دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
زن جنگلی - لِسلی پی یرس
قسمتی از صفحات آخرینِ کتاب:
《اما با وجودی که فکر می کردم منم مثل بقیه ی پسر ها هستم، این رو قبول نداشتم. بنابراین باهاش جنگیدم. نه این که بهش مشت و لگد و این طور چیز ها بزنم، چون نه انرژی کافی داشتم و نه اون قدر قوی بودم. اما اصلاً باهاش همکاری نمی کردم، اون طوری که بقیه باهاش رفتار می کردن و امید داشتن که پیشش محبوب بشن، من نبودم. چون شما خانم هستین، نمی تونم بهتون بگم اون با ما چه کار می کرد یا وادارمون می کرد چه کارایی باهاش بکنیم، اما می تونم بهتون بگم همون حالت بی میلی من نسبت به اون جونم رو نجات داد. یه بار، سه هفته یا شایدم چهار هفته پیش -دقیقاً زمانش رو نمی دونم چون اون موقع سخت بود زمان رو متوجه بشیم -مایکل و جیمز رو از اونجا بیرون بُرد. دقیقاً می دونستم که می خواد بکُشتِشون. همه می دونستیم و فکر می کردیم دفعه ی بعد نوبت ماست.》
... دیدن ادامه » دانکن از صحبت کردن باز ایستاد و نفس عمیقی کشید، گویی می خواست جلوی دل به هم خوردگی اش را بگیرد. گریس و میسی منتظر ماندند.
《خیلی از من خوشش می اومد. وقتی فکر می کرد که ممکنه منم یه روزی راضی به این کارا بشم، هیجان زده می شد. اما گاهی که مست می کرد و باهام حرف می زد، دلم براش می سوخت. به من گفت از پدر ما خوشش می اومده اما پدر بهش می گفته موذی. دیگه بیشتر از این چیزی برام نگفت. اما می فهمیدم وقتی خیلی جوون بوده، مثل همه ی پسر هایی که اونجا بودن، ضعیف و نچسب بوده. همه رو کتک می زده، چون خودش کتک می خورده. به نظرتون این معنی می ده؟》
گریس و میسی از این که دانکن نظر آن ها را می خواست تعجب کرده بودند و برای چند لحظه پاسخ ندادند. پس از چند ثانیه گریس گفت: 《بله همین طوره. من شنیدم این طور مسائل یه چرخه ای داره که هیچ وقت تمومی نداره. بچه هایی که شخصیتشون خُرد شده، خودشونم همون کارو با بقیه می کنن.》
میسی گفت: 《فکر می کنم تو خیلی مهربونی که می خوای برای کارای اون یه دلیلی پیدا کنی.》
《نه، خیلی هم مهربون نیستم. دلم می خواست بکشمش. خدا می دونه که ازش متنفر بودم. اما اون یه جورایی پریشون و سردرگُم بود. با وجودی که اون کار ها رو با پسرا می کرد، به نظرم فکرش پیش اونا نبود، همه ش در خیال بافی بود. منحرف بود اما فقط دلش می خواست روی ما تسلط داشته باشه. این همون چیزی بود که به هیجانش می آورد. همیشه دوست داشت ترس و بدبختی ما رو ببینه و لذت ببره. وقتی با بقیه پسر ها بودیم، فهمیدم تنها راه نجاتم اینه که باهاش بجنگم، باهاش خشن باشم و بهش نشون بدم تسلیم نمی شم. هر کاری اون می خواست نمی کردم. اون قدر کتک می خوردم که اصلا حسابش یادم نیست، اما پیش خودم این طوری فکر می کردم که یکی از اون زندانی های ژاپنی توی کمپ های زمان جنگ هستم، مثل فیلم "پُلی بر رود خانه ی کوآی" ، و باید روح و روانم رو سالم نگه دارم تا بتونم فرار کنم.》
۱۳ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بانگ نی - سایه (هوشنگ ابتهاج)
سر به سنگی می زدم فریادخوان
پاسخم آمد شکستِ استخوان
سنگِ ... دیدن ادامه » سنگین دل چه می داند که مرد
از چه سر بر سنگ می کوبد به درد
او همین سنگ است و از سر ها سر است
سنگ روزِ سر شکستن گوهر است
تا چنین هنگامهء سنگ است و سر
قیمتِ سنگ است از سر بیشتر!
روزگارا از توام منّت پذیر
گوهرِ ما را کم از سنگی مگیر
هر که با سنگی ز سویی تاخته ست
سایه هم لعلِ دلی انداخته ست...
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
《حالا که جلوتان هستم می بینم دلم شاد نیست ،حال آنکه شما را خیلی دوست دارم... وای خدای من، صورت مرا در اتاقش آویخته است. بدهید ببینم، به یادش می آورم. خوب یادم است!》
نه سال پیش یک تصویر آبرنگ بسیار ظریف و زیبای لیزا را که در آن زمان دوازده سال داشت از پترزبورگ برای او فرستاده بودند و این تصویر از آن زمان پیوسته در اتاق او به دیوار آویخته بود.
《یعنی راستی در بچگی به این قشنگی بودم؟ راستی راستی این صورت من است؟》
برخاست ... دیدن ادامه » و تصویر در دست، جلو آینه ایستاد و خود را در آن تماشا کرد.
عکس را به او داد و برانگیخته گفت: 《بیایید، زود برش دارید و حالا هم آویزانش نکنید. بگذارید برای بعد نمی خواهم جلو چشمم باشد.》 دوباره روی کاناپه نشست و گفت:《یک زندگی می گذرد، زندگی دیگری شروع می شود. آن هم به آخر می رسد و سومی شروع می شود و همین طور تا بی نهایت. پایان هر زندگی مثل این است که با قیچی بریده شده باشد. می بینید حرف هایی که می زنم چه کهنه است! اما در آنها حقیقت بسیار پنهان است.》
شیاطین( جن زدگان )_فیودور داستایفسکی
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب و شانسی از قفسه کتاب برداشتم و خریدم بعد که روشو خوندم دیدم نوشته نویسندش افغان هست خوبه ک نویسندگان افغان تجربه و هنرشونو با ما به اشتراک میزارن.ممنون
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز ۱۰۰ صفحه ازش خوندم،خیلی کتاب خوبیه
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ترس از خارهای گل رز همانقدر احمقانه است که مدهوش شدن از عطر آن. سنگفرش هر خیابان از طلاست_کیم وو چونگ
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خون انسان خیلی رنگ روشن و تندی داره،این رنگ رو نه تو طبیعت دیدم،نه تو تابلوهای نقاشی. جنگ چهره ی زنانه ندارد_سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
الینور:《ولی به تو گفت که دوستت دارد!》ماریان:《بله...نه...صد در صد نبود.هر روز حس میشد،اما علناً گفته نشد.گاهی فکر می کردم که شده...اما هیچ‌وقت گفته نشد.》 عقل و احساس_جین آستین
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خوبیه،متنش روان و راحتِ،مسئله ساده روزمره رو میگه اما آموزنده هم هست و جذابه.خوندنش حس خوبی میده
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عزیزم رامونا.وقتی بچه بودم خوندم،خیلی جالب و بامزس،داستان یه دختر بچه خلاق و با شور و نشاطِ.به نظرم بهترین رمان کودک هستش.خیلی شاد و دوست داشتنیه
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی کتاب خوبیه،نویسنده کلی زحمت کشیده با یه چیزی حدود ۱۰۰ تا زنی ک جنگ رفتن صحبت کرده و خیلی روان و ساده اما تاثیرگذار این کتاب و نوشته.
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عاشقشم،به معنای واقعی کلمه♡
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی کتاب خوبیه،دیگه نیاز به تعریف نداره همه آنه رو میشناسن،عاشقش نویسندشم خیلی خوب همه چیز و تشبیه میکنه
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید