دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
چگونه مردن را یاد بگیر تا چگونه زیستن را یاد بگیری.
اسحاق عطایی این را خواند
فاطمه خیاطی و پوریا حسن زاده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای احساس عشق نیازی به حرف زدن یا شنیدن نیست.
پوریا حسن زاده و Mohamad Sadati این را دوست دارند
به نظر من نویسنده فضای تعلیق و داستان
را خوب روایت می کند ولی مفهوم را در
لابلای داستان پیچیده و حرف زیادی برای
گفتن ندارد.
این کتاب را در تعطیلات عید خواندم
ولی پشیمان شدم.
۲۷ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی آدم عاشق است و عشقش پذیرفته شده، تنش احساس راحتی می کند. برعکس، وقتی عشق بی پاسخ می ماند، تن احساس می کند وزنش سه برابر شده است. عشق نوپا روی لبه باریکی می‌رقصد. ممکن است آدم دوباره وزن واقعیش را احساس نکند، که این خود می تواند در آدم‌های مضطرب، با تجربه و آینده‌نگر، یا در آن‌ هایی که مثل استر این‌قدر امیدوار و خوش‌باور نیستند، ... دیدن ادامه » میزانی از تردید پدید آورد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق به کلمه نیاز دارد. مدتی کوتاه می‌توان به حسی بی‌کلام اعتماد کرد، اما در دراز مدت، عشقِ بی‌کلام و کلامِ بی‌عشق دوام نخواهد آورد. عشق جانوری است گرسنه، خوراکش ارتباط، اطمینان دادن‌های پی‌درپی و چشم به چشم دوختن است. وقتی چشم‌ها به هم بسیار نزدیک می‌شوند، چشم هیچ کدامشان چیز دیگری نمی‌بیند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشبختی را به ندرت در لحظه‌ی خوشبختی تجربه می‌کنند. خوشبختی کم و بیش، فقط در انتظار خوشبختی است که وجود دارد.
فاطمه خیاطی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کلمات می‌توانند مثلِ خاکستر، سبک و سوخته باشند، مثل خاکستر راحتی و سبکی بپراکنند… بی‌هدف بچرخند و سقوط کنند. کلمات سنگ‌بنای ماندگار و وزینِ حقایق و نیات نیستند. می‌توانند صداهایی باشند که با آن‌ها سکوت را پر کنند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

او گفت : خیلی می‌ترسم !

و ... دیدن ادامه » من گفتم : چرا ؟

و او گفت : چون از ته دل خوشحالم ،
خوشحالی این شکلی وحشتناک است !

ازش پرسیدم : چرا ؟

او گفت : وقتی دست سرنوشت بخواهد
چیزی را ازت بگیرد ،
می‌گذارد این طور خوشحال باشی !


برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن.
آدم‌ها عقیده‌ات را که می‌پرسند نظرت را نمی‌خواهند؛ می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی فایده است!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم درد را از یاد می برد، اما خطر نزول درد را هرگز.
Ori Toudeh این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بلایی عزیز. چیزی رنج آور که نمی توان عزیزش نداشت. که ندیده نمی توانش گرفت.

زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو، نه می توانی زخم را از قلبت وابکنی، و نه می توانی قلبت را دور بیاندازی.

زخم ... دیدن ادامه » تکه ای از قلب توست.

زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست.

زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیاندازی.

قلبت را چگونه دور می اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.
Ori Toudeh این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دنیا را بگذار آب ببرد.

وقتی تو در توفان گرفتار می آیی، چه خیال که تو دکمه ی یقه ات را بسته باشی یا که نبسته باشی.

چه ... دیدن ادامه » خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی ؟

تو در توفان گرفتار آمده ای، می خواهی که گلویت خشک نشود ؟
Ori Toudeh این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دیگرانی همیشه هستند که بار کینه را به کنایه بر زبان می آورند. این دیگران به گمان خود زیرکند!
غافل از اینکه نه زیرک، دو رویه اند. جرأت یکرویگی شان نیست!
Ori Toudeh این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم‌های خوشگل یا آدم‌هایی که خیال می‌کنند خیلی زرنگ‌اند همیشه از آدم تقاضای لطف های بزرگی دارند.
آن‌ها چون برای خودشان میمیرند خیال می‌کنند دیگران هم باید برایشان بمیرند!
Fateme Moradi و حمید تقی آبادی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک بار آن وقت‌ها که خیلی کوچک بودم، از درختی بالا رفتم و از سیب‌های سبز کال خوردم، دلم باد کرد و مثل طبل سفت شد، خیلی درد می‌کرد.
مادرم گفت اگر صبر می‌کردم تا سیب‌ها برسند، مریض نمی‌شدم.
حالا هر وقت چیزی را از ته دل می‌خواهم، سعی می‌کنم حرف‌های او را در مورد "سیب کال" یادم باشد!

حمید تقی آبادی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

اگر در جهان راهی یافت میشد که آبِ رفته را به جوی بازگرداند ، ارزش داشت که به خطاهای گذشته خود بیندیشیم !

ولی ... دیدن ادامه » به راستی گذشته را باید از آنِ گذشتگان دانست ؛ گذشته از آن گذشتگان است و آینده از آنِ توست ...

مادام که از آنِ توست نگهش دار و افکارت را نه روی آزاری که در گذشته رسانده‌ای ، بلکه روی کمکی که اکنون می‌توانی انجام دهی متمرکز کن ...
حمید تقی آبادی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

در دنیا چه نیرویی می‌تواند در مغز زنی اطمینان مسلمی ایجاد کند مگر اراده درونی خودش.زن‌ها، مخصوصاً زن‌هایی که زیاد سختی کشیده‌اند، حرف هیچ‌کس را باور نمی‌کنند.
حتی چیزهایی که با چشم خودشان می‌بینند، تمامش را باور نمی‌کنند.فقط وقتی غریزه درونی آن‌ها چیزی به آن‌ها بگوید، قبول دارند.فقط به آهن آبدیده درون سخت و دیرباور خودشان اعتقاد دارند.

حمید تقی آبادی و nora esmaeili این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جامعه امروز ایران قهرمان عناد قبول نمیکنه... جامعه ما کلا قهرمان زنده قبول نمیکنه. باید مرد تا قهرمان شد. ایرونی زنده، باید گوسفندوار، سازشکار، و کمی هم دزد باشه. اینجا باید نون رو به نرخ روز خورد.
حمید تقی آبادی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

شاید تعجب کنی از حرف من، اما به عقیده من بیشتر مردم، بیشتر وقت‌ها دروغ می‌گویند. نه بیشتر مردم، که همه مردم همه وقت‌ها دروغ می‌گویند !
فقط وقت‌هایی که تنها هستند، ممکن است راست هم بگویند. اما به ندرت ! چون آدمی وقتی هم که تنها می‌شود، تنهایی‌ش پر است از دروغ‌هایی که در میانِ جماعت و با دیگران گفته بوده ...
حق ... دیدن ادامه » هم دارد که دروغ بگوید؛ چون که حقیقت، آدم را دیوانه می‌کند !
زهره سلطانی این را خواند
حمید تقی آبادی و fatemeh mozaffarpour این را دوست دارند
یک کتاب فوق العاده
۱۴ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها چیزی که باعث اطمینان هر مردی به زندگی می‌شود ، عشق یک زن است
میل به اینکه به‌ خاطر او و برای به‌ دست‌آوردن او قوی باشد.
حمید تقی آبادی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مادرم همیشه می گفت یک زن هرگز نباید وقت داشته باشد، باید دائم کار کند وگرنه به محض اینکه بیکار شود فورا به عشق فکر خواهد کرد!
حمید تقی آبادی و زینب علیزاده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قهرمان داستانهای فصیح جلال آریان دوست داشتنی در زمستان 62 به دنبال ادریس آل‌مطرود، پسر بسیجی خدمتکار سابقش، قصد رفتن به اهواز را دارد که با دکتر منصور فرجام همسفر می‌شود. منصور به تازگی از امریکا به ایران آمده است و می‌خواهد در اهواز مرکز آموزش تکنولوژی کامپیوتر تاسیس کند. در اهواز به جلال پیشنهاد می‌شود که چند هفته‌ای در دانشکده ... دیدن ادامه » نفت تدریس کند و او نیز می‌پذیرد. همین باعث معاشرت بیشتر او با منصور و قرار گرفتن در جریان تلاش بی‌حاصل او برای راه انداختن مرکز آموزش در میانه جنگ و در یک شهر جنگ‌زده می‌شود.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
حمید تقی آبادی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقت می‌خواد. یک عده کشته می‌شن تا عده‌ی دیگه زندگی کنن. انقلاب و جنگ هم مثل زندگی سیکل داره. باید دورش رو بزنه، کامل بشه.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
حمید تقی آبادی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر بار که عاشق می شدیم حس می کردیم ثروت مند هستیم و دوباره وقتی عشق تمام می شد فقر و تنگ دستی به ما روی می آورد.

 

امیرحسین آل‌عوض این را خواند
حمید تقی آبادی و Shamim Farhadi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید