دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
سر به سنگی می زدم فریادخوان
پاسخم آمد شکستِ استخوان
سنگِ سنگین دل چه می داند که مرد
از ... دیدن ادامه » چه سر بر سنگ می کوبد به درد
او همین سنگ است و از سر ها سر است
سنگ روزِ سر شکستن گوهر است
تا چنین هنگامهء سنگ است و سر
قیمتِ سنگ است از سر بیشتر!
روزگارا از توام منّت پذیر
گوهرِ ما را کم از سنگی مگیر
هر که با سنگی ز سویی تاخته ست
سایه هم لعلِ دلی انداخته ست...
بانگ نی_هوشنگ ابتهاج( سایه )
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
《حالا که جلوتان هستم می بینم دلم شاد نیست ،حال آنکه شما را خیلی دوست دارم... وای ۷دای من، صورت مرا در اتاقش آویخته است. بدهید ببینم، به یادش می آورم. خوب یادم است!》
نه سال پیش یک تصویر آبرنگ بسیار ظریف و زیبای لیزا را که در آن زمان دوازده سال داشت از پترزبورگ برای او فرستاده بودند و این تصویر از آن زمان پیوسته در اتاق او به دیوار آویخته بود.
《یعنی راستی در بچگی به این قشنگی بودم؟ راستی راستی این صورت من است؟》
برخاست ... دیدن ادامه » و تصویر در دست، جلو آینه ایستاد و خود را در آن تماشا کرد.
عکس را به او داد و برانگیخته گفت: 《بیایید، زود برش دارید و حالا هم آویزانش نکنید. بگذارید برای بعد نمی خواهم جلو چشمم باشد.》 دوباره روی کاناپه نشست و گفت:《یک زندگی می گذرد، زندگی دیگری شروع می شود. آن هم به آخر می رسد و سومی شروع می شود و همین طور تا بی نهایت. پایان هر زندگی مثل این است که با قیچی بریده شده باشد. می بینید حرف هایی که می زنم چه کهنه است! اما در آنها حقیقت بسیار پنهان است.》
شیاطین( جن زدگان )_فیودور داستایفسکی
۰۷ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب و شانسی از قفسه کتاب برداشتم و خریدم بعد که روشو خوندم دیدم نوشته نویسندش افغان هست خوبه ک نویسندگان افغان تجربه و هنرشونو با ما به اشتراک میزارن.ممنون
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز ۱۰۰ صفحه ازش خوندم،خیلی کتاب خوبیه
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ترس از خارهای گل رز همانقدر احمقانه است که مدهوش شدن از عطر آن. سنگفرش هر خیابان از طلاست_کیم وو چونگ
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خون انسان خیلی رنگ روشن و تندی داره،این رنگ رو نه تو طبیعت دیدم،نه تو تابلوهای نقاشی. جنگ چهره ی زنانه ندارد_سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
الینور:《ولی به تو گفت که دوستت دارد!》ماریان:《بله...نه...صد در صد نبود.هر روز حس میشد،اما علناً گفته نشد.گاهی فکر می کردم که شده...اما هیچ‌وقت گفته نشد.》 عقل و احساس_جین آستین
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خوبیه،متنش روان و راحتِ،مسئله ساده روزمره رو میگه اما آموزنده هم هست و جذابه.خوندنش حس خوبی میده
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عزیزم رامونا.وقتی بچه بودم خوندم،خیلی جالب و بامزس،داستان یه دختر بچه خلاق و با شور و نشاطِ.به نظرم بهترین رمان کودک هستش.خیلی شاد و دوست داشتنیه
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی کتاب خوبیه،نویسنده کلی زحمت کشیده با یه چیزی حدود ۱۰۰ تا زنی ک جنگ رفتن صحبت کرده و خیلی روان و ساده اما تاثیرگذار این کتاب و نوشته.
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عاشقشم،به معنای واقعی کلمه♡
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی کتاب خوبیه،دیگه نیاز به تعریف نداره همه آنه رو میشناسن،عاشقش نویسندشم خیلی خوب همه چیز و تشبیه میکنه
۱۶ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید