دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
در کتاب "پس از تو" نویسنده، سرنوشت شایسته ای برای قهرمانش رقم می زند، سرنوشتی که گرچه هنوز خالی از رنج نیست اما وی را بعد از گذشتن از ماجراهای پر دردسر و هیجانات ناشی از آن به سعادتی می رساند که برخاسته از دل است و آن چیزیست که سزاوارش است. با اینکه تصویر پشت صحنه در هر دو کتاب "من پیش از تو" و "پس از تو" سیاه و غم انگیز است ... دیدن ادامه » و تمام نقاط عطف داستان متاثر از سرگذشت های غمگین شخصیت های اصلی و فرعی کتاب هستند، اما پیام اصلی و واقعی هر دو کتاب امید به زندگی، حرکت رو به جلو و تسلیم نشدن است، که این مهم را حتی در تلخ ترین بخش های زندگی لوسیا، در انتخاب ها و قدم های لرزانش میشود به وضوح دید. لوسیا کلارک بعد از دو فصل پانصد صفحه ای، با کوله باری سرشار از تجربه هایی که برای دختری در آن سن و سال کمی بیش از حد انتظار است، قدم به فصل جدیدی از زندگی اش می گذارد که بی شک سرآغاز ماجراجویی های تازه ای خواهد بود. اما خواننده ای که در پایان کتاب اول، با قلبی آکنده از اندوه، تشویش و دلهره برای لوسیا دعا می کند، در پایان کتاب دوم، با لبخندی بر لب و نگاهی مطمئن او را که در آستانه سفر تازه ای می باشد، بدرقه می کند.
از متن کتاب:
جاده ای که انسان برای خروج از غم و اندوه در آن سفر می کند، هرگز مستقیم نیست. روزهای خوب و روزهای بد وجود دارند. امروز فقط یک روز بد است، مثل پیچ جاده، باید از آن عبور کرد و به سلامت به مقصد رسید.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه فایده ای دارد که آدم بخواهد دایم رنج و اندوهش را بازنگری کند؟ مثل این بود که یکسره با یک زخم ور بروی و نگذاری التیام پیدا کند. من میدانم چه بخشی از آن بودم، میدانم چه نقشی در آن داشتم. پس چه فایده ای دارد که آدم بخواهم دایم گذشته را مرور و جزئیاتش را بررسی کنم؟
تاریخ شروع 16 اردیبهشت 95
سید محمدرضا مهدوی و میم امیری این را خواندند
parisa zendebudi و تادانه ... این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابهای قبلی آنا گاوالدا رو خیلی بیشتر دوست داشتم
زهرا محمدزاده این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب هم تموم شد، بی اغراق یکی از بهترین رمان هایی بود که تا حالا خوندم، و سرانجام فصل های پایانی کتاب با چاشنی اشک و آه فراوانی همراه شد، من به پایان تلخ کتاب احترام میگذارم و از لوسیا ممنونم که تا لحظه آخر ناامید نشد و به تلاش بی وقفه اش ادامه داد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تاریخ شروع 95/01/14


"من پیش از تو" کتاب آرام و غمگینی است اما هنوز اشکم را درنیاورده. در عوض احساسات عمیقی در من ایجاد می کند. دیالوگ ها و جمله های کوتاه معمولی دارد که بارها و بارها دوست دارم با خودم تکرارشان کنم یا از نو بخوانمشان. ترجمه خوب و روانی دارد و جزو آن دسته از کتابهایی است که بستن و کنار گذاشتنش کار سختی است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب
تاریخ شروع: 1395/01/11
مردی که همه چیز همه چیز همه چیز داشت
میگل ... دیدن ادامه » آنخل آستوریاس ترجمه لیلی گلستان


مردی که همه چیز همه چیز همه چیز داشت، با وحشت چشم هایش را باز کرد. وقتی خواب بود هیچ چیز نداشت. زیر بارانی از زنگ خوش آهنگ ساعت ها از خواب بیدار شد. وقتی خواب بود هیچ چیز نداشت.صد ساعت شماطه دار، بیش از صد آونگ کوچک، هزار ساعت شماطه دار، بیش از هزار ساعت شماطه دار، همه شان در یک زمان آغاز به زنگ زدن کرده بودند.


در توضیحات پشت کتاب آمده است که سبک نوشته های آستوریاس خاص خود اوست، اعتقادات آبا و اجدادی سرخ پوستی، خرافه پرستی، سحر و جادو و طلسم از سویی، و فقر و تنگدستی مردم، زیبایی طبیعت و سرسبزی خاک از سوی دیگر زمینه های آثار قدرتمند و شاعرانه این نویسنده دورگه را تشکیل می دهد.
کتاب حاضر یک داستان سوررئالیستی می باشد.
یوسف نیک نژاد ، parisa zendebudi و سعید زمانی این را خواندند
ملیکا دزواره یی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب عاااالیــــه، درسته غمگینه ولی عالیه.
یک کتاب کاملا زنانه، که هر زنی در هر فصل از آن می تواند، تکه ای از خودش را پیدا کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

تاریخ شروع: 94/12/10

صدای ... دیدن ادامه » زنگ تلفن ترتیب مغزم را می دهد، دستم را بیخودی طرفش دراز می کنم تا قبل از اینکه مغزم روی تخت ولو شود، صداش رو کم کنم... می رود روی پیغام گیر ... کیوان است. می خواهد بداند خانه هستم یا نه. جواب نمی دهم...
کاربر گرامی سرکارخانم لیلا ذاکر سهمی

لطفا دیوار نوشته خود را در صفحه مربوط به همان کتاب منتشر نمایید تا در دیوار کلی نیز نمایش داده شود.

باسپاس
شهرکتاب آنلاین

http://shahreketabonline.com/products/49/3815
۱۲ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب

لذتی که حرفش بود، پیمان هوشمند زاده، نشر چشمه
تاریخ ... دیدن ادامه » شروع: 94/12/09

بالاخره راه افتادیم سمت استودیو، از ساختمانی بیرون آمدیم و وارد ساختمان بزرگ تری شدیم. از پله ها پایین رفتیم و افتادیم توی راهرو باریکی. همین طور راهرو به راهرو جلو می رفتیم. مادرم کنارم بود. یک دست لباس نو تنم کرده بود. هنوز مدرسه نمی رفتم. سی و هفت یا هشت سال پیش، به گمانم پنج ساله بودم. از دو تا در سنگین رد شدیم و به فضای وسیعی رسیدیم که دکور را چیده بودند، یک دکور رنگارنگ خوشحال. ده دوازده تا بازیگر که هر کدام نقش یک حیوانی را بازی می کردند. با پارتی بازی مادرم نقش اصلی را که تنها آدم آن جمع به حساب می آمد داده بودند به من بخت برگشته... .
کاربر گرامی سرکارخانم لیلا ذاکر سهمی

لطفا دیوار نوشته خود را در صفحه مربوط به همان کتاب منتشر نمایید تا در دیوار کلی نیز نمایش داده شود.

باسپاس
شهرکتاب آنلاین

http://shahreketabonline.com/products/49/148696
۱۲ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید