دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
روز‌ها در راه

(یاد داشت‌های روزانه )

... دیدن ادامه » شاهرخ مسکوب

چاپ اول پاریس زمستان ۱۳۷۹

قطعات برگزیده

روز‌های عمر در ما می‌‌گذرند بی‌ آنکه دیده شوند ، از بس همزاد همدیگرند ، همه تکرار ‌یک نوت و ‌یک تصویر مکرر ، که نه‌ شنیدنی است و نه‌ دیدنی ، عبور شبحی بی‌ صورت و صوت در مه‌، و آینده‌ای عکس برگردن گذشته و زمان حالی‌ خالی‌ ، در میان روزهای کمی‌ ( گذرای ماندگار) اند زیرا طراحی و رنگی‌ دارند که در خاطر مان نقش می‌‌بندند و ما از برکت وجود آنها از خلال پوسته‌های خاطره ، منزلگاه‌های عمر را به یاد می‌‌آوریم ، صاحب گذشته می‌شویم و از این راه به زمان حال خود -خوب یا بد- معنا می‌‌دهیم.

برای آدم شریف سیاست ، کار ساده‌ای نیست و دانائی میخواهد . گذشت و فداکاری به تنهائی کافی‌ نیست . همان احساس مسولیت آدم با شرف را زیر و رو می‌کند .

حالم از خودم بهم میخورد ، راستی‌ که دارم بالا میاورم . دنیا در برابرم باز ، تا چشم کار می‌کند گسترده است و من پاهام فلج است . در این هنگامه مثل مربای آلو ، مثل تاپاله و جنازه ، متلاشی و بویناکی افتاده‌ام و فقط چشم‌هایم دو دو می‌زند . با چشمی اینجای امروز را میبیم ولی چشم دیگرم با تردید و دیرباوری آینده را میبیند و میسنجد و مثل شاهین ترازو در نوسان است ، ‌یک جا و در ‌یک حالت نمیماند ، استوار نیست این چشم - عقل- مثل الا کلنگ میان حالت‌ها و احتمال‌های گوناگون تابع میخورد. ( بدین آیین شعور و معرفت ما جمله را نامرد می‌‌دارد ) . البته بد نیست که آدم کاسه و کوزه را سر شکسپیر بشکند و نامردی خود را با - شعور و معرفت - توجیه کند . ( نامردم چون که علمم زیاد است و چون از علما هستم ، نامردم ) !

انقلاب دگرگونی ساخت یا بنیاد‌های اجتماعی است نه‌ زیر و زبر شدن رفتار . و دموکراسی گذشته از هر چیز به اخلاق و رفتار ‌یک ملت بستگی دارد .

هر فکر بزرگی پایانی جز بن بست ندارد . یا به بیان دیگر فکر بزرگ ، تکرار معلوم ( tatutologie ) است ، همه راه‌ها را میگشاید تا به خود بازرسد . به ‌یک معنی و از ‌یک نظر بنی ندارد که آن را بگشاید و به جایی‌ دیگر برسد . بن او همان سر اوست . (دایره ) است و خودش را دور می‌زند منتهی هر بار در مقامی و ساحتی .

اینکه میگویند ( فیل زنده ش صد تومن ، مرده ش هم صد تومان است ) حکایت دکتر مصدق است .

با همه خودخواهی ، وقتی به خودم نگاه می‌کنم ، ‌یک پارچه عذاب وجدانم ، نه‌ فقط به معنای اخلاقی‌ کلمه ، به هر دو معنا ، اخلاقی‌ و غیر اخلاقی‌ . ( به شرط آنکه وجدان را بیشتر به معنای خود آگاهی‌ در نظر آوریم. ) قول و فعل م یکی نیست . ‌یک جور فکر می‌کنم و جور دیگر ، عمل ! مغز و دست با دل‌ و زبانم یکی نیستند . من ‌یک دروغ راست نما ، ‌یک جریان همیشه ناموفق راستی‌ هستم ، رودخانه‌ای که به جای آبیاری خاک خودش ، انگار هر دم باتلاقی‌ زیر پاهایش دهان واا می‌کند .

به نظر من اصل مطلب بر سر رابطه عالم واقع با عالم خیال است ، میزان حقیقت و اعتبار هر ‌یک و تصوری است که هر ‌یک از ما واقعیت و رویا داریم . بردن واقعیت به ساحت رویا و چنین واقعیتی را ازمودن ، آن را تجربه کردن و در آن به سر بردن . از طرف دیگر آوردن رویا به درون واقعیت و چنین رویا را ( زند‌گی کردن ) . همچنین مسئله به شناخت ما از واقعیت و رویا و نیز به تصور و خود آگاهی‌ ما ، از این دو و اراده‌ای که در مورد مرز‌ها و امیختگی‌های این دو به کار می‌بریم بستگی درد . من تا آنجا که بتوانم با کوله بار رویا در راه‌های واقعیت قدم می‌‌زنم تا بتوان این جاده ناهمور را اند‌کی پیمود ، تا رنج راه را کمتر شود . در این میانه ( رویا ) ، شعر و ادبیات همراه خوبی است . فلسفه نیز برایم دنیای دیگری است که خوب یا بد با این دنیای نان و ابگوشتی روزمره تفاوت دارد . ولی‌ بالاتر از همه این‌ها عشق جوهر همه رویا‌ها ‌ست و همیشه در جای است که دست واقعیت به آن نمیرسد.

خیلی‌ وقت‌ها کافی‌ است که آدم دم زدن خاموش دیگری را دریابد . مردم کمتر حرمت سکوت را پاس می‌ دارند و با حرف به آن تجاوز می‌‌کنند . سخن به صورت افزار تجاوز در می‌‌آید ، مثل سلاحی آزار دهنده ، تا عقیده یا خواست ، اراده ، شخصیت یا هر چیز دیگر خود را به دیگری تحمیل کنند . نویسنده‌های پر نویس که انگار کارخانه تولید کلام هستند و خواننده‌های که برای کشتن وقت یا خسته کردن چشم‌ها و خوابیدن ، کسب اطلاعات الکی ، اظهار فضله ، کنجکاوی مریض آنه و از این چیز‌ها می‌‌خوانند - هم آن تولید کننده و هم این مصرف کننده - از جمله همان‌های هستند که حرمت سکوت را نگه نمی دارند .

راه رفتن در ساحل ، - در مرز آب و خاک - همیشه جاذبه و کششی ناشناخته دارد . آدم با هر دو عنصر آمیخته می‌‌شود و از هر دو جداست . در حالیکه زمین سفت را زیر پاهایش حس می‌کند در سیلان آب و گذر ندگی موج غوطه می‌‌زند و تا کنار افق در پهنه دریا پخش می‌‌شود ، مثل باد وزان و مثل گیاه برجایست . شاید شاخ و برگ درخت در دست باد چیزی شبیه این حال را احساس کنند.

در زمانی که قشون شوروی در جنگ جهانی‌ در ایران بود، شخصی از تبریز به برادر خود چنین تلگراف کرد ، تهران خیابان فلاحت تیمچه کرامت اخوی هدایت ، ارس وارد ، اموال غارت ، ابوی مفقود ، جاده‌ها مسدود ، والده رحلت ، همشیره بی‌ عصمت ، همگی‌ سلامت ، قربانت عنایت .

ما ایرانی‌‌ها مردمی هستیم که پرسش نمی کنیم در عوض پاسخ همه چیز را داریم . اهل دین و شیفته ایمانیم نه‌ مرد فلسفه و تفکر .

اساسا فردا شبح تهدید آمیز بی‌ شکلی است که تا نرسد و در آن نیافتیم نمی توانیم بدانیم چه جوری است. آینده ما بن بست ناشناخته ایست که ناچار به طرفش میرویم ، زمان بی‌ اختیار ما را می‌‌راند . آنطرف ، اخر بن بست منظره مه‌ آلود پرتگاهی احساس میشود . بن بست خیلی‌ هم بن بسته نیست ! پرتگاه با دهان باز آن پایین دراز کشیده است .

ترس از مرگ زند‌گی را تباه می‌کند . آدم ترسو را در زند‌گی به طرف مرگ به اسیری می‌‌برند . اما آگاهی‌ به مرگ چیز دیگری است ، شدت زیستن را بیشتر می‌‌کند و سبب می‌‌شود که آدم مرگ آگاه ، هر لحظه را شدید تر و علی‌ رغم مرگ زند‌گی کند .

روز به روز بیشتر به این نتیجه میرسم که انسانیت یا صداقت ، بدون شعور به مفت نمی ارزد .

در برابر - سیاست - و ابتذال روزمره ، ادبیات ، موسیقی یا نقاشی پاد زهر خوبی است . ادبیات وقتی‌ از ابتذال روزانه یا از هر چیز معمولی حرف می‌زند آن را از ابتذال بیرون میکشد ، به آن حقیقتی میدهد که دیگر همه چیز هست ، جز مبتذل . ( کافکا بهترین نمونه است )

جوان که بودم می‌‌خواستم دنیا را عوض کنم . نشد ، دنیا مرا عوض کرد ، پیر و پفیوز و مچاله شده‌ام . ‌یک روزی به عشق آفتاب از خوب بیدار میشدم و روشنایی را که می‌‌دیدم روحم سبز می‌‌شد . حالا دلم نمیخوهد از خوب بیدار شوم . روحم خواب آلود و خسته است . مثل اینکه نمی تواند سر پا بایستد . بیمار بستری است . بگذاریم بخوابد.

(پیام به دانشمندان اروپا و آمریکا )‌ای کسروی را میخواندم از ساده لوحی این پیامبر لجوج آدم دلش می‌‌سوزد . او از آنهایی بود که صداقت خطرناکی داشت .

در ایران آدم حس می‌کند همه چیز عوض شده و با این همه ‌یک چیز عوض نشده ، ‌یک چیزی که نمی دانم چیست ولی‌ حس میشود که هست و مثل همیشه است . از این که بگذریم زند‌گی دوگانه شده . دو زند‌گی در کنار هم ، توام و بر ضّد یکدیگر گرم کار است یکی بیرونی ، اجتماعی ، در برابر دیگران و ریائی ، ترسیده و دروغ زده ، یکی هم در خلوت خانه ، یا تنها و با دوستان محرم و جبران رنگ و ریای روز . تقیه فردی و مذهبی‌ بدل به واقعیتی اجتماعی و کلی‌ شده .

(همه بنده ایم ) . پس آزادگی در کجاست ؟ آزادگی ، نه‌ آزادی ! چون که آدمیزاد آزاد نیست . چون که آزادی بدون حق انتخاب ، بدون امکان انتخاب بی‌ معنی‌ است و آدم تولد و مرگش ( زمانش ) را انتخاب نمی کند . مکانش را هم همینطور . او را مثل باری در جایی‌ به زمین میگذارند. بودنش دست خودش نیست ، وجود دارد ، چون به وجود آورده اندش . اراده و خواست او نقشی نداشته ، وجود او پیشین است و اراده پسین . در وجود ، اراده و خواست پیدا میشود نه‌ برعکس . آدم وجود دارد برای اینکه وجود دارد ، چه بخواهد ، چه نخواهد .

تن‌ مردنی است . اسیر زمان است و در نهایت مال اوست ، همانطور که آورده ، میبردش . اما نام را ، نمیتواند . تن‌ میرود و نام می‌ماند . از دام مرگ ، از بندگی ، از مرز زمان به بیرون می‌گریزد . سلاح زمان - مرگ - در او کارگر نیست .

کار ذهن مثل جریان آبهای زیر زمینی‌ است که در جاهایی اندک اندک و بی‌ آنکه دیده شود به دل‌ خاک نفوذ می‌‌کند و در جای دوردستی آفتابی میشود ، بی‌ آنکه منشأ ناشناخته خود را به یاد بیاورد.

کاش بتوان در پیری چیزی از سادگی کودکی را زنده نگهداشت . برای آدم بودن کمی‌ ساده لوحی لازم است ، یا کمی‌ خوشباوری ، برای زنده ماندن و تحمل زند‌گی .

زند‌گی معنایی ندارد جز آن چه که ما به آن می‌‌بخشیم . کار هنر و ادبیات ( خصوصاً شعر ) معناا دادن به بی‌ معناا ( زند‌گی ) یا تفسیر و تاویل آن است .

روز به روز دیروزم را پر و فردایم را خالی‌ می‌کنم . هر روز در انتظار فردای خالی‌ می‌‌گذارد .

هدایت حاصل تجدّد ماست در ادبیات . بررسی او به عنوان بررسی و سنجش تجدّد ادبی ( و تا اندازه‌ای فرهنگی ایران ) اهمیت دارد . شکست و خودکشی او مظهر و نمودار راز آمیز شکست تجدّد در ایران نیست ؟

در مورد هدایت همیشه حالت دوگانه‌ای داشته‌ام ، به عنوان نویسنده همیشه تحسین مرا - بدون شیفتگی - بر می‌‌انگیزد ، اما به عنوان فردی اجتماعی رفتاری دلبخواه ، خود کام و بی‌ مسولیت دارد ، با قضاوت‌های خام و بدون شعور اجتماعی که به شدت آزارم میدهد .

راستی‌ گاه ترس مایه بیداری و سبب نمی شود تا آدم به خود بیاید و ببیند چند مرده حلاج است ؟ خودش را بسنجد ؟ به شرط آنکه چندان شدید نباشد که آدم دست و پای خودش را گم کند یا در زند‌گی به مرگ - مرگ ارزش‌هایش - تن‌ در دهد .

زمان ، وقتی که گذشت بعد خود را از دست میدهد و دوری و نزدیکیش یکسان است ، خطی‌ دراز که در ‌یک نقطه ، در خاطره متمرکز می‌‌شود .

وقتی خط‌ زمان و دوری و نزدیکی‌ آن محو شود . چند زمان متفاوت را که به (تاریخ )‌های مختلف ، گذشته اند می‌‌توان در انی‌ واحد تجربه کرد . یعنی‌ در ‌یک دم ، در چند زمان از دست رفته زیست یعنی‌ آنها را به دست آورد و گمشده را بازیافت . مثل خواب .

وجود آینده همیشه در پیوند با گذشته دریافته می‌‌شود . گذشته چون نبود آینده نیز دریافته نمی شد ( مگر به صورت تهدید بزنگاه‌ها ، قبولی در دانشکده ، لیسانس ، شغل و ... یعنی‌ به صورت اموری خارجی ، نه‌ درونی و نفسانی ) یا چنان دور بود که در آن سوی افق پشت کوه‌هایی‌ بلند و در انتهای راه‌های نپیموده دیده نمی شد . اما امروز آینده لبریز از گذشته مثل شکارچی خسته و گرانباری در چشم انداز منتظر ما ایستاده است . شاید اینهم تفاوتی‌ دیگر باشد .

زند‌گی آدم‌ها را نمی توان درست تشریح کرد مگر اینکه آن را در خوابی که در آن غوطه می‌‌خورند شناور کنیم ، خوابی که شب‌های پیاپی ، مانند دریای گرد شبه‌‌ جزیره‌ ، زند‌گی را در برگرفته .

هنر در پیوند هماهنگ و اندام وار آرمان است با واقعیت . این تعالی می‌‌یابد ، خود را بر میکشد تا مرتبه آرمان برسد و از سوی دیگر آرمان در واقعیت تجلی میابد . واقعیت آئینه ضّد خود (آرمان ) و فرودگاه آن می‌‌شود به طوری که در همین واقعیت بی‌ بهره از کمال و زیبایی ، در ابتذال پیاپی و روزمره بتوان به آرمان دست یافت و آن را زند‌گی کرد . به این ترتیب هنر فرار از واقعیت نیست ، غایت آن است .



































































































برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از نخستین عقاید من آن است که زند‌گی دوره استراحت ندارد ، جّد و جهد برونی و ، از آن افزونتر ، درونی ، هم در جوانی لازم است هم در پیری ، بلکه در پیری چه بسا لازمتر است.

بشر مسافری است رهگذر از نواحی سرد و سردتر ، و هر چه از خط‌ استوا فاصله گیرد ، باید گامهای خود را تندتر بردارد . سرما بیماری بزرگ روح است . برای مبارزه با این بلای جانکاه ، ذهن را باید نه‌ تنها با کار بلکه با تماس با دیگران و نیز با امور جهان فعال نگهداشت . انسان ، بخصوص در این سن و سال ، نمیتواند با آنچه تاکنون آموخته است زند‌گی کند ، باید بکوشد بیشتر بیاموزد.

در ... دیدن ادامه » سازماندهی مردم از دو مشکل بزرگ باید دوری جست ، قدرت اجتماع یا تماماً در ‌یک نقطه گرد میآد یا در میان مناطق پخش میشود. هر کدام از اینها سود و زیان خود را دارد . همه چیز که در ‌یک بقچه جمع شّد ، بقچه از هم میدرد ، همه چیز پخش و پلا میشود و افراد ناپدید می‌‌گرداند . قدرت که پراکنده شّد ، از کارکرد می‌‌کاهد ، اما در همه جا مقاومت پدید می‌‌آید.

حکومت دموکراتیک مفهوم حقوق سیاسی را تا فروترین قشر شهروندان رسوخ میدهد ، همانگونه که تقسیم ثروت مفهوم کلی‌ حق مالکیت را در دسترس همگانی می‌‌گذارد . شهروندان حاضر نیستند حقوق دیگران را زیر پا نهند چون نمی خواهند حقوق خودشان به مخاطره افتد . بدین ترتیب ، تقسیم ثروت و گسترش حقوق سیاسی در دموکراسی‌ها هر دو از بروز انقلاب جلو میگیرد .

دموکراسی کارامدترین حکومت را به مردم نمیدهد ، ولی کاری می‌کند که معمولا کارامدترین حکومت‌ها از عهده آن بر نمیآیند ، جوش و خروشی آرام ناپذیر در سرتاسر ساختار اجتماعی می‌‌پراکند ، نیرویی لایزال ، توانی که جز در این صورت هرگز وجود نمی داشت و ، آنگاه که اوضاع مساعد باشد ، معجزه میآفریند . این توش و توان شگرف برآمده از آزادی سیاسی ، به نوبه خود ، تضمین مهمی‌ است در برابر استبداد اکثریت.

روشن است که تاریخ تمدن را به دو روال میتوان نوشت ، از دو منبع میتوان برگرفت ، و به دو وجه گوناگون می‌‌توان بررسی کرد. مورّخ می‌‌تواند خود را درون روان آدمیان ، در دوره‌ای خاص ، در قرون متمادی ، یا در میان مردمی معین قرار بدهد . میتوان تمامی تغییرات یا انقلاب‌هایی‌ را که در نهاد بشر روی داده است مطالعه ، توصیف و روایت کند . چون چنین کرد تاریخ تمدنی در دست درد از مردم و از دوران گزیده خود . یا می‌‌تواند راه دیگری در پیش گیرد ، می‌‌توان بجای ورود در نهاد بشر ، خود را در خارج قرار دهد و خود را در میا‌‌ن رویداد‌های جهان گذارد . او میتواند در عوض تشریح دگرگونی‌های اندیشه و احساسات بشری واقعیات خارجی و رویداد‌ها و تغییرات ساختار اجتماعی را شرح دهد . این دو بخش ، این دو تاریخ تمدن تنگاتنگ به هم بستگی دارند و بازتاب و تصویر ذهنی‌ یکدیگرند .

در حکومت‌های خودکامه ، اشراف بزرگ نزدیک به پادشاه شهوات او را می‌‌ستایند و در برابر هوا و هوس‌های او داوطلبانه سر فرود میآورند . لیکن توده مردم خود را با عبودیت کوچک نمی کند ، بلکه اغلب از روی ضعف ، یا عادت ، یا جهل تسلیم میشود ...

تفاوت فاحشی است میان انجام کاری که شخص موافق آن نیست ، و تظاهر به توافق با کاری که انسان انجام میدهد ، اولی‌ ضعف شخص بی‌ لیاقت است ، دومی در خور اخلاق شخص نوکر صفت . در کشور‌های آزاد که کما بیش از همه می‌‌خواهند در امور دولت اظهار نظر کنند ... و قدرت حکومت از هر حیث در دسترس همه است و توجه دولت را با داد و قال می‌‌توان جلب کرد ، در قیاس با حکومت‌های خودکامه سلطنتی افراد بیشتری از ضعف‌های دولت بهره می‌‌گیرند و از راه خدمت به سوداهای دولت زند‌گی می‌‌کنند .

خودکامگی ، که در سایه ترس پرورش می‌‌یابد ، جدایی افراد را بهترین ضامن بقا خود می‌‌داند ، از این رو سخت میکوشد آنان را منزوی کند ... مساوات آدمیان را دوشادوش هم قرار میدهد ، بدون آن که پیوندی مشترک میا‌‌ن آنان باشد . خودکامگی موانعی بر می‌‌انگیزد تا آنها را جدا نگهدارد ، اولی‌ آنها را مستعد می‌‌کند که به فکر همنوع خود نباشند ، دومی بی‌ اعتنائی همگانی را به شکل فضیلت عمومی در می‌آ‌ورد .



























































محمد رضا میرزایی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی‌ روال و رخصت شک کردن و سوال نداشته باشی‌ ، وقتی که چهارچوبه تغییر ناپذیر فکری را باید به ارث بگیری و هم چنان به ارث بگذاری جای برای تجربه دیگر نمیماند . قدم بر نمیداری ، ناچار میمانی ، ماندن میشود عادت ، درماندگی میشود عادت ، عادت میشود سنت .

فرهنگ ‌یک جستجوی جاری و مدام اندیشه ‌ست . فرهنگ راکد نیست . در واقع محل و میهن یعنی‌ بارگاه ‌یک فرهنگ . یعنی‌ قلمرو ‌یک فرهنگ ، نه‌ چهارگوش خاک یا لکه رنگ روی نقشه جغرافی.

شاخص ... دیدن ادامه » هویت انسان هوایت رفتارش است و نه‌ بستگیش به ‌یک گوشه یا ‌یک رنگ . یا گیر کردگی توی رسم مالکیت ویرانه‌ای توی پسکوچه.

عادت کردیم به تکرار تقلیدی . تکرار خواب می‌کند . تکرار خنگ می‌کند . و تقلید آسان است . وقتی‌ تقلید میکنی‌ از خودت کسر میکنی‌ ، از خودت که کاسته باشی‌ بر ناتوانیت میافزایی . که ناتونیت کم کم میشود خودت ، تمام خودت . خودی که روی پای خودش استوار نیست ، خودی که حرف‌های پخت نفخ کرده خالی‌ آسان تر است برایش به هم بستن تا فکر و کلام تراشیده و سنجیده را به برانی به پیش آوردن .

برای دانش و انسان محل و مرز بی‌ مناست . تو اهلیتی داری فقط اگر که اهل فرهنگی نه‌ اهل ‌یک مکان روی نقشه جغرافیا . آدم اگر هستی‌ زمین بساط و در دشت بارگاهت هست .

شکست ساسانی از عرب شکست سیستم بود از نیروی انقلابی ترکیبی‌ و منتجه‌ای که ایرانیان و فکر و رسم و سابقه‌های عقیده‌ای و اجتماع و حتی اصطلاح‌های ایرانی‌ را در آن کم نمیدیدی ، اما در جبهه حکومتی سردار‌های میدیدی که گرفتار حرص و کوردلی‌های خود ، به امید ادامه و شغل و معاش پیشنهاد معامله می‌دادند به فرمانده حریف . میهن برایشان همان معاش و ملک و مزیت بود ، بی‌ مردم .

در اثر پیشرفت‌های تکنیکی ، وقتی‌ منافع استعمار ایجاب می‌کند که بهترین وسایل تکنیکی را در حفظ خود بکار بگیرد دیگر با مهملات و پرت گفتن و با بازیچه‌ها به جنگ او نمیتوانی رفت . این ابزار بازیچه تنها به ساده لوحی احمق‌ها کمک تواند کرد . در ‌یک چنین دعوا حاجت به گوش و فهم فراوان است تا نعره و سبیل و چشم قره و اسطوره بازی‌ها .

راه نجات همیشه راه راست را دیدن و راست را جستن و راست را گفتن است و از اسطوره و سنت بازی و میت پرهیز کردن است . این کار برای کسانی که در ‌یک تمدن تنبل پر از حجب و حیا و سالوس و تقیه و ترس بار آمده اند مشکل است .و مشکل روحی بزرگی که سر راه آزادگی و درست شدن آنهاست همین است.

نقشی‌ که روی پرچمت داری هرگز نشانه هویتت نمیشود باشد. اول تویی‌ و بعد نشانت ، آدم باید مواظب رفتار و فکر خود باشد ، اصلا آدم همین دیگر ، آدم باید صاحب و سلطان فکر خود باشد .

من میخواهم ‌یک جور آدم را محکوم کنم ، انجور آدم الکی خوشی را که اطرافش پر از اسارت و محرومیت و تقلب است ، و خودش هم با خوشبینی ابلهانه نوعی از همین اسارت و تقلب را برای خودش فراهم کرده است تا علاج محرومیت خود را از آن بگیرد ، و در این تقلب چشم بر واقعیت‌ها می‌‌بندد و در برابر تقلب‌ها ، یا تقلب‌ها را نمی بیند یا ضدشان کاری نمی‌کند یا خودش هم برای خودش همان جور تقلب می‌کند .

عصمت تعریفش ، از لحاظ من ، چیزی نیست که با آدم زاییده شده باشد . چیزی هست که باید بدستش بیاورید . آن چیزی که ناالودگی طبیعی است ، خامی است ، انفعالی است ، شما ناالوده باشید به علت اینکه هیچ اتفاقی برایتان نیفتاده باشد ، این بی‌ تجربگی هست ، این ناالودگی نیست . فرض کنید که ندانند چطور آدم میکشند ، این عصمت نیست ، این جهل است .













برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در گذشته ، قابل فهم بود که چرا در اغلب دستبرد‌های به ایرانیان خود ایرانیان نیز دست داشته اند . جدای از سود شخصی برخی‌ ، احتمالا در عده‌ای بیشتری این تصور کلی‌ ، واقع بینی‌ یا خود فریبی ، وجود داشته است که اگر آثاری به هر نام بماند ، بهتر است تا آن که چون ایرانی‌ است ، مهاجمان آن را در کین کشی‌ها و کتاب سوزی‌ها نابود کنند . همچنان که بسیاری مردمان ، در برخی‌ فراز‌های تاریخی‌ ، ناچار از تغییر عقاید و زبان ، و انکار هویت خود شدند تنها برای باقی‌ ماندن . در روزگار ما ، دیگر این همدستی در انکار خود ، قابل فهم نیست ، مگر که فریب ، یا خود فریبی ، تازه‌ای جای قبلی‌ها نشسته باشد ، یا شاید تهاجمی از درون !

بی‌ گمان تنها بیهقی نبود که افسانه را یاوه میشمرد ، هر چه در اخلاق نبود غیر اخلاقی‌ بود ، و هر چه دینی نبود ضّد دین خوانده میشد ، و برابری هزار افسان با کتاب خدا اهل علم و دین را خوش نمی آمد و دشمنی با آن پنهان نبود ، و همین است راز آن که چرا هزار افسان نابود شّد ، و هزار و ‌یک شب در خاور میانه تا روزگاران اخیر به فراموشی سپرده شده بود .

نومیدی ... دیدن ادامه » دیرین از ماندگاری نوشته ایی که دیگران بدرند و بسوزند ، و چاره کردن به نگهبانی سینه به سینه‌ای فرهنگ ، شاید از آن آمد که ایرانیان دراز زمانی را پای از پا در نیامدن در برابر کشتار‌ها و چپاول‌های همسایگان نیرومند میاندورودی و فرارودی خود گذاشته اند که درسی جز زور و سرکوب به ایشان نداد ، و باز نماندن بسیاری نوشته‌ها را ، شاید مهم تری دلیل ، تاریخ پر تنش و زیر یورش ایران ، و استبداد درونی و بیرونی حاکم بر آن توان دانست و کتابسوزی‌های بزرگ بسیاری مستبدان ، چیره شدگان ، خشک اندیشان و شاخه‌های فکری .

هزار افسان گفتگوی خرد است با خویش کامگی ، زن است با مرد ، همسر است با شوی ، و مردم است با شاه ، و بی‌ گمان ( از دمی که شاهی با کشتن همراه شّد ) گفتگوی زند‌گی است با مرگ .

در جنگ‌های گذشته‌ای دور ، مردان شمشیرزن به رویارویی به دشمن می‌‌رفتند و کودکان و زنان ( مادر و دوشیزه ) در شهر در بسته پناه می‌‌جستند . آشکار است که گشودن شهر دسترسی به زنان نیز بوده ، از همین رو دو واژه شهر زاد ( شهری ) و شهر باز ( شهر گشا ) پر بی‌ پایه و مایه نیست ، همچنان که ، با جهانی شرمساری ، هنوز در فرهنگ ما زن را قلعه‌ای میشمرند و مرد را قلعه گیر !

اگر شاهنامه ( که با ستایش خرد آغاز میشود ) رزمنامه‌ای مردان است و سر انجام آن شکست خرد باختگی ، هزار افسان رزمنامه زنان است ، که سر انجام آن پیروزی خرد است .

تاریخ ایران سرشار از نمونه‌های زنان بلاگردان است که در آشتی‌ میان دو سرزمین ، یا پیمان دوستی میان شاه شکست خورده و شاه پیروز ، یا نمایش همبستگی میان شاه و شاهان کوچک ، یا حتی اقلیت‌های دینی و نژادی با شاهان ، چون عروس یا پیشکش به وی سپرده میشدند . همین چون قراری نانوشته ، میان تیره‌ها و دوده‌ها و خاندان‌ها بوده است . هنوز آیین شستن خون کشته‌ای از دودمانی با گرفتن عروسی‌ بی‌ شیر بها از دودمان دیگر ، که خون بس خوانده میشود میا‌‌ن تیره‌ها و دوده‌ها و خاندان‌های آیلی ایرانی‌ روان است . زن ستاندن چیرگان از شکست خوردگان ، جز آنچه ، دگر ساختن این زنان به بلا گردن ( گروگان ) بود ، تا چون شکست خورده را سر کشی برخیزد یاد آورد که گوشت تن‌ زیر دندان چیرگان دارد.

می‌دانیم عروس در فرهنگ نانوشته‌ای کشاورزی باستان ، اناهیتاست ، یا از پریستاران او ، که نقش آرامش بخش و بلاگردان نیز داشته اند .

یونانیان به جز خود می‌گفته اند بربر ، ایرانیان به جز خود می‌گفته اند انیران (ناا ایرانی )، و تازیان به جز خود می‌گفته اند عجم و از آن هم محترمانه تر ، موالی ( بندگان ).

سرورم شادروان دکتر بهار از مهر و نیکدلی میکوشد فردوسی را نه‌ با سخن وری ش ، که با ناداریش ، از گرداب بد نامی‌ برهاند ، خود بازتاب نگرانی وی از پیش تهمت آن نام اورانی بود که هر دفاعی از فردوسی را نتیجه‌ای دستگاه تبلیغاتی سلطنت پهلوی می‌‌خواندند و از یاد برده بودند نمونه وار سعدی شیرازی که سرود ، چنین گفت فردوسی پاک زاد / که رحمت بر آن تربت پاک باد ! هفت قرن پیش از پهلوی نمیتوانسته تحت تاثیر دستگه تبلیغاتی وی بوده باشد !

شاهنامه بخشی از مبارزه‌ای کشتکارن و مردم بومی با فاتحان بود ، مبارزه‌ای مردم بی‌ شمشیر ، از گونه‌ای مبارزه شهر زاد با شهریار تازنده ، با جنگ افزار سخن ! آیا در برابر یورشگران این سو‌ و آن سو‌ ، شکست و تسلیم دهقانان بومی است که ما می‌‌ستاییم ؟ آن هم هنگامی که خلفای عباسی بغداد با تقلید از شکوه مادی پیشین شاهان همین شکست خوردگان ، سر به عرش ، نه‌ تنها ایشان را بندگان می‌‌خوانند ، که نهانی نیز خان‌های آسیای میانه را به نابودی ایشان برمی‌ انگیختند ؟ و آیا ما دهقانانی را برتر می‌‌داریم که شاهنامه نسرده اند ؟ ، در روزگار فردوسی دهگان به معنی‌ بومی است و هر که بن ایرانی‌ دارد ، و سرانجام ایرانی‌ ، و این از شعرها‌ای فردوسی و همروزگاران وی پیداست .

ز دهقان و از ترک و از تازیان / نژادی پدید آید اندر میان

نه‌ دهقان نه‌ ترک و نه‌ تازی بود / سخن‌ها به کردار بازی بود !

نیک که بنگریم چامه‌ای پارسی‌ فردوسی ، زبان دهقانی است که از بزرگی به خردی افتاده ، و شعر عربی ابوریحان زبان دانشوری است که از خردی به بزرگی رسیده و کم و بیش به زبان رسمی‌ قدرت سخن می‌‌گوید . آنها که منافع طبقاتی به فردوسی بسته اند ، چیزی در این باره از استاد ابوریحان بیرونی نگفته اند که به گواهی زندگینامه ش ، همواره با پشتیبانی‌ و هزینه‌ای دربار‌های ال عراق ، خوارزمشاهیان ، دیلمیان ، مامونیان ، غزنویان و غیره گذرانده است که او را مرفه الحال و مکفی المونه می‌‌ساختند . پیداست که او چون همال دو قرن بعد خودش خواجه نصیر طوسی ، به خاطر دست داشتن در اختر شناسی و احکام نجوم ، مقرب سلاطین بود ، در رکاب سلطان محمود غزنوی به غزو هند می‌‌رفت و تألیفات خود را هر ‌یک به نام شاهی کرده است ، از جمله آثار الباقیه را به مولا و ولینمت خودش شمس المعالی تقدیم کرده و قانون مسعودی را به سلطان مسعود غزنوی ، و این سرزنشی بر ابوریحان یا فردوسی نیست اگر پرداختن به دانش و فرهنگ تنها برای مردم مرفه یا پشتیبانی شده توسط مردم مرفه ، ممکن بود ، و گرچه می‌‌دانیم فردوسی در پایان کارش تنگدست بوده است .

مرا نیست این ، فرخ آن را که هست / ببخشای بر مردم تنگدست !



























































































فرشته حسین پور این را خواند
عادل خالدی کلهر این را دوست دارد
نثرتون بسیار فاخر است دوست گرامی؛
۳۰ فروردين ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هدایت به دیدگاهی‌ شکل داد که میشود گفت در دهه ۱۳۱۰ بی‌ همتا بود ، دیدگاهی که در آن هیچ گونه پیام اخلاقی‌ مستقیم یا غیر مستقیمی نیست ، هیچ تحلیل رمانتیکی از طبقات پایین جامعه به عمل نمی آید و اجتماع به خاطر فقر ، جهل و فلاکت عامه مردم محکوم نمیشود . بلکه بر عکس ، معلوم میشود که عامه مردم در بد اخلاقی‌ و شرارت اصلا از پولدارتر‌ها عقب نمی مانند و رضایت‌شان از زند‌گی از منتقدان متوسط هم که برای بدبختی و بیچارگی آنها اشک می‌‌ریزند بیشتر است .

موفقیت کوتاه مدت مصدق و نخست وزیری او ، رویدادی کاملا عجیب بود که نمی بایست رخ می‌‌داد ، و به درازا هم نکشید . چنین مردانی به دلیل پیروز بودن شکست می‌‌خورند ، یا به دلیل شکست پیروز میشوند . در ‌یک کلام ، راز شکست آنان در زمان حیات و موفقیت پس از مرگشان این است که آرا و رفتارشان با هیچ چهار چوب مستقر یا متداولی مطابقت ندارد. یعنی‌ تعارض فکر و کارشان بیش از حد تازه و بدیع است و با چنان شهامت و آزادی خاروق العاده‌ای عمل می‌‌کنند که ناگزیر در همه مراکز قدرت موجود ، اعم از دولتی و مخالف دولت ، برای خود دشمن می‌‌تراشند .

غرض ... دیدن ادامه » از رجاله‌ها صرفاً مردم عادی یا ماموران پلیس نیست . به طور دقیق تر (از چشم هدایت ) اینها اشخاص مبتذلی هستند که هم در پول و هم در عشق موفق اند و درست به دلیل اینکه چیزی برای عرضه ندارند ، در دروغگوئی ، حقه بازی و چاپلوسی استادند .

در سر در کارونسرایی ، تصویر زنی‌ به گچ کشیدند

ارباب عمائم این خبر را ، از مخبر صادقی شنیدند

گفتند که واا شریعت ا ، خلق ، روی زن بی‌ نقاب دیدند

ایمان و امان به سرعت برق می‌رفت که مومنین رسیدند

این آب آورد و آن یکی خاک ، ‌یک پیچه ز گًل بر او بریدند

ناموس به باد رفته‌ای را ، با ‌یک دو سه‌ مشت گًل خریدند ...

( ایرج میرزا )

در ورأ این زمین ... نه‌ سعادتی هست و نه‌ عقوبتی . گذشته و آینده دو عدم است و ما بین دو نیستی‌ که سر حد دنیاست دمی را زنده ایم دریابیم ... به عقیده خیام کنار کشتزار‌های سبز و خرم ، پرتو مهتاب که در جام شراب ارغوانی هزاران سایه منعکس می‌کند ، آهنگ دلنواز چنگ ، ساقیان ماهرو گلهای نو شکفته ، یگانه حقیقت زند‌گی است که مانند کابوس هولناکی می‌‌گذارد.

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید ! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می‌‌کند . ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زند‌گی نجات میدهد .

به من چه ربطی‌ داشت که فکرم را متوجه زند‌گی احمق‌ها و رجاله‌ها بکنم ، که سالم بودند ، خوب می‌‌خوردند ، خوب جماع می‌‌کردند و هرگز ذره‌ای از درد‌های مرا حس نکرده بودند و بالهای مرگ هر دقیقه به سر و صورت‌شان ساییده نشده بود ؟

عشق حقیقی در زنی‌ که دوست داریم نیست ، بلکه هر کس از قوه تصور خودش است که کیف می‌‌کند .

همیشه تعصّب ورزی عوام فریبی کار دغلان و دروغ زنان می‌‌باشد . عمر ، کتاب‌ها را می‌‌سوزانید و هیتلر به تقلید او کتاب‌ها را آتش میزد . اینها طرفدار کند و زنجیر و تازیانه و شکنجه و پوزه بند و چشمبند هستند . دنیا را نه‌ چنان که هست بلکه آنچنان که با منافعشان جور در می‌‌آید می‌‌خواهند به مردم بشناسانند و ادبیاتی در مداح گند کاریهای خود می‌‌خواهند که سیاه را سفید و دروغ را راست و دزدی را درستکاری وانمود بکند .

نه‌ حوصله شکایت و چوس ناله دارم و نه‌ میتوانم خودم را گول بزنم و نه‌ غیرت خود کشی دارم فقط ‌یک جور محکومیت قی‌ الودی است که در محیط گند بی‌ شرم مادر ...‌ای باید طی‌ کنم . همه چیز بنّ بست است و راه گریزی هم نیست .

آدمیزاد حتی در اندیشه و کردار و رفتارش هم آزاد نیست ، از دیگران رودرواسی دارد ، می‌‌خواهد خودش را تبرئه بکند . دلیل می‌‌تراشد از دلیلی‌ به دلیل دیگر می‌‌گریزد ، اما اسیر دلیل خودش است ، چون از خطی‌ که به دور او کشیده شده نمی تواند پایش را بیرون بگذارد .

ادعای هدایت این است که رنج انسان نه‌ به خاطر معصیت آدم و حّوا است ، نه‌ به خاطر گناهان خودش ، گناه انسان صرفاً این است که بی‌ خبر به دنیا آمده و باید مجازات اشد این گناهی را که بی‌ خبر مرتکب شده است ببیند . جزای او این است که به رغم همه کوشش‌ها و تلاش‌هایش محکوم به تنهائی و بیگانگی باشد ، این حکم جبری است که هیچ ربطی‌ به اقدام ظاهراً آگاهانه به خوردن گندم یا دزدیدن آتش ندارد .

کمتر چیزی است که به اندازه افسانه‌ای که مردم میل دارند باور کنند مقاوم و پایدار باشد .

هدایت ‌یک نویسنده ایرانی‌ عصر خود بود ، لیکن در ضمن انسانی‌ حساس بود که ماهیت افکار و رنج‌هایش به مراتب از ‌یک محدوده‌ زمانی و مکانی خاص انسوتر می‌‌رفت.



































































































































برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زند‌گی خیلی‌ پوچ است به قول هدایت ( همه آدم‌ها شبیه هم هستند با غرایز و احتیاجات محصور در ‌یک کادر کثیف ) من نمیتوانم زشتی‌ها را تحمل کنم روحم مثل ‌یک پرنده محبوس بی‌ تابی می‌کند من دنیا‌های زیبا و روشن را دوست داشتم و حالا با چشم‌های باز کثافت و تیرگی محیط زندگیم و اجتماع را تشخیص می‌دهم .

قدر مسلم این است که من هیجوقت نمی توانم از زند‌گی راضی‌ باشم چون در آن صورت زند‌گی برایم لطفی‌ نخواهد داشت .

تو ... دیدن ادامه » نمی دانی من چه قدر دوست دارم بر خلاف مقررات و آداب و رسوم و بر خلاف قانون و عقاید مردم رفتار کنم ولی بندهایی بر پای من هست که مرا محدود می‌‌کند روح من وجود من و اعمال من در چهار دیواری قوانین سست و بی‌ معنی‌ اجتماعی محبوس مانده و من پیوسته فکر می‌کنم که هر طور شده باید ‌یک قدم از سطح عادی أت بالاتر بگذارم من این زند‌گی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم .

من دلم میخواهد این لفظ ( باید ) از زند‌گی دور شود باید این کار را بکنی‌ ، باید این طور لباس بپوشی ، باید این طور راه رفت ، باید این طور حرف زد ، باید این طور خندید ، اه همه ش سلب آزادی و محدودیت چرا باید ، میدانم که به من جواب خواهند داد ، زیرا قوانین اجتماع اجازه نمی دهد طور دیگری رفتار کنی‌ ، اگر بخواهی برخلاف دیگران رفتار کنی‌ دیوانه و احیانا جلف و سبکسر خطاب خواهی شّد . من نمی فهمم این قوانین را چه کسی‌ وضع کرده کدام دیوانه‌ای بشر را به این زند‌گی تلخ و پر از رنج محکوم کرده است .

من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه‌ای برخورد نمی کند و هسته زند‌گی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی‌ و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد . من میخواهم زند‌گی‌ام بگذرد . من زند‌گی می‌‌کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه‌ برای این که زند‌گی را دوست دارم .

گاهی اوقات پیش خودم فکر می‌‌کنم که به مذهب پناه آورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم . بلکه از این راه به آرمش برسم اما خوب می‌‌دانم که دیگر نمی توانم خود را گول بزنم ، روح من در جهنم سرگردانی می‌‌سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می‌‌شوم و به زن‌های خوشبختی‌ فکر می‌‌کنم که توی خانه شوهر‌هایشان با رویا‌های کودکانه‌ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی‌های گذشته هاشان را نشخوار می‌‌کنند .

هنوز هم در تصورات خودم ، خودم را آن دختر مدرسه‌ای شانزده ساله‌ای می‌‌دانم که در هاله‌ای از شرم و حیای دوشیزگی به سوی تو آمد و اولین بوسه‌هایش را به روی لب‌های تو ریخت .

انسان همیشه در مقابل خوبی زانو خم می‌‌کند و شکست می‌‌خورد ، نه‌ در مقابل بدی .

من باید از میان مردمی که با نگاه‌ها و زخم زبان‌هایشان آزارم می‌‌دهند دور بشوم .

گفتم قفس ! ...ولی‌ چه باید بگویم که پیش از این

آگاهی‌ از دوروئی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای پر ز راز

با جلوه و جلای خود مرا ربود



اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر

بار دگر به کنج قفس ! رو نموده ام

بگشای در که در همه دوران عمر خود

جز پشت میله‌های قفس خوش نبوده ام



پای مرا دوباره به زنجیر‌ها ببند

تا فتنه و فریب ز پایم نیفکند

تا دست پر ز قدرت امیال رنگ رنگ

بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

من برای این نمی روم که خوشبخت بشوم میروم خودم را فراموش کنم و تو را فراموش کنم و گذشته را فراموش کنم .

خوشبختی در بلند پروازی نیست و آدم‌های قانع همیشه در زند‌گی راضی‌ تر هستند .

نه‌ من ضعیف هستم و نمی توانم قبول کنم که زند‌گی یعنی‌ شوهر و بچه و چشم دنبال خیالات و آرزو‌های واهی است .

خیلی‌ وقت است که دیگر تنم عرق نکرده و داغ نشده . خیلی‌ وقت است که بوسه‌های تو از روی لب‌هایم فرار کرده اند . برایم جز تو هیج کس دوست داشتنی نیست . دنبال عشق می‌‌روم و پشیمان برمی گردم . چون عشق و لذت من از وجود توست و نمی توانم خودم را گول بزنم .. وقتی‌ به لذت فکر می‌‌کنم و تنم کشیده می‌‌شود به یاد تن‌ تو می‌‌افتم و به یاد شب‌ها و روز‌ها و دقایقی که در وجود تو غرق می‌‌شدم و تو دستم را می‌‌گرفتی و دنیای زیبایی را که ساخته بودی نشانم می‌‌دادی و پیشانی‌ام عرق می‌‌کرد.

تنها گناهم این است که خیلی‌ زود وارد زند‌گی اجتماعی شدم . یعنی‌ وقتی‌ که دختر‌های دیگر توی خانه اسباب بازی می‌‌کند و ظرفیت تحمل حقایق زند‌گی را نداشتم .

در خیابان‌های سرد شب

جفت‌ها پیوسته با تردید

یکدگر را ترک می‌‌گویند

در خیابان‌های سرد شب

جز خداحافظ ، خداحافظ ، صدایی نیست .



ای خدا بر روی من بگشای

‌یک نفس در‌های دوزخ را

تا به کی‌ در دل‌ نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را





























































































مژگان خراسانیان این را خواند
فرشته حسین پور و parisa zendebudi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بی‌ احساس رنج حتی شادی را نمی توان بیان کرد . اما رنج سر چشمه نیست زیرا به خودی خود کور است و جز این بسیار چیز‌های دیگر می‌‌خواهد تا حتی خود رنج بیان شود و از آن میا‌‌ن یکی بیزاری از رنج است و شاید یکی هم عشق به آن . چون عشق همیشه شیفتگی و ستایش نیست .‌ای بسا که با نفرت و گریز و بسیار حالت‌های دیگر توام است . چه کسی‌ میتواند در باره روح انسان فرمولی بیابد و نابینا و سطحی نباشد .

انسان می‌‌میرد و نام و نشانش از یاد‌ها میرود ولی‌ انسانیت ماندگار است و دست روزگار نمیتواند آن را برباید .

خدایا ... دیدن ادامه » تو که می‌توانی آن بهشت کذائی را بیافرینی چرا ما را اسیر چنین جهنمی کرده‌ای . به تو هیچ امیدی نیست . هر چه هست در من است به شرط‌ها و شروط‌ها .

در زند‌گی لحظاتی هست که آدم می‌‌بیند عمرش ‌یک باره فرو میریزد . مثل خانه‌های مقوایی کودکان که با تلنگری هوار میشود . آدم به کمرگاه کوه نرسیده باید برگردد و مثل سیزیف راه رفته را از سر بگیرد.

انسان همیشه از گذشت ایام و رسیدن پیری و مرگ شکوه دارد ولی گاه این گذشت را به هر بهایی میخرد.

برای مردگان نه‌ باغ‌ای هست و نه‌ بیابانی . بهار و پاییز و شب و روز یکسان است . زیرا انسان که نیست شد همه چیز هیچ است و در هیچ تفاوتی نیست . ولی‌ زند‌گی دست به دست میشود و انسان هرگز به تمام نمی میرد . شخص او میرود و جوهر زند‌گی او در پیکری و جامه‌ای دیگر حلول می‌کند . ما امروز میراث دار بسیار بسیار مردمانیم که آمدند و به ما سپردند و رفتند تا ما به که بسپاریم .

گاه به گاه به زند‌گی مادرم و به خصوص آرزو‌های ناانجام او می‌اندیشم و افسوس می‌‌خورم . احساس می‌‌کردم که سمی بی‌ پایان مثل هوا ما را احاطه کرده و ما را با دست‌های بسته به قربانگاه می‌‌برند . حتی گاه مجال فریادی و اعتراضی نیست .

همیشه فکر می‌‌کردم که اگر خدایی باشد پیش از همه در وجود مادران است و در ‌یک کلام انسان خدای خود است .

هر قدم که در راه زند‌گی بر می‌‌داریم به پیشباز مرگ می‌‌رویم و از همان لحظه که به دنیا می‌‌آییم برای مردنیم . مرگ در باطن زند‌گی است و به اندازه زند‌گی عادی است ولی‌ این همه پدیده عجیبی‌ است که انگار همه چیز را دگرگون می‌کند .

آن وقت‌ها که توده‌ای بودم رضا شاه برایم رضا قزاق بود ولی‌ حالا نه‌ . مردی ‌ست با نقاط ضعف و قوتش مثل بسیاری از کسان دیگر .

دو و سه روز دیگر به تولوز می‌‌روم . این جا هم اگر به بعضی‌‌ها بر نخورد مثل میهن عزیز خودمان خر تو خر است . خیال کرده اند من مهندسم و چهار ماه کار آموزی در تاسیسات هیدرو لیک تولوز برایم مقدر کرده اند . گفتم آقا من مهندس نیستم . گفت هستی‌ . اصرار کردم تازه نگاهی‌ به پرونده‌ام و نامه‌ای که نوشته بودم کرد . یارو قبول کرد که اشتباه شده .

این جا به ‌یک ایرانی‌ برخوردم که کارمند سازمان آب کرمانشاه است . مصاحبت او خودش مکافاتی است . فرانسه شکسته بسته‌ای می‌‌داند که بهتر است بگویم نمی داند . زورکی سلام و علیک می‌‌کند و بعضی‌ از حرف هآش را هم حالی‌ می‌کند . تازه با همین زبان بریده ش به هر زنی‌ می‌رسد سلامی‌ می‌‌پراند . مثل شکارچی بی‌ سلاحی است که لای بوته‌ها و تیغ‌ها را می‌‌گردد . فقط آمده است که پایین تنه را از عزا در آورد و برگردد و جز این نه‌ حرفی‌ می‌‌زند و نه‌ حرفی‌ می‌‌شنود .

امروز صبح رفتم کلیسا . اخر امروز روز یکشنبه است . کشیش نامه پولس رسول به قرنتیان خواند و سپس وضی کرد سراسر لاف معجزات مسیح و دستگیری از بینوایان و درماندگان هم چاشنی‌ آن بود . برای این مردمی که شکمشان سیر است هفته‌ای ‌یک بار صحبت از بینوایان و درماندگان تفریح دلپذیری است . وگرنه بی‌ نوائی را فراموش می‌‌کنند و در نتیجه از لذت روحی نعمتی که دارند بی‌ نصیب می‌‌مانند . به خصوص که شنوندگان همه از طبقه متوسط بودند . آن‌هایی‌ که باید قدر فراخی و آسودگی را بدانند . همه خاموش و آرام گوش می‌کردند و صدا از کسی‌ در نمی آمد . فکر کردم چه مردم متمدنی آدم حظّ می‌‌کند . حال اگر در مسجد‌های ما بود یکهو یکی خر مگس معرکه می‌‌شد . ایهالناس شش سر نان خور دارم روی دیدن زن و بچه را ندارم . پول چهار تا نان ... اما اخر این آدم‌ها این جوری هم ندارند ، اگر داشتند بیش تر داداش در می‌‌آمد . اما در هر حال ما هم بد جانور‌های هستیم . مثل دسته گًل توی کثافت خودمان غوطه میخوریم .

آدمیزاد ‌یک بار به دنیا می‌‌آید اما در هر جدایی ‌یک بار تازه می‌‌میرد . مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد ، چون وقتی‌ برسد دیگر دردی نمی ماند تا درمانی بخواهد .











































































عذرا موسی خانی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی‌ از علمای برجسته مخالف هر گونه نهاد دمکراتیک بودند و آنها را بیش از اندازه اروپایی و غیر مذهبی می‌‌پنداشتند و مانند سایر نخبگان از تغییر و برابر خواهی می‌‌هراسیدند . علما به طور کلی‌ هیچ گاه ملی گرایی یا حتی ملیت را نپذیرفتند چه آن را نوعی ٔبت پرستی میشمردند ، پادشاهی در نظر آنها ترفیع موجودی فانی به مرتبه خدایی بود .

از لحظه‌ای که رضا خان وزیر جنگ شد پیوسته ‌یک حرف زده بود ، ایران باید کشوری مستقل شود و اتباعش متکی به کشور دیگری نباشند .

رضا ... دیدن ادامه » خان ادعای روشنفکری یا دانشمندی نداشت ، ولی از ابتدا هدفش را می‌‌دانست . رضا خان بسان خارپشت مثالی بود ، روباه بسیار چیز‌ها می‌‌دند اما خار پشت تنها ‌یک چیز ، منتهی آن را خوب می‌‌داند. آن ‌یک چیز این بود که اول باید قدرت عشایر را از میا‌‌ن برد . تنها در آن صورت می‌‌توان دولت مستقلی ساخت . ولی صفات روباه هم در رضا خان کم نبود . عزم راسخ و اراده فوق العاده بود که سرباز ساده‌ای را رهبر کرده داد . رضا خان اعتماد کامل به خود داشت و از خطر نیمی گریخت . از آغاز کار ، به قول شکسپیر ، فرمان راند حال آنکه به نظر می‌‌آمد خدمت می‌‌کند .

رضا خان صدای محکم و رسا نداشت و سخنران قابلی هم نبود . قدرت از او می‌‌تراوید ولی فاقد جذبه جادوئی بود . آدم کم حرفی‌ بود و به ندرت نطق طولانی می‌‌کرد . وقتی‌ ناچار می‌‌شد سخنرانی کند مختصر میگفت و به اصل مطلب می‌‌پرداخت .

پیشینه نظامی ش ذره‌ای او را مهیای ورود به دنیای پیچ در پیچ سیاست ایران ، نیرنگ‌ها ، معامله‌ها ، داد و ستد‌های بی‌ وقفه ، و در نهایت ، در بهترین وضع ، مصالحه‌های ناخوشایند نساخته بود . وی افسر قزاق بود ، یاد گرفته بود که فرمان قاطع بدهد و بی‌ چون و چرا ، بی‌ درخواست و التماس ، ندای اطاعت بشنود .

رضا خان دو هدف عمده داشت که برای او تفکیک ناپذیر و یکی و یکسان بودند. او می‌‌خواست مقداری از عظمت گذشته ایران را باز آورد و در کشور نوع ساخته برای خود قدرت مطلق برقرار کند . این اهداف را با عزم و بی‌ رحمی دنبال می‌کرد ، به هر قدرتی که سر راه اقدماتش می‌‌ایستاد بی‌ امان می‌‌تاخت و حتی المقدور از میانش می‌‌برد . بدین ترتیب استقلال عشایر ، توان زمیندارن دربار قاجار ...همه مورد حمله قرار گرفت . قدرت روحانیون ، نیز ، ناگزیر می‌‌باید کاهش میافت.

مدرس نقطه ضعف عمده ش تکبّر بود ، و نتوانست از وسوسه قدرت که از معاشرت با رضا خان فراهم آمده بود چشم بپوشد . مدرس پیوسته می‌‌خواست مشاور پادشاه هان ، شاه زادگان و نخست وزیران باشد .

رضا خان مشروع یت‌ پادشاهی خود را ، نه‌ چون قاجاریه بر اساس قدرت ایلاتی یا چون صفویه بر مبنای ، به قول خودشان ، سیادت شیعی ، بلکه بر پایه فرزند سربازی وطن پرست از سواد کوه استوار نمود ، که مظهر ناسیونالیسم نوپدید ایران بود .

قانون نظام وظیفه به رغم مخالفت ملاکین و روحانیون از تصویب مجلس گذشت . ضدیت زمیندارن با این قانون در بدو امر بدان علت بود که خدمت نظام از قدرت پدر سالاری آنها می‌‌کاست و نیروی انسانی‌ حیاتی مزارع کشاورزی را می‌‌ربود . و دلیل مخالفت علما این بود که دو سال الغا و اموزش در سازمانی غیر مذهبی زیر نظر افراد ضّد روحانی ، یعنی‌ جماعت صاحب منصب ، عقاید دینی مشمولین را سست و فاسد می‌‌کند . شماری ملاهای میان پایه در فتوای علیحده‌ای گفتند که خدمت نظام وظیفه اصول تشیع و ارکان اسلام را به خطر می‌‌اندازد .

مهمترین هدف رضا شاه به وجود آوردن دولتی مدرن بود . این مستلزم وارد کردن علوم و فنون غرب و اصول و موازین اداری و آموزشی و اقتصادی اروپایی بود . اطرافیان رضا شاه همه هم رای بودند که برترین و فوری‌ترین کار تغییر دادن ساختار تمامی نظام قضایی و تدوین قانون‌های امروزی بود ،. بدین ترتیب اصلاح قوه قضایی و احداث هر چه زودتر راه آهن در سر لوحه برنامه کار دولت قرار گرفت.

اصلاحات قضایی رضا خان هدف فوری دیگری نیز داشت . علاوه بر نشاندن اهل فنّ بر کرسی قضاوت ، در صدد بود به حق برون مرزی اتبأع خارجی در مملکت پایان دهد . اند‌کی پس از تدوین پیشنویس قانون مدنی ، رضا شاه در روز ۲۱ اردیبهشت ۱۳۰۷ اعلام کرد که حقوق کاپیتولاسیونی کلیه کشور‌های خارجی در ایران لغو شده است .

راه آهن سرتاسری ایران پایدار‌ترین یادگار سیاست صنعتی‌ رضا شاه است . در زمان خود یکی از شگفت‌ترین نمونه‌های راه آهن سازی در جهان بود .

رضا شاه فاقد طبع گرم و شوخ بود و از شهرت بد خلقی‌ و مستبدی خویش تشویشی به دل‌ راه نمی داد . اصلا در فکر علاقه و محبت مردم نبود و اشخاص بیشتر از او میترسیدند تا دوستش داشته باشند . آنچه برای او مهم بود اطاعت دربست و احترام افراد بود . صدایش نرم و ملایم بود و به سختی به گوش می‌رسید ، اما عصبانی که میشد فریاد می‌‌کشید و فحشهای رکیک می‌‌داد .

رضا شاه طرح جامع برنامه ریزی شده برای نوسازی ایران نداشت ، ولی اصلاحات بسیاری را که به نظرش برای احیای کشور ضروری بود به اجرا گذشت . هنگام حمله روس و انگلیس حکومتی مرکزی و قدرتمند ، آزاد از دستکاری قدرت‌های خارجی ، آزاد از هر گونه گردن کشی عشیره‌ای و نفوذ ناروای مذهبی ، بر ایران فرمان می‌‌راند ، حکومتی که ایران نظیرش را در ۱۴۰ سال گذشته تاریخ خود به چشم ندیده بود . ساختار مالی‌ کشور استوار بود و گامهایی نخست صنعتی‌ شدن برداشته شده بود . سیر قهقرایی ظاهراً عجین در رگ و پی‌ زند‌گی ایران در ظرف پانزده سال از میا‌‌ن رفته بود و نهاد‌هایی‌ به وجود آمده بود که پنجاه سال فقط حرفش زده بود اما قدمی به سوی آن برداشته نشده بود .

وجود مراکز متعدد قدرت ویژگی دوران پیش از پهلوی بود . رضا شاه روسا و دار و دسته‌های قدیمی را از بین برد ، نهادی نوین به وجود آورد و شالوده فعالیت‌های فزاینده اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی و در واقع دولت را ریخت . مکتب و مسلکی جدید خاصه شکل تازه‌ای از ملی گرائی را پی‌ افکند و در واقع دولت ملی امروزی ایران را پایه گذارد . رضا شاه فیلسوف - شاه آفلاطونی نبود ، و مسلما نقایص بسیار داشت ، ولی بی‌ گمان پدر ایران نوین و معمار تاریخ قرن بیستم کشور ما بود .









































































بسیار زیبا و مفید بود جناب مقیمی
خیلی لذت بردیم از مطلبی که گذاشتین
سپاس
۱۸ فروردين ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ چیز نامنصفانه تر از این نیست که در باره گذشتگان با اندیشه‌های کنونی داوری کنم.

خشک مغزی منشأ خود فریبی است و در حکومت نقش بسیار بزرگی دارد و عبارت از این است که اوضاع و احوال را بر مبنای تصورات ثابت و پیش ساخته ارزیابی کنیم و علائم و قرائن مخالف را نادیده بگیریم یا مردود بشماریم و به پیروی از ارزوهای خود عمل کنیم و واقعیت‌ها را گردن ننهیم .

اوج ... دیدن ادامه » هنر حکم رانی‌ این است که ذهن چنان باز باشد که در یابد فلان سیاست به جای سود زیان می‌‌آورد ، و شخص اعتماد به نفس لازم را داشته باشد که به این امر اذعان کند ، و عقل کافی‌ که مشی‌ پیشین را وارونه گرداند .

دموکراسی سیاسی که معمولا با امریه حاصل نمی شود و باید آهسته آهسته و در نتیجه تلاش و مبارزه در طی‌ قرون گام با گام به دست آید .

سؤ حکومت وقتی‌ بی‌ خردی محسوب می‌‌شود که در سیاستی آشکارا غیر عملی یا بی‌ ثمر احمقانه لجاجت ورزیم .

در جست و جوی معنا نباید فراموش کرد که خدایان تصوری در اذهان آدمیان بیش نیستند و آفریده انسانند ، نه‌ بالعکس . ایزدان را ما اختراع می‌‌کنیم و به وجودشان نیازمندیم تا به چیستان زند‌گی بر روی زمین مفهوم و مقصود بخشند ، تا پدیدهٔ‌های شگفت و بی‌ قاعده طبیعت ، حوادث اتفاقی ، و از همه بالاتر ، رفتار نابخردانه انسانی‌ را تبیین کنند . خدایان هست شده اند تا بار سنگین جمله چیز‌هایی‌ را بر دوش کشند که نمی توان درک کرد مگر با مداخله یا تدبیر ماورأ الطبیعه.

می‌ گویند اسطوره فراورده روان است ، ابزاری است برای هویدا نمودن ترس‌های نهان و بر آوردن آرزو‌ها ، یا برای سازش دادن ما با وضعیت انسان ، یا برای نمایندن تناقضات و مسایل شخصی و اجتماعی دامن گیر افراد در زند‌گی .

تقدیر در افسانه‌ها مظهر تحقق انتظارت انسان از خویشتن است .

رنسانس یعنی‌ دورانی که در آن ارزش‌های دنیوی جانشین ارزش‌های اخروی شد .

بر اثر نهضت رنسانس ، آدمی خود و نه‌ خداوند را طراح و فرمانروای تقدیر خویش یافت . نیاز‌ها و ارزوهایش ، بلند پروازی‌ها و خوشی‌‌هایش ، دار وندارش ، ذهنش ، هنرش ، قدرتش و افتخاراتش منزلگه حیات شمرده شد .

مسولیت قدرت غالبأ مستلزم ایستادگی در برابر وضع موجود و دگرگون کردن مسیر آن است .

ایمانی که فقط به اصول و احکام استوار باشد هموره ضعیف و متزلزل خواهد ماند .

اندیشه‌های که زمانش رسیده زندان نمیتواند خاموش کند . فرمانروایان خود کامه که طبعاً دارای عقلی ناچیز اند این واقعیت را اغلب از یاد می‌‌برند.

یکی از وجوه بی‌ خردی دو دستی چسبیدن به هدفی نابراوردنی است .

کسب قدرت مستلزم کاربست وسائلی است که طالبان قدرت را پست و حیوان صفت می‌‌کند ، و جوینده همین که به خود آمد ، می‌‌بیند که قدرت به قیمت از دست دادن فضیلت یا مقصود اخلاقی‌ حاصل شده أت .

هرگاه سود شخصی‌ برتر از منافع عمومی شمرده شود ، هرگا جاه طلبی فردی و ازمندی و افسون قدرت مداری رهنمون سیاست گردد ، مصالح همگان ناگزیر به باد می‌‌رود .

جادوی مقام و قدرت آدمیان را ، چه هنگام نیاز و چه هنگام رفاه ، در همه احوال و ادوار ، بیش از تفقد و التفات مسحور کرده است .

حکومت‌ها در مقابله با خطر ، یا آنچه خطر می‌‌پندارند ، معمولأ می‌‌کوشند آن را سرکوب کنند و به ندرت در صدد بررسی و فهم و تبیین آن بر می‌‌آیند .

بر مردم ناراضی اعمال قدرت شاید توان کرد ، ولی‌ بر مردم ناراضی هرگز حکومت نتوان کرد.

حکومت باید با توجه به احساسات حکومت شوندگان بچرخد ، هرگاه آنان را نادیده گیرد خود را به مخاطره انداخته است.

لجاجت بر سر تصوری ژرف اندیشه ، به رغم شواهد مغایر ، سر چشمه خود فریبی ویژه بی‌ خردی است . بر حقیقت سر پوش می‌‌نهد تا کوشش مورد نیاز را کوچک جلوه دهد .

خطاها‌ای تاریخی‌ معمولأ جبران ناپذیرند . اگر تغییر راستین باشد و با توجه به هدف اجرا شود ، ترک سیاستی زیانمند ستوده است و نه‌ خفت بار.

مقصران هم گاه پی‌ میبرند که در اشتباه اند ولی نمی توانند قالب را بشکنند.

هرگاه بی‌ کفایتی و آسوده خاطری دست به دست هم دهند ، نتیجه بدترین آمیزه ممکن است .

بنی آدم ممکن است اعضای ‌یک دیگر باشند ، ولی ، بنابر مقتضیات خویش ، نیاز‌ها و ارزوهای گوناگون دارند.

وقتی‌ در رابطه‌ای ، ‌یک طرف وابسته به طرف دیگر است ، طرف وابسته پیوسته می‌‌تواند با تذکار خطر سقوط خود ، حامی‌ را مهار کند .

در غرب که سرعت تغییر بیش از مشرق است ، بیست و پنج قرن طول کشید تا حکومت در جهت تامین منافع نیازمندان دست به کار زد .

آسیا اطاعت دولت را وظیفه مسلم هر شهروند می‌‌شمارد ، دموکراسی‌های غربی دولت را نماینده شهروندان می‌‌دانند .

زمام دار ، وقتی‌ وارد چهارچوب سیاستی شد ، برایش آسان تر است که درون آن بماند . و اما ماموران زیر دست نیز چه بهتر که برای حفظ مقام خویش سر و صدا راه نیندازند و شواهدی را که پذیرفتن‌شان برای رئیس دردناک است به رخ او نکشند .

وقتی‌ همه راه‌ها نافرجام شود ، سیاست گذران به جای این که بیندیشند ترجیح می‌‌دهند دست به اعمال فشار بزنند .

با ترد قاطع و دلیرانه مواضع نادرست بیشر میتوان احترام اندوخت تا با پی‌ گیری لجوجانه آن ها.

رفتن بی‌ سر و صدای افراد از جمله ویژگی‌های دولت هست . کسی‌ اگر حتی پس از رفتن سخنی بگوید از محفل یاران رانده میشود ، ابراز عدم وفادری سد راه برگشت به حلقه حاکمه است . اکراه در کنار رفتن نیز دلیلش همین است . ماموران دولت همواره خود را قانع می‌‌سازند که داخل حکومت بهتر می‌‌توانند جلو زیاده روی‌ها را بگیرند ، و آن گاه رام و سر به راه می‌‌مانند که مبادا پیوندشان با قدرت بگسلد .

منتسکیو در کتاب روح القونین نوشت ، زوال هر حکومت با زوال اصولی که بر آن بنیان شده آغاز می‌‌شود .

مردم لبته دمدمی مزاج اند و نظر سنجی‌ها ناپایدار و گذرا است و پاسخ‌ها هم بستگی به نحوه پرسش دارد.

بی‌ ابروی ‌یک فرمانروا در تاریخ جهان مطلب مهمی‌ نیست ، اما بی‌ ابرویی ‌یک حکومت تکان دهنده است ، چون حکومت نمیتواند بدون ابرو عمل کند .

عدم ژرف اندیشی‌ در زمامدارن عموم یت‌ دارد و این پرسش را پیش می‌آ‌ورد که آیا زند‌گی سیاسی و دیوان سالاری در دولت‌های جدید تعقل را ، بدون توجه به انتظارت منطقی ، تابع کاربرد اهرم‌ها نمی سازد ؟

دنیای حس یات لنگر گاه انسان است و آدمیان مانند عروسک‌های خیمه شب بازی با نخ‌های ترس و میل و هوس به رقص در می‌‌آیند.

بالاترین جولان گاه بی‌ خردی هنوز حیطه حکومت است چون آن جاست که آدمی بر دیگران تسلط می‌‌یابد و سپاس تسلط بر خود را از دست می‌‌دهد .

قدرت بیش از حد نیز مانند بادبان زیاده بزرگ در کشتی‌ خطرناک است و تعادل را به هم می‌زند . تجاوز از حد از ‌یک سو‌ بی‌ نظمی و از سوی دیگر بی‌ عدالتی به بار می‌‌آورد. روح هیج آدمی در برابر وسوسه قدرت بی‌ عنان تاب ایستادگی ندارد.

رهبران حکومت فراسوی معتقد اتی که با خود می‌‌آورند چیزی نمی اموزند ، و مادم که بر سر کارند از همان سرمایه فکری تغذیه می‌‌کنند .

ماکیاولی میگوید شهریار باید همواره بزرگترین پرسنده و شکیباترین شنونده حقیقت در مورد اموری باشد که راجع به آن‌ها پرسیده است ، و اگر دید که کسی‌ در بیان حقیقت به او تعلل می‌‌ورزد ، باید به خشم آید . حکومت نیازمند پرسندگان بزرگ است .

جورج ارول می‌‌گوید ، ایست جرم یعنی‌ توان توقف غریزی در آستانه‌ هر اندیشه خطرناک . از این مقوله است قدرت در نیافتن قیاس‌ها ، درک نکردن لغزش‌های منطقی ، بد فهمیدن ساده‌ترین بحث‌ها ... و ملول و دلگیر شدن از هر اندیشه‌ای که قادر است در جهت بدعت سیر کند . ایست جرم ، خلاصه ، یعنی‌ حماقت حمایتی .

در شرایط امروزی یکی از عواملی که معمولأ دست رئیس دولت را می‌‌بندد انبو مطالب و مشکلات در بخش‌های بی‌ شمار حکومت است که نمی گذارد هیچ چیز خوب فهمیده شود و در میا‌‌ن دیدار‌های پانزده دقیقه‌ای و گزارش‌های سی‌ صفحه‌ای فرصتی برای تفکر باقی‌ نمی ماند و عرصه به روی حماقت حمایتی می‌‌گشاید . در این میا‌‌ن ، دستگاه دیوان سالاری ، برای گریز از خطر ، با خاطر آسوده آنچه را دیروز کرده امروز هم تکرار می‌‌کند و ، به سان رایانه‌ای عظیم که چون به اشتباه افتاد تا ابد به اشتباه می‌‌رود ، همانطور به راه خود ادامه می‌‌دهد .

جاذبه مقام اداره حکومت به طرز بهتر را عقیم می‌گذارد . دیوان سالار خواب ترفیع می‌‌بیند ،مامور بلند پایه می‌‌خواهد حوزه اختیاراتش را بیشتر بگستراند ، قانون گذران و رئیس دولت طالب انتخاب مجددند ، و اصلی‌ که همه به راهنمایی آن پیش می‌‌روند این است که هر چه بیشتر دل‌ پذیر و هر چه کمتر دل‌ آذر باشند ، و حال آنکه در حکومت بخردانه ، اشخاص عالی‌ رتبه بر پایه متین‌ترین داوری و برترین دانش موجود و برآورد معقول از راه کم زیان تر سیاست گذاری کنند . ولی‌ این جا فکر و ذکرشان انتخابات آینده است ، و این امر تنها ملاک کار میشود .

مشکل احتمالا بیش از آن که تعلیم افراد برای حکومت کردن باشد ، آموزش رای دهندگان است برای تشخیص و ارج گذاری به راستی‌ و درستی و طرد جنس تقلبی . انسان‌های بهتر شاید در زمان‌های بهتر بار می‌‌آیند ، و شرط حکومت خردمندانه البته پرورانیدن جامعه‌ای پویا است نه‌ جامعه‌ای رنجور و سر به گریبان .































































































































































































برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جاودانه بودن بی‌ معنی‌ است ، به غیر از انسان ، موجود دیگری نیست که جاودانه نباشد ، زیرا از مرگ بی‌ خبرند . آنچه الهی ، وحشتناک و غیر قابل فهم مینماید این است که خود را جاودانه بدانیم . من به این نکته پی‌ برده‌ام که به استثنای معتقد أت مذهبی چنین اعتقادی بی‌ اندازه نادر است . یهودی ، مسیحی‌ و مسلمان همه از جاودانگی سخن می‌‌گویند ، ولی‌ احترامی که به این دنیا قایلند ، نشان میدهد که فقط به آن اعتقاد دارند .

انسان کم کم با شکل سرنوشتش همانند میشود ، انسان به مرور زمان شرایط خودش میشود .

کسی‌ ... دیدن ادامه » به این نتیجه رسید که اگر سرنوشت ، مانع میشود که عاقلان را بیابیم باید به دنبال دیوانگان بگردیم .

من بخشهایی را میشناسم که در آن مردمان جوان در مقابل کتاب‌ها کرنش می‌‌کنند و وحشیانه بر صفحات آن بوسه می‌‌زنند ، بی‌ آنکه قادر باشند ‌یک کلمه آنرا بخوانند .

اندیشیدن فراموش کردن تفاوت‌ها است و کلی‌ کردن و تجرید.

کوری تدریجی‌ چیز غم انگیزی نیست . مثل ‌یک شامگاه دیر گذر تابستانی است.

برای دیدن ‌یک چیز باید آن را فهمید . ‌یک نیمکت پیش فرض بدن انسان ، مفصل‌هایش و اعضای گوناگونش را دارد ، و قیچی ، پیش فرض عمل بریدن را . در باره چراغ یا ‌یک وسیله نقلیّه چه بگویم ؟ آدم وحشی ، انجیل ‌یک مبلغ را مشاهده نمی کند ، مسافران کشتی‌ همان طنابی را نمیبینند که خدمه کشتی‌ میبینند . اگر دیدی واقعی از جهان می‌‌داشتیم شاید میتوانستیم آن را بفهمیم .











مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
parisa zendebudi این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مردانی اندک شمار که چیزی دانسته اند و آنقدر دیوانه بوده اند که راز آن را در دل‌ نهفته ندارند ، کسانی که عواطف خود را و نظرات خود را بر توده‌ها کشف کرده اند ، در هر عصری به صلیب کشیده و سوزانده شده اند .

آدم خوشگذرانی که فلسفه میبافد ، چار پایی‌ است که جنن در ‌یک خلنگزار خشک دایره وار می‌‌چرخاندش ، و حال آن که گرداگرد آنجا چمنزار سبز زیبایی گسترده است .

قوانین ... دیدن ادامه » و حقوق مثل بیماری همیشگی از پی‌ هم می‌‌آیند ، از نسلی به نسل دیگر کشیده می‌‌شوند و بی‌ صدا از جایی‌ به جایی‌ پیشروی می‌‌کنند . و آنوقت ، عقل دیوانگی می‌‌شود و نعمت مصیبت ، بدا به روزگار تو ،‌ای پسر پدرانت ، بدا به روزگار تو ! زیرا از آن حقی‌ که با ما زاده شده است ، افسوس ! در آن هرگز سخنی در میا‌‌ن نیست .

تئوریها همه خشک اند ، و درخت زند‌گی پر شکوفه است .

ننگ وقتی‌ که زاده شد ، آن را مخفیانه به این دنیا آوردند و سر و گوشش را در پرده ضخیم شپ پوشاندند ، می‌‌توانستند به خوبی خفه ش کنند ، ولی رشد کرد و بزرگ شد و خودش را برهنه در روشنایی روز به نمایش گذشت ، بی‌ آنکه در برهنگیش زیباتر بوده باشد ، تازه هر قدر که چهره ش زشت تر بود ، بیشتر خواستار روشنایی بود .

چه دیوانه است آن که به ملتها اعتماد کند ! زیرا کار کردن برای‌شان بیهوده است ، نزد توده مردم ، همچنان که نزد مهرویان ، همیشه جوانی است که ارج بیشتری دارد.

طبیعت با گناه ، و هوش با شیطان پیوسته است و من شک را می‌‌بینم که مانند فرزندی حرام زاده و بد ریخت میا‌‌ن این دو جای دارد.

همه مان سرانجام ، به موجوداتی که خودمان آفریده ایم وابسته ایم .

در اساطیر ، زن از قماش دیگر است ، شاعر به میل خود رنگ آمیزی ش می‌‌کند ، برایش بلوغ مطرح نیست ، از گذشت سالها زیانی به وی نمی رسد . همواره به چشم اشتها انگیز است . او را در کودکی می‌‌ربایند ، در سالهای پیری به وی دل‌ می‌‌بازند . شاعران از تاثیر زمان بر او طفره می‌‌روند .

مردم همیشه فریب خورده ، با سرنوشتی محقر ، پیوسته از زمان آدم گرفتار حماقت ! همه پیر می‌‌شوند ، ولی‌ چه کسی‌ به دانائی می‌رسد ؟ پیش از این هم تو دیوانه بودی . بیش از این چه می‌‌خواهی ؟ همه می‌‌دانند که آدمی به چیزی نمی ارزد . چهره بزک کرده ، سینه در قالب ‌پستان بند ، در این پیکر قانقرایا گرفته ، هیچ چیز نیست که پوسیده نباشد ، هیچ چیز نیست که لذت به ما بدهد . این را ما می‌‌بینیم ، می‌‌دانیم ، می‌‌توانیم در یابیم ، با این همه ، این لگوریها همین که سوتی بکشند ، ما به رقص در می‌‌آییم .

ما همه خدایان را به ‌یک سان نیایش می‌‌کنیم ، آیین پرستش ما چنین است . جایگاه خدا در ماه باشد یا در خورشید ، ما به سویش نماز می‌‌بریم ، کاری است سود آور .

سخنی قدیمی که معنای درست و شریف آن همچنان برجاست ، می‌‌گوید که بر باریکه راه سبز زمین هرگز زیبایی‌ و ازرم در دست هم نمی روند . کینه‌ای دیرینه‌ در ژرفای وجودشان ریشه دوانده است به گونه‌ای که اگر راهشان در جایی‌ به هم برسند ، هر کدامشان به حریف خود پشت می‌‌کند ، و آنگاه هر ‌یک از آن دو ، باز برافروخته تر ، دور می‌‌شود ، ازرم افسرده و زیبایی سرشار از بی‌ حیایی .

گرگی در پوستین میش ، به گمنام بسیار خطرناکتر از آن سگی‌ است که سه پوزه دارد.

زیبایی با دیگری قسمت پذیر نیست ، و کسی‌ که آن را به تمامی در تصرف داشته است ، با نفرین بر اندیشه تقسیم ، ترجیح می‌‌دهد که نابودش کند .

تنها مردم ساده اند که در می‌‌یابند و نمی گذراند مفهومی که مدت‌ها پیش خرد‌شان برای‌شان روشن شده است آشفته‌شان بدارد . این ‌یک معجزه است و همه وام دار آن به شیطان اند .

برای ما زور جایگزین حق است . فلسفه ما از چه سخن می‌‌گوید نه‌ از چگونه .

چنین است که گفتار پیشینیان را باید تکرار کرد ، تن‌ به ستم بده و تسلیم حکم آن شو ، اگر بخواهی مقاومت کنی‌ و خود را پهلوان بنمائی ، خانه و دار و ندارت به باد می‌‌رود و بعد هم ... خودت .









































































































































میرعلی توکلی لاهیجانی این را خواند
ramtin shiny این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بخش‌هایی‌ از کتاب شیطا‌ن و خدا نوشته سارتر با ترجمه ابوالحسن نجفی

سی‌ سال است که من ‌یک اصل برای خودم قرار داده‌ام و بر طبق آن عمل می‌کنم . آن اصل این است که هر کس در هر کاری نفع خود را می‌‌طلبد . اشخاص مختلف پیش من برای توجیه اعمالشان شرافتمندانه‌ترین دلایل را آورده اند . اما من از این گوش میشنیدم و از آن گوش بیرون می‌کردم و با خودم می‌‌ گفتم نفع‌شان کجاست ؟

... دیدن ادامه » ...............................................................

من مردم دنیا را به سه دسته تقسیم می‌‌کنم ، آنهایی که خیلی‌ پول دارند ، آنهایی که اصلا ندارند ، آنهایی که مختصری دارند . دسته اول می‌‌خواهند چیزی راکه دارند حفظ بکنند ، نفع‌شان در این است که وضع موجود را به همین صورت که هست نگاه دارند . دسته دوم می‌‌خواهد چیزی را که ندارند به دست بیاورند ، نفع‌شان در این است که وضع موجود را از میان بردارند و وضع دیگری که برای آنها مفید باشد به وجود آورند . این هر دو دسته واقع بین اند ، اشخاصی اند که می‌‌شود باشان کنار آمد . اما دسته سوم میخواهند نظام موجود را در هم بریزند تا چیزی را که ندارند به دست بیاورند و در عین حال میخواهند نظام موجود را حفظ کنند تا چیزی که دارند از دستشان نگیرند . بنابراین آن چیزی را که در خیال از میان می‌‌برند در عمل حفظ می‌‌کنند ، یا بر عکس آن چیزی را که به ظاهر حفظ کرده اند در عمل از بین میبرند . خیالپرست اینها هستند .

........................................................................

دنیا بی‌ عدالتی است ، اگر قبولش کنی‌ شریک جرم می‌‌شوی ، اگر عوضش کنی‌ جلاد میشوی .

..........................................................

اجداد ما گمان می‌‌کردند که در هر اوضاع و احوال اجتماعی میتوانند پاک بمانند . ولی‌ ما امروز می‌‌دانیم موقعیت‌هایی‌ هستند که تا عمق وجود فرد را آلوده می‌‌سازند .

...............................................................

دو نوع فقیر هست ، آنهایی که با همدیگر فقیرند و آنهایی که به تنهائی فقیرند . فقرای حقیقی‌ دسته اول اند . بقیه ثروت مندانی هستند که بختشان یاری نکرده است .

................................................................

من دیگر از هیچ چیز مطمئن نیستم . اگر هوس‌هایم را اقناع کنم مرتکب گناه می‌‌شوم ولی خودم را از چنگ آنها خلاص می‌کنم ، اگر نخواهم آنها را راضی‌ بکنم روحم را سراسر فاسد می‌‌کنند ...

........................................................................

آدمهای امروز جانی به دنیا می‌‌آیند ، باید که من هم سهمم را از جنایتهای آنها مطالبه کنم تا بتوانم سهمی را که از عشق آنها و فضا ئیل آنها میبرم به دست اورم . من عشق خالص را میخواستم ، چه حماقتی ! همدیگر را دوست داشتن یعنی‌ به دشمن مشترک کینه ورزیدن ، پس من با کینه شما پیوند می‌‌بندم . من خوبی را می‌‌خواستم ، چه سفاهتی ! روی این زمین و در این مکان خوبی از بدی جدا نیست ، پس من بد بودن را میپذیرم تا بتوانم خوب بشوم .

.........................................................................

اگر همه چیز را دوست نداشته باشیم هیچ چیز را دوست نداشته ایم . نظرم به ‌یک متن لاتینی بوده است که می‌‌گوید ، خداوندا چشم‌های تیز یوزپلنگ را به من عطا کن تا نگاه من به پشت این پوست زیبا فرو رود و زشتی‌های آن را ببیند . آنچه در اندرون این پره‌های بینی‌ و این لاله‌های گوش پنهان است به من نشان بده . من که از دست زدن به پهن منزجرم چطور می‌‌توانم رغبت کنم که انبان مدفوع را در آغوش بگیرم ؟

.....................................................................................

چه خدا باشد و چه نباشد ، مساله یکی است .به هر حال نباید اخلاقی‌ برای خوش آمد او بنا کرد ، بلکه اخلاق باید متکی به خود شخص باشد و اگر هم خدا وجود می‌‌داشت انسان فقط از این راه می‌‌توانست نظر او را جلب کند که خودش باشد ، یعنی‌ هم خود و هم دیگران را در محدودیت‌شان بپذیرد . ژواندا چه خوب گفته است که نمیتواند انسان‌ها را دوست بدارد مگر اینکه آنها را علیرغم خدا و حتی در رذالت‌شان که بر ضدّ خداست دوست داشته باشد . و آندره مالرو در کتاب سرنوشت بشر از زبان یکی از قهرمانهایش می‌‌گوید ، انسان‌ها همنوعان من نیستند ، بلکه کسانی هستند که به من نگاه می‌‌کنند و در باره من قضاوت می‌‌کنند . همنوعان من آنهایی هستند که مرا دوست دارند و به من نگاه نمیکنند ، مرا علیرغم همه چیز دوست دارند ، مرا با وجود سقوط و پستی و خیانتم دوست دارند ،یعنی‌ خودم را دوست دارند نه‌ آنچه کرده‌ام یا خواهم کرد ، و تا زمانی که من خودم را دوست دارم آنها هم دوستم خواهند داشت .

























علیرضا بابایی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زاد و ولد سریع جنون نوشتن در میان سیاستمدارن ، راننده‌های تاکسی ، زنان باردار ، معشوقه‌ها ، آدم کش‌ها ، جنایتکاران ، فاحشه‌ها ، روسای پلیس ، پزشکان و بیماران به من ثابت می‌کند که هر فردی ، بدون استثنا در درون خود حامل استعداد بالقوه نویسندگی است و تمام نوع باشد کاملا حق دارد که با فریاد ، همه ما نویسنده ایم !، به خیابانها هجوم بیاورد . دلیلش این است که هر کسی‌ در قبول این واقعیت که نامفهوم و نامرئی در دنیایی متفاوت ناپدید خواهد شد دچار تشویش می‌‌شود ، و می‌‌خواهد پیش از اینکه زیادی دیر بشود خود را به دنیایی از واژه‌ها تبدیل کند .



زمان ... دیدن ادامه » باج خود را می‌‌گیرد ، تمام لذت و شادی‌ها درخشندگی و آب و تاب خود را بر اثر تکرار از دست می‌‌دهند .



گفت ( بچه‌ها ، شماها آینده را تشکیل می‌‌دهید ) و امروز متوجه می‌‌شوم که منظور او همان نبود که مینمود . بچه‌ها از آن رو که روزی آدمهای بزرگسالی خواهند شد آینده را تشکیل نمیدهند . نه‌ ، دلیلش این است که نوع بشر بیش از پیش در مسیر طفولیت حرکت می‌‌کند و دوران کودکی پندار آینده است . او فریاد زد ( بچه‌ها ، هرگز به گذشته نگاه نکنید ) و منظورش این بود که هرگز نباید بگذاریم که آینده زیر بار حافظه فرو بپاشد . بچه‌ها ، به هر حال ، گذشته‌ای ندارند . علت رمز و راز معصومیت جذاب لبخند‌هایشان فقط در همین است. تاریخ توالی تغییر‌های بیدوام است . ارزشهای جاودانی بیرون از تاریخ جای دارد. آنها تغییر ناپذیرند و نیازی به حافظه ندارند . بچه‌ها زند‌گی اند ، و زند‌گی ( دیدن ، شنیدن ، خوردن ، آشامیدن ، شاشیدن ، تخلیه کردن شکم ، شکم ، شیرجه زدن در آب و نظاره کردن فلک ، خندیدن و گریستن است .











میرعلی توکلی لاهیجانی این را خواند
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نوری را با همه تمهیدات بازیگرانه و خویشاوندی پروری ا‌ش ، و با وجود درگیری شرم انگیزش در سقوط امیر کبیر ، می‌‌باید سیاست مداری قابل ملاحظه شمرد که ، همانند پیشینیان ، در پی‌ استقلال مقام صدارت بود .

نوری آدمی لایق و مدبر بود ، سر سخت در مذاکره ، پیر گرگی سرشار از شم سیاسی ، مردی واجد استعداد فوق‌العاده که برای قانع ساختن طرف مقابل از جذابیت ، شوخ طبی‌ ، فریب و حسن تفاهم یاری می‌‌جست .

با ... دیدن ادامه » این حال هیچ گاه در طول صدارت ا‌ش نکوشید در دولت خویش به تقسیم عملی کارها بپردازد ، تا چه رسد که مرز اقتدار خود و شاه را مشخص سازد .

به رغم مقام شامخش در ساخت سیاسی قاجار ، مورخان دو آتشه‌ای امروزی ایران اغلب وی را به ناحق به ورطه خدعه و خیانت فرو می‌‌اندازند .



علمای عهد قاجار اغلب مدافع علنی حکومت پادشاهی و لزوم آن برای حفظ بیضه اسلام در مقابل منافقان ، بدعت گذاران ، فرق ضاله و کفار اجنبی بودند .

علما اگر هم گه‌ گاه در باره مسائلی خارج از حوزه شرع به صورت شخصی‌ یا جمعی به شاه هشداری می‌دادند ، این برای یاد آوری وظیفه وی در حراست دین ، یعنی‌ در حقیقت حفظ شریعت ، بود و نیز برای نهاد‌هایی‌ که از دیرباز در حیطه انحصاری روحانیون قرار داشت .

علما بر عکس مخالفان دگر اندیش قاجاریه به ندرت خواهان سقوط تاج و تخت ناصرالدین شاه بودند .

علما ، همانند خود شاه ، به پیوند بنیادین بین این دو نهاد کهن ، یعنی‌ شریعت و سلطنت ، به خوبی واقف بودند .

اندرز تنسر موبد ‌زرتشتی عهد ساسانی در پند نامه ا‌ش خطاب به شاه هان - چه دین و ملک هر دو به ‌یک شکم زادند ، دو سیده ، هرگز از ‌یک دیگر جدا نشوند - در محیط سیاسی ایران اوایل قرن چهاردهم هجری هنوز طنین انداز بود .



انقلاب مشروطیت در حقیقت دو ستون ثبات سیاسی -اجتماعی جامعه ایران ، یعنی‌ سلطنت قاجاریه و دستگاه شرع ، را از جا کند ، بدون آن که بتواند در عمل نهاد‌های جدید دمکرتیک به جای آنها بنشاند .



با همه نکوهش که ظاهراً نثار شاه قاجار و تمامی دودمانش شد ، مضامین زمام داری ناصری از پاره‌ای جهات در سراسر دوره پهلوی همچنان پابرجا ماند و عواقب پایداری به جا گذاشت .

از همه چشم گیرتر کوشش فرمان روایان پهلوی برای تفوق بر مقام نخست وزیر بود .

تنش این کش مکش دیرین ، به ویژه در زمان دکتر محمد مصدق ، سدی بزرگ در راه رشد نهاد‌های دمکرتیک در ایران شد .

ناصرالدین شاه منصب صدر اعظم را به سطح ‌یک مامور اجرا و جزئ از اجزای گوش به فرمان دربار تقلیل داد.

‌یک قرن پس از سقوط امیرکبیر ، نخست وزیری مصدق هنوز درگیر زور آزمایی‌هایی‌ بود که اسلاف او را ، از حاجی ابراهیم عتماد الدوله در آغاز قرن نوزدهم گرفته تا میرزا علی‌ خان امین الدوله در آغاز قرن بیستم ، از کار انداخته بود.

حتی در زمان انقلاب مشروطه ، مجلس از دولت‌های مقتدر هراسان بود و مدام می‌‌کوشید دولت را با وضع قوانین مطیع خود سازد.





























مشتاق حسین این را خواند
شادی کریمی و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انک انسان ترجمه رویا منجم

فلسفه ، تا آنجا که من آن را درک کرده و زیسته‌ام ، زیستن اختیاری در یخ و کوه‌های بلند است ، جست و جوی هر چیز ناآشنا و سوال بر انگیزی که وجود دارد ، همه‌ای چیزهایی که تاکنون از جانب اخلاق تکفیر شده است . از تجربه‌ای طولانی حاصل از چنین سرگردنی در ( قلمرو ) ممنوعه آموختم که سر چشمه‌ای اخلاقی‌ کردن و آرمانی ساختن را بسیار متفاوت با آنچه شاید دلپسند است ، در نظر بگیرم : تاریخ نهفته‌ای فیلسوفان و روان شناسی نام‌های بزرگشان بر من روشن شد . ‌یک روح تاب چه مقدار حقیقت را می‌‌آورد ، ‌یک روح جرات چه اندازه حقیقت را دارد ؟ این ( موضوع ) برای ما بیش تر و بیش تر سنجش واقعی ارزش شّد . خطا ( عقیده به ایده ال ) کوری نیست ، خطا جبن است ... گرا فراگیری‌ای و هر گامی‌ به پیش در معرفت ، نتیجه‌ای دلیری و سختگیری نسبت به خویش و پاکیزگی در ارتباط با خویشتن است ... من ایده ال‌ها را ردّ نمی کنم ، صرفاً در حضور‌شان دستکش به دست می‌‌کنم ... فلسفه‌ای من با این نشان روزی چیرگی خواهد یافت ، زیرا آنچه تاکنون در اصل ممنوع شده است ، هرگز چیزی جز حقیقت نبوده است .

اگر ... دیدن ادامه » فرد از غنای کافی‌ برخوردار باشد ، خطا کردن ، حتئ بختیاری است . ایزدی که به زمین آمده نباید عملی جز خطا انجام دهد : پذیرش مسولیت نه‌ برای کفاره ، بلکه برای گناه ، تنها این خدا گونه است .

نابغهِ دل‌ به صورتی که در تسخیر آن یکتای بزرگ نهان قرار دارد ، آن ایزد وسوسه گر‌ و فلوت زن ملون مادر زادی وجدان‌ها که صدایش می‌‌داند چگونه به جهان زیرین هر جانی نزول کند ، و کلمه‌ای نمی گوید و نگاهی‌ نمی کند ، مگر آن که فریبی در آن نهفته باشد ، و احاطه بر تظاهر از مهارتش است ، تظاهر نه‌ به آنچه هست ، بلکه به آنچه که از نظر پیروانش اضطراری بیش تر برای نزدیک شدن به او باشد ، برای دنباله روی از او به شکلی به مراتب درونی تر و همه جانبه تر ...

هر چیز با عظمتی ، کار ، عمل ، پس از تکمیل بی‌ درنگ به ستیز با عاملش بر می‌‌خیزد . و عامل از آن پس دقیقا در اثر انجام آن رنجور است ، دیگر نمی تواند کنشش را تاب آورد ، دیگر نمی تواند به سیمایش بنگرد . داشتن چیزی در پس که هرگز نمی بایست آن را می‌‌خواسته ، چیزی که درونش گره سرنوشت نوع انسان بسته می‌‌شود و از آن پس کینه ش را به دل‌ می‌‌گیرد !

سرنوشت خود را می‌‌شناسم . روزی خاطره‌ای چیزی دهشتناک با نام من تداعی خواهد شّد ، خاطره‌ای بحرانی که زمین پیش از آن هرگز به خود ندیده است ، خاطره‌ای ژرف‌ترین برخورد وجدان ، خاطرهِ تصمیمی که علیه هر آنچه تا آن زمان باور ، مطالبه و تقدیس می‌‌شّد ، فرا خوانده می‌‌شود . من انسان نیستم ، دینامیتم . و با وجود این ، چیزی از ‌یک بنیان گذار دین در من نیست . ادیان ، امور مربوط به توده‌‌ای مردم است ، من پس از تماس با افراد مذهبی‌ به شستن دست‌هایم نیاز دارم ... من باورمند نمی خواهم ، به گمنام بیش از اندازه بدسگالم که به خود باور داشته باشم ، من هرگز با توده‌‌ها سخن نمی گویم .. سخت بیمناکم که روزی مرا مقدس اعلام کنند : می‌‌توان حدس زد که چرا این کتاب را پیشاپیش در آوردم ، قصد از آن جلوگیری از هر اقدام بدسگالانه از جانب مردم علیه من است ... من نمی خواهم ‌یک قدیس ، در واقع ‌یک لوده باسم ... شاید لوده هستم ... و با وجود این ، یا بیش تر نه‌ با این وجود ، چرا که تاکنون موجودی دروغگو تر از قدیسین وجود نداشته است ، حقیقت با زبان سخن می‌‌گوید . اما حقیقت من هراس انگیز است : چرا که تاکنون ، دروغ حقیقت نامیده می‌‌شده است . ارزیابی دوبارهِ تمامی ارزش‌ها : این است فرمول من برای عمل متعال به خود آمدن از جانب انسان که در من به گوشت و نبوغ تبدیل شده است . این سرنوشت من است که نخستین موجود شریفی باشم ، و خود را در تضاد با دروغگوئی هزاره‌ها بشناسم ... من اولین فردی بودم که حقیقت را کشف کرد ، از این لحاظ نخستین فردی بودم که دروغ را به صورت دروغ حس کرد ، بو کشید ... نبوغ من در پره‌های بینی‌‌ام است ... من چنان ضدیت می‌‌ورزم که تاکنون هرگز این چنین ضدیت ورزیده نشده است و با وجود این ، ضّد روح نفی هستم . من آورنده‌ای کشنده‌های نیک‌ خواهانه‌ای هستم که مشابه‌اش تاکنون وجود نداشته است ، من از چنان صدای بلندی وظایف را می‌‌شناسم که تاکنون ادراک مشابهی از آن وجود نداشته است ، تنها پس از امکان زنده شدن امید وجود دارد . با این همه ، من الزاماً انسانی‌ شوم هستم . زیرا هنگامی که حقایق وارد جنگ با دروغ هزاره‌ها می‌‌شود ، ما دچار تشنج می‌شویم ، ‌یک انقباض زمین لرزه‌ای ، جا به جایی‌ دره و کوه به صورتی که هرگز در خواب هم دیده نشده است . مفهوم سیاست از آن پس کاملاً در نبرد روح‌ها جذاب می‌‌شود ، تمامی ساختار‌های قدرت جامعه‌ای آن به هوا می‌‌رود ، آن‌ها همه بر دروغ ایستاده بودند ، نبرد‌های خواهد بود که هرگز پیش از آن بر زمین نبوده است . تنها پس از من بر زمین سیاستی با عظمت وجود خواهد یافت .

انسان‌های خوب هرگز حقیقت را نمی گویند . خوب‌ها به شما سواحل دروغین و امنیت دروغین را اموختند : شما در دروغ‌های آدمیان خوب ، زاده و نگاه داشته شدید .

خوب‌ها نمی توانند بیافرینند ، آنان همواره آغاز پاینند ، آنان کسی‌ را که ارزش‌های جدیدی را روی جدول‌های جدید قانون می‌‌نویسد ، به صلیب می‌‌کشند ، آنان آینده را برای خود فدا می‌‌کنند ، آنان کلّ آینده‌ای انسان را فدا می‌‌کنند ! خوب‌ها ، همواره آغاز پایان بوده اند ... و هر آسیبی هم که افترا زنندگان جهان مسببش باشند ، آسیبی که آدم‌های خوب عاملش هستند آسیب بخش‌ترین آسیب است .

اخلاق فارغ از خویش شدن ، اراده‌ای معطوف به پایان را رسوا می‌‌کند ، نفس اساس زند‌گی را انکار می‌‌کند . اجازه دهید در این جا این امکان را باز بگذاریم که این انسان نیست که در حال فاسد شدن است ، بلکه تنها گونه‌ای انگلی انسان یعنی‌ کشیش است که با کمک اخلاق ، خود را در جایگاهی قرار داده که تعیین کننده ارزش‌های انسان است ، و در اخلاق مسیحی‌ ابزار قدرت خود را می‌‌بیند ... و این در واقع بینش من است : اموزگاران ، رهبران نوع انسان که شامل دین شناسان نیز می‌‌شوند ، همه منحط بوده اند : از این روغ لزوم ارزیابی دوباره‌ای تمامی ارزش‌های دشمن خویانه با زند‌گی ، از این رو اخلاق ... تعریف اخلاق : اخلاق ، خصوصیت ویژه‌ای منحط‌ها یا نیت پنهانی انتقام جوئی از زند‌گی و پیروزمندانه . برای این تعریف من اهمیت قائلم .

























































برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ماری استوارت نوشته اشتفان تسوایگ ترجمه میترا معصومی

ماری استوارت از آن گونه زنهای بسیار نادر و جذاب است که قدرت و شوق زند‌گی واقعی آنها در برهه‌ای بسیار کوتاه از زمان متمرکز شده و در نتیجه شکفتگی آن گذرا و سریع است ، اما به شدت تاثیر برانگیز ، قدرتمند و خرد کننده بوده است . چنین افرادی شوق ، نیرو و قدرت خویش را در بلند مدت و در طول زند‌گی صرف نمی کنند ، بلکه آن را فقط در مقطعی بسیار کوتاه ، در چار چوب هوس و عشقی‌ آتشین و یگانه ، به کار می‌‌برند .

در ... دیدن ادامه » نقل ‌یک سرنوشت ، طول زمان فقط ظاهر امر است و در حقیت این ماجراها هستند که سرنوشت قهرمان داستان را به قیاس و سنجش می‌‌گذارند . روحیه انسان گذشت زمان را به گونه‌ای دیگر ، همچون ‌یک تقویم سرد و خشک ، می‌‌سنجد : سرمستی از احساسات ، و از خود بی‌ خود شدن با هوسی تند و مهار ناپذیر می‌‌تواند طی‌ زمانی بسیار کوتاه به التهابها و هیجان‌های بسیار نامحدود منجر شود ، همانگونه که عکس این حالت ، یعنی‌ محروم بودن روحیه انسان از چنین احساسا‌هایی‌ در طول سالهای متمادی ، آثاری مانند سایه‌ای گریزان خواهد داشت . به همین دلیل در زند‌گی فقط لحظات بحرانی ، لحظات سرنوشت ساز هستند که به حساب می‌‌آیند . فقط زمانی که انسان تمام قدرت و نیروی خود را با تمام وجود به کار می‌‌گیرد ، برای خود و دیگران زنده می‌‌ماند ، همیشه باید آتشی از درون روح و وجود وی را ببلعد تا شخصیت واقعی او نمایان و ظاهر گردد.

سیاست هیجگاه به احساسات توجه ندارد و فقط منافع مطرح است . انسان ، خوشبختی و اراده ش به هیچ رو در مقابل ارزش‌های منطقی و منافع عالی‌ به حساب نمی آیند .

در سیاست و زند‌گی عدم قاطعیت ، دودلی و دورویی همیشه زیان بیشتری در بردارد تا اقدامات جسورانه ، اساسی و قاطعانه .

نخستین نشان ‌یک سیاستمدار روشن بین ، خودداری از جستجو برای دست یابی‌ به هدفی دست نیافتنی و غیر ممکن است .

فکر جان ناکس با ایمان مطلقی که به درستی راه و کردار خود داشت ، از گونه افکار تنگ نظرانه و آشتی‌ ناپذیری بود که فقط بینش خود را بر حق می‌‌دانست ، پارسایی خود را فضیلت می‌‌شمرد و بالاخره تنها ایمان خویش را ایمانی راستین می‌‌پنداشت به طوری که هر کس با عقیده او همگام نبود ، مجرم به حساب می‌‌آمد و هر کس اگر با یکی از خواست‌های او مخالفت می‌‌کرد ، شریک و همراه اهریمن به شمار می‌‌رفت . همیشه مردانی که ادعا می‌‌کنند برای خداوند می‌‌جنگند ، به غیر اجتماعی‌ترین انسان‌های کره زمین تبدیل می‌‌شوند ، زیرا بر این باورند که از ندای پروردگار الهام می‌‌گیرند ، و گوش‌هایشان در مقابل تمام گفته‌های انسان‌ها ناشنوا می‌‌ماند .

در حقیقت افرادی همچون ماری استورت که با افکار و خیال‌های واهی زند‌گی می‌‌کنند ، اکثراً مسایل و انسان‌ها را آنطور که خود میل دارند می‌‌بینند و به ندرت قادرند آنها را به گونه‌ای واقعی ، و منطقی سنجیده ، مورد تجزیه و تحلیل قرار دهند . چنین افرادی پیوسته بین ستایش اغراق آمیز و یاس در نوسان هستند و هیچ گاه به حالت هوشیاری کامل نمیرسند .

ماری استوارت از بدو کودکی پله‌های کامیابی را به راحتی بالا رفت و درخشش اقبالش همانند ستاره سحرگاهی در آسمانی صاف بود ، اما سقوط او نیز به همان شتاب ، ناگهانی و سریع انجام یافت . سرنوشت ماری استورت از سه یا چهار رویداد کاملاً مجزا و نکبت بار تشکیل شده بود و به همین دلیل همیشه به عنوان قهرمان زن ‌یک غم نامه معرفی گشته است . صعود الیزابت بر عکس به آرامی و با استقامتی لجوجانه صورت گرفت . خداوند الطاف خود را با گشاده دستی به او نداد . الیزابت که در کودکی نامشروع شناخته شده و در نوجوانی خواهر ناتنی ش ماری تودور او را در برج لندن زندانی کرده بود ، از همان ابتدا ناچار شّد که برای حفظ حق زند‌گی خود به مکر و سیاست پناه برد . اختلافاتی که در مسیر سرنوشت این دو زن وجود داشت به گونه‌ای اندوهناک با یکدیگر متفاوت بود . در برهه هایی از زمان سرنوشت آنان با یکدیگر برخورد می‌‌کند ولی هیچ گاه با هم آمیخته نمی شود . این امر که یکی از آن دو ، همچون کودکانی که با مو متولد می‌‌شوند ، با تاجی بر سر به دنیا آمده بود ، در حالی‌ که دیگری می‌‌بایست با مکر و حیله و مبارزه مقام خود را به دست آورد و با این احوال همیشه مشروع یتش قابل بحث باشد ، تفاوت هایی اساسی‌ و عمیق را در تمام حرکات ، رفتار و سرشت این دو زن نمایان میسازد .

متاسفانه در بازی سیاست خصلت خاصی‌ نهفته است که اکثراً باعث می‌‌شود که توافق‌ها و راه حل‌ها‌ای سیاسی دیر به انجام برسد.

برای ‌یک سیاستمدار بارز دروغ گفتن به همان سهولت نفس کشیدن است .

رنج کشیدن و رنج دادن ، قانون مقدس این طبیعت رام نشدنی است . برای کسی‌ که قلب و سرشتی هیجان زده دارد ، هر قدر دنیا به او آرامش و خوش اقبالی بدهد ، باز هم در وجود خود و در اطرافش خطرات جدید و فلاکت‌های تازه به بار می‌‌آورد.

صفت خاص هر عشق واقعی این است که عاری از هر گونه حسابگری ، طمع کاری ، چون و چرا و تزلزل باشد ، برای روحیه‌ای شریف و والا ، عشق مفهومی جز گشاده دستی و از خود گذشتگی ندارد.

ارتقای مقام افرادی که از روحیه قوی و مصمم برخوردارند ، آبدیده و استوار می‌‌کند ، زیرا قدرت ، عنصر اصلی‌ طبیعت آنهاست ، در صورتی که انسان‌های ضعیف در مقابل اقبالی که لیاقتش را ندارند ، خرد و شکسته میشوند . آنان با کسب اقبال فروتن نمی شوند ، بلکه چنین می‌‌پندارند که به دلیل ارزش واقعی و والای خود به اقبال دست یافته اند و در نتیجه تبدیل به انسانی‌ خود ستا می‌شوند .

در زند‌گی ‌یک زن ، هیچ چیز تحقیر آمیزتر از آن نیست که عشق خود را بی‌ دریغ به مردی دهد که لیاقتش را ندارد . ‌یک زن با شخصیت هرگز نه‌ چنین اشتباهی را در مورد خود می‌‌بخشد و نه‌ در موردی مردی که سزاوار آن عشق نبوده است . با این احوال چنین عشق پر التهابی نمی تواند به طور طبیعی جای خود را بی‌ بی‌ تفاوتی و سردی دهد ، این گونه احساسات زمانی که گداخته شّد ، همچنان می‌‌سوزاند ، و فقط می‌‌تواند تغییر رنگ دهد و تبدیل به خاکستری از تحقیر و کینه شود .

ویژگی غرایز مهار ناپذیر مقایرتشان با منطق است . هوس‌ها‌ای لجام گسیخته همانند بیماری‌ها قابل محکومیت یا تبرئه نیستند بلکه باید با واکنشی شگفت انگیز همراه با رعشه‌ای خفیف به توصیف آنها پرداخت ، واکنشی که انسان معمولاً در مقابل قدرت نیرو‌ها‌ای بدوی احساس می‌‌کند . اراده انسان به هیچ رو نمی تواند چنین هوس‌هایی‌ را مهار کند ، زیرا آنها بخشی از محیط زند‌گی آگاهانه او نبوده بلکه خارج از اراده و مسٔولیت شخص قرار دارند . قضاوت در مورد انسانی‌ که هوسی او را از خود بی‌ خود ساخته ، همانقدر احمقانه است که رگبار از بابت اعمالش بازخواست شود و یا آتش فشانی به دادگاه احضار گردد.

جنایتکاری که صرفاً تحت تاثیر غریزه و یا احساسی‌ مهار ناپذیر عمل می‌‌کند ، در ابتدا تمام قدرت خود را برای رسیدن به هدف خویش متمرکز می‌‌سازد ، و سپس به محض آنکه جنایت به انجام می‌رسد ، نیرو و اراده ش در هم میشکند . در مقابل ، جنایتکار حرفه‌ای که از پیش با حسابگری و خونسردانه عمل خود را طرح ریزی کرده است ، آمادگی آن را دارد که پس از جنایت رو در روی متّهم کنندگان و قضاوت خود بایستد و در برابرشان استوار و پابرجا به مبارزه پردازد . او اراده خود را فقط برای انجام جنایتش بسیج نمی کند ، بلکه این اراده و قدرت را پس از جنایت نیز جهت دفاع از خود به کار می‌‌برد.

تحت شرایط بحرانی و خطرناک انسان غالبأ طعمه نوعی تحرک و حالت انفعالی می‌‌گردد ، پدیده‌ای که به خودی خود امری عجیب و فوق العاده نمی نماید ، بلکه واکنشی فلاکت بار در مقابل تنش درونی بسیار شدید است که در نهایت زایده انتقام مزورانه سرشت انسان در مورد عملی است که از حد اعتدال و خویشتن داری پا فراتر رفته است .

اکثر اوقات تاریخ این واقعیت تلخ را نشان داده است که بهای جنایت گناهکاران واقعی را بی‌ گناهان پرداخته اند .

از دیدگاه انسانی‌ و همچنین سیاسی ابهام حالتی زیانبار و پر گزند است ، زیرا می‌‌تواند روحیه‌ها را مضطرب کند و در جهان اغتشاش ٔبر پا نماید .

سیاستمدار فردی است که بتواند در موقعیت‌ها‌ای حساس دلایل و بهانه‌های موجه عرضه بدارد ، از کاهی کوهی بسازد و کوه را کاه جلوه دهد.

قربانی همیشه حق خود را میخواهد ، ولی برای فرد شکست خورده همواره حق به بیداد تبدیل میشود .

در طول تاریخ بارها و بارها مشاهده شده است که دورنمای رسیدن به سلطنت به بزدل‌ترین افراد شهامت می‌‌بخشد ، به بی‌ تفاوت‌ترین انسان‌ها جاه طلبی میدهد و از دیوانگان اندیشمند میسازد .

هیچ چیز بیهوده تر از آن نیست که قیود اخلاقی‌ را که مسئله‌ای کاملاً نسبی‌ است با منافع فردی ادغام نمود. ارزش زندگانی انسان در طول عصرها و در کشور‌های گوناگون به هیچ رو قطعی و مطلق نبوده است چرا که هر عصر مطابق روسم و شیوه فکری خود قضاوت می‌‌کند .

سنگدلی و خشونت می‌‌تواند سرشت مغرور را به مقاومت وادارد و بیرحمی را با تنفر و واکنش شدید پاسخ گوید. آنان که از طبیعت‌ای مغرور برخوردارند ، معمولا با ایستادگی در برابر خشونت و سخت دلی آب دیده می‌‌شوند ، اما در برابر خلا و سکون تابع مقاومت نیاورده از پا در می‌‌آیند .

جنون و جسارت را تنها مرزی باریک از هم جدا ساخته است ، زیرا تهور همیشه به دنبال خود دیوانگی می‌‌آورد.

زمانی که خطر ناپیدا و غیر قابل لمس است ، اعصاب جسورترین و با شهامت‌ترین افراد نیز تحت تاثیر هراسی مرگبار ، از هم گسسته می‌‌شود.

در تاریخ عدل و انصاف جایگاهی‌ ندارد ، زیرا فلاکت و تیره روزی بزرگان جهان را توصیف می‌کند و نسبت به بدبختی رده‌ها‌ای پایین تر و مردمان عادی بی‌ تفاوت است .

قرون وسطی عصری خشن و بی‌ رحم بود اما عاری از قیود وجدانی و اخلاقی‌ نبود ، و حتئ می‌‌توان گفت در مقام مقایسه با دوران معاصر ، آگاهی‌ عمیق تری از اعمال غیر انسانی‌ خود داشت .

یکی از ویژگی‌ها‌ای بسیار عجیب سرشت هایی عصبی این است که نه‌ تنها می‌‌توانند به طرزی شگفت انگیز دروغ گویند ، بلکه از گول زن خود نیز ابا ندارند . از دید آنان ، آنچه ادعا می‌‌کنند ، چون خودبیان کرده اند ، حقیقت دارد و دروغ آنان گاه به همان اندازه خطرناک است که گفته‌ها‌ای صادقانه و مبتنی بر اعتقاد راسخشان .

سیاست و قیود اخلاقی‌ هر کدام مسیری جداگانه دارند و به همین جهت به رویداد‌ها از دو دیدگاه نگریسته میشود . از نقطه نظر اخلاقی‌ ، اعدام ماری استوارت ، عملی غیر قابل بخشش بود ، زیرا به رقم تمام معیار‌ها‌ای انسانی‌ ، ملکه‌ای را در زمان صلح زندانی کرده به دام انداخته و سپس اعدام کرده بودند . از دیدگاه سیاسی این اعدام اقدام لازم و واجب برای انگلستان به شمار می‌‌رفت . متاسفانه در سیاست حق و قانون تصمیم نمی گیرد ، بلکه فقط نتیجه کار مهم است .

متاسفانه همیشه بناهأ بزرگ سیاسی با سنگ هایی بی‌ عدالت‌ای و بی‌ رحمی ساخته شده اند ، و اساس این بنا‌های سیاسی معظم و با شکوه را همواره سیمانی از خون تشکیل داده است . در سیاست تنها کسانی مقصر جلوه داده میشوند و با ادامه سیر حرکت تاریخ لگد مال می‌‌گردند که مغلوب شده و شکست خورده اند .












































































































































برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ظاهراً فلسفه وجودی ایجاد بخش متن‌های ماندگار به این سبب است که با یادداشت بخش هایی از ‌یک کتاب انگیزه و اشتیاقی در ذهن دوستداران کتاب به وجود آید و بتوانند با چشمانی باز و با تیپ خاطر کتاب مورد علاقه خود را تهیه کنند . ولی‌ گاهان در لیست معرفی کتاب‌های ‌یک نویسنده ملاحظه میشود که بعضی‌ از کتاب‌های او که بسیار معروف هم هستند از قلم افتاده اند ! به همین علت من دلیلی‌ نمی بینم که کتاب هایی از ‌یک نویسنده که در لیست کتاب‌های معرفی شده او وجود ندارد و در عین حال به نظر دارا‌ای مشکل چاپ مجدد نیزنمیباشد ، در ستون مربوطه معرفی نگردد زیرا به هر حال اثری از آثار همین نویسنده است و امید که کار‌هایی‌ این چنین سبب شود که شرکت محترم شهر کتاب نیز آثاری که غبار فراموشی بر چهره‌شان نشسته در یابد و به جایگاه واقعی خود بازگرداند .



... دیدن ادامه » ............................................................................................................


گزیده هایی از کتاب زن سی‌ ساله از اونوره دو بالزاک

ترجمه علی‌ اصغر خبره زاده

دختران اغلب تصاویری دلربا و سرشار از نجابت و صورت‌هایی‌ خیلی‌ برای خودشان می‌‌آفرینند . و در باره مردان و احساسات و دنیا خیالهأی هوس انگیز در سر می‌‌پروارند ، بعد ، با پاک دلی‌ ، کمال مطلوب خود را در خیالهأی خوشی در باره ش دارند ، در ‌یک تن‌ ، می‌‌یابند و خود را به پناه او می‌‌کشانند ، آنها در مردی که برگزیده اند ، به آن موجود خیالی دلبستگی دارند ، اما بعد‌ها ، هنگامی که دیگر نمی توان از سد بدبختی گذر کرد، آن ظاهر فریبکارنه که آنها را فریفته است ، آن بت اولی‌ آنها ، بالاخره به اسکلت نفرت انگیزی مبدل می‌‌گردد.

هنگامی که زن و شوهر کاملا یکدیگر را شناختند و به یکدیگر مداوم خو گرفتند ، وقتی‌ که زن کمترین حرکت مرد را درک کرد و توانست در احساسات یا اموری که مرد از او مخفی می‌‌دارد ، نفوذ کند . آنگاه اغلب پس از فکر و اندیشه یا توجهات قبلی که تصادف موجد آن بود یا با بی‌خیالی انجام گرفته است ، ناگهان روشنایی حقیقت بر او می‌تابد . ‌یک زن اغلب در کنار یا در اعماق ‌یک گرداب ، هوشیار می‌‌گردد.

شاید علت همه خطا‌ها و جنایات ، ‌یک استدلال بیجا یا خود پسندی مفرط است . اجتماع نمی تواند وجود داشته باشد مگر با فداکاریهأی انفرادی که قوانین خواهان آن است . اگر بخواهیم از اجتماع بهره بر گیریم ، آیا نبایست خود را ملزم کنیم تا از شرایطی که دوام و بقا اجتماع به آن بسته است ، حفظ و حراست نماییم ؟ باری بیچارگان گرسنه که ناچارند قوانین مالکیت را محترم شمارند ، کمتر از زنانی که به آرزو‌های خود نرسیده اند و لطافت طبع آنها جریحه دار شده است ، شکوه و شکایت ندارند .

زنان ، صاحب استعدادی تقلید ناپذیر هستند ، بی‌ اینکه کلماتی دلنشین بر زبان آورند می‌‌توانند احساسات خود را بیان کنند . فصاحت‌شان مخصوصا در لحن کلام و ادا و حرکات ، در رفتار و نگاه آنها می‌‌باشد .

تاثیری که مکان بر روح می‌‌نماید مسئله‌ای مهم و قابل دقت است . هنگامی که در کناره دریا بسر می‌‌بریم حزن و اندوه به طور قطع و یقین گریبان ما را می‌‌گیرد ، ‌یک قانون دیگر از طبیعت شدید التاسر ما این است که در کوهستان ، احساست تلطیف می‌‌گردد و رقیق می‌‌شود . در این نقاط ، احساسات سوزانی که به نظر می‌‌آمد به صورت محو و نابود شده اند ، دوباره عمیقا پدیدار میگردند.

از نظر قوانین ، زن بسیار پاکدامنی هستم ، خانه را برایش دلنشین می‌‌کنم ، از هرزگیهایش چشم پوشی می‌‌نمایم ، در مالش دخل و تصرف نمی کنم ، درامدش را به میل خود می‌‌تواند حیف و میل کند ، تنها مواظبم که ثروتش را از دست ندهد ، در برابر این مشقات ، آرامش درون را بدست آورده‌ام ، او نمیتواند یا نمیخواهد در هستی‌ و وجود من موشکافی کند و آن را تفسیر نماید ، اما ، اگر من این چنین با شوهرم رفتار می‌‌کنم ، از واکنش خوی و خصلت ش غافل نیستم و از آن حساب میبرم . من چون رام کنده خرسی هستم که می‌‌ترسد روزی پوزه بندش پاره شود .

از ‌یک شوهر ، حتئ اگر ما را دوست داشته باشد ، می‌‌تونیم دست بکشیم . مرد موجودی قوی است ، زود تسلا می‌‌یابد . ما می‌‌توانیم پشت پا به قوانین و رسوم دنیا بزنیم . اما ‌یک بچه بی‌ مادر !

به من گوش کن و مجرد بمان . با زن زیبایی ازدواج می‌کنید ، زشت می‌‌شود ، با دختر تندرست و سالمی ازدواج می‌‌کنید ، رنجور و ضعیف می‌‌گردد ، گمان می‌‌کنید احساساتی‌ است ، اما سرد و بی‌ حال است ، با اینکه سرد و بی‌ حال است ، اما واقعاً احساساتی‌ است که در اینصورت یا شما را از درد و رنج میکشد یا شرافتان را لکه دار می‌‌سازد .گاهی‌ ، خوشخو و نرم‌ترین زن‌ها زشتخو و عصبی می‌‌شوند ، و هرگز زشتخو و عصبی ، خوشخو و نرم نمی گردد ، گاهی‌ دختری را که ضعیف و کودن تصور میکردید ، اراده آهنینی به شما نشان می‌‌دهد و چون دیوی می‌‌گردد . از زند‌گی زناشویی خسته شدم .

ما کمتر از نتایج ‌یک افسوس و حسرت نابود می‌شویم تا از امیدهأی فریب خورده ، من طاقت فرسا و وحشت ناکترین غم و اندوه‌ها را سراغ دارم که مرگ را همراه خود نیاورده اند .

خداوند تنها ‌یک نوع بدبختی را نیافریده است ، اما ، اجتماع مردم ، هنر او را فاسد و تباه کرده است . ما زن‌ها ، بیشتر از تمدن کجرفتاری می‌‌بینیم تا از طبیعت . طبیعت ، درد‌های جسمانی را به ما تحمیل کرده است که شما نتوانسته اید آنرا تسکین دهید ، و تمدن ، احساسات ما را گسترش داده و تند و تیز کرده و شما دائم آنرا فریب می‌‌دهید . طبیعت ، موجودات ضعیف را نابود می‌‌کند ، شما آنها را به زیستن مجبور می‌کنید تا آنان را در ‌یک بدبختی دائمی رها کنید . ازدواج ، کانونی که پایه و اساس اجتماع بر روی آن قرار گرفته ، تمام بار سنگین مسولیتش را بر شانه‌های ما گذاشته است : برای مرد آزادی ، برای زن انجام وظیفه . ما همه زند‌گی خویش را به شما اختصاص می‌‌دهیم ، شما لحظات کوتاهی از آن را صرف ما می‌‌کنید . بالاخره ، مرد در جایی‌ که ما کورکورانه باید اطاعت کنیم ، می‌‌تواند انتخاب کند و برگزیند . اه ! آقا ، به شما میتوانم همه چیز را بگویم . خوب ! به نظرم می‌رسد ، ازدواج ، آنچنانکه امروز اجرا می‌‌شود ، ‌یک فحشا قانونی و مشروع است .

افسوس ! زین پس نمی توانم دل‌ با کسی‌ داشته باشم ، به دوروئی و بیهودگی محکوم شده‌ام ، دنیا دائم شکلک می‌‌طلبد ، ا در زیر بار ننگ‌ و رسوایی ، به ما امر می‌‌دهد تا از قرارداد‌هایش پیروی کنیم. آقا ، دو نوع علاقه مادری وجود دارد . سابق ، از این تشخیص غافل بودم ، امروز به آن پی‌ برده‌ام . من نیمه مادر هستم ، بهتر از این است که مادر تمام و کمال باشم .

‌یک فرزند ، آیا تصویری نیست از دو موجود و ثمره‌ای از دو احساس که آزادانه در هم آمیخته اند ؟ اگر این فرزند به تمام ذرات بدن و به تمام علایق دل‌ و جان آنها ، پیوند نداشته باشد ، اگر عشق شیرین و گوارایشان ، اوقات و مکانهایی را که این دو موجود در آن خوشبخت بوده اند و گفتار پر از موسیقی و آهنگ بشری و افکار لذت بخش آنها را به یاد نیاورد ، این فرزند ، موجود پوچ و بیهوده‌ای نیست . بله ، برای آنها ، میناتور دلفریبی لازم است تا هماهنگی‌ زند‌گی دوگانه پنهانی خویش را در آن بیابند ، فرزند باید منبع هیجانات سرشار و در آن واحد تمام گذشته و همه آینده آنها باشد .

بله ، مرگ را آرزو می‌‌کنم ، اما شهامت لازم را در خود نمی یابم تا نیتم را اجرا کنم . جسمم تنبل و بی‌ اراده است ، حال اینکه روحم بی‌ اندازه توانا ‌ست ، و هنگامی که دستم نلرزد ، روحم لرزان و دودل می‌‌گردد ! از راز این کشمکش و این تناوب‌ها بی‌ خبریم . بی‌ شک ، با نهایت تاسف ، زن می‌‌باشم و در خواسته‌هایم ثبات ندارم ، تنها برای دوست داشتن و عشق ورزیدن توانا هستم . خود را تحقیر می‌‌کنم ! شب ، هنگامی که خدمتکارانم خوبیده اند ، با جرات و شهامت به کنار برکه آب می‌‌روم ، همینکه به آنجا می‌‌رسم ، طبیعت ناتوانم از انهدام می‌‌هراسد .

همه مردان قوه کشش مختص به خویش را دارا هستند ، اما کسی‌ که صاحب روح حساسی باشد و تمام توقعات طبیعت ما را بتواند ارضا کند ، و تارهای هم آهنگ ، دلنشین وجودش تنها بر اثر فشار احساسات به لرزه در آید ، چنین مردی را دو بار در زند‌گی نمی یابیم . آینده‌ام وحشتناک است ،می‌ دانم زن ، بی‌ عشق ، بی‌ زیبایی ، بی‌ خوشی و لذت ، هیچ است ، اگر باز هم دنیا خوشبختی را به سراغم بفرستد ، آیا مردم بر آن خوشبختی لعنت و نفرین نمی کنند ؟ وظایف خانوادگی که انجامش پاداشی نداشته باشد ، خسته و آزرده‌ام می‌‌کند ، ٔبر زند‌گی لعن و نفرین می‌‌کنم .

شما این موجودات بدبختی را که برای چند سکه طلا به مرد رهگذری خود را می‌‌فروشند ننگین و شرم آور میخوانید ، گرسنگی و درماندگی باعث این آمیزش زود گذر است ، در صورتی که در اجتماع ، آمیزش ناگهانی ‌یک دختر جوان معصوم را با مردی که حتئ سه ماه پی‌ در پی‌ او را ندیده است ، روا می‌‌داند و آن را تشویق می‌‌کند ، یعنی‌ ، همه زندگیش را می‌‌فروشد . اینرا می‌‌پذیریم که قیمت ، گزاف است ! اگر ، به زن اجازه ندهند که تسلایی برای غم و اندوهش بجوید ، شما او را محترم می‌‌شمرید ، اما نه‌ ، دنیا به پرهیزکارترین ما افترا می‌‌زند ! اینست سرنوشت ما چون دوروی آن را بنگریم : فحشا علنی و شرمساری ، فحشا پنهانی‌ و بدبختی را می‌‌بینیم ، اما در باره دختران بی‌ جهیزیه : آنان دیوانه می‌‌شوند و می‌‌میرند ، هیچکس بر آنها رحم نمی آورد و دلسوزی نمی کند ! زیبایی ، پرهیزکاری ، در بازار بشریت شما ارزشی ندارد ، و این کنام و دخمه خود خواهی‌ را اجتماع می‌‌نامند ! زنان را از ارث و جهیزیه محروم کنید ! تا دست کم این قانون طبیعت که انتخاب جفت را آزاد گذشته است ، اجرا کرده باشید و آنها را به میل دل‌شان شوهر دهید .

آیا خانواده وجود دارد ؟ در اجتماعی که ، هنگام مرگ پدر یا مادر ، دارایی آنها را تقسیم می‌‌کنند و به هر ‌یک می‌‌گویند به راه خود بروید ، منکر وجود خانواده استنم . خانواده ، ‌یک اجتماع موقتی و زود گذر است که مرگ با سرعت آنرا متلاشی و نابود می‌‌کند . قوانین ما ، خانواده‌ها ، میراث‌ها ، دوام و بقا سنت‌ها را واژگون کرده است گرداگرد خویش را تنها ویرانی و آشفتگی می‌‌بینم .

دنیای خیال از نوسانات پی‌درپی روحی تشکیل می‌‌گردد که اولین آنها نومیدی است و به لذت و خوشی پایان می‌‌پذیرد . در جوانی ، چون سپیده دم است و هنگام پیری چون باز پسین نور آفتاب .

زن با تجربه که با سلاح دانایی که تقریبا همیشه بواسطه بدبختیها برایش گران تمام شده ، مجهز است ، هنگامی که خود را تسلیم می‌‌کند ، به نظر می‌‌آید که بیش از وجود خویش را تسلیم کرده است ، در صورتی که دختر جوان ، نادان و زود باور ، در حالی‌ که هیچ چیز نمیداند ، ابدا نمی تواند مقایسه کند و ارزش چیزی را دریابد . او عشق را می‌‌پذیرد و آن را مطالعه و بررسی می‌‌کند ، زن به ما یاد می‌‌دهد ، و چون همه دوست دارند که هدایت شوند و اطاعت کردن لذت و کششی را در بردارد ، او ما را راهنمایی می‌کند . دختر می‌‌خواهد همه چیز را بیاموزد و خود را ساده دل‌ نشان میدهد ، در صورتی که حساس و زود فهم است . دختر فقط ‌یک پیروزی را به شما میچشاند ، زن شما را به جدال دائمی دعوت می‌‌کند . دختر تنها اشک و خوشی را داراست ، زن شهوت و ندامت را در بردارد . برای اینکه دختری جوان معشوقه گردد ، می‌‌بایست تباه و فاسد گردد . با وحشت آشکار از او دوری میجویند ، در صورتی که ‌یک زن هزاران وسیله دارد تا در آن واحد قدرت و نجابت و وقارش را حفظ کند . دختر، بسیار مطیع است به شما آرامش حزن آور اسودگی و آسایش را میبخشد ، زن برای اینکه عشق هزاران شکل گوناگونش را به او بنمایاند ، بسیار کوشش می‌‌کند و نیرو به کار می‌‌برد . دختر تنها خود را ننگین می‌‌کند ، زن بخاطر شما خانواده‌ای را نابود مینماید . دختر جوان تنها ‌یک ناز و عشوه را دارد و هنگامی که لباسش را کند گمان می‌‌کند همه چیز را بیان کرده و آشکار ساخته است ، اما زن ناز و عشوه بیشمار ، دارد و در زیر هزاران پوشش و حجاب خود را پنهان می‌کند ، بالاخره ، زن همه هستی‌ خود را ننگین می‌کند ، زن برای شما خانواده‌ای را نابود می‌‌نماید . زن سی‌ ساله دو دلیها ، وحشت‌ها ، ترس‌ها ، اشفتگیها و طوفان‌های روح را بیدار می‌‌کند و به جنبش در میاورد که هرگز در عشق دختر جوان دیده نمیشود . زن که به این سن رسید از ‌یک مرد جوان می‌‌خواهد ، آن قدر و منزلتی را که فدایش کرده است به او برگرداند ، تنها برای آن مرد زنده است ، به آینده او فکر می‌‌کند ، برایش زند‌گی خوبی را آرزو می‌کند ، با سر بلندی آنرا را برای او آماده و مهیا می‌‌کند ، زن سی‌ ساله مطیع است ، درخواست می‌‌کند و امر میدهد ، خود را پست می‌کند و سر ٔبر می‌‌افرزد . در هزاران مورد میتواند تسلا بدهد ، در صورتی که دختر جوان تنها می‌‌نالد و شکوه می‌‌کند . بالاخره علاوه بر مزایأیی که زن سی‌ ساله داراست ، او میتواند خود را چون دختر جوانی نشان دهد ، همه نقش‌ها را بازی کند ، عفیف گردد و حتئ از وقوع آن بدبختی ، زیبا و دلپسند گردد . بین آن دو ، اختلاف فاحش حس پیش بینی‌ و بی‌ فکری ، قدرت و ضعف وجود دارد . زن سی‌ ساله همه چیز را ارضا می‌‌کند ، دختر جوان از غم و اندوه آنچه نباید وقوع یابد ، نمیتواند هیچ چیز را ارضا کند . این اندیشه‌ها و گمان‌ها در دل‌ ‌یک مرد جوان بسط و گسترش می‌‌یابد و قویترین عشق‌ها را در او بوجود می‌‌آورد ، زیرا زن سی‌ ساله احساسات تسنیی را که عادات و آداب ایجاد کرده اند با احساسات واقعی طبیعت در یکجا گرد می‌‌آورد .

اما عقل همیشه در برابر احساسات ، ناچیز و بی‌ مقدار است ، عقل مانند تمام چیزهایی که مثبت است محدود می‌‌باشد ، و آن دیگر بی‌ انتها . دلیل آوردن و تعقل در جایی‌ که باید حس کرد ، خصیصه روح‌های بی‌ استعداد و ناتوان است .

اگر زنان زشت باشند ، از عشقی‌ که آنان را زیبا می‌‌کند ، برخوردار می‌‌شوند و تسلا می‌‌یابند ، اگر جوان و دلربا باشند دلربایی از آنان ، باید همشان و هم قدر دلفریبی آنها باشد ، و در اینصورت عشق ورزی بسیار دشوار است . اگر پارسا و پاکدامن باشند ، ‌یک حس عالی‌ آنان را بر آن می‌‌دارد که ، در عظمت فداکاری هایی که به عاشقان نشان میدهند و در افتخاری که در این کشمکش دشوار به دست می‌‌آورند ، بخشایش و تبری خویش را بیابند .

در آن لحظه‌ای که زن گمان می‌‌کند رفتارش سخت و خشن بوده یا روح شریفی را رنجانده است ، عشق با سرعت پیشرفت می‌‌کند و توسعه می‌‌یابد . هرگز نباید احساسات ناشایست را به عشق نسبت داد ، همه آنها نافع اند ، زنان تنها در زیر ضربه پرهیزکاری و پارسایی از پا در می‌‌آیند . یکی از خطبا گفته نغزی دارد : دوزخ از حسن نیت مفروش شده است .

قول و پیمان خویش را بیشتر از ثروت و دارایی باید حفظ کرد ، زیرا وفای به عهد ثروت می‌‌آورد ، و تمام ثروت‌های دنیا لکه‌ای را که از نقض عهد بر وجدان نشسته است پاک نمی کند .

اگر عدالت هم ، مانند خداوند موارد استثنایی و خاص را درک می‌کرد ، اگر لیاقت آن را داشت که جویا گردد و تفحص کند که از جانی و قربانی کدامیک اهریمنند ، آنگاه میتوانستم با سربلندی در میا‌‌ن مردم زند‌گی کنم .

در مکالمات مردم دنیا ، به اندازه‌ای اشتباه وجود دارد و با نزکت و ظرافت چنان بدیها و زشتی‌ها را منعکس می‌‌کنند ، که سر گذشت و تاریخچه آداب و عادات مجبور است با فرزانگی ، ادعا‌های سرسری را که با بیقیدی بسیار نشر میابد ، تحمل کند و بپذیرد .

مفهوم جوانی و عشق را که مفهومی است یکسان و کم عمق ، اما ، هنگام پیری ، همه چیز زن گویا میشود ، احساسات بر چهره ش نقش می‌‌بندد . او عاشق ، زن و مادر بوده است ، تندترین حالت شادی و رنج در خطوط سیمایش منعکس می‌‌گردد و به صورت هزاران چین و چروک در میآید که هر کدام سرگذشتی دارند ، آنگاه قیافه یکزن از وحشت و نفرت ، بزرگوار و بلند پایه میگردد یا از غم و اندوه ، زیبا میشود یا از آرامش و سکون ، درخشان و تابناک ، اگر روا باشد که این استعاره عجیب را دنبال کنیم ، چون دریاچه خشک شده ، اثرات تمام سیلاب هایی را که به خود دیده است ، نمایان می‌‌کند ، قیافه یکزن پیر نه‌ به اجتماعی تعلق دارد که ظاهربین و پوچ است و از انهدام مفاهیم زیبایی که به آن عادت کرده است ، وحشت می‌‌کند ، نه‌ به هنرمندن بازاری که هیچ چیز را نمی توانند درک کنند ، بلکه به هنرمندن واقعی اختصاص دارد ، آنهایی که سهم اصالت برازانده‌ای دارند که از قرار داد هایی که اساس و پایه گمانها و قیاسات و قضاوت هایی است که در باره هنر و زیبای انجام میگیرد ، جدا و منفک است .

ال‌ام واقعی در بستر عمیقی که حفر کرده اند ، در ظاهر آرام می‌‌نمایند و به نظر میرسند که در آنجا خفته اند ، اما مانند اسید مخوفی که شیشه را در خود حل و نابود می‌‌کند ، دائم روح را میخورند !

قلب مادر چون گردابی است که در اعماق آن همیشه گذشت و بخشایش را میتوان یافت .
































































ابوالفضل بیات این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید




رویا‌ها ... دیدن ادامه » دوره‌های متفاوت زند‌گی آدم را یکسان ، و همه حوادثی را که از سر گذرانده است همزمان ، می‌‌نمایند . رویا‌ها اعتبار زمان حال را ، با انکار موقعیت ممتازش ، از میا‌‌ن می‌‌برند . / مسبب حقیقی‌ و تنها مسبب دوستی‌ چنین است : فراهم آوردن آینه‌ای که دیگری بتواند در آن تصویر گذشته خود را بیبیند ، تصویری که ، بدون نجوای ابد ای خاطرات رفقا ، مدت‌ها پیش ناپدید شده بود . / کودک ، یعنی‌ وجود بدون زندگینامه ، یعنی‌ سایه‌ای که به صورت در جانشین خود محو میشود . / می‌‌توان خود را از کاری ، یا از به زبان آوردن سخنی ، سرزنش کرد ، اما نمی توان خود را به سبب داشتن فلان یا بهمان احساس مورد سرزنش قرار داد ، ولو به این دلیل ساده که هیچ نوع تسلطی بر آن نداریم . / انسان ، برای آنکه حافظه ش خوب کار کند ، به دوستی‌ نیاز دارد . گذشته را به یاد آوردن، آن را همیشه با خود داشتن ، شاید شرط لازم برای حفظ آن چیزی است که تمامیت من آدمی نامیده می‌‌شود . برای آنکه من کوچک نگردد ، برای آنکه حجمش حفظ شود ، باید خاطرات را ، همچون گلهأ درون گلدان ، آبیاری کرد ، و این مستلزم تماس منظم با شاهدان گذشته ، یعنی‌ دوستان ، است . آنان آینه ما هستند ، حافظه ما هستند ، از آنان هیچ چیز خواسته نمی شود ، مگر آنکه گاه به گاه این آینه را برق اندازند تا بتوانیم خود را در آن بیبینیم . / دوستی باید ارزشی والاتر از همه ارزش‌های دیگر داشته باشد . دوست داشتم بگویم : میا‌‌ن حقیقت و دوست ، من همیشه دوست را بر می‌‌گزینم . راست است که آن را برای برانگیختن دیگران به زبان می‌‌آورم ، اما به طور جدی به آن می‌‌اندیشم . می‌‌دانم که این قاعده امروز مهجور شده است . / دوستی برای من نشانه آن بود که چیزی نیرومندتر از ایدیولوژی ، نیرومندتر از کیش و آئین ، نیرومند تر از ملت وجود دارد . / در رمان دوما ، چهار دوست اغلب در اردوگاه‌های مخالف هم هستند و ، بدین سان ، مجبورند با یکدیگر زد و خورد کنند . آنان در خفا ، و با نیرنگ ، دست از کمک به یکدیگر بر نمی دارند ، در حالی‌ که حقیقت مورد قبول اردو گاه‌های خویش را به تمسخر می‌‌گیرند . آنان دوستی‌شان را برتر از حقیقت و مصلحت ، برتر از اوامر مافوق ، برتر از شاه و ملکه ، و برتر از همه کس و همه چیز می‌‌دانند . / دوستی تهی شده از محتوای سابقش ، امروز مبدّل به قرارداد احترام متقابل ، به طور خلاصه ، مبدّل به قرارداد رعایت ادب شده است . پس ، بی‌ ادبی است که از دوست چیزی بخواهیم که او را به زحمت اندازد یا برایش ناخوشایند باشد . / اگر در مرز کین و نفرت قرار گیری ، اگر متهم گردی و طعمه دیگران شوی ، از کسانی‌ که تو را می‌‌شناسند ، می‌توانی انتظار دو نوع واکنش داشته باشی‌ : برخی‌ همرنگ جماعت می‌‌شوند ، برخی‌ دیگر محتاطانه وانمود می‌‌کنند که هیچ نمی دانند ، هیچ نمی شنوند ، به طوری که تو خواهی توانست به دیدن آنها و سخن گفتن با آنها ادامه دهی‌ . این گروه دوم ، که راز دار و آداب دان اند ، دوستان تو هستند . دوستان به معنای مدرن کلمه . / این ناممکن است که فرزندی داشته باشیم و جهان را ، آنگونه که هست ، حقیر شماریم ، زیرا به این جهان است که او را فرستاده ایم . به خاطر فرزند است که ما به جهان وابسته ایم ، به آینده آن می‌‌اندیشیم ، بسهولت در قیل و قالش ، در جنب و جوشهایش مشارکت می‌‌کنیم ، و بلاهت درمان ناپزیرش را جدی می‌‌گیریم . / چشم : پنجره روح ، مرکز زیبایی‌ رخسار ، نقطه‌ای که در آن هویت فرد متمرکز است ، اما در عین حال وسیله بینایی که باید بدون وقفه شسته و خیس گردد و با مقداری مایع ویژه نمک آلود خوب نگهداری شود . نگاه ، این بزرگترین و ستایش انگیزترین چیزی که انسان داراست ، بدین گونه منظم ان با حرکتی مکانیکی قطع می‌‌گردد ، همچون شیشه اتومبیل که به وسیله برف پاکن شسته شود . وانگهی امروز می‌‌توان سرعت و حرکت برف پاکن را به گونه‌ای تنظیم کرد که هر ده‌‌ ثانیه قطع شود ، آنچه تقریبا ضرباهنگ پلک است . / اگر مردی به زنی‌ نامه می‌‌نویسد برای آن است که زمینه را فراهم سازد تا بتواند ، بعد‌ها ، به او نزدیک شود و مفتونش گرداند. و اگر زن نامه‌ها را محرمانه نگاه می‌‌دارد برای آن است که راز داری امروزش ماجرای فردا را امکان پذیر سازد . و اگر ، علاوه بر این ، نامه‌ها را هم نگاه می‌‌دارد برای آن است که آمادگی دارد تا به این ماجرای آینده همچون ماجرأیی عاشقانه بنگرد. / درخت امکانات : یعنی‌ زند‌گی بدانگونه که خود را به انسان نشان میدهد ، به انسانی‌ که از رسیدن به آغاز زند‌گی بزرگسالی خویش شگفت زده شده است : شاخ و برگی انبوه پوشیده از زنبور‌های عسلی که نغمه سرائی می‌کنند . / کدام قاضی تصمیم گرفته است که سازشگری بد است و سازش ناپذیری خوب است ؟ مگر خود را وفق دان ، نزدیک شدن به دیگران نیست ؟ آیا سازشگری همان محل عظیم تلاقی نیست که همه در آن جمع می‌‌شوند و زند‌گی در آنجا متراکم تر و پر شورتر از هر جای دیگر است ؟ / اعم از اینکه به دنیا آمدن بر روی زمین خوش اقبالی یا بد اقبالی باشد ، بهترین شیوه گذراندن زند‌گی در آن این است که ، همچون من در این لحظه ، بگذاریم با جماعتی شاد و پر سر و صدا ، که به پیش می‌‌رود ، به جلو کشیده شوم . / قرن ما چیز خارق العاده‌ای را به ما فهمانده است : انسان قادر نیست جهان را تغییر دهد و آن را هرگز تغییر نخواهد داد . این نتیجه اساسی‌ تجربه انقلابی من است . وانگهی ، نتیجه‌ای که همه به طور ضمنی‌ آن را پذیرفته اند . اما به نتیجه مهمتر دیگری هم می‌‌توان رسید . این نتیجه گیری از دیدگاه علوم الهی است : انسان حق ندارد آنچه را خداوند آفریده است تغییر دهد ، این ممنوع یت‌ را باید تا اخر پذیرفت . / وفق سنت مقدس انقلابیون یا پیشتازان ، هر کاری را به عمل تحریک مبدل می‌‌کند . آیا تحریک کننده‌ترین حقایق ، هنگامی که به قدرت برسند ، مبدّل به قراردادی‌ترین حقایق نمی شوند ؟ قرارداد ، در هر زمان ، می‌‌تواند به عمل تحریک ، و عمل تحریک به قرارداد مبدّل شود . آنچه مهم است ، اراده به سرانجام رساندن هر گونه نگرشی است . / برای دشمنان آزادی نباید آزادی قائل شّد . هر قدر جمله‌ای که به زبان می‌‌آورد پوچ تر بود ، او از آن غرور بیشتری احساس می‌‌کرد ، زیر فقط آدم بسیار با هوش قادر است به اندیشه‌های نامعقول مفهومی منطقی بدمد . / تورات از ما نمی خواهد که در پی‌ درک مفهوم زند‌گی باشی‌ .کتاب مقدس می‌‌خواهد که ما زاد و ولد کنیم . باید خوب بفهمید که مفهوم این ، یکدیگر را دوست داشه باشید با زاد و ولد کنید تعیین می‌‌شود . بنا بر این ، این یکدیگر را دوست داشته باشید ، به هیچ وجه عشق نوع دوستانه ، همدلانه ، معنوی و پر شور احساساتی‌ معنی‌ نمی دهد بلکه به سادگی عشقبازی کنید ! جفت گیری کنید! معنی‌ می‌‌دهد ، زند‌گی انسان باید بر پایه آن ، و فقط بر پایه آن ، تعریف شود . بقیه همه حرف مفت است . / زایمان، و آنچه پیش از آن روی می‌‌دهد ، یعنی‌ جفت گیری ، و آنچه پیش از جفت گیری روی می‌‌دهد ، دلربایی ، یعنی‌ بوسه‌ها و گیسوانی که به دست باد سپرده می‌‌شود ، سپس آنچه مردم را قادر به جفت گیری می‌‌سازد ، یعنی‌ خوراک ، نه‌ پخت و پز با کیفیت خوب ( چیز زایدی که دیگر برای کسی‌ اهمیتی ندارد ) بلکه غذایی که همه مردم می‌‌خرند . و پس از خوردن غذا ، دفع آن مهم است ، شما می‌‌دانید که در حرفه ما ، مدح کاغذ بهداشتی و قنداق از چه اهمیت زیادی برخوردار است . کاغذ بهداشتی ، قنداق ، مواد شوینده و پاک کننده ، غذا ، دور مقدس زند‌گی انسان است . رسالت ما نه‌ تنها تشخیص این دور مقدس ، مغتنم شمردن آن و تعیین حدود آن است ، بلکه باید آن را زیبا و مبدل به سرود و آواز گردانیم . کاغذ بهداشتی ، بر اثر نفوذ ما ، تقریبا منحصر به رنگ سرخ شده و این واقعیتی بسیار با معناست . / اما در این صورت ، عظمت و شکوه زند‌گی کجاست ؟ اگر ما به غذا خوردن ، جفت گیری و کاغذ بهداشتی محکوم باشیم ، چه گونه آدمی هستیم ؟ و اگر ما فقط قادر به انجام دان این کار‌ها باشیم ، از اینکه گفته می‌‌شود ما موجوداتی آزاد هستیم ، چه غروری به دست خوهیم آورد ؟ آزادی ؟ شما می‌‌توانید در این زند‌گی خوشبخت یا بد بخت باشید . آزادی شما مبتنی بر این انتخاب است . شما آزادید تا در کوره جماعت ، با احساس سر خوشی ، فردیت خود را ذوب کنید . / او به سبب عمیقترین میل طبیعی ش ، فردی حاشیه نشین است ، حاشیه نشینی که براستی در رفاه زیسته است ، اما فقط به لطف اوضاع و احوالی کاملاً نااستوار و گذرا . و اینک ناگهان در وضع واقعی خود قرار می‌‌گیرد و به میا‌‌ن کسانی‌ که به آنان تعلق دارد برگردانده می‌‌شود : به میا‌‌ن فقیرانی که سقفی ندارند تا بیکسی خود را در زیر آن پناه دهند . یعنی‌ فردی حاشیه نشین ، فردی بدون پناهگاه ، فردی ولگرد و بی‌ خانمان .







































































مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روحانی با سختگیری و وسواس حتئ تا سر حد باج‌های ریز و درشتی که باید به او پرداخت ( خوشمزه‌ترین بخش‌های گوشت را فراموش نکنید ، زیرا جناب روحانی فقط استیک میل می‌‌فرمایند ) ،

پیش رفت و خلاصه برای همیشه هر آنچه را می‌‌خواست به قالب اراده‌ای خداوند در آورد...از این زمان به بعد همه‌ای امور زند‌گی چنان تنظیم شد که وجود روحانی همه جا اجتناب ناپذیر شد .

در ... دیدن ادامه » کلّ پدیده‌های طبیعی زند‌گی ، زمان تولد ، ازدواج ، بیماری و مرگ ، تا چه رسد به مراسم قربانی ( یعنی‌ سر غذا )، روحانی سخن میگوید و سر و کله‌ای این انگل مقدس پیدا میشود تا آن مراسم را

غیر طبیعی سازد یا به اصطلاح خودش تقدس بخشد ، زیرا باید دانست که هر رسم اخلاقی‌ ، هر نهاد طبیعی ( دولت ، قانون ، ازدواج ، پرستاری از بیماران و یاری فقیران ) ، یعنی‌ نیاز برخاسته از

غریزه زند‌گی ، خلاصه هر آنچه خود ارزشمند است ، با این انگل وارگی روحانی ( یا نظم اخلاقی‌ جهان ) از اساس بی‌ ارزش و ضّد ارزش می‌‌شود و در نهایت باید آن را تحریم کرد.

این چنین برای اعطا‌ای این ارزش‌ها نیاز به قدرتی است که طبیعت را نفی کند و خود نخستین ارزش را پدید آورد...

روحانی طبیعت را بی‌ ارزش می‌‌کند و تقدس آن را از بین می‌‌برد و حیاتش تنها بسته به همین کار است .

نافرمانبرداری از خدا ، یعنی‌ مخالفت با روحانی و قانون حال دیگر گناه نامیده میشود و راه آشتی‌ مجدد با خدا بسیار ارزان و تضمین شده است ، یعنی‌ روحانی است که امکان رستگاری را فراهم

می‌کند... اگر از جنبه‌ای روانشناسی بنگریم ، در هر جامعه‌ای که بر پایه روحانیون شکل گرفته باشد ، وجود گناه امری ضروری است .

آنان اهرم قدرت هستند و از گناه ، گذران زند‌گی می‌‌کنند و ارتکاب گناه امری لازم برای آنان است ... والاترین اصل در این زمینه چنین است : خدا هر را که کفاره دهد ، میبخشاید .، به بیان ساده

چنین میشود : آن کسی‌ را می‌بخشد که تسلیم کشیشان باشد .

صفحات ۶۹-۷۰



بی‌ شک امروزه همگان می‌‌دانند که متاله ، روحانی ، پاپ با هر جمله‌ای که بیان می‌کند ، نه‌ تنها مرتکب خطا میشود ، بلکه دروغ می‌‌گویید و دیگر آزادی آن را ندارد که از سر، بی‌ گناهی ، و ،

ناآگاهی ، دروغ گویید.

حتئ روحانی نیز چون همگان می‌‌داند که دیگر خدایی ، گناهکاری و رستگار کننده‌ای وجود ندارد و اراده آزاد ، نظم اخلاقی‌ جهان جز دروغی بیش نیست و جدیت و غلبه‌ای ژرف عقل بر خویشتن به

هیچکس اجازه نمیدهد که ناآگاه باقی‌ بماند ... تمام مفاهیم کلیسا را به گونه‌ای دریافته اند که هست ، یعنی‌ همان تحریف هایی شرورانه که برای بی‌ ارزش ساختن ارزش‌های طبیعی و طبیعت مطرح

میگردد .

فرد روحانی را نیز به درستی شناخته اند ، یعنی‌ همان خطرناک‌ترین گونه انگل و آن عنکبوت سمی واقعی زند‌گی ... خود می‌‌دانیم و وجدان ما نیز امروزه آگاه است که اصلا آن خیال پردازی های

هراس انگیز روحانی و کلیسا چه ارزشی دارد و به چه دردی می‌‌خورد و با آن‌ها به آن حالت ننگ‌ آور برای بشر رسیده اند و از مشاهدهِ آن‌ها احساس تنفر می‌کنیم.

مفاهیم جهان اخرت ، روز قیامت ، نامیرایی روح ، حتئ خود روح ، همگی‌ ابزار شکنجه و نمونه‌ای از خشونت هایی است که به برکت آن‌ها روحانی به سروری می‌رسد و سرور میماند .... هر کسی‌

از این نکته آگاه است و با این حال تمام امور به همان روال گذشته است.

صفحات ۸۵-۶



اگر اهمیت زند‌گی را نه‌ به زند‌گی ، بلکه به اخرت ( یعنی‌ به هیچ ) حواله دهیم، اصلا دیگر از زند‌گی اهمیت آن را گرفته ایم .

آن دروغ بزرگ در باب نامیرایی فرد ، هر خرد ، هر سرشت نهفته در غریزه را نابود می‌‌سازد و هر آنچه در غریزه‌ای نیک‌ خواهانه ، یاری رساندن به زند‌گی و تضمین گر‌ آینده‌ است ، از آن زمان

به بعد تنها تردید بر می‌‌انگیزد .

چنین شیوه‌ای زند‌گی که هیچ مفهومی ندارد ، بدل به مفهوم زند‌گی می‌‌شود ...

دیگر حسن یاری رسانی ، سپاس از نیاکان و اجداد ، همکاری ، اعتماد و یاری رساندن به رفاه همگانی و توجه به آن چه فایده‌ای دارد ؟ ( تنها ‌یک امر ضروری است ) ...

این که هر کس چون روحی نامیرا با دیگری برابر باشد ، این که در بین تمام موجودات ، ( تقدس ) هر فرد اهمیتی یابد ، این که آن خشک اندیشان کم شمار و نیمه دیوانگان بتوانند تصور کنند که به

خاطر آنان قوانین طبیعت پیوسته زیر پا گذشته می‌‌شود . چنین زیاده روی در خود ستایی تا سر حد بی‌ نهایت و بی‌ شرمی را نمیتوان به کفایت با تحقیر رسوا کرد .

صفحه ۹۳



این خواست بنیادین برای به کارگیری مفاهیم ، نماد‌ها و اشاره هایی که روحانی با رفتار خود در پی‌ اثبات آن‌ها است ، نفی غریزه‌ای هر گونه رفتار دیگر و هر نگرش دیگر به ارزش‌ها و سود مندی

نه‌ تنها بر گرفته از سنت ، بلکه موروثی است و این ویژگی موروثی چون سرشت بر فرد تاثیر می‌‌گذارد.

تمام بشریت ، حتئ برترین اندیشمندن عالی‌‌ترین دوره‌ها ( به استثنا یکی که شاید هیولایی بوده باشد ) دستخوش این فریب شده‌اند . انجیل را چون کتاب بی‌ گناهی خوانده اند ...

و هیچ اشاره‌ای به این نکته نکرده اند که با آن استادانه نمایشی را ترتیب داده اند .

بی‌ شک اگر میتوانستیم حتئ گذرا ، تمام این خشک اندیشان و قدیسان دروغی را بنگریم ، سر اخر و دقیقا به این دلیل که من هیچ کتابی‌ را بدون مشاهده آن اشاره‌ها نمیخوانم ، دیگر کار آنان

تمام بود... برای من تحمل آن حالت خاص باز بودن چشمان ناممکن است.

خوشبختانه این کتاب‌ها برای بیشتر مردم صرفاً ارزش ادبی‌ دارد .

اما نباید دستخوش خطا شد . آنان می‌‌گویند : ( داوری نکنید ! ) ولی‌ هر کسی‌ را که با آنان مخالفت ورزد ، به جهنّم میفرستند .

با داوری خدا ، خود داوری می‌‌کنند ، با شکوهمندی خدا ، خویشتن را شکوهمند می‌‌پندارند ، با مطالبه‌ای فضیلت‌هایی‌ که خود قادر به دستیابی به آن هستند و حتئ بیش از فضیلت هایی که برای مطرح

ماندن خویش به آنها نیاز دارند ، به مبارزه بر سر فضیلت‌ها و نبرد بر سر حاکمیت فضیلت تظاهر می‌‌کنند .

می‌ گویند : ما زند‌گی می‌‌کنیم و می‌‌میریم و خود را فدای نیکی‌ میسازیم ( حقیقت ، نور ، ملکوت خدا ) ، ولی‌ در حقیقت آنان کاری را می‌‌کنند که جز آن نمیتوانند انجام دهند .

چون بزدلان دست و پای خود را جمع می‌‌کنند ، گوشه‌‌ای می‌‌نشینند و در سایه‌ها چون سایه‌ای به زند‌گی خود ادامه می‌‌دهند و این چنین وظیفه‌ای را مطرح میسازند ، یعنی‌ فروتنی را رسالت زند‌گی خود و

دلیلی‌ برای پرهیزگاری می‌‌دانند ...

اه ، عجب شیوه‌ای فروتنانه ، شرم آگین و پر شفقتی برای اثبات این فریب دارند !

می‌ گویند : ( فضیلت تنها شاهدی بر صحت ادعای ماست )

صفحات ۹۶ - ۹۵



برای دروغگوئی باید قادر بود حقیت امور را دریافت .

اما انسان که قادر به چنین کاری نیست و از این رو روحانی تنها بیانگر کلام الهی است .

این قیاس روحانی مابانه تنها اندیشه‌ای یهودی / مسیحی نیست ، حق دروغ و هوشمندی و ( وحی ) از ویژگی‌های خاص گونه‌ای روحانی است و تفاوتی‌ نمی‌کند که روحانی فاسد باشد یا ملحد

( ملحدان تمام کسانی‌ اند که به زند‌گی پاسخ مثبت می‌‌دهند و خدا از دیدگاه آنان تجلی دیگر همان پاسخ مثبت به همه‌ای امور است ) .

قانون ، اراده خدا ، کتاب مقدس ، الهام ، همه و همه بیانی دیگر برای آن شرایطی است که روحانی با آن‌ها به قدرت دست می‌‌یازد و قدرت خویش را حفظ می‌‌کند .

این مفاهیم را در کنه وجود همه‌ای نظام‌های روحانی ان و ساختار‌های حاکم روحانی و فیلسوفان روحانی مسلک میتوان یافت .

دروغ مقدس در نزد کنفسیوس کتاب قانون مانو و ( ...) کلیسای مسیحی‌ مشترک است و حتئ در آثار افلاطون هم از قلم نمی افتد .

( حقیقت این جاست ) : این یعنی‌ هر جا که چنین بانگی بر آید ، روحانی لاجرم دروغ سراید ...



صفحه ۱۱۹


























سپیده شوهانی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید