دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
آینه قدی را جلوش گرفته بودند و همین طور عقب عقب می آمدند تا رسیدند به در... صورتش را ندیده بود. وقتی هم آینه را کج کردند تا از در بیاورند بیرون باز هم صورتش را ندید. فقط پاها و دامن سفید و بلند عروسیش را می دید و گلی را که به دست راستش بود...
شاید مثل حالا به داماد نگاه می کرد که از میان ادم ها رسیده بود جلوش و اناری هم به دستش بود...
چند بار دیده بودش،
سیبیل ... دیدن ادامه » داشت.
بلندتر از او بود.
شیک بود.
اغلب کراوات می زد،
موهایش را فرق باز می کرد.
روغن هم می زد...
گفت: مبارک است. مرد بدی نباید باشد، ولی به شرطی که قول بدهد سیگار نکشد، به مشروب هم لب نزند.