دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
...
دکتر
مچم را
که ... دیدن ادامه » گرفت!
گفت :
تنهایی ...؟ گفتم : نه !
گفت :
تنهایی ... نوار قلبت
چاووشی
میخواند ... !
.
.
.
حسین ناصری
HTTP://instagram.com/delneveshtehayehossein
۲۹ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

دلقکم ... !
مـــالــــــــک ِ
غمگین ... دیدن ادامه » ترین
قلب ِ این خاک... !!! چَشم
و دندانهایم
سپید ِ سپید
و قلبم سیاه ِ جداییها ... بگذریم رهگذر ...!! تو بخند
که خنده ات ،
نان ِ شب ِ کودک ِ
بی مادر ِمن است ... و ... من ،
میدانــم ،
که دلقکها ،
هــــرگـــــز ،
اسکار نمی گیرند ... .
.
.
#حسین_ناصری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وَ تَواصَو بِالصَّبر برای قلب تکه و پاره ام جواب نداد تو را خواندم ... .
.
.

بسم ... دیدن ادامه » الله الرحمن الرحیم ، « تو » ...
.
.
.
#حسین_ناصری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

پدر !
امروز که طول و عرض زندگی ام
را ... دیدن ادامه » وجب می زدم ،
پر بود از داشته ها و نداشته هایم .
داشته هایی که نداشته ام
و نداشته هایی که داشتم ... !!! .
.
و در آخر ،
مثل ِ همیشه ،
به تــــــو رسیدم ... پدر .
.
.
به تیتر ِ تمام ِ نداشته هایم ... !
به حرفهایی که با تو نزده ام !
به قرارهایی که با تو نگذاشته ام !
به دستانی که موهایم را
هیچگاه نوازش نکرد !
به حسرتهایی که هفته ای
هفــــــت روز ، روزی سه وعـده
سرد سرد ، خوردم ...!!! .
.
.
حالا ،
در آستانه برگ ِ
چهلم دفتر ِ زندگی ام ،
به سر فصل تمام ِ
نداشته هایم خو گرفته ام پدر ،
به تو ... .
.
.
و من ،
مثل ماهیهای بی آب ِ دریا ،
تک تک ِ روزهـــــــای بی تو ام را
جان دادم ...
#حسین_ناصرى
بسیار دلنشین...
۲۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

حالا دیگه وقتی اسم غلامرضا تختی به گوشم میخوره ، هاله ای از یه غم عمیق وجودم رو فرا میگیره .
غمی که هر کسی غلامرضا تختی رو بفهمه فلجش میکنه و از پا میاندازتش ...
وقتی ... دیدن ادامه » کتاب تنهایی رو مینوشتم برای همه عجیب بود و سوال که ؛ « تنهایی » چرا ...؟!!
حسین ناصری با اینهمه روابط و ضوابط و افتخارات ...! شاید دیالوگ‌های فیلم غلامرضا تختی حرف حرف و بند بند دل منو ... باشه !
دیالوگ‌هایی که با تموم جونم میفهممش :
« مملکت حسادت و خیانت » ! وقتی افراد کوتاه قد برای اینکه قدشون نمیرسه بهت به هر کثافتکاری و نامردی دست میزنن ...! از مردم و مسئولین کشورت که تا روی سکویی و رو پرده نمایش ، هستن و ظرف یک شب ایمان خودشون رو هم عوض میکنن تا خانواده خودت ! و نزدیکترین دوست و محرمت ...! از اینکه تو بجایی برسی که تو رو بخوان فقط برای سوء استفاده !
تو رو بخوان برای منفعت شخصی و تو رو بخوان نه برای خودت بلکه برای خودشون !
این خیلی دردناکه که حالا تو « تنهاترینی » ... هر تلفنی که بهت میشه و هر تماسی و هر علاقه و حتی عشقی ، پشتش منافع شخصی باشه و اینکه یه چیزی ازت بکنن ...!! اینکه مهربونیت وظیفه بشه و تا کارشون راه افتاد مثل دستمال کاغذی پرتت کنن بیرون ...!
اینکه حلال مشکلات همه باشی و گره هر کسی رو باز کنی و مجبور باشی گره کور زندگی خودت رو با دندونات باز کنی ...
اینکه بجایی برسی که عشق و خانواده و بهترین دوست زندگیت رو یکجا کنار بزاری و حتی کسی نفهمه چطور مُردی ...! اینکه تو سی سالگی تنهاترینِ روی زمین بشی و در ۳۷ ، ۵۰ یا ۷۰ سالگی در انتهای غربت بمیری ...! و از همه دردناک‌تر اینه که این « تنهایی » رو هیچکس نمیفهمه و نخواهد فهمید جز خودت ... قلبم از دیدن فیلم غلامرضا تختی سوخت و با تمام جانم احساسش کردم و ساعت‌ها گریستم ...! لعنت به حسادت ، به خیانت و به مردمی که دیگه قلبی تو سینه ندارن ...! لعنت به این مدل از زندگی ...
و لعنت به دنیایی که حتی میترسم تو خیابون‌هاش قدم بزنم که نکنه .........!
#حسین_ناصری
#اردیبهشت۹۸
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

اگر می بینی
شعرهایم
لکنت ... دیدن ادامه » دارند ،
از ضربه هاى توست عزیز ...!!! .
.
.
آ ..آ ..آ ..آغووووش ِ
بررررفی ااااااات ، ک ُ...جااااست ...؟!
.
.
.
#حسین_ناصری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

زخمهای زیادی بر تن دارم
اما ،
بهترینش ... دیدن ادامه » برای توست زیبای من ... !!! ۰
۰
۰
#حسین_ناصری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
« نامه تیرماه۹۸ » .
.
.
زیبای ... دیدن ادامه » رویایی درود !
پر از عطر و رد عشق بماند فضای کلبه ام
که روز و شبهامان را در آن ، به اوج عشق سفر کردیم ... همنفس !
تردید نکن که هرگز پیش نیامده که من دانسته ، برگ گلم را بیازارم یا دلگیر کنم و گاه اگر ناخواسته
این بد پیش آمد ، گر تو دلگیر شدی ، من مردم ...
و به زیبایی نسیم وجودت ببخش این مرد را اگر
لحظاتی دلگیرت کردم و آزردم وجود مثل فرشته ات را ... همقدم لحظات تنهایی ام !
اینکه در اوج تنهایی روح خسته و خموده ام ، کنار تن فرسوده از ضربه های غریبه های آشنا ، کنارم بودی و پناهم بودی ، ستودنیست ... اینکه از روح خودت جدا کردی و بمن افزودی ، اینکه از قلب خودت کندی و زخم قلب مرا بستی ،
اینکه غم حریص را از وجود مکدرم ریشه زدی و شادی چشم‌هایت را بمن بخشیدی ،
اینکه بغض شبهای غریبم را از من گرفتی و طلوع خورشید لبخند به لب را بمن بخشیدی ستودنیست ... جانان من!
باور کن هیچ چیز در دنیا به قدر خنده از عمق وجود گرانبهایت مرا به عرش نمیبرد و هیچ چیز مثل غم نگاهت مرا بسمت جهنم و نابودی نمیکشاند ... دلبر جان !
امروز برایت عشقی آرزو دارم
چون عشق خدای مهر و ماه به مخلوقاتش ، صاف ، ساده ، بی ریا و بی مزد و‌ مواجب ... دل و جانم !
روزهای بد اندکی که داشتیم همچون برگ‌های سست پاییزی فرو میریزند و آن ریشه و تنه مستحکم از عشق بی مثالمان خواهد ماند ، خواهد ماند و خواهد ماند ...
بی شک این برگ‌های هفت رنگ و رنجیده ، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت سهمی از یاد نرفتی دارند ... برگ گلم !
روز و شبت گل باران هستی ام ...
بیاد آور روزها ، شبها ، ماهها و سال‌های تکرار نشدنی مان را که پرواز کردیم رویاهامان را و فراتر از عشق بوسیدیم و یک تن شدیم و یک روح ...
بیاد آور اشک ها و لبخندهای چشم و دلمان را که دنیا را به تعظیم وادار کرد ... اینها کلمه نیستند ، عین زندگی اند ... .
.
.
بمان برایم ، باش برایم ، نفس بده که دنیای بدون تو پایان این مرد است ... قلبت در سینه ام مثل گذشته می تپد
هوای قلب در سینه ات را داشته باش ...
.
.
.
#حسین_ناصری
تیرماه ۱۳۹۸
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

از ساحل تهران تا جنگل‌های بارانی آبادان !
از صحرای رامسر تا کویر آمل ،
شهر ... دیدن ادامه » به شهر عاشقت شدم ...! .
.
.
یادت هست ...؟!!! .
.
.
.
حالا من مانده ام و یک چشم بارانی از رفتنت و این زنجیرها که به پا دارم و دلی که به تخت بسته ام تا ترک کنم این توی لعنتی را ...
.
.
.
#حسین_ناصری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من قطب شمالم ، قطب شمال ...!
همونجا که خوابش رو میدیدم هرشب
همونجا که سه سال نشد !

چند ... دیدن ادامه » بار جلوم رو گرفتن و آخرین بار پارسال از نروژ دیپورتم کردن و اجازه ندادن !!! و هی نمیشد که نمیشد و دست نیافتنی بود که دست نیافتنی بود ...! و البته نه برای « حسین ناصری »
برای من دست نیافتنی وجود نداره میدونی ؟ وجود نداره ...
برای من محدودیت وجود نداره
در کار من نه یعنی بله ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

من دو نفرم !!
یکى اونکه میخواد
تا ... دیدن ادامه » میتونه دور شه ،
که دیگه نبینه
جاى خالیت رو ...
.
.
.
یکى
اونکه
اگه نباشى
تو آغوشش ،
میمیره ... !!!
.
.
.
#حسین_ناصرى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

نذر کردم و
به زیارتش آمدم ... .
.
.
یک ... دیدن ادامه » رکعت خواندم
براى ماندنت ،
یک رکعت ،
براى رفتنت ...!!! .
.
.
#حسین_ناصرى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

ترکم کن !
این باهم بودن ِ
بى ... دیدن ادامه » هم بودن ،
حالم را بهم میزند ...
.
.
.
#حسین_ناصرى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بی حسی تمام تنم رو گرفته
آخرین زهرم رو هم باید فراموش کنم ... من دردی رو باید تحمل کنم که دیگه نمیتونم ...
نمیدونم چیه ، زخمه ، زهره ، هجرانه ، تیر خلاصه یا ... ولی اینو میتونم بگم که دنبال یه آدمی باشید که وقتی بهش میخواین بگین رفیق روی «ف» اون تشدید بزارید ، چندبار صداش کنید و روش تاکید کنید و بتونین بهش تکیه کنید ... من توبه کرده بودم که دیگه رفیق بی رفیق حسین ! چقدر میخوای تنهایی رو در غم انگیزترین حالت خودش تحمل کنی و باز به ندای درون خودم گوش نکردم و به « اون » گفتم رفیق ... به « سین » ...! ما در بدترین حالت کلی آدم دورمونه ، با کلی آدم در تماسیم ، میشینیم ، پا میشیم ، بیرون میریم و ...
اما ... دیدن ادامه » فقط یه نفر هست که تو ، دست زندگیت رو براش رو میکنی ، دلت رو فقط به اون میگی ...
همه چیز رو فقط اون میدونه و این وسط اگه تو یه خطایی بکنی یا اون یه خطایی بکنه زیاد مهم نیست ... میگم مهم نیست بخاطر اینکه این خطاها باعث رشد اون رفاقته میشه ، باعث رشد آدمای اون رفاقت میشه ...
میدونم که اینا رو « اون » نمیبینه نمیخونه ... شایدم خوند یا کسی براش فرستاد ولی آقای «سین» اگه اینا رو دیدی و شنیدی میخوام بدونی که یه جایی تو زندگیه من ، تو آسمونش خیال میکردم که تو هستی همیشه ! تو همونی بودی که بارها باهم گفتیم که وقتی پیر شدیم دو تا رفیقیم دو تا شریکیم دو تا جسمیم تو یه روح ، پشت همیم ، یار همیم... ما نقشه کشیدیم برای سفرهایی که قرار بود با هم بریم ، برای کارایی که قرار بود با هم بکنیم ...
ما نقشه کشیدم برای خیلی چیزا بیمعرفت ...
.
.
.

و من عجیب دلم تنگ شده برای تو و از خودم بدم میاد که نتونستم به رفیقم یاد بدم که آدمای زندگیش رو اینجوری ول نکنه ...
وابستگی و دلبستگی بد نیستن ...
خوبن ، آدمو بزرگ میکنن اما یاد قصه اون پیرمرد میافتم که داشت وسط صحرا راه میرفت ، یه رهگذر رسید بهش گفت : وسط این صحرا چه میکنی تنها ؟ پیرمرد جواب داد : تنهایی آدمو سرگردون میکنه و من هنوز سرگردونم رفیق ...! گیجم ، مبهوت ... نمیدونم چرا بعدِ اینهمه سکوت امشب نوشتمت رفیق ، نمیدونم چرا اینجا ...
و کلی « نمیدونم » های دیگه که نمیدونم باهاشون چکار کنم ...! اما دوستان ، من حواسم نبود ! شما حواستون به اومدنای زندگیتون باشه که رفتنی تو کاره قطعا ...
حواستون به تشدید روی « ف » واژه رفیق باشه ...
شاید فکر کنین شما قوی هستید اما زخم‌ها گواهی میدن که شکننده تر از اینحرفهاست این رفتنهای بی گاه ... فقط آقای « سین » من دورم ، خیالت راحت اما اینو یادت نره که « من رفتم اما زندگیم از گلوت پایین نخواهد رفت .
#حسین_ناصرى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز آخرین برگ درخت ِ قرار ِ همیشگی مان را چیدم
به یاد ِ آخرین روز دیدار ... آسمان برایم بارید و پرنده ها مرثیه غم سر دادند

یادت ... دیدن ادامه » هست ؟ همیشه از آنجا پرواز می کردیم ...
ولی امروز هرچه کردم ، نشد !
با یک بال که نمی شود پرید ، بال دیگرم را هم
که با خودت برده بودی ... راستی !! کاش بودی
به طرز عجیب و احمقانه ای دلم برایت تنگ شده بود ... نمی دانم تا کی می توانم
دست خطم را شبیه این فونت ها کنم
یا احساسم را شبیه این شعر ها ... نمی دانم تا کی می توانم
دم از هوایی بزنم که ابری بود
دم از فصلی بزنم که پاییز بود
دم از تویی بزنم که برای همیشه تنهایم گذاشتی و
سفر کردی به دیار باقی ... عزیز دلم ! این سطرها شعر نیست
این سطرها حرف نیست
این مرد ِ نشسته رو به روی ِ تو
هیچ وقت شبیه من نیست ... مهم نیست که آخر دنیاست خانه ات ،
مهم ، من و این قدم هاست ،
که تا به تو نرسند
آرام نمی گیرند ... !!!
.
.
.
#حسین_ناصرى ، یلداى 1398
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دکتر
مچم را
که گرفت!
گفت ... دیدن ادامه » :
تنهایی ...؟ گفتم : نه !
گفت :
تنهایی ... نوار قلبت
چاووشی
میخواند ... !
.
.
.
#حسین_ناصری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چه بیرحمانه
هنوز ،
اولین برف سال نزده
بهای ... دیدن ادامه » آغوشت را بالا بردی
و مرا ‌و کلبه کوچک تنهاییمان
را ترک گفتی ... و چه بیرحمانه
از من و تنم
آشوبگری ساختی
تازی ،
بی رحم
و یاغی ... .
.
.
امروز در گیر و‌ دار
قحطی و قطعی های این دنیا
سردسته آشوبگران ِ این کره
خائن ، قلب بیمار من ،
اسیر و به اشدِّ مجازات
محکوم شد ...
.
.
.
تلخ تر از
قهوه های تلخ
دو نفره مان ...! .
.
.
اما جانان من!
این
پایان دنیا
نیست
و نخواهد ماند ...! من
هنوز
نفس میکشم ...
.
.
.
#حسین_ناصری
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید