دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
امام به او فقط رخصت یا ماموریت آوردن آب داده است.
و بعید نیست که در این رخصت و ماموریت،
گوشه چشمی هم به هویت و شخصیت عباس علیه السلام داشته باشد،
... دیدن ادامه » به رسالت عباس، به مقام سقایت عباس.
به این که جنگاوری و سلحشوری و کشتن صدها تن از دشمن برای عباس، افتخار نیست!
افتخار یا رسالت عباس علیه السلام، زنده کردن است،
سیراب کردن است،
حیات بخشیدن است.
هم دوست و هم دشمن، هم اهل زمین و هم اهل آسمان، هم ساکنان امروز و هم ساکنان فردا،
همه و همه باید مشک آب را در دستهای عباس علیه السلام ببینند تا بدانند که هنگام عطش،
به کدام دست باید چشم بدوزند
به هنگام به دامن که باید بیاویزند.
بدانند که پیاله های سوال و طلب را به کدام آستان ببرند
و آب معرفت و ادب را از دست که بستانند.
با سلام و احترام به شما بزرگوار. توصیه و تاکید می نمایم به همه دوستان بزرگوار وخوب که واقعاً به دنبال یک مطالعه سودمند و البته نشاط آور هستند، که حتماً کتاب فوق العاده ارزشمند «تنها راه رسیدن به تکامل و سعادت ابدی و چشیدن لذّات واقعی / ج 1» و به ویژه جلد ... دیدن ادامه » دوم آن را مطالعه (و لطفاً به همگان معرفی) نمایید. در واقع این مجموعه کتابها بسیار ارزشمند است برای داشتن یک زندگی توأم با آرامشی مداوم، تندرستی و به ویژه داشتن ازدواجی موفق و البته برای تحکیم خانواده و پیشگیری از برخی از طلاق های نابخردانه و نیز راهی مطمئن برای جلوگیری از تولید فرزندانی معیوب و مریض می باشد. برای مطالعه بهتر و بیشتر به سایت «www.Book.soltanpanah.ir» مراجعه نمایید. از نوشتن نظرات ارزشمند خود در دیدگاه هادریق ننمایید. با تشکر.
۰۹ خرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

نیمه‏ شب، پدر، نورى از جایگاهِ سر مبارک امام حسین، تا دوردستِ آسمان دید.
از بالاى دِیر به آن قوم، رو کرد و گفت:
شما ... دیدن ادامه » کیستید؟
گفتند: ما یاران ابن زیاد هستیم.
پدر گفت: این سرِ کیست؟
گفتند: سرِ حسین بن على بن ابى طالب پسر فاطمه، دختر پیامبر خدا (ص)
مسیحی گفت: پیامبرتان؟!
گفتند: آرى.
گفت: قوم بدى هستید!
اگر مسیح علیه السلام، فرزندى داشت، او را بر بالاى چشمانمان جاى می دادیم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جالوت به خلیفه گفته :
تو کسی را متهم به بی دینی و خروج از دین میکنی که جد تو را مسلمان کرده.
وای بر تو و بر دین تو!
دین ... دیدن ادامه » من بهتر از دین شماست.
زیرا پدر من از نوادگان داوود بوده و بین من و او، پدران بسیاری فاصله هستند و نصرانی‌ها مرا بزرگ می‌شمارند و خاک پای مرا برای تبرک برمی‌دارند؛
ولی شما فرزند دختر پیغمبر خود را می‌کشید، در صورتی که بین او و پیغمبر شما یک مادر بیشتر فاصله نیست.
این چه دینی است که شما دارید؟...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سرباز پناهنده گفت : مال باخت رفته باز می گردد ،
اما باور فروخته شده هرگز باز نمی گردد
در این جنگ من باورم را به معامله گذاشته بودم در حالی که خود نمی دانستم
- ... دیدن ادامه » کدام باور؟؟
- ما فکر کردم شمشیر از پی حق می زنیم به خود آمدیدم دیدیم شمشیر از پی جهل می زنیم.
-ولی چند لحظه پیش گفتید به طمع رفته بودید!
-شما نپرسیدید به طمع چه من هم نگفتم
طمع که فقط سکه و زن نیست بدترین طمع مفت خریدن بهشت است....
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

حسن همیشه ملاحظه تو را می‌کرد.
ابتدا وقتی نیش زهر بر جگرش فرو نشست، بی اختیار صدا زد: “زینب!”
جز ... دیدن ادامه » تو چه کسی را داشت برای صدا زدن؟
نیش از مار خانگی خورده بود.
به چه کسی می‌توانست پناه ببرد.
جز تو که مهربانترین بودی و آغوش ‍ عطوفت و مهرت همیشه گشوده بود.
اما وقتی خبر آمدنت را شنید،
عجولانه فرمان داد تا طشت را پنهان کنند تا تو نقش پاره‌های جگر را و خون دل سالهای محنت و شرر را در طشت نبینی.
غم تو را نمی‌توانست ببیند و اندوه تو را نمی‌توانست تاب آورد.
چه می‌کرد اگر امروز اینجا بود و می‌دید که تو کوه مصیبت را بر روی شانه هایت نشانده ای و لقب “ام المصائب و “کعبة الرزای گرفته‌ای.
چه می‌کرد اگر اینجا بود و می‌دید که تو داری خودت را برای وداع با همه هستی ات مهیا می‌کنی.
وداع با حسین، وداع با رسول الله است. وداع با علی مرتضی است.
وداع با صدیقه کبری است. وداع با حسن مجتبی است
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تا چشم کار می کند اسب و سوار و سپر و خود و زره و شمشیر.
و این همه برای یک تن ...
امام که هنوز چشم به هدایتشان دارد.
قامت ... دیدن ادامه » بلندش را می بینی که پشت به خیمه ها و رو به دشمن ایستاده است،
دو دستش را بر قبضه شمشیر تکیه زده و شمشیر را عمود قامت خمیده اش کرده است
و با آخرین رمق هایش مهربانانه فریاد می زند:

آیا کسی هست که از حریم رسول خدا دفاع کند؟
و تو گوش هایت را تیز می کنی و نگاهت را از سر این سپاه عظیم عبور می دهی و...
می بینی که هیچ کس نیست،
سکوت محض است و وادی مردگان.
حتی آنان که پیش از این هلهله می کردند،
بر سپرهای خویش می کوبیدند،
شمشیرها را به هم می ساییدند،
عمودها را به هم می زدند و علم ها را در هوا می گرداندند
و در این همه، رعب و وحشت شما را طلب می کردند،
همه آرام گرفته اند،
چشم به برادرت دوخته اند،
زبان به کام چسبانده اند و گویی حتی نفس نمی کشند،
مرده اند....
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
*
همین قدر بگویم که اگر خون فرزندت چشمهای مرا نپوشانده بود ، من اسبی نبودم که سوارم را به میانه ی سپاه دشمن ببرم. آخر چه توقعی است از کسی که چراغ چشمهایش خاموش شده؟!
*
... دیدن ادامه » امام مبهوت و متحیر با خود مویه می کرد:
- چگونه تو را کشتند؟ با چه جراتی ؟ با چه شهامتی؟ با چه قساوتی؟ چه چیز این قوم را در مقابل خداوند جری ساخت؟ کدام شمشیر پرده ی خیام این قبیله را درید؟ چگونه توانستند دست به این کار عظیم بیازند؟
آخر قتل تو که کار آسانی نیست؟!
*
امام با دست خون ها رو از صورت علی می سترد و با خود نجوا می کرد
و بعد خم شد و من گمان کردم به یافتن گوهری .
و خم شد و من گمان کردم به بوییدن گلی.
و خم شد و من با خودم گفتم به بوسیدن طفل نوزادی.
و خم شد و
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
" به گمانم امام ، دل از علی اکبر نکنده بود ....
اگر علی اکبر این همه وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت ، اگر از علی اکبر به قاعده دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند ،
همه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود .
... دیدن ادامه » پدر نه ، امام زمان دل به کسی بسته باشد و او بتواند از حیطه زمین بگریزد ؟! نمی شود . و این بود که نمی شد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

*
معاویه را یادت هست به هنگام خلافت و آن پرس و جویش از اطرافیان که شایسته ترین فرد برای خلافت کیست ؟
... دیدن ادامه » اطرافیان همه گفتند: تو ای معاویه
اما کلام معاویه را به یاد داری که همان زمان میان افواه افتاد ؟
گفته بود: سزاوار تر برای خلافت علی اکبر حسین است که جدش رسول خداست شجاعت از بنی هاشم دارد و سخاوت از بنی امیه و جمال و فخر و فخامت از ثقیف
من این قصه را یادم بود و وقتی دشمن در کربلا برای علی اکبر امان نامه آورد تعجب نکردم
علی ِ تو همان دمِ اول ، شمشیر ﯾﺄس را بر سینه شان فرو نشاند و فریاد : « من نسب به پیامبر می برم . آنچه افتخار من است ، قرابت رسول الله است . باقی همه هیچ
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این تیک دوست نداشتن رو فقط به خاطر ترجمه خیلی خیلی بد آقای قانع زدم یه همچنین کتابی تو این ژانر واقعا جا برای این همه اشتباه ترجمه ای نداره
بچه به مامانش میگه من مثل چی هستم
میگه مثل اب دهن مرده من !!!
حالا ... دیدن ادامه » همین قسمت کتابی که امیر کبیر چاپ کرده با ترجمه حکیمه مردانی ایمجوریه :
میگه چه شکلی هستم
مامانش میگه شبیه من
این دیگه صفحه های اوله حالا ببینینتا اخر چه وضعیتی داره و جالبه خود انتشارات هم قبول دارن و بعد چند بار ویراستاری هنوز نتونستن برای ترجمه کاری بکنن
وگرنه خود داستان کتاب خیلی عالی و پرکشش و غمگینه
متاسفانه خواننده ها هم بیشتر به جلدهای خوشگل و اسم انتشارات نگاه میکنن تا مترجم ها
متاسفانه ترجمه های ضعیف داره آزاردهنده میشه و برخی از انتشاراتی ها اصلن اهمیتی به موضوع نمیدن! به قول شما توجه میکنن به جلد خوش آب و رنگ
۰۹ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا

مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

غرض ... دیدن ادامه » رنجیدن ما بود - از دنیا - که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ
به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست

همچو ... دیدن ادامه » عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست!
Samira Akrami ، امین ملکی و مهنّا حسین زاده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این موج گیسوان خروشنده ی تو نیست
این سیب سرخ ساختگی خنده ی تو نیست

... دیدن ادامه » ای حُسْنت از تکلف آرایه بی نیاز

اغراق صنعتی است که زیبنده ی تو نیست

در فکر دلبری ز من بی نوا مباش
صیدی چونین حقیر برازنده ی تو نیست

شب های مه گرفته ی مرداب بخت من
ای ماه جای رقص درخشنده ی تو نیست

گمراهی مرا به حساب تو می نهند
این کسرشأن چشم فریبنده ی تو نیست؟

دنبال عشق گشتم و چیزی نیافتم
جوینده ای که گم شده یابنده ی تو نیست

ای عمر چیستی که به هر حال عاقبت
جز حسرت گذشته به آینده ی تو نیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اول کتاب گفته میشه که یه نویسنده عرب کتابی پیدا میکنه و ... اما اینجا فقط اسم نویسنده هست یعنی به اسم مترجم نوشته نشده که برام عجیبه اسم نویسنده اصلی چی بوده؟
سبحان معصومی و فرشته حسین پور این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مژگان خراسانیان و سبحان معصومی این را خواندند
امید امینی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا قضاوتهای دیگران در باب رفتار، کردار، و گفتار ما، تو را تا این حد مضطرب و افسرده می کند؟
چرا دائماً نگرانی که مبادا از ما عملی سر بزند که داوری منفی دیگران را از پی بیاورد؟
راستی این « دیگران » که گهگاه این قدر تو را آسیمه سر و دلگیر می کنند ، چه کسانی هستند؟
آیا ... دیدن ادامه » ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان ، ایمان داری؟

تو دلت می خواهد که حتی مخالفان راه و نگاه و اندیشه و آرمان ما نیز ما را خالصانه بستایند و دوست بدارند...
این ممکن نیست،
نیست، نیست عزیز من؛
این - ممکن - نیست. در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد ،
این مطلقاً مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛
بلکه مهم این است که ما ، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایت قلب مان، خویشتن را چگونه داوری می کنیم...
آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن، و آنگونه پای کوبیدن و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را بر انگیزد، از ما چه خواهد ساخت؟
عمیقاً یک دلقک؛
یک دلقک درباری دردمند دل آزرده، که بر دار رفتار خویشتن آونگ است - تا آخرین لحظه های حیات.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پدرم تلاش کرده بود تمام تصاویر برادرش را ازبین ببرد تا شاید فراموشش کند
پوچى تلاشش کاملا اشکار بود
وقتى اینهمه تلاش مى کنى,یک نفر را فراموش کنى
خود ... دیدن ادامه » این تلاش تبدیل به خاطره مى شود
بعد باید فراموش کردن را فراموش کنى
بعد خود این هم در خاطر مى ماند....
هیچ وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی‌اش را از دست بدهد.
اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد،
که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد،
مثل ... دیدن ادامه » روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش!
درس من؟!
من آزادی‌ام را از دست دادم.
من چاخان ترین آدمی ام که کسی تو عمرش دیده. افتضاحه. حتا وقتی دارم می رم سر کوچه مجله بخرم، اگه کسی ازم بپرسه کجا داری می ری نذر دارم که بگم دارم می رم اپرا.وحشتناکه. "
.
" من و افسره به هم گفتیم که از ملاقات هم خوش وقت شدیم. این حالمو به هم می زنه. همیشه دارم به یکی می گم "از ملاقاتت خوشحال شدم" در صورتی که هیچم از ملاقاتش خوشحال نشده م. گرچه، فکر می کنم اگه آدم می خواد زنده بمونه باید از این حرفام بزنه. "
.
" ... دیدن ادامه » فقط بابت اینکه یکی مُرده از دوس داشتنش دس نمی کشیم که. مخصوصا وقتی از همه ی اونایی که زنده ن هزار بارم بهتره."
.
" امیوارم اگه واقعن مردم، یه نفر پیدا شه که عقل تو کله ش باشه و پرتم کنه تو رودخونه، یا نمی دونم، هر کاری بکنه غیر گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه اینکه مردم بیان و یکشنبه ها گل بزارن رو شکمم و این مزخرفات. وقتی مردی گل می خوای چیکار؟ "
.
"یه چیزی که خیلی روم تاثیر گذاشت این خانومه بود که بغلم نشسته بود و همه اش گریه میکرد هر چی فیلم مزخرفتر میشد بیشتر گریه می کرد. آدم فکر میکرد چون آدم مهربونیه داره گریه میکنه ولی از این خبرها نبود من بغلش نشسته بودم و میدونم. یه بچه همراهش بود که طفلک خیلی خسته شده بود و میخواست بره دستشویی ولی خانومه هی بهش میگفت که آروم بگیره و مواظب رفتارش باشه. اون اندازه یک گرگ خوش قلب بود. بعضی ها این طوری هستند. واسه یه فیلم چرت و پرت اشک می ریزند ولی در اغلب موارد حرومزده های پستی هستند جدی میگم"
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جهنم خواستن این است که جایی باشی که اینجا نیست.
امتناع از دوست داشتن به این دلیل که میخواهید اخر بازی آن چیزی نباشد که هست خواستن زندگی متفاوت از چیزی که هست
به این کار ترک کردن بدون ترک می گویند مردن قبل اینکه بمیرید...
سبحان معصومی این را خواند
Majid Abouzar ، مریم توفیقی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی از پشت عینکی به دنیا نگاه می کنید که شیشه هایش خرد شده است به نظر میاید که دنیا نیز خرد شده است.
سبحان معصومی این را خواند
مریم توفیقی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ارتباط ما با غذا، یک عالم صغیر، یک نمونه کامل و بی نقص از ارتباطات ما با خود زندگی ست. این که چطور غذا می خوریم، کی می خوریم و چه چیزی می خوریم می تواند خیلی چیزها را برایمان آشکار کند. مثل این است که راه می رویم و درونی ترین باورهایمان را که در خود حبس کرده ایم، با خود در میان می گذاریم، این باورها می توانند هر چیزی باشند: عشق، ترس، دگرگونی ... دیدن ادامه » ...

مریم توفیقی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ناامیدی؟ نه ، شاید زمانی این حرف حقیقت داشت ولی در حال حاضر نه .
بیماری من متعلق به قلمرو جسم من است ولی همه ی "من" نیست جسم و بیماری جزئی از من هستند ولی همه ی من نیستند. هر دو اجزایی از وجود هستند که باید به روشی فیزیکی یا متافیزیکی بر آن ها پیروز شد.
.
.
مردن ... دیدن ادامه » دشوار است،من همیشه معتقد بوده ام که آخرین پاداش مرده این است که دیگر نمی میرد