دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
... اما من با خودم می‌اندیشم، کاش شادی را در نیندازیم با غم. شادی عدمِ غم نیست. شادی کنار آمدن با غم است. دعوت کردن رسمی است از غم که بیاید با ما باشد، با ما خودمانی شود، با ما معاشرت کند. معرفی‌اش کنیم به دوستان‌مان، دوستان غمِ من، غم من دوستان. و بعد موسیقی گوش کنیم، بگوییم، برقصیم به سلامتی غم، این وفادارِ همیشگی. بعد ببریمش به خانه، ... دیدن ادامه » بیاید با ما خیره شود در آینه، بخندد، مسواک بزند، برود جایش را بیندازد، آرام و نجیب شب‌بخیر بگوید. صبح که چشم باز می‌کنیم یادمان بیاید که تنها نیستیم و لبخند بزنیم، چون غم و تنها غم است که ما را تنها نمی‌گذارد. دیدی که مرا هیچ‌کسی یاد نکرد جز غم، که هزار آفرین بر غم باد
۰۷ دى ۱۳۹۶
خوبه هر نقطه مکانی دارد و هر.. .
با سلام و احترام به شما بزرگوار. توصیه و تاکید می نمایم به همه دوستان بزرگوار وخوب که واقعاً به دنبال یک مطالعه سودمند و البته نشاط آور هستند، که حتماً کتاب فوق العاده ارزشمند «تنها راه رسیدن به تکامل و سعادت ابدی و چشیدن ... دیدن ادامه » لذّات واقعی / ج 1» و به ویژه جلد دوم آن را مطالعه (و لطفاً به همگان معرفی) نمایید. در واقع این مجموعه کتابها بسیار ارزشمند است برای داشتن یک زندگی توأم با آرامشی مداوم، تندرستی و به ویژه داشتن ازدواجی موفق و البته برای تحکیم خانواده و پیشگیری از برخی از طلاق های نابخردانه و نیز راهی مطمئن برای جلوگیری از تولید فرزندانی معیوب و مریض می باشد. برای مطالعه بهتر و بیشتر به سایت «www.Book.soltanpanah.ir» مراجعه نمایید. از نوشتن نظرات ارزشمند خود در دیدگاه هادریق ننمایید. با تشکر.
۰۹ خرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... اما من با خودم می‌اندیشم، کاش شادی را در نیندازیم با غم. شادی عدمِ غم نیست. شادی کنار آمدن با غم است. دعوت کردن رسمی است از غم که بیاید با ما باشد، با ما خودمانی شود، با ما معاشرت کند. معرفی‌اش کنیم به دوستان‌مان، دوستان غمِ من، غم من دوستان. و بعد موسیقی گوش کنیم، بگوییم، برقصیم به سلامتی غم، این وفادارِ همیشگی. بعد ببریمش به خانه، ... دیدن ادامه » بیاید با ما خیره شود در آینه، بخندد، مسواک بزند، برود جایش را بیندازد، آرام و نجیب شب‌بخیر بگوید. صبح که چشم باز می‌کنیم یادمان بیاید که تنها نیستیم و لبخند بزنیم، چون غم و تنها غم است که ما را تنها نمی‌گذارد. دیدی که مرا هیچ‌کسی یاد نکرد جز غم، که هزار آفرین بر غم باد
۰۷ دى ۱۳۹۶
این داستان در ستایش غم خیلی عالیست
۲۰ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اجازه می‌دادم کتاب‌ها وارد رویاهایم شوند و گاهی رویاپردازی می‌کردم و خودم را وارد کتاب‌ها می‌کردم
۰۷ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دو هفته بعد سرو‌کله‌ی پدر و مادر جری پیدا شد (بعد از مرگ جری و برای جمع کردن وسایلش)... دیدم که چطور همه چیز را جمع کردند... نسبت به دفترچه‌های جری رفتار محترمانه‌ای نداشتند (چیزهایی که برای جری اهمیت داشت). تنها چیزی که به نظر می‌رسید برای‌شان جالب است جعبه کفشی پر از نامه بود... نامه‌ها را یکی‌یکی از پاکت‌ها در می‌آورد و بلند بلند ... دیدن ادامه » می‌خواند... این‌ها نامه‌های خود آن‌ها به جری بود... هر سه‌تایشان زدند زیر گریه... هیچ یک از چیزهای جری گریه‌ی آنها را در نیاورده بود، حتی لباس‌زیرهای پاره‌پوره‌اش و علل‌الخصوص دفترچه‌های نیمه‌خالیِ تأسف‌بارش. به نظرم چیزی که واقعن به خاطرش گریه می‌کردند خودشان و گذشته‌ی از دست رفته‌ی خودشان بود.
۰۷ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقت رفتن بود. جری همیشه می‌گفت آدم اگر دلش نخواهد زندگی‌اش را دوباره زندگی کند، یعنی آن را هدر داده است. راستش نمی‌دانم. هر چه قدر فکر می‌کنم من بخت آن را داشتم که این‌طور زندگی کرده باشم. دلم نمی‌خواست دوبار این‌قدر خوشبخت باشم.
۰۷ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فکر می‌کردم آیا ممکن است من با آن هیکل قناسم <<سرنوشتی>> داشته باشم؟ و منظورم از سرنوشت آن چیزی بود که مردم توی داستان‌ها دارند. داستان‌هایی که در آن‌ها وقایع زندگی، هر طور که بالا و پایین شوند، در نهایت چنان چرخ می‌خورند که طرحی پیدا کنند. زندگی‌ها توی داستان‌ها جهت و معنی دارند، حتی زندگی‌های احمقانه و بی‌معنی.
۰۷ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشقی که سراسر اعتماد باشد عشق حقیقی نیست، بیشتر شبیه بیمه نامه است یا بدتر از آن، گواهی حسن رفتار. و این در نهایت به بی خیالی می انجامد. پس شاید من باید ممنون آن بگومگوهایی باشم که قبلا میان من و کنستانسیا پیش می آمد، چون اینها نشانه آن است که ما زندگی زناشویی ما را محک می زدیم و آن را به بی خیالی محض که زاییده امنیت کامل است نمی سپردیم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
<<... ما ترجیح می دهیم که خودمان را در این قبیل آدم های ابله پیدا کنیم، که مثل ما حرف می زنند، ظاهرشان مثل ماست... و همان عقب افتادگی ذهنی، فراموشی، تعصب و وسواس ما و سرگشتگی های ما را دارند و به این ترتیب ما ابتذال ذهنی خودمان را توجیه می کنیم. راستی که چه تسلایی! یک روزولت جدید، یک کندی جدید، ما را وا می دارد که آنها را به خاطر چیزی که خودمان ... دیدن ادامه » نیستیم ستایش کنیم و این احساس آزاردهنده ای است>>
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
<< انسان های بسیاری در شرایط ناشاد زندگی می کنند اما حتی حاضر نیستند قدمی کوچک برای برون رفت از این وضعیت بردارند، چرا که به امنیت، یک نواختی، و محافظه کاری خو کرده اند. این ها ممکن است که به انسان امنیت خاطر بدهد، اما در حقیقت هیچ چیز برای روحی ماجراجو مخرب تر از یک آینده ی امن نیست >> ... #کریس_مک_کندلس
ملیحه زیور و معین محبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آمیزه واقعیت فانی بودن، و آگاهی ما از آن، همه پرسش های فلسفی را در خود جای می دهد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همچنین می توان گفت که دنیای رقابت جهانی... پیشرفت علمی واقعاً غایتی فراتر و بیرون از خود ندارد... گویی تکثیر ابزارها و قدرت و چیرگی انسان بر طبیعت خود به نوعی غایت تبدیل شده است... در واقع این جهش در آستانه جهانی رخ می دهد که در آن پیشرفت به این فرآیندی خودکار و عاری از هدف و نوعی مکانیزم خود تنظیم گر تبدیل می شود که دیگر به هیچ وجه در کنترل ... دیدن ادامه » انسان نیست و این محو غایت ها به نفع منطق مسلط ابزار هاست که پیروزی فناوری را رقم می زند.
معین محبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فلسفه یعنی یادگیری زیستن، یادگیری نترسیدن از چهره های مختلف مرگ؛ یا به زبان ساده تر، یادگیری پیروزی بر ابتذال زندگی روزمره... اینها انگیزه های نخست مکاتب یونان باستان بودند، پیام آنها باید گوش شنوایی بیابد.
شیدا دهقان و معین محبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما ترجیح می دهیم که خودمان را در این قبیل آدم های ابله پیدا کنیم، که مثل ما حرف می زنند، ظاهرشان مثل ماست... و همان عقب افتادگی ذهنی، فراموشی، تعصب و وسواس ما و سرگشتگی های ما را دارند و به این ترتیب ما ابتذال ذهنی خودمان را توجیه می کنیم. راستی که چه تسلایی! یک روزولت جدید، یک کندی جدید، ما را وا می دارد که آنها را به خاطر چیزی که خودمان ... دیدن ادامه » نیستیم ستایش کنیم و این احساس آزاردهنده ای است
سهیل میراحمد ، مشتاق حسین و روژیتا احمدی این را خواندند
علیرضا اعرابی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من فقط برای لحظه ای شادی مطلق را به چنگ آوردم... و در همان لحظه این حس تمام شد و من رها شدم . در دستان چی؟ همه ی وحشیگری ام، همه حرارتم، مثل گلبرگ های گل رز پرپر شد. سرد و بی رمق رها شدم، لبریز از حسرت های بیهوده. در آن حال منزجر کننده ای که داشتم حتی برای دختر که روی زمین افتاده بود دلم سوخت. تهوع آور نیست که ما باید اسیر چنین احساسات حقیری ... دیدن ادامه » شویم؟ دیگر حتی به دختر نگاه هم نکردم. فقط می خواستم از آنجا فرار کنم... هوا تاریک بود و به شدت سرد، خیابان ها خالی بودند، سنگفرش های خیابان با طنینی پوچ و غم انگیز زیر کفشم صدا می کردند. همه پولم از دست رفته بود و حتی پول تاکسی هم نداشتم. تا اتاق سرد و خالی ام تنها راه رفتم.
دانیال فرزانه ثابت این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در واقع وقتی شما فقیر می شوید به کشفی می رسید که مهم تر از بعضی اکتشافات دیگر شماست. شما ملال و دردسرهای حقیر و آغاز گرسنگی را کشف می کنید، اما خاصیت رهایی بخش فقر هم بر شما آشکار می شود : این واقعیت که فقر آینده را از بین می برد. این حرف کم و بیش واقعیت دارد که هر چقدر پولتان کمتر باشد، نگرانی تان هم کمتر است. وقتی از دار دنیا سیصد فرانک ... دیدن ادامه » دارید، بزدلانه ترین ترس ها احاطه تان می کند. وقتی فقط سه فرانک دارید، همه چیز برایتان علی السویه است، چون این سه فرانک شما را تا فردا زنده نگه می دارد و اساسا نمی توانید به بعد از فردا فکر کنید. حوصله تان سر رفته، اما ترسی ندارید... و حس دیگری هم به همراه فقر به آدم دست می دهد که بسیار مایه دلگرمی است. فکر می کنم هر کسی که بی پول شده این حس را تجربه کرده است. این که ببینی بالاخره پاک مفلس و آس و پاس شده ای یک جور حس آرامش و حتی لذت به آدم می دهد. بارها و بارها از بدبختی حرف زده اید، حالا بفرمایید این هم بدبختی، شما می توانید از پسش بربیایید. این واقعیت کلی از اضطراب آدم کم می کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
طبق محاسبه من، در طول روز حدود 24 کیلومتر راه می رفتیم یا می دویدیم. تازه فشار کار بیشتر ذهنی بود تا جسمی. اگر براساس ظاهر کار قضاوت می کردی، هیچ کاری از این پادویی احمقانه ساده تر نبود. اما وقتی عجله داشته باشی، همین کار هم به طرز حیرت انگیزی سخت می شود... بعضی وقت ها اوضاع جوری بود که فکر می کردیم فقط 5 دقیقه دیگر زنده ایم.
سولماز عدالتی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
توصیفش سخت است اما آن زندگی که آنقدر ساده شده بود، یک جور حس رضایت عمیق به من می داد، درست مثل رضایت حیوانی که سیر غذا خورده. واقعاً هیچ زندگی نمی تواند ساده تر از زندگی یک ظرفشور باشد؛ در چرخه ای بین کار و خواب زندگی می کند، بی آنکه وقتی برای فکر کردن داشته باشد، و با کم ترین آگاهی از دنیای پیرامونش. پاریس او خلاصه شده در هتل، مترو، چند ... دیدن ادامه » کافه، و تختخوابش. اگر هم از این دنیا بیرون برود، فوقش می رود کافه ای چند خیابان آن طرف تر با دختر خدمتکاری که روی زانویش نشسته و صدف و آبجو می خورد. روزهای تعطیل تا ظهر در رختخواب می ماند، بعد لباس تمیزی می پوشد، تاس می اندازد، و می نوشد و بعد از ناهار دوباره به رختخوابش برمیگردد. هیچ چیز برای او واقعی نیست، جزء وظیفه، مشروب، و خواب. و از این سه تا خواب مهم ترین است.
سولماز عدالتی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم اولین چیزی که باید گفت این است که ظرفشور یکی از برده های دنیای مدرن است. نمی گویم باید برایش ناله کرد، چون اوضاعش از خیلی کارگرهای دیگر بهتر است. با این حال الان همانقدر آزاد است که اگر خرید و فروش میشد. کارش نوکری است و هیچ ظرافتی ندارد؛ حقوقش به اندازه ایست که فقط زنده بماند و نه بیشتر؛ فقط وقتی تعطیلی دارد که اخراج شود. نمی تواند ... دیدن ادامه » ازدواج کند و اگر ازدواج کند، زنش هم باید کار کند. راه فراری از این زندگی ندارد مگر اینکه شانس حسابی بیاورد یا به زندان بیفتد. همین حالا در پاریس کسانی هستند که مدرک دانشگاهی دارند، اما روزی ده تا پانزده ساعت ظرف میسابند. کسی نمی تواند بگوید دلیلش فقط تنبلی خودشان است، چون یک آدم تنبل نمی تواند ظرفشور شود؛ آنها صرفاً در دام یک زندگی یکنواخت افتاده اند که فکر کردن را برایشان غیرممکن می کند. اگر ظرفشور ها کمی فکر می کردند، مدت ها پیش برای بهتر شدن وضعیتشان اعتصاب کرده بودند. اما آنها فکر نمی کنند، چون وقت آزاد برای فکر کردن ندارند؛ زندگی تبدیلشان کرده به یک سری برده.
سوال این است که چرا این برده داری ادامه میابد؟ عموم مردم این نکته را بدیهی فرض می کنند که هرکاری که انجام میشود حتماً هدف منطقی دارد. می بینند یک نفر شغل ناخوشایندی دارد؛ میگویند وجود این شغل لازم است و فکر می کنند با گفتن این حرف همه چیز حل میشود. مثلاً کار کردن در معدن زغال‌سنگ خیلی سخت اما لازم است، چون ما به ذغال احتیاج داریم. کار کردن در فاضلاب نامطبوع است اما بالاخره یک نفر باید در فاضلاب کار کند. کار ظرفشور ها هم همین طور است.. بعضی ها باید در رستوران غذا بخورند و بنابراین عده ای دیگر باید هشتاد ساعت در هفته بشقاب بسابند. ضرورت تمدن است و نمیشود آن را زیر سوال برد. به نظرم این نکته ارزش بحث و بررسی دارد.
آیا کار یک ظرفشور واقعا برای تمدن ضروری است؟
سولماز عدالتی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لباس های جدیدم بلافاصله مرا به دنیای تازه ای پرتاب کرده ‌بود. به نظر میرسید در طرفه العینی برخورد همه با من تغییر کرده است. به یک فروشنده دوره گرد کمک کردم، چرخ دستی اش را که چپه شده بود بلند کند. نیشش باز شد و گفت : مرسی داداش. تا آن موقع هیچکس در زندگی ام داداش صدایم نکرده بود؛ این هم کار لباس ها بود. همچنین برای اولین بار متوجه شدم رفتار ... دیدن ادامه » زنها متناسب با لباس مردها چقدر تغییر می کند. وقتی مردی با لباس بد از کنارشان میگذرد مورمورشان میشود و کاملاً رک نشان میدهند که حالشان دارد بهم میخورد؛ انگار آن مرد یک گربه مرده است. لباس چیز قدرتمندی است. روز اولی که لباس خیابان خواب ها را میپوشید، خیلی سخت است که احساس نکنید حقیقتا تحقیر شده اید. همین شرم زدگی را که نامعقول ولی کاملاً واقعی است، شب اول زندان هم حس می کنید.
مژگان چایچیان و سولماز عدالتی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دلیل پاکدامنی اش بزدلی ناشی از گرسنگی بود. اگر فقط دو سه وعده غذای حسابی در شکمش داشت، جرئت دزدیدن شیر را پیدا میکرد.
سولماز عدالتی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی به زمزمه هایش گوش می دادی می فهمیدی که بیکاری برایش چه شکنجه سختی است. این اشتباه است که فکر کنیم وقتی کسی کارش را از دست می دهد، فقط نگران از دست دادن دستمزدش است. درست برعکس، یک مرد بی سواد که عادت به کار کردن با وجودش آمیخته، به خود کار کردن بیشتر احتیاج دارد تا به پول. آدم تحصیل کرده می تواند با بطالت تحمیل شده، که یکی از بدترین ... دیدن ادامه » مصیبت های فقر است، سر کند. اما مردی مثل پدی که هیچ وسیله ای برای پر کردن زمان ندارد، کارش را که بگیری همان قدر بدبخت است که وقتی سگی را به زنجیر می بندی. به همین دلیل حرف مفت است که وانمود کنیم که نسبت به کسانی که به خاک سیاه نشسته اند باید بیشتر از دیگران احساس ترحم داشت. کسانی که واقعاً لایق ترحم است آدمی است که از ابتدایی زندگی در خاک سیاه بوده و با ذهنی خالی و بی توشه با فقر رو به رو میشود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعاً عجیب است که تا درآمد شما از حد معینی کمتر شد، مردم کاملاً به خودشان حق می دهند شما را موعظه کنند و برای آمرزشتان دعا بخوانند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- گفت واقعاً خنده دار است، آنقدر خنده دار که حتی به درد پانچ (مجله ی طنز) هم میخورد. اگر گفتی همین الان چکار کردم؟!
- چکار کردی؟
- تیغم را فروختم بدون اینکه اول صورتم را بتراشم. ببین چقدر احمقم!
- او از صبح هیچی نخورده بود با آن پای ناقصش چندین کیلومتر راه رفته بود، لباس هایش خیس آب بودند و از دار دنیا کلا نیم پنی داشت. با همه اینها می توانست ... دیدن ادامه » به از دست دادن تیغش بخندد. واقعاً نمی توانستی این آدم را تحسین نکنی.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به یاد ایامی در اواخر نوجوانی افتادم که مغزم سرمست تصورات ماجراجویی بود. فکر می کردم بزرگ هم که شدم همین حال را خواهم داشت. کجاها خواهم رفت، چه ها خواهم کرد، چه چیزها یاد خواهم گرفت، این زن و سپس آن زن، و آن زن و آن زن دیگر را دوست خواهم داشت. آن طور که آدم ها توی رمان ها زندگی کرده اند، زندگی خواهم کرد. شور و خطر، وجد و یاس ( و بعد باز هم وجد ... دیدن ادامه » ) ملازم حضورم خواهند بود، اما مطمئن نبودم کدام یک. به هر رو... کی بود که گفت « حقارت زندگی را هنر بزرگ می کند»؟ در اواخر سنین بیست زندگی ام لحظه ای فرا رسید که اعتراف کردم ماجراجویی ام مدت ها پیش به پایان رسیده. رویاهای نوجوانی ام دیگر هیچ گاه جامه عمل نخواهد پوشید. در عوض، چمن خانه ام را زدم، به مرخصی رفتم و زندگی کردم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2