..
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی بپرس حال غریبانگیم را
تَنگ غروب و قصه ی دیوانگیم را

احساس ... دیدن ادامه » بی تو پر زدن در پیاده رو
در شهر ِ آشنای تو بیگانگیم را

وقتی که دید دست تو در دست دیگری ست!
معنای پوچ حرمت مردانگیم را..

حس تَرَک تَرَک شدن سقف خانه ام
احساس بی ستونی و ویرانگیم را..

تصویر تلخ تخت و اتاقم بدون تو
آغوش خالی و غم بی شانگیم را..

احساس گیجی ِ چمدانی که می کشد
بر دوش خسته، غربت و بی خانگیم را..

حس سقوط جوجه ی احساسم از درخت!
آوار برف و حسرت بی لانگیم را..

ایوان خانه ای که در آن جا گذاشتم
گلدان و شمعدانی و پروانگیم را..

لِی لِی کُنان و کودکی و کوچه های تنگ
لیلای سال های دبستانگیم را..!

حالا به ابر روی سرم فکر می کنم!
شاید ببارد او غم دیوانگیم را..

(عشق یعنی مراقبت باشم / اولین مجموعه ی شعر مسعود جعفری)
محسن قیصری و نیما معصومی این را خواندند
فاطمه حبیبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شما حتا تصورش رو هم نمی تونید بکنید که این کتاب چقدر فوق العاده ست..
و مدام وقت خوندن این کتاب، ذهن قدرتمند نویسنده رو تحسین می کنید. یک کتاب با فضایی کاملا فانتزی و زیبا که شما رو وادار به ترغیب کلمه به کلمه ی این کتاب می کنه

شما رو از جایی که هستید، به یه دنیای دیگه پرتاب می کنه :)
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وای مامان عزیز، می دانم که نمی توانی این نامه را بخوانی
دارم روی پروژه ی نهنگ ها کار می کنم. می دانستی یک نهنگ رکود شکسته
و بیست و دو ساعت بی وقفه آواز خوانده؟
اگر ... دیدن ادامه » بدانم تو با همچین آوازی بیدار می شوی، من طولانی تر از آن را برایت می خوانم.

می خواهم وقتی به دیدنت می آیم CD چندتا آوازهای قشنگ این نهنگ ها را برایت بیاورم.
دوستت دارم
بوس
اِلا

این کتاب فوق العاده ست/ بخونیدش :)
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید