دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید

پاناروف به فرانسه به همسرش گفت: "در اینجا با یک پدیده ی جریان برق سر و کار داریم. در پوست هر انسانی غده های ترشحی میکروسکوپی ای وجود دارد که در خودشان جریان برق دارند. اگر با فردی رو به رو شویم که جریان برق بدن او با جریان برق بدن ما موازی باشد,عشق به وجود می آید."
۱۹ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می‌کنند و روشن و صریح این عبارات را به خودشان می‌گویند، فقط به خودشان: آیا من حق اشتباه کردن دارم؟ فقط همین چند واژه…
شهامت نگاه کردن به زندگی خود از روبرو، هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن. شهامت همه چیز را شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن…
به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض؟ البته ... دیدن ادامه » که نه، نه به خاطر خودخواهی… پس چه؟ غریزه بقا؟ میل به زنده ماندن؟ روشن بینی؟ ترس از مرگ؟
شهامت با خود روبرو شدن. دست کم یک بار در زندگی. روبرو با خود. تنها خود. همین.
۱۷ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی حتی وقتی انکارش می‌کنی حتی وقتی نادیده اش می‌گیری، حتی وقتی نمی‌خواهی اش از ناامیدی‌های تو قوی‌تر است. از هر چیز دیگری قوی‌تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه‌های اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هایشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس‌ها دویدند، ... دیدن ادامه » به پیش بینی‌های هواشناسی به دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است.
۱۷ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک‌ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
۱۱ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می گفت می خواهد او را آنطوری به یاد بیاورد که من به یاد می آورم، می خواست سعی کند او را توی ذهنش داشته باشد تا هرگز از دستش ندهد.
۱۱ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی بچه بودم شهر چنان درخشان بود که تقریبا چشم را میزد. آبی شرف آسمان را به یاد میآورم و سبز تیره ی کاج ها که آن را می شکافت، قرمز روشن خانه های آجری محله و فرش نارنجی برگهای سوزنی کاج زیر پایمان. این روزها گرچه مطمئنم آسمان هنوز گاه و بیگاه آبی است و بیشتر خانه ها هنوز سرجایشان هستند، و برگهای سوزنی درختان هنوز می ریزد این روزها انگار ... دیدن ادامه » رنگ باخته اند، گویی توی عکسی قدیمی زندگی میکنم.
۱۱ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بی ایمانی مانند خود ایمان در درجه اول از منطق ریشه نمی گیرد،در واقع تحولی است که در فضای ذهنی انسان رخ داده و تکوین می یابد.
۲۵ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو این دنیا به اندازه کافی بدی هست،دیگه احتیاج نیست آدم عمدا دنبالش بگرده.
۲۵ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

توی دنیا افرادی را می‌بینیم که همیشه پریشان هستند و وقت ندارند. حتی مادربزرگ هم اغلب این را می‌گوید ولی او و پدربزرگ دومی که شغلی ندارند و منتظر زندگی می‌کنند. توی اتاق، من و مامان برای همه چیز وقت داشتیم. به گمانم توی دنیا زمان مثل تکه یخ هی آب می‌شود. هم‌چنین هر کجا که بچه‌ها را می‌بینم به نظر نمی‌آید بزرگترها دوستشان داشته باشند. ... دیدن ادامه » والدین‌شان فقط از بچه‌ها عکس می‌گیرند اما باهاش بازی نمی‌کنند، ترجیح می‌دهند با بزرگترها قهوه بخورند. گاهی وقتی بچه کوچکی گریه می‌کند مامانش حتی صدای او را نمی‌شنود. هر چه فکر می‌کنم بیشتر مطمئن می‌شوم که دنیا واقعا جای عجیبیست.
۱۰ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کاترین مورلند دختری است پاک و ساده‌دل که از کلبه روستایی‌اش به دنیای پر تب و تاب و پیچیده شهری شلوغ سفر می‌کند، با آدم‌های تازه‌ای آشنا می‌شود و تجربه‌هایی را از سر می‌گذراند، اما در عالم خیال همه چیز را با رمان‌هایی که خوانده است مقایسه می‌کند و خود را در نقش قهرمان این رمان‌ها می‌بیند... و سرانجام در می‌یابد که دنیای اطراف واقعی‌تر ... دیدن ادامه » از دنیای رمان است.
۰۶ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"چی از این مملکت کم می شود اگر من به کشور دیگری بروم؟"
سرگرد ته مداد را بین انگشت شست و اشاره اش غلتاند.با صدایی آرام شروع کرد به حرف زدن،انگار داشت با خودش حرف می زد و قرار نبود من بشنوم:"کسانی که وطنشان را دوست ندارند احساس ندارند.و آدم ها این قدر باهوش نیستند که بفهمند انتخابی ندارند جز احساس کردن."
۰۱ شهريور
عالی✌
وضعیت خیلیامون
۰۱ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آن شب در حالی که در زیر نور چراغی محبوس در قفس مشغول خواندن شعر بودم،فهمیدم که واقعیت جایی در وجود انسان و در زمانی است که احساس روشنایی از درون بدن حس می شود.مهم نیست که شب باشد یا روز،تاریکی یا روشنایی،چرا که در این حالت روشنایی همواره همراه انسان است،در حرکات،موسیقی،شعر.
۲۷ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید موجودیت آدم ها فقط در لحظه هایی است که دیده می شوند،فقط مادامی که ذهن تصویر آن ها را مجسم می کند.شاید من هم فقط در زمان هایی موجودیت داشتم که نگاهم می کردند یا درباره ام فکر می کردند.بقیه اوقات کجا بودم؟چه کسی بودم؟
۲۵ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مهمترین ویژگی آدم‌ها تخیل آن هاست. چون آدم می‌تواند با کمک تخیل ، خودش را جای دیگران بگذارد. به علاوه تخیل ، آدم را مهربان و دلسوز و باشعور می‌کند.
۲۵ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من معتقدم زیبایی تو نگاه آدما پنهان شده.وقتی شوهرم بهم میگه من زیبا هستم،باورم میشه که زن زیبایی هستم،چون شوهرم نگاه زیبایی داره!
۲۴ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2