دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
بخش کوتاهی از کتاب برای عزیزانی که مشتاق هستن :

نشسته بودم توی مغازه و گوشم به رادیو پیام بود که جوانی سراسیه و پریشان تو آمد.
خسته ... دیدن ادامه » و بی حوصله به نظر میرسید. سلام کردم و نشست روی صندلی و نفس بلندی کشید. یک استکان چای برایش ریختم و گذاشتم نفسش سرجا بیاید.
بعد سوالی گفتم خیر است.
گفت : شما همه چیز دارید؟
گفتم یا بسم الله! نه همه چیز نداریم. هیچ جا همه چیز ندارند.
یک قلپ از چای نوشید و گفت : کل منوچهری را گشتم ، پیدا نکردم. نشانی شما را دادند ، گفتند شما حتما دارید.
پرسیدم چی میخواهی حالا؟
گفت : عتیقه.
تکیه دادم و گفتم : عرض و طول این خیابان پر از عتیقه ست. من هم شاید چیزی داشته باشم ولی اینجا سمساری ست.
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من pdfش رو خوندم. داستان شیرین و جالبی داره. پیشنهاد میکنم حتما
فرشته حسین پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خیلی خوبیه. واقعا یه جاهایی اشکمو درآورد. توصیه میکنم از دست ندید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوب بود.
ارزش یکبار خوندن رو داشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید