دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
“استقلال ، گنج تنهایی دخترانه”
“استقلال و عدم وابستگی” خصلتی است که تحسین آدمیان را برمی انگیزد ولی واکنش ها در مقابل دختری جویای استقلال چیست؟ وابسته نبودن به دیگران برای یک دختر چه قدر سخت و تا چه میزان لذتبخش است؟ جامعه ی مردسالارانه و متعصب تا چه حد می تواند چنین موردی را در خود هضم کند و دختر تا کجا می تواند مرارت ها را در ایستادن پای باورهایش تحمل کند؟ در رمان ویلت، شارلوت برونته با خلق ” لوسی اسنو” چنین شخصیتی را برای ما به تصویر می کشد.
لوسی اسنو دختر نوجوانی است که پدر و مادر خود را طی حادثه ای نامعلوم از دست داده و با مادرخوانده ی بیوه ی خود و پسرش گراهام برتن زندگی می کند. روزهای نوجوانی لوسی با علاقه ای پنهانی به گراهام دوست داشتنی، برادر ناتنی اش به سرعت می گذرد و طی ناکامی های مالی خانواده ی برتن ،لوسی مجبور به ترک آن منزل و جدایی از آشنایانش می شود. تنهایی و بی کسی شاید بعضی ها را از پا درآورد و نابود سازد اما از لوسی دختری قوی می سازد. لوسی یاد می گیرد که برای بقاء باید تنها به خود تکیه کند و از کسی انتظاری نداشته باشد. این جاست که وطن خود، انگلستان را ترک می کند و راهی شهر فرانسوی زبان ویلت می شود و تصادفا وارد حیطه ی تدریس زبان انگلیسی می گردد و در این کار موفق عمل می کند. او از ساکن بودن و عدم حرکت در زندگی بیزار است و با شغل، تحصیل، یادگیری زبان های خارجی، فعالیت های اجتماعی و مطالعه به روزهایش نور و رنگ می بخشد. او دختری ساده و ساکت است که در حین تلاش برای پویایی، سعی در رعایت هنجارها نیز دارد. نگاه ها نسبت به او متفاوت است. گاه برخی، جسارت او را در تنها سفر کردن به کشوری غریبه تقبیح می کنند و بعضی او را به خاطر تلاش برای اصرار در متکی به خود بودن سرزنش می کنند و در این میان هستند کمتر کسانی که با روی باز و مهربانی حمایتش کنند. او که یک مسیحی پروتستان معتقد است باید علاوه بر مقاومت در مقابل دعوت سایرین به گرویدن به مذهب کاتولیک، نوع نگاه و باورهای به شدت منفی اطرافیان کاتولیکش را نسبت به مذهب خود تاب بیاورد.
زندگی ... دیدن ادامه » به لوسی که تا قبل از این، چیزهای بسیاری را از دست داده، یاد می دهد که دل نبندد، تکیه نکند، علاقه نیابد و عاشق نشود. او دختر ساکت و مطیع سرنوشت است که می داند گله از تقدیر دردی از او را دوا نمی کند. چه کسی بهتر از لوسی درک می کند که رنج “از ابتدا نداشتن” کمتر از رنج “نداشتنِ بعدِ از دست دادن” است؟ ولی بحث دل از این منطق ها جداست و عشق برای ورود به قلمرو قلب از آدمی کسب اجازه نمی کند. رابطه ی دوستانه ای به تدریج بین او و پروفسور امانوئل معلم ادبیات مدرسه ایجاد می شود و با گذر روزها قوت می گیرد. ولی آیا این احساس برای لوسی سرانجامی دارد؟ او را از تنهایی می رهاند و سبب پیشرفت و حرکت او در زندگی می شود؟ آیا اطرافیان اجازه می دهند لوسی رنگ روزهای شاد را در زندگی خویش ببیند؟
شهر ویلت برای لوسی، مقدمه ی ماجراجویی می شود. ویلت حکایت روزهای سخت و مشقاتی است که دختری تنها در کشوری غریبه تحمل می کند. طبیعی است که با رمان تلخی روبرو هستیم. ما هم به اندازه ی لوسی در طول داستان به آن کورسوی امید برای تغییر و بهبود اوضاع می اندیشیم.
“ویلت” آخرین اثر از چهار رمان شارلوت برونته، بانوی نویسنده ی شهیر انگلیسی است که به نظر بسیاری اتوبیوگرافی خود او با چاشنی قصه پردازی و خیال است. شارلوت در 25 سالگی عازم بلژیک شد و در ازای تحصیل و سقف بالای سرش در مدرسه شبانه روزی، تدریس زبان انگلیسی در آن مدرسه را عهده دار شد. غم غربت، انزوا و تنهایی در کنار شکل گیری عشق و علاقه ی او نسبت به آقای هگر، مدیر متاهل مدرسه دو سال بعد او را واردار به ترک آنجا کرد.
رمان ویلت قبل از این که به جهت سیر داستانیش حائز اهمیت باشد، به دلیل پرداخت اثرات روانشناسانه و درون گرایانه ی مهاجرت، تنهایی، عشق، فشارهای اجتماعی و عرف روی شخصیت لوسی مهم است. پرداختی که به دلیل الهام گیری از تجربیات شخصی خود نویسنده دقیق و موشکافانه از کار درآمده است.

http://www.navaar.ir/blog/2016/03/05/villette-charlotte-bronte-audiobooks/
سپیده شوهانی این را خواند
مهنّا صحافی و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب
تاریخ شروع : 20 / 12 / 1394

زن زاده نمی شود: به صورت زن در می اید. هیچ سرنوشت زیستی و روانی و اقتصادی، سیمایی را که ماده انسانی در دل جامعه به خود می گیرد تعریف نمی کند. مجموعه تمدن است که این محصول حد فاصل نر و اخته را که مونث خوانده می شود تولید میکند. تنها وساطت فردی دیگر می تواند فردی را به مثابه "دیگری" بیافریند.
زهرا غیب غلامی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب
تاریخ شروع: بیست و یکم اسفندماه 1394
هانری برای آخرین بار نگاهی به آسمان کرد: به کریستال سیاهی می مانست. هزاران هواپیما این سکوت را در هم می شکست تجسمش دشوار بود با این همه، کلمه ها با سر و صدای شادمانه ای در سرش از سر و کول هم بالا می رفتند: حمله متوقف شده ، شکست آلمان، سرانجام می توانم راه بیفتم. از خم خسابان ساحلی پیچید. به زودی ... دیدن ادامه » از کوچه ها بوی روغن و گل بهار نارنج به مشام خواهد رسید..
ایرج پوراردشیر این را خواند
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از غرور و تعصب که معرف حضور همه هست دومین کتابی بود که از جین آستن می خوندم. فضاسازی و شخصیت پردازی های استن اونقدر دقیق و فکرشده بود که کتاب بیش از حد انتظارم برام لذتبخش شد. این بار آستن از انگلستان اوایل قرن نوزدهم که اصالت خانوادگی و ثروت دو عامل تعیین کننده ی مقام و مرتبه اجتماعی شهروندان هستند ، دختری رو به عنوان قهرمان داستانش انتخاب کرده به نام "آن" .اولین مشخصاتی که ازمعرفی استن راجع به "آن" به ذهن میاد متفاوت بودن رفتار و اندیشه ی "آن" در مقابل سایر اعضای خانواده ش و در نتیجه تنهائی و مورد بی انصافی قرار گرفتنه . با این وجود دختر مهربان ، منطقی ، مودب و صبوری نمایش داده میشه

آن که دختر خانواده ای اشرافیه به درخواست ازدواج تنها عشق زندگیش - در اثر مخالفت اطرافیان و ترغیبش به رد کردن این پیشنهاد تنها به دلیل اختلاف طبقاتی- پاسخ منفی میده و حالا بعد از گذشت سال ها نتونسته درگیر رابطه ای عاطفی بشه و ثروت خانوادگیشون هم در اثر ولخرجی ها رو به زوال رفته و عشق پیشین هم در اثر پشتکار و استعداد ثروتی به هم زده درگیر این سوال ذهنی شده که آیا اشتباه کرده؟ باید نظر دیگران رو جویا میشده و تا این حد اون رو محترم می شمرده؟ احترام به خانواده و اطرافیان تا کجا درسته؟ آیا این نشونه ی سست عنصری و نامردی آن نبوده؟قاطعیت در تصمیم بهتره یا منعطف بودن؟ مانده بر سر دوراهی عشق و علاقه و احترام به طبقه خانوادگی کدام مهم تره؟ روزگار برگشته، اوضاع تغییر کرده و هرکسی با کمترین مقایسه ای متوجه میشه که "آن" ضرر کرده ولی آدمیزاد که از آینده باخبر نیست

فراموش ... دیدن ادامه » نکنیم داستان متعلق به دوره ایست که مقام زن کاملا به مقام مرد بستگی داشت...در اثر ازدواج خوب مقام زن تا طبقه اجتماعی همسرش بالا می رفت و در اثر ازدواج با مردی از طبقه پایین تر- صرفنظر از موقعیت اجتماعی قبل از ازدواج زن - این مرتبه تا مرتبه اجتماعی همسر کاهش پیدا می کرد پس طبیعیست که انتخاب همسر برای دختران با این میزان از دقت و وسواس انجام بشه

این "والدین احمق" شاید یکی از خصایص داستان های آستن باشند . ها؟ بعد از مادر احمق و مشهور داستان غرور و تعصب این جا هم سر والتر پدر آن و ماری خواهر آن نمونه های دیگه ای از والدین احمق هستند که بیشتر از رفتار والد گونه ، کودکانه رفتار می کنند و تهی مغز و بی فکرند. دیگر این که تاکید آستن روی ارزش گذاشتن به توانایی ها، علائق، دستاوردها و رفتار افراد در کنار ثروت و اصالت خانوادگی ، به عنوان یک نویسنده انگلیسی قرن نوزدهمی با تفکرات و باورهای عرف خلاف این ، جای ستایش داره . به نظر میرسه حتی آستن برای بزرگنمایی اندیشه ی فارغ شدن از مقام و مرتبه اجتماعی در انتخاب دوست، خانم اسمیت فقیر و ساده رو همون دوست "آن" انتخاب می کنه که با هشدارش راجع به شخصیت واقعی و نقشه های شوم سر الیوت ، نقش حیاتی برای نجاتش بازی می کنه . همچنین داستان پر است از کاپیتان های نیروی دریایی که به عنوان قشری از جامعه که لزوما دارای ثروت و اصالت نیستند و با علاقه و تلاش مسیر ترقی رو طی می کنند و محترم شمردنشون و حتی گاها برتر از اشراف قرار دادنشون به نظرم بیان گر دید آستن به همین موضوع فراغت از طبقه اجتماعیست

خوبی داستان های آستن اینه که انواع و اقسام خوب و بد هر چیز رو به نمایش می گذارند."لیدی راسل" که عاقل و منطقیه و نظرش برای همه بااهمیته، "ماری" که کم عقل و سطحی نگره و مدام از همسرش ناراضیه، "الیزابت" که زودباور و متعصب در باورهاشه، "آن" مهربان و دوست داشتنی که راضی نگه داشتن اطرافیان براش مهمه و یا "همسر ادمیرال" که با گذشت سالها هنوز عشقش به همسرش پایداره و همه جا همراه و یاور اونه

جین آستن خوشحالتون میکنه و با زرنگی درکنار بحث های اجتماعی از رمانس صحبت میکنه ولی هرگز به دام بحث های سطحی رمانتیک نمیفته. و حتی خوانش سریع و شیرینی می تونه قلمداد شه برای اوقاتی که موتور کتابخوانیتون از کار افتاده و نیاز به محرک داره
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از غرور و تعصب که معرف حضور همه هست دومین کتابی بود که از جین آستن می خوندم. فضاسازی و شخصیت پردازی های استن اونقدر دقیق و فکرشده بود که کتاب بیش از حد انتظارم برام لذتبخش شد. این بار آستن از انگلستان اوایل قرن نوزدهم که اصالت خانوادگی و ثروت دو عامل تعیین کننده ی مقام و مرتبه اجتماعی شهروندان هستند ، دختری رو به عنوان قهرمان داستانش انتخاب کرده به نام "آن" .اولین مشخصاتی که ازمعرفی استن راجع به "آن" به ذهن میاد متفاوت بودن رفتار و اندیشه ی "آن" در مقابل سایر اعضای خانواده ش و در نتیجه تنهائی و مورد بی انصافی قرار گرفتنه . با این وجود دختر مهربان ، منطقی ، مودب و صبوری نمایش داده میشه

آن که دختر خانواده ای اشرافیه به درخواست ازدواج تنها عشق زندگیش - در اثر مخالفت اطرافیان و ترغیبش به رد کردن این پیشنهاد تنها به دلیل اختلاف طبقاتی- پاسخ منفی میده و حالا بعد از گذشت سال ها نتونسته درگیر رابطه ای عاطفی بشه و ثروت خانوادگیشون هم در اثر ولخرجی ها رو به زوال رفته و عشق پیشین هم در اثر پشتکار و استعداد ثروتی به هم زده درگیر این سوال ذهنی شده که آیا اشتباه کرده؟ باید نظر دیگران رو جویا میشده و تا این حد اون رو محترم می شمرده؟ احترام به خانواده و اطرافیان تا کجا درسته؟ آیا این نشونه ی سست عنصری و نامردی آن نبوده؟قاطعیت در تصمیم بهتره یا منعطف بودن؟ مانده بر سر دوراهی عشق و علاقه و احترام به طبقه خانوادگی کدام مهم تره؟ روزگار برگشته، اوضاع تغییر کرده و هرکسی با کمترین مقایسه ای متوجه میشه که "آن" ضرر کرده ولی آدمیزاد که از آینده باخبر نیست

فراموش ... دیدن ادامه » نکنیم داستان متعلق به دوره ایست که مقام زن کاملا به مقام مرد بستگی داشت...در اثر ازدواج خوب مقام زن تا طبقه اجتماعی همسرش بالا می رفت و در اثر ازدواج با مردی از طبقه پایین تر- صرفنظر از موقعیت اجتماعی قبل از ازدواج زن - این مرتبه تا مرتبه اجتماعی همسر کاهش پیدا می کرد پس طبیعیست که انتخاب همسر برای دختران با این میزان از دقت و وسواس انجام بشه

این "والدین احمق" شاید یکی از خصایص داستان های آستن باشند . ها؟ بعد از مادر احمق و مشهور داستان غرور و تعصب این جا هم سر والتر پدر آن و ماری خواهر آن نمونه های دیگه ای از والدین احمق هستند که بیشتر از رفتار والد گونه ، کودکانه رفتار می کنند و تهی مغز و بی فکرند. دیگر این که تاکید آستن روی ارزش گذاشتن به توانایی ها، علائق، دستاوردها و رفتار افراد در کنار ثروت و اصالت خانوادگی ، به عنوان یک نویسنده انگلیسی قرن نوزدهمی با تفکرات و باورهای عرف خلاف این ، جای ستایش داره . به نظر میرسه حتی آستن برای بزرگنمایی اندیشه ی فارغ شدن از مقام و مرتبه اجتماعی در انتخاب دوست، خانم اسمیت فقیر و ساده رو همون دوست "آن" انتخاب می کنه که با هشدارش راجع به شخصیت واقعی و نقشه های شوم سر الیوت ، نقش حیاتی برای نجاتش بازی می کنه . همچنین داستان پر است از کاپیتان های نیروی دریایی که به عنوان قشری از جامعه که لزوما دارای ثروت و اصالت نیستند و با علاقه و تلاش مسیر ترقی رو طی می کنند و محترم شمردنشون و حتی گاها برتر از اشراف قرار دادنشون به نظرم بیان گر دید آستن به همین موضوع فراغت از طبقه اجتماعیست

خوبی داستان های آستن اینه که انواع و اقسام خوب و بد هر چیز رو به نمایش می گذارند."لیدی راسل" که عاقل و منطقیه و نظرش برای همه بااهمیته، "ماری" که کم عقل و سطحی نگره و مدام از همسرش ناراضیه، "الیزابت" که زودباور و متعصب در باورهاشه، "آن" مهربان و دوست داشتنی که راضی نگه داشتن اطرافیان براش مهمه و یا "همسر ادمیرال" که با گذشت سالها هنوز عشقش به همسرش پایداره و همه جا همراه و یاور اونه

جین آستن خوشحالتون میکنه و با زرنگی درکنار بحث های اجتماعی از رمانس صحبت میکنه ولی هرگز به دام بحث های سطحی رمانتیک نمیفته. و حتی خوانش سریع و شیرینی می تونه قلمداد شه برای اوقاتی که موتور کتابخوانیتون از کار افتاده و نیاز به محرک داره
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قبل تر با کتاب کجا میریم بابا؟ جذب فورنیه شدم

فورنیه ای که قبل تر در نقش پدر دو فرزند عقب افتاده دیده بودم و از رنج ها و آرزوهاش خونده بودم در این کتاب نقش پسربچه ای رو گرفته که از داشتن پدری الکلی و بی توجه به خانواده با رفتارهای ناهنجار که مدام مایه شرم همسر و فرزندانشه ، در عذابه . فورنیه موجز و مختصر می نویسه و کوهی از احساسات و خاطرات ... دیدن ادامه » و اتفاقات رو به زبان ساده ، بدون پیچیدگی در تعداد محدودی کلمه بیان می کنه. این دو اثری که تا اینجا از فورنیه خوندم رو میشه رمان مینی مالیستی اپیزودی حساب کرد که حاوی تعدادی خاطره کوتاه راوی بخش هایی از زندگی نویسنده هستند و در مجموع فضای مورد نظر اون رو در باب موضوع به خواننده منتقل می کنند. میشه گفت فورنیه به زبان طنز می نویسه ولی طنزی چنان تلخ و سیاه که خواننده رو راضی نمی کنه نهایتا اسم اثر طنز روی کتاب بگذاره
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فرقی نمی کنه موضوعی که دوباتن ازش صحبت می کنه چیه، هر چی که باشه توانایی این رو داره که من رو با اون کتاب و موضوع به وجد بیاره. شوق و ذوقی که با "هنر سیر و سفر" تجربه ش کردم یکی به دلیل پرداختن ریزبینانه ی دوباتن به موضوعی بود که همه کم و بیش به طریقی تجربه می کنند و دیگری دید خلاقانه ای بود که نویسنده برای نوشتن این کتاب انتخاب کرده بود . برای منی که عاشق سفر هستم عنوان کتاب به تنهایی بدون توجه به نام نویسنده یا فصل بندی های جذابش می تونه چشم گیرباشه و اگه این دو خصیصه رو هم اضافه کنم این جذابیت تا کجا که نمیره!؟

دوباتن در نه فصل به هر موضوع ریز و درشت مربوط به سفر پرداخته..این ریزبینی و دقت نسبت به امور روزمره چیزی بود که سرحالم کرد. نویسنده با هنرمندی و خلاقیت تمام ددر کنار دیدگاه و پرداخت خودش نسبت به یکی از مقوله های سفر به سراغ دیدگاه های یک نویسنده ، عکاس، طراح، نقاش یا ... میره و این مقوله رو از دید اونها هم بررسی می کنه و به دفعات در این بین از مسائلی صحبت می کنه که می تونم قسم بخورم با وجود سفرهای بی شماری که داشتین هرگز بهش توجه نکردین

از ... دیدن ادامه » دلشوره سفر میگه و وسایل مسافرت و غذاخوری ها و هتل ها ( که با نقاشی های زیبایی از ادوارد هاپر همراه شده که ای کاش رنگی بودند) علاقه ما رو به دیدن کشورهای خارجی با علاقه گوستاو فلوبر به شرق و سفرش به مصر همراه می کنه، از بدی دفترچه های راهنمای توریست حرف می زنه و ایرادات نگاه مسافران نسبت به بناهای تاریخی و معماری، از مناظر طبیعی صحبت می کنه و تاثیرشون روی هویت و تعالی شخصیتی و برای تشویق مسافران به دقت و دقت و دقت از نظرات ونگوگ و راسکین استفاده می کنه . همین همراه شدن با بزرگان تاریخ هنر و ادب خودش به تنهایی سفر جذابی رو رقم می زنه

چرا به سفر می ریم؟ به دنبال چه تاثیرات و تغییراتی روی زندگی مون هستیم که با سفر اعمال میشه؟ و آیا اصلا سفر چنین تاثیری داره؟ وقتی از عظمت و زیبایی های مقصد به وجد اومدیم و حس تصاحب و مالکیت اون زیبایی رو داریم کدام گزینه بهتریه؟ دقت در زیبایی و درک یا مثلا عکاسی و گذر ؟

بدون شک دوباره در اینده سراغ این کتاب رو می گیرم که خوندن دوباتن خودش سفری جالب و جذابه در حالی که تو اتاق خوابتون لم دادین
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مدت کمی بعد از شروع جنس دوم جلد اول حقایق و اسطوره‌ها علاقمند شدم تا ادبیات داستانی دوبووار رو هم امتحان کنم و بخاطر قیمت و حجم و نایابی بعضی آثار نویسنده ، خیلی تصادفی قرعه ی اولین کتاب به نام "مرگ آرام " افتاد. هر چند باز هم خیلی نمیشه نام رمان بر این اثر گذاشت چرا که در واقع، این اثر روایت سیمون از روزهای پایانی زندگی مادرشه . خوندن از روزهای پایانی زندگی یک فرد ، یک زن ، یک مادر موضوع چندان دلچسب و خوشایندی نیست. موردی که به دلیل رنج و اندوه بی پایان مادر، سیمون عبارت " جدال بین مرگ و شکنجه " رو براش مناسب دونسته ولی در این بین چیزی که کتاب رو برام جالب تر می کرد یادآوری هایی بود که سیمون از روزهای پیشین زندگی مادرش از کودکی از ازدواج ، روزهای ابتدایی بعد از ازدواج و تاثیر گذر زمان بر رابطه پدر و مادرش، از روزهای بعد از مرگ شوهر آورده بود. تحلیل شخصیتی مادرش به عنوان یک زن فرانسوی از خانواده ای بورژوایی به ماجرای کتاب ، قوت بخشیده بود. یادآوری سیمون از نوع رابطه ش با مادرش و همه اختلاف عقیده ها و بحث ها هم قسمتی از زندگی خود نویسنده رو برام به نمایش گذاشت که بیش تر از قبل به سمت خوندن کتاب خاطرات دوبووار ترغیبم کرد

قسمتی هست که سیمون می دونه با رضایت به جراحی مادر ، تنها روزهای رنج کشیدن مادرش رو بعد از عمل بیشتر می کنه. جای دیگری هم هست که میگه دوست نداشتم آخرین نفس کشیدن های مادرم رو ببینم ولی با این وجود خودش رو از پراگ به فرانسه می رسونه. فکر می کنم این دو قسمت برای خواننده جالب میشه وقتی می بینه حتی خود سیمون هم از واکنش غیرعقلانیش شگفت زده میشه و تعجب می کنه که رفتاری که اگه از جانب سایرین می دید نکوهش می کرد حالا تو موقعیت مشابه خودش ناتوان از اعمال تصمیم منطقی شده

اشاره ... دیدن ادامه » ای که سیمون به باور فامیل داره مبنی بر این که " سیمون آبروی خانوادگی ما رو خدشه دار کرد" یا مخالفتشون با محتوای آثارش ،فشار وارد بر زنان که استقامتی دوچندان رواز جانب اونها طلب می کنه ، پررنگ تر می کنه حتی اگه اون زن ، سیمون دوبووار فیلسوف فمینیست معروف باشه
آرمان حیدری ارجلو این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه قدر عالی بود پر از احساسات آشنا پر از دردهای مشترک
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

می توانید فکرش را بکنید که ایتالیایی ها چه قدر متحیر می شوند اگر بدانند چیزی که در سال 1971 صادر می کردند "تنهایی محض " بوده است؟

موراکامی ... دیدن ادامه » خوان نیستم (بدون این که دلیل خاصی موجود باشه و صرفا موقعیتش پیش نیومده و مدت هاست تو ویش لیست مطالعاتیم جا خوش کرده) تا حالا هم هر چی ازش خوندم داستان کوتاه هایی بوده که اتفاقی بهشون برخورد کردم. فایل صوتی این داستان هم خیلی تصادفی به دستم رسید
کوتاه بود و دوست داشتنی...باز هم حکایت تنهایی آدمیزاد امروزی بود از زبان موراکامی با رنگ و لعابی متفاوت
امید مجیدی پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

داستان با فضاسازی عالیش در مدت زمان کوتاهی شما را همراه خود می کند. خشونت و بی مسئولیتی گل ببو و رنج زرین کلاه در واقع نقد هدایت است بر جامعه مردسالار و درماندگی و تنهائی زنان چنین جامعه ای و اعتراف به نومیدی از تحول پذیری آن

و ... دیدن ادامه » یا شاید داستان توصیف هدایت است از افرادی که انگیزه اعمالشان پیدا نیست...گل ببو چرا ناگهان با زرین کلاه نامهربان شد؟ چرا ترکش کرد؟ چرا در ازدواج دومش هم همین روند خشونت با همسر را در پیش گرفته؟ زرین کلاه چرا دار و ندارش را در جستجوی همسر فراریش می گذارد؟ همسری که می داند به محض دیدنش باز هم شلاقش خواهد زد؟ تنهایی بهتر از شلاق خوردن و رنج کشیدن نیست؟ وجود سایه مرد بالای سرش به چه قیمتی اهمیت دارد؟
زرین کلاه حتی بلد نیست مردی متفاوت از لحاظ ظاهری با همسرش را دوست بدارد...مردی که لااقل شلاق در دست نداشته باشد

چرا شخصیت های این داستان تا این حد با تغییر و تحول بیگانه اند؟
هدایت تا این حد ناامید از تغییرپذیری زنان و مردان ایرانی بود
مریم طالبی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

بعد از غرور و تعصب که معرف حضور همه هست دومین کتابی بود که از جین آستن می خوندم. فضاسازی و شخصیت پردازی های استن اونقدر دقیق و فکرشده بود که کتاب بیش از حد انتظارم برام لذتبخش شد. این بار آستن از انگلستان اوایل قرن نوزدهم که اصالت خانوادگی و ثروت دو عامل تعیین کننده ی مقام و مرتبه اجتماعی شهروندان هستند ، دختری رو به عنوان قهرمان داستانش انتخاب کرده به نام "آن" .اولین مشخصاتی که ازمعرفی استن راجع به "آن" به ذهن میاد متفاوت بودن رفتار و اندیشه ی "آن" در مقابل سایر اعضای خانواده ش و در نتیجه تنهائی و مورد بی انصافی قرار گرفتنه . با این وجود دختر مهربان ، منطقی ، مودب و صبوری نمایش داده میشه

آن ... دیدن ادامه » که دختر خانواده ای اشرافیه به درخواست ازدواج تنها عشق زندگیش - در اثر مخالفت اطرافیان و ترغیبش به رد کردن این پیشنهاد تنها به دلیل اختلاف طبقاتی- پاسخ منفی میده و حالا بعد از گذشت سال ها نتونسته درگیر رابطه ای عاطفی بشه و ثروت خانوادگیشون هم در اثر ولخرجی ها رو به زوال رفته و عشق پیشین هم در اثر پشتکار و استعداد ثروتی به هم زده درگیر این سوال ذهنی شده که آیا اشتباه کرده؟ باید نظر دیگران رو جویا میشده و تا این حد اون رو محترم می شمرده؟ احترام به خانواده و اطرافیان تا کجا درسته؟ آیا این نشونه ی سست عنصری و نامردی آن نبوده؟قاطعیت در تصمیم بهتره یا منعطف بودن؟ مانده بر سر دوراهی عشق و علاقه و احترام به طبقه خانوادگی کدام مهم تره؟ روزگار برگشته، اوضاع تغییر کرده و هرکسی با کمترین مقایسه ای متوجه میشه که "آن" ضرر کرده ولی آدمیزاد که از آینده باخبر نیست

فراموش نکنیم داستان متعلق به دوره ایست که مقام زن کاملا به مقام مرد بستگی داشت...در اثر ازدواج خوب مقام زن تا طبقه اجتماعی همسرش بالا می رفت و در اثر ازدواج با مردی از طبقه پایین تر- صرفنظر از موقعیت اجتماعی قبل از ازدواج زن - این مرتبه تا مرتبه اجتماعی همسر کاهش پیدا می کرد پس طبیعیست که انتخاب همسر برای دختران با این میزان از دقت و وسواس انجام بشه

این "والدین احمق" شاید یکی از خصایص داستان های آستن باشند . ها؟ بعد از مادر احمق و مشهور داستان غرور و تعصب این جا هم سر والتر پدر آن و ماری خواهر آن نمونه های دیگه ای از والدین احمق هستند که بیشتر از رفتار والد گونه ، کودکانه رفتار می کنند و تهی مغز و بی فکرند. دیگر این که تاکید آستن روی ارزش گذاشتن به توانایی ها، علائق، دستاوردها و رفتار افراد در کنار ثروت و اصالت خانوادگی ، به عنوان یک نویسنده انگلیسی قرن نوزدهمی با تفکرات و باورهای عرف خلاف این ، جای ستایش داره . به نظر میرسه حتی آستن برای بزرگنمایی اندیشه ی فارغ شدن از مقام و مرتبه اجتماعی در انتخاب دوست، خانم اسمیت فقیر و ساده رو همون دوست "آن" انتخاب می کنه که با هشدارش راجع به شخصیت واقعی و نقشه های شوم سر الیوت ، نقش حیاتی برای نجاتش بازی می کنه . همچنین داستان پر است از کاپیتان های نیروی دریایی که به عنوان قشری از جامعه که لزوما دارای ثروت و اصالت نیستند و با علاقه و تلاش مسیر ترقی رو طی می کنند و محترم شمردنشون و حتی گاها برتر از اشراف قرار دادنشون به نظرم بیان گر دید آستن به همین موضوع فراغت از طبقه اجتماعیست

خوبی داستان های آستن اینه که انواع و اقسام خوب و بد هر چیز رو به نمایش می گذارند."لیدی راسل" که عاقل و منطقیه و نظرش برای همه بااهمیته، "ماری" که کم عقل و سطحی نگره و مدام از همسرش ناراضیه، "الیزابت" که زودباور و متعصب در باورهاشه، "آن" مهربان و دوست داشتنی که راضی نگه داشتن اطرافیان براش مهمه و یا "همسر ادمیرال" که با گذشت سالها هنوز عشقش به همسرش پایداره و همه جا همراه و یاور اونه

جین آستن خوشحالتون میکنه و با زرنگی درکنار بحث های اجتماعی از رمانس صحبت میکنه ولی هرگز به دام بحث های سطحی رمانتیک نمیفته. و حتی خوانش سریع و شیرینی می تونه قلمداد شه برای اوقاتی که موتور کتابخوانیتون از کار افتاده و نیاز به محرک داره
·
لیلا جعفری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

اریک برن بنیان گذار "تحلیل تبادلی" با این کتاب به صورت مختصر به مباحث همین موضوع پرداخته: " حالات نفسانی" که به سه دسته ی والد، بالغ و کودک تقسیم می شوند ،"تبادل" و انواع اون از گونه های مکمل، متقاطع و نهفته و در نهایت تعریف "بازی ها" و انواعش. با توجه به اسم کتاب انتظار میره مبحث سوم مبسوط تر باشه و بیشتر بهش پرداخته شده باشه که در مقایسه با دو مبحث اول، همین طور هم هست ولی باز هم طبق تصورات و انتظاراتم نبود

با ... دیدن ادامه » توجه به آشنایی مختصری که با مبحث اول و دوم داشتم بیشتر برای آشنایی با مبحث دوم به خوندن این کتاب رو آوردم. تصورم بر این بود که برن به تک تک بازی هایی که تا اون زمان یافت شده بود با یه توضیح تئوری وار و توصیف و تفسیرش بر اساس حالات نفسانی ، یکی دو تا مثال و در نهایت آنتی تز بازی مورد بحث ، بازی ها رو معرفی کنه ولی گاها یه بازی تنها به ذکر فقط و فقط یک مثال ختم می شد


برن در تمایز "بازی" از "عمل " گفته: عمل یک تبادل ساده یا رشته ای از تبادل های تعهد شده است که به منظوری خاص انجام می گیرد. اگر شخصی از شخص دیگر تقاضای تایید کند و درخواستش برآورده شود یک عمل انجام گرفته است. اگر شخصی از شخص دیگر تقاضای تایید کند و درخواستش برآورده شود و سپس آن تایید بر ضد تاییدکننده به کار گرفته شود یک بازی انجام شده است. بازی در ظاهر بسیار شبیه عمل است اما تنها بعد از برد است که مشخص می شود این اعمال در واقع رشته ای ترفند بوده اند نه درخواست های صادقانه

بازی ها همه بد نیستند . برن یک فصل رو به بازی های خوب اختصاص داده ولی در مجموع برای بازی ها سه درجه قائل شده. درجه یک جلوی عموم قابل اجراست. درجه دو صدمه غیر قابل جبران وارد نمی کنه ولی طرفین ترجیح میدن جلوی انظار اجرا نشه و درجه سوم علاجی نداره و عاقبت به بیمارستان و دادگاه یا سردخانه ختم میشه

برن برای تک تک بازی ها نامی خلاقانه انتخاب کرده و چندین بار قبل از شروع و توضیح مبحث به این نام ها برای مثال هاش اشاره می کنه. ولی عملا با این مثال ها ، خواننده ی هنوز ناآشنا با اون بازی رو سردرگم می کنه. این طور هم که از ریویوی بعضی از فرنگی ها دستگیرم شد پرداختن به موضوع "همجنس خواهی" در رابطه با بازی انحراف در روابط جنسی و همچنین نقش زنان در بعضی از مثال هاش از بسیاری از بازی ها خیلی به مذاقشون خوش نیومده. البته کتاب جدید نیست و مثال ها و موضوعاتش به سال 1960 برمی گرده

نتیجه این که با وجود چندان مفید نبودن کتاب، مبحث همچنان برام جذابه. این که بدونیم کل عمرمون یا داریم بقیه رو بازی می دیم یا خودمون طرف بازی هستیم جالبه. از اون جهت که شاید حواسمون رو جمع کنیم تکرارش رو کمتر کنیم و مانع از ایجادشون بشیم. اگه با این کتاب به خواسته م نرسیدم خب! کتاب های دیگه ای هستن
مائده علی نژاد و سیاوش زینال زاده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

از بهترین هایی بود که خوندم..داستان پرکشش با شخصیت های کار شده و دوست داشتنی و پیام های پنهان و سوالاتی که مکررا در ذهن ایجاد می کرد و امان از پرده سوم ماجرا

نمایشنامه ... دیدن ادامه » خانه عروسک از زمان انتشارش، انتقادات زیادی رو برای خودش به ارمغان آورد. ایبسن با این نمایشنامه پیام هایی رو به خواننده منتقل می کنه که تاب آوردنش برای سال 1879 قابل تصور نیست. نورا و هلمر با دو بچه زندگی عاشقانه ای رو می گذرونند. هلمر ظاهرا عاشق نوراست ولی نه ما و نه حتی خود نورا نمی دونیم واکنش مرد داستان بعد از برملا شدن راز نورا چه خواهد بود؟ این راز کار فداکارانه ولی غیرقانونیه که نورا به خاطر حفظ زندگی و سلامتی همسرش انجام داده که در درون بهش مفتخره حتی اگر جامعه این کار رو نادرست بدونه

ایبسن با نقد نقش زن و شوهری در یک زندگی زناشویی اروپایی قرن نوزدهمی، آگاهی ای رو به مردم انتقال داد که تا قبل اون کمتر کسی جرات بیانش رو پیدا کرده بود. ایبسن معتقد بود " یک زن در دنیای مدرن امروزی نمی تونه خودش باشه چرا که دنیای امروز رو مردان هدایت و قضاوت می کنند و بر پایه قوانینی سراسر مردانه بنا شده، قوانینی که کمترین سنخیتی با درون زنان ندارند"

گاهی فکر می کردم میشه داستان رو از حالت فمینیستی خارج کرد و بهش دیدگاهی "انسانی" داد...تصمیم درست چیه؟ تصمیمی مطابق قانون یا تصمیمی برخاسته از دل براساس بشردوستی و انسان دوستی درون؟

چون گاها طی خوندن این نماشنامه به یاد سوالاتی می افتادم که با خوندن "جنایت و مکافات" داستایوسکی در ذهنم ایجاد میشد به راحتی می تونستم به جای این که نورا رو در قالب یک "زن" ببینم اون رو در نقش یک "انسان" ببینم و به این بحث های فمینیستی خاتمه بدم

خانه عروسک نامیست که نورا انتخاب کرده . به عقیده نورا هم پدر، قبل از ازدواج و هم شوهر، بعد از ازدواج اون رو عاشقانه دوست داشتند ولی این عشق تا زمانی تضمینی بود که نورا هم مثل عروسکی گوش به فرمان خواسته ها و انتظارات این دو مرد مهم زندگیش باشه

بد نیست بدونیم که ایده اولیه نمایشنامه از زندگی "لورا کیلر" یکی از دوستان صمیمی هنریک ایبسن گرفته شده....زنی که در عالم واقعیت رازی داشت که بهش مفتخر بود ولی نه جامعه و نه خانواده ش تاییدش نکردند حتی اگر برای حفظ سلامتی همسرش دست به انجامش زده باشه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

شب مادر پنجمین تجربه ونه گات خوانیم بود. به خاطر فضای جنگ جهانی دومی که داره کمی یادآور "سلاخ خانه شماره پنج" ه...داستان با همون طنز همیشگی و لحن سرخوشانه ونه گات روایت میشه ولی تو این کتاب، برخلاف سه اثر فیکشن قبلی که از ونه گات خوندم از نشانه های آخرالزمانی یا علمی تخیلی اثری نیست

داستان ... دیدن ادامه » جالبی داره.مردی اصالتا امریکایی ولی بزرگ شده ی آلمان در طول جنگ جهانی دوم صدای رایش رو از طریق رادیو به مردم انتقال میده و با شهرت و محبوبیتی که نزد ملت آلمان کسب کرده ازطریق پیام ها و سخنرانی های شورانگیزش ، ملت رو برای شرکت و ادامه جنگ تحریک می کنه. اما کاری که در واقع در حال انجامش بوده جاسوسی برای امریکا و ارسال اطلاعات از طریق سرفه و عطسه و تغییر لحن و ...است. حال سال ها بعد از پایان جنگ، بی هویت و بی پشت و پناه در حالی که بخش عظیمی از زندگی، خوشی، کار، هنر و عشقش رو از دست داده، در یکی از زندان های اسرائیل منتظر محاکمه و مشغول نوشتن خاطراتشه...

پیام کتاب همون جمله ای که ونه گات در ابتدای کتاب و حتی قبل از شروع داستان صریح و مستقیم می نویسه: مراقب باشید که به چی تظاهر می کنید چون در واقع شما همون چیزی هستید که بهش تظاهر می کنید

سوال کتاب اینجاست: اخلاقیات و درستی و نادرستی اعمال ما رو کی مشخص می کنه؟ شخصیت اول قصه آدم خوبه س یا آدم بده؟
علی حیدری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

یه چیز های خاص متفاوتی تو این کتاب هست که منو به وجد آورده. تولتز ماهرترین قصه گوییه که تا به حال دیدم. نمی دونم چی باعث شد
قصد کنه تا داستان رو تو ششصد و پنجاه و ششمین صفحه به پایان برسونه ولی شک ندارم که اگه میخواست می تونست هفتصد صفحه دیگه هم درباره زندگی مارتین و جسپر و تری دین پر کنه بدون این که از لذت جز از کل خوانی کم کنه.

لحظه ... دیدن ادامه » ای نبود که به جسارت و جرات تولتز آفرین نگم.جز از کل اولین کتاب تولتز بود و سیر روایت و قصه پردازیش تاحد خیلی خیلی زیادی با هر داستان دیگه ای که قبل تر ا ز این خونده بودم متفاوت بود. داستان هایی که فراز و فرود و حالات گذار و نقاط ایستایی دارند...بالاخره جایی از اوایل، اواسط یا انتها خاموش میشن و آروم می گیرند ولی جز از کل همیشه تو هیجان انگیز ترین نقطه، همیشه تو اوج سپری میشه و هرگز به سکون نمی رسه , و پره از ده‌ها اتفاق عجیب‌وغریب، و واگویه‌های فلسفی درخشان و تمسخرآمیز و طنزی بی همتا

کمتر پیش اومده بود کتابی با این حجم دست بگیرم و جاهاییش پر از توصیفات زاید و حوصله سر بر نباشه طوری که منو راضی کنه اون قسمت ها رو نخونده رد کنم ولی این اتفاقیه که با جز از کل هیچوقت نمیفته. پاراگراف به پاراگراف، خط به خط و لغت به لغت ماجرا رو خوندم و از هیچ جاش نخونده نگذشتم

آدم خوندن داستان های سوررئال و غیرواقعی نیستم.پیش نمیاد بتونم همچین داستانی رو با اشتیاق بخونم یا اصلا ادامه ش بدم ولی جز از کل پر از قصه است، قصه هایی که خیلی از جاها دور از واقعیت به نظر میان ولی من خوندمش! با شوق و بدون دلزدگی خوندمش! تا پایان داستان و این چیزی بود که حتی خودم رو هم متعجب کرد

جز از کل مجموعه ای بود از آدم هایی که در خودشون به تناقض می رسند. مارتین می تونه همه عمر کل بشریت و دنیا رو به تمسخر بگیره ولی تنها آرزوش دوست داشته شدن توسط همین آدم ها باشه. مارتین ممکنه تمام وقت وطن پرستی رو نکوهش کرده باشه ولی دست آخر رنج راه رو به جون بیمارش بخره تا تو سرزمین مادری خودش بمیره. انوک می تونه کل جوونیش رو در راه مبارزه با سرمایه داری به نفرت از ثروتمندا گذرونده باشه ولی نهایت خودش ثروتمندترین زن دنیا بشه. تری می تونه در راه مبارزه با تقلب تو ورزش، ورزشکارای متقلب رو بفرسته اون دنیا ولی عاقبت تعاونی تبهکاری فعال تو همه زمینه های خلاف کاری راه بندازه و جسپر ممکنه کلا ازخانواده ش فراری باشه ولی نهایتا با اون ها تا دوردست ترین نقطه این عالم همراه میشه و خودش رو ناچار، وارث همه ژن های دیوانه و معیوب این خاندان می بینه و کل داستان پر است از کلیت هایی با جزئی متناقض، جزهایی که بزرگ می شن و نهایت تبدیل میشن به کلیت

و کیه که ندونه؟ ما دقیقا "همون چیزی" نیستیم که ادعای بودنش رو داریم

کتاب قشنگی بود و برای کسایی که به ادبیات روس علاقه دارند ولی از حجم بالای کلاسیک هایی مثل اناکارنینا یا برادران کارامازوف فراری هستند توصیه میشه. کتاب هم روح ادبیات روس رو به کمال در خودش داره و هم بیش از سیصد صفحه نیست.
در معرفی کتاب گفته میشه شاهکاریست از ایوان تورگنیف که تقابل دو نسل قدیم و جدید رو در روسیه رو به تجدد نشون میده ولی ... دیدن ادامه » بعد از خوندن کتاب، خواننده متوجه میشه که این تنها تقابل نمایش داده شده در لا به لای صفحات این اثر نیست بلکه تقابل زنان و مردان/ کارفرمایان و کارگران/حقیقت بین ها و رمانتیکها/ تجددخواهان و سنتی گراها هم هست.
و این تقابل تا اونجا پیش میره که به درون تک تک افراد هم میره. هر فرد که در ابتدا انچنان محکم دم از عقاید و باورهاش میزد در اواسط داستان ناخوداگاه و غیر ارادی خودش در درونش به جدال با باورهاش بلند میشه و اونچه رو که همیشه تحقیر میکرده به ناگاه طوری در درون خودش پیدا میکنه که گریزی ازش نیست.
زینب مهدوی این را خواند
داریوش ولیپور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

آنچه زن را این همه محبوب کرده بود، این بود که از فریبندگی خود اصلا چیزی نمی دانست، و از آنجا که این فریبندگی هم دقیقا از خویشتن بی خبری اش ناشی می شد
دل بستن به او نومید کننده بود

خدا ... دیدن ادامه » به زعم ارنستو همان اندوهی بود که هربار وقتی به برادرز و سیسترز، به پدر و مادر ، به بهار یا به هرچیز جزئی که نگاه می کرد حضور داشت

ارنستو: دنیای به این بزرگی در هر گوشه اش پر از هر چیز و این همه اتفاقات جورواجور و ان وقت تو نشسته ای اینجا و از صبح تا شب داری سیب زمینی پوست می گیری...چرا نمی خواهی کار دیگری بکنی؟
...مادر نگاهش می کند

اولین کتابی بود که از دوراس خوندم ...کتاب راحت و سرراستی نبود.فضای عجیب غریب و غمناکی داشت.با تموم شدنش حس کردم یه بار دیگه باید بخونمش
Emile آژار این را خواند
مریم محمدی وند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

هنر کوندرا همیشه این بوده که خاص ترین مفاهیم فلسفی بشر را در قالب تشریح و موشکافی روان شخصیت های اثرش به خورد مخاطب دهد طوری که لذتبخش باشد.
هنر خاص او در این اثر انجاست که روایتی اروتیک را با مهارت و استادی از گزند ابتذال دور نگه دارد و همچنان اثری ارزشمند و ادبی را که از قضا با چاشنی طتز هم همراه شده، به مخاطب ارائه کند
ابتدا ... دیدن ادامه » از "عیش و لذت" ، اهستگی و ارتباط مستقیم ان با لذت ، شتاب و ارتباط مستقیم ان با فراموشی صحبت میکند و سپس به سراغ سلطه ارتباطات جمعی و تلویزیون بر زندگی امروزی انسان و "رقاصان " در دنیای امروز میرود.
مهم ترین تفاوت لذت کوندراخوانی اینجاست که مخاطب حین خواندن، همراه با کوندرا و شخصیت های رمان به تفکر واداشته می شود..انگار خود و اطرافیانش را واضح تر می بیند و انها را در سطر های کتاب می بابد
محمدحسین نظری و میم امیری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

در مجموع کتاب بدی نبود،بخونیدش!
خیلی طول کشید تا بالاخره تمومش کنم.کاش کمی کوتاه تر بود.به نظرم این قابلیت رو داشت که کم حجم تر باشه و خواندنی تر
زوربا ... دیدن ادامه » در مقابل اربابش که همیشه در حال مطالعه است و در کتابهاش به دنبال حقیقت است و باز هم از پاسخ به سوالات زوربا ناتوان ! ، نمونه ای از تجربه و لمس و کشف عملی حقایق این دنیاست...شاید مهم ترین توصیه زوربا به اربابش همین باشد
ولی من خیلی با زوربا و باورهاش ارتباط برقرار نکردم البته صد و پنجاه صفحه اخر برام جالب تر شده بود
کلن با پیرمرد بی سواد و شوخ و شنگی که در جوانی همه کاری کرده و امروز هرچیزی جز لذت رو انکار میکنه خیلی نتونستم همراه شم.
او که در جوانی در راه وطن جنگیده و کلی ادم کشته، مسیحی معتقدی بوده، ازدواج کرده و تشکیل خانواده داده ولی امروز شعار "حال و لذت ان را غنیمت شمار و گذشته و اینده را به دست فراموشی بسپار" سر میده... "شراب" و "زن" رو دوست داره و از میهن پرستی و تعصب و جنگ و کشتار متنفره و عقاید و باورهای سخت و متعصبانه دین رو درباره خدای دوست داشتنی و مهربان خود انکار میکنه و به سخره میگیره
در مجموع کتاب بدی نبود،بخونیدش!! ولی اگه من بودم کلی قسمت هاش رو برای تسریع در همراهی خواننده با زوربا و انتقال مفهوم اصلی به عنوان بخش های زاید صدمه زننده به جذابیت و کشش اثر حذف میکردم :دی.
مشتاق حسین غوردروازی و قاریاقدی یُلمه این را خواندند
عبدالرسول شفیعی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

داستان جالبی بود.‏در مکانی نامعلوم و زمانی نامشخص می گذشت شاید هشداری بود راجع به اینده زندگی بشری شاید هم نه...قهرمان داستان به همراه مادربزرگش در خانه ای محقر در شهری به شدت الوده ی صنعتی زندگی میکند که دیگر هیچ اثری از طبیعتش باقی نمانده، در کشتارگاه کار میکند و از کار و شهرش انچنان متنفر است که رویای رهایی از این دو حتی لحظه ای ذهنش را راحت نمی گذارد.
هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد هیچ فراز و فرودی نبود تنها روایتی خطی بود از روزمرگی ها و ارزوها و وضعیت زندگی قهرمان داستان...که به نظرم در راستای فضاسازی خاکستری و تیره و تار نویسنده قرار گرفته بود. کتاب بیشتر از این که در پی انتقال داستان باشد ، سعی در نمایاندن زشتی های دنیای پیرامون دارد .حتی عاشق شدن قهرمان داستان یا سقوط هواپیما یا مرگ یکی از همکاران در کشتارگاه هم تبدیل به نقطه عطفی در داستان نمی شود و نویسنده به راحتی از ان گذر میکند.انگار چیزی نیست که دیگر در زندگی بشری اهمیتی داشته باشد...
.مادربزرگ ... دیدن ادامه » به عنوان نمادی از کل خانواده و پورچ به عنوان نمادی از همه دوستان ممکن قهرمان به کار گرفته شده اند.
قهرمان داستان ولی عادت می‌کندبا این وجود همواره سودای رفتن در سر دارد حتی اگر نداند به کجا، حتی اگر تلاشی برای رفتن نکند.کتاب روایت همین ادم هاست ادم هایی که از انسان بودن خویش شرمنده اند و از بودن خود خسته!
قاریاقدی یُلمه این را خواند
parisa zendebudi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

انگار کتاب، مجموعه ای بود از ایده ها، اتفاقات و شخصیت های ناکامل...انگار که هنوز جای کار داشت و نباید تموم میشد

فضای ... دیدن ادامه » مخوف دهکده خیلی خوب توصیف شده. مقامات حکومت اصرار دارند که وضع فرق کرده و در مملکت دموکراسی برقرار شده ولی مردم مطمئنند که وضع مثل گذشتس.حتب با بازگشت اختناق و حکومت نظامی (برای دستگیری عاملان هجونامه ها) مردم به جای ترسیدن خوشحالند که از درست در امدن تحلیل و پیش بینی هاشون حس پیروزی در مقابل حکومت دارند.

مقامات شهر که سعی در داشتن ظاهری ابرومند دارند در نهایت مجبور میشوند برای برای برقراری امنیت از همان ها که گناهکار و جانی می نامیدند کمک بگیرند.
در نهایت پس از سالها جنگ و سرکوب مخالفان به دو سال ارامش ظاهری میرند که چندان دوامی نداشت و دوباره مملکت همان میشود که در ابتدا بود


ولی پدر انجل داستان خیلی جالب بود...بیچاره خیلی برای رشد معنوی افراد دهکده تلاش میکرد مثلن این که زنانی که استین کوتاه می پوشیدند رو غسل تعمید نمی داد...از افراد به زور اعتراف می گرفت تا گناهاشون پاک شه و یا قبل از پخش یه فیلم تو سینما میزان غیر اخلاقی بودنش رو با تعداد ضربات ناقوس کلیسا به اطلاع عموم می رسوند و بعد روی یه صندلی تو مسیر سینما مینشست تا مچ افرادی که به سینما می رفتند رو بگیره

بهشت که زوری نمیشه :)))
ساهره مشکین قلم این را خواند
فرزانه توکلی و parisa zendebudi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

هرچند گفته شده که هربار اجرای این نمایشنامه ی بیضایی کنسل شده و سیاسی ترین نمایشنامه ی ایشون محسوب میشه ولی من فرم نمادین و رو بودن مضامین رو زیاد دوست نداشتم.کار عالی بود ولی به شخصه میزان سیاسی بودن نمایشنامه ای مثل مرگ یزدگرد رو به این اثر ترجیح میدم چرا که گونه ای از پنهان بودن مضامین و در لفافه سخن گفتن رو در خودش داشت
به هر حال این اثر هم بسیار بسبار درخور توجه و دارای ساختاری به شدت نمادینه.چهار شخصیت سبز و سرخ و زرد وسیاه که هر بک نماد گروه خاصی از اقشار جامعه اند

سبز ... دیدن ادامه » سمبل دانشمندان و مذهبیونیست که همیشه پشت نقابی از علم و دین پنهان اند و بیشتر برخلاف ادعاشون به دنبال حرف هستند تا عمل

سرخ نماد جامعه ی بازاری و کسبه است.افرادی نان به نرخ روز خور و پیرو سود و منفعت شخصی

زردها سمبل روشنفکرهای جامعه اند.تنها گروهی که قدرت فکر و تجزیه و تحلیل داره.به دنبال مبارزه است. عصیان و نابودی سرلوحه ی کارهاشه ولی به زعم بیضایی پیشنهاد و جایگزینی برای بعد از نابودی در چنته نداره و حتی وجودش برای مملکت مضره-چرا که زرد بود که اصلن از ابتدا پیشنهاد ساخت مترسک رو مطرح کرد و عامل بدبختی ها شد

در پایان سیاه ،سمبل توده مردم و طبقه ی کارگره. در انتها فقط اوست که صندوق خودش رو از بین می بره واز طرف سایرین علی رغم عهد و پیمانشون تنها گذاشته میشه و بالاجبار با خشم مترسک روبه رو میشه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

ویکنت دو نیم شده به همراه دو کتاب دیگر " بارون درخت نشین" و " شوالیه ناموجود" اثر سه گانه ایتالو کالوینو را خلق می کنند.این کتاب از ایده ای خلاقانه و بسیار سورئال شکل گرفته.ویکنتی در جنگ با عثمانی ها بر اثر اصابت توپ به دو نیم شده و هر یک از نیمه ها زنده اند و به زندگی خود ادامه می دهند. نیمه چپ شر مطلق و نیمه راست خیر مطلق است. مردم هم از اعمال شر مطلق به ستوه می ایند و هم از اعمال خیر مطلق. مردم شهر رنگ ارامش را زمانی می بنند که دو نیمه راست و چپ به هم پیوند می خورند تا بتوانند به زندگی با پاملا دختری که هر دو عاشقش شده اند ادامه دهند و خیر و شر را با هم و در کنار هم در یک قالب پدید می اورند.

داستان ... دیدن ادامه » با 120 صفحه کتاب کوتاهیست. شاید این ایده بکر و خلاقانه بسیار بیش از اینها جای کار و پرداخت داشت ولی کالوینو به معرفی ایده و پرداختی کوتاه و بال و پر ندادن بیش از حد به ایده بسنده کرده است. ایده ی گیر افتادن مردم میان فضیلت و شر جالب است. نه خیر مطلق خوب است و نه شر مطلق و تنها تعادل و میانه رویست که مفید واقع می شود.

برخی گفته اند خیر مطلق گریزی کالوینو در این اثر اشاره به دین گریزی دارد و نیمه راست ویکنت، نمادی از روحانیون مذهبی جامعه است که باز هم مردم از وجودش به ستوه امده اند. نکته جالب درباره کالوینو اشاره به جوامع اقلیتی در داستان هایش است که در این اثر به جامعه جذامی ها و پروتستان ها پرداخته.
دو قسمت اول رو خوندم و دوست داشتم و شوالیه ناموجود هنوز در انتظاره...
۰۲ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

یه تجربه عالی و لذتبخش
داستان یه روایت تقریبا خطی و عاری از پیچبدگی و خودنمایی و اغراق داره.جملات کوتاه و ساده ولی روایت شدیدا گیرا و درگیر کنندست
داستان ... دیدن ادامه » احوال شهری مرزی تو یه امپراطوری نامعلوم رو روایت مبکنه که از زمانی که همه ساکنان به خاطر دارن ترس از حمله بربرها که همون بومیان محلی و ساکنان اولیه اون منطقه هستند لحظه ای راحتشون نگذاشته
جالب اینجاست که طی سالیان دراز هم کسی هیچ خاطره ای از حمله بربرها نداره ولی ترس و شایعه سازی امپراطوری مردم رو رها نمیکنه
ازون کتابهاست که افراد بی نام هستند و هیچ کس جز سرهنگ جول نام مشخصی نداره و با جنسیت یا شغلشون از هم تمیز داده میشن

تقابل شخصیتی دو کاراکتر شهردار و جول رو دوست داشتم.
جول که برای تعریف شخصیتش اول از همه به عینک افتابی سیاه رنگش اشاره میشه که شاید نمادیه از بدبینی یا عدم تمایل به دیدن حقیقت
در مقابل جول که حاضر نیست روی دیدگاهش نسبت به بربرهای به ظاهر بی تمدن کوتاه بیاد ، شهرداری قرار داره که تشنه دونستن و کشف حقیقته. اوقات فراغتش رو تو خرابه های ساکنان اولیه شهر میگذرونه و ذهنش درگیر کشف رمز از یافته های باستانیشه برای شناخت بربرها
جول که شاید کار اصلیش شکنجه دادن بازداشتی هاست و شهردار که موقع شکنجه تو هفت تا پستو قایم میشه و گوش هاشو میگیره که صدایی نشنوه و وجود این همه قساوت رو در وجود بشر نسبت به همنوعانش نمیتونه هضم کنه

بشر دوستی و عدالتخواهی و صلح طلبی شهردار تو این داستان به قشنگترین شکل ممکن ترسیم شده
کتاب خیلی بیش ازاینها حرف برای گفتن داره پس
خوندن ابن کتاب فوق العاده رو از دست ندید بخصوص که ترجمه دلنشین هم به زیباییش اضافه کرده
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

اول این که خیلی سعی کردم تا همون اول بسم الله ، خط آخرو نخونم و موفق شدم :دی
دوم این که در این اثر برخلاف انتظارم از همه کتاب هایی که به وضعیت یهودی های همدوره هیتلر می پردازند خبری از اردوگاه های کار اجباری و کوره های ادم سوزی و قتل و شکنجه و .... نبود که بسی خوشایند بود.
کتابی ... دیدن ادامه » بود کم حجم و روان و خوشخوان و از انجا که تمام رویدادهای نگران کننده داستان در کمال آرامش و بی طرفی روایت می شودانگار که همه چیز مربوط به سال های دوری است که از آنها جز خاطراتی تاسف بار اما دور و فراموش شده بر جای نمانده ، خیلی کتابی پر از دردمندی و غم و غصه نیست.
خط آخر انگار اثباتیست بر سزاواری همه تلاش ها و باورها و صبوری شخصیت اول داستان برای یافتن رابطه دوستی ارزشمند و لایق
همچنان توی لیست خوندنی هامه و باید سریعتر برم سراغش...مرسی
۰۲ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

اولین تجربم از براتیگان خوانی بود.حس نمی کردم کتاب میخونم حس میکردم دارم یه فیلم می بینم..روایتی بود منظم و ساده و بی پیرایه از زندگی کاراگاهی خصوصی در امریکا که از نظر همه دوستان و خانواده اش بازنده ای تمام عیار تلقی می شود.بی پولی و نیازمندی و بدبختی سی کارد از همان ابتدا از سر و روی داستان می بارد.به قول خودش که از زمانی به بعد زندگیش ... دیدن ادامه » با سرعتی باورنکردنی در سرازیری سقوط و نابودی افتاد.سی کارد که خود در ارمانشهر همه جهانیان (امریکا) زندگی می کند ارمانشهر دیگری در ذهنش دارد:بابل باستان
سی کارد در این رویا از ارمانشهرش همه ان چیزهایی که میخواست در زندگیش حس کند و نکرد را تجربه میکند: موفقیت، شهرت و عشق
جالب این که همین رویای شیرینش را دلیل همه شکست های تلخ زندگیش می داند. هر حا ه باید حواسش جمع زندگی می بوده در دنیای دیگری در بابل در حال سروری بوده ..
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

یه رمان فوق العاده جذاب و خلاقانه و خوندنی علمی تخیلی راجع به یکی از چندین راه ممکن برای خاتمه جهان.. نویسنده با نگاهی طنز به بررسی نتایج پیشبرد علم و تکنولوژی در راستای اهداف نظامی اشاره میکنه. مردم سن لورنزو به عنوان نمادی از غیر امریکایی ها ملتی هستند که زیر فشارهای حکومت‌های دیکتاتوری و آموزش‌های سراسر دروغ مذهبی ، به بازی گرفته شده‌اند . طی داستان به بازی‌های جنگ طلبانه‌ی ابرقدرت‌ها هم در دنیا اشاره میشه.



عاشقان ... دیدن ادامه » دروغگویان اند
به خویشتن دروغ می گویند
راستگویان تهی از عشقند
چشمانشان همچون صدف است



مورچه چسو ادمی س که فکر میکنه خیلی خیلی زرنگه اونقد که هیچ وقت نمی تونه
جلوی دهنش رو بگیره...هر که هر چی بگه باید با طرف جر و بحث کنه. شما می گین از چیزی خوشتان میاد و اون هم به پیر قسم براتان دلیل و برهان می اره که غلط می کنین از ان چیز خوشتان میاد.همیشه خدا تا حدی که بتونه کاری می کنه شما فکر کنی خنگ اید. هر چی بگین اون رو دستتون بلند میشه و بهترشو میدونه


جیغ کشان گفتم" وای خدایا! زندگی- کیست که بتواند یک دقیقه ی ان را درک کند؟
کاسل گفت: زور بیخودی نزن.فقط وانمود کن می فهمی.
از هم وا رفتم و گفتم: این که گفتین- این نصیحت خوبیه


قربان اگر تسلا و دلخوشی ادبیات را از انسان بگیرند این انسان محروم مانده از ادبیات چگونه می میرد؟
به یکی از این دو صورت. یا از گندیدگی قلب یا از اتروفی سلسله اعصاب
مشتاق حسین غوردروازی ، Emile آژار و حمید نقی زاده این را خواندند
مریم محمدی وند این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

سومین کتابی که از این نویسنده خوندم...یه نکته ی شگفت انگیز راجع به ادبیات ایتالیا و بخشی که گینزبورگ در آثارش بهشون اشاره میکنه نزدیکی بیش از حد فرهنگ و عرف جامعه ایران و ایتالیاست

این اثر شامل چهار داستانه. دو داستان بلند و دو داستان کوتاه، به سبک همیشگی نویسنده باز هم با تم زنانه و همچنان خواندنی و دوست داشتنی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

دوست داشتنی تر از حدی بود که انتظار داشتم
وقتی درس گفتارهای شامل تجربیات و نظرات شخصی نویسنده ای مثل اورهان پاموک در هر دو زمینه ی "نویسندگی" و بیشتر " رمان خوانی" در قالب یه کتاب یک جا جمع شن، حاصل شیرین خواهد بود

شش ... دیدن ادامه » درس گفتار ارائه شده در این کتاب به موضوعات جالبی می پردازند و پروسه ای که در ذهن و ناخودآگاه خواننده طی رمان خواندن شکل می گیره رو به نوعی برجسته تر و متفاوت گونه عیان می کنند

چرا رمان می خوانیم و آیا نوشتن رمان و خواندنش اصلا فایده ای هم داره؟ وقتی رمان می خونیم دنبال چه هستیم و در درونمون چه ها اتفاق میفته..."رمان و موزه" و "کلمات، اشیا و تصاویر" هم از درس گفتارهایی بودند که بی اندازه دوستشون داشتم

بدون شک بعد از خوندن این کتاب، رمان خوانی برای من طعم "متفاوتی" خواهد داشت. احساس میکنم پاموک به ذهنم و نگاهم نسبت به این مسئله نظم بخشیده
و به یقین دوباره در آینده با لذتی وافر سراغ این کتاب خواهم رفت تا تجربیات و ایده های شیرین پاموک رو با خودم مرور و یادآوری کنم
علاقه مند شدم که این کتابو بخونم. ممنون
۰۲ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 3