:  هیلا
:  ۱۰۵
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
یادداشتی بر کتاب «خواب عمیق گلستان»

«ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ»

ژان ... دیدن ادامه » آنوی، نمایشنامه‌نویس و مترجم فرانسوی چه زیبا گفته که «زندگی زیباست، امّا شکل ندارد. کارِ هنر، شکل دادن به زندگی است.» زمانی که کتاب #پرتقال_خونی را خواندم، با شکل‌گیری زندگی از هنر نویسندگی خانم #پروانه_سراوانی آشنا شدم. حالا بعد از گذشت روزها و ماه‌ها از آن تجربه سرشار از لذت، اثر جدیدی از این نویسنده را مطالعه کردم.

خواب عمیق گلستان، روایت زنی به اسم گلستان است که زندگی بسیار پرفراز و نشیبی را پشت سر می‌گذارد. گلستان، که عاشق پسری جوان به اسم عادل می‌شود، با او ازدواج می‌کند و ماحصل این ازدواج به جز دو فرزند به نام‌های علیرضا و سرمه و یک جنین سقط شده، ماجراها و حوادث زیاد دیگری نیز می‌باشد. به قول حضرت حافظ؛
«بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز»

داستان در محیط بیمارستان شروع می‌شود. جایی که گلستان در آنجا بستری و به کما رفته است و مابین زندگی و مرگ، در تلاش و تکاپوست. گویا تقدیر برای این زن این گونه است که همیشه بجنگد. چه در بیداری و چه در کما. او همیشه برای زندگیش جنگیده و خواهد جنگید. این شخصیت بسیار شبیه به شخصیت نازلی در کتاب پرتقال خونی است. به قول تُرک زبان‌های عزیز، «خاک نازلی و گلستان را از یک جا برداشته‌اند.»

نویسنده از همان ابتدای ماجرا دست خواننده را می‌گیرد و او را به گذشته‌ی گلستان می‌برد. خانم سراوانی با فلش‌بک‌های پی‌درپی، جدا از اینکه سعی دارند شخصیت‌های داستان را پرداخته و کم‌کم وارد داستان کنند، زندگی گلستان را به صورت قطعات یک پازل جلو چشم ما می‌چینند. این بازی با زمان باعث می‌شود اثر زیباتر و خوش‌خوان‌تر شود. شاید اگر داستان از نقطه‌ی A شروع و به نقطه‌ی Z ختم می‌شد برای خواننده تا این اندازه جذابیت نداشت. زمانی که در انتهای کتاب، این پازل هزار‌تکه از بی‌گاه‌ها، زمستان‌ها، پاییزها و تابستان‌ها، با قطعه «گلستان» که همان بهار گمشده است کامل می‌شود، تابلویی به پیچیدگی نقاشی‌های جکسون پولاک را می‌بینیم که در عین پیچیدگی، زیبا و حماسی است. و به حق که قهرمان این حماسه، گلستان است.

زمانی که آثار هاروکی موراکامی را می‌خوانم، از شناخت و درک فوق‌العاده‌ی موراکامی از دنیای موسیقی لذت می‌برم. چون موراکامی زمانی قبل از نویسنده شدن مسئول یک کلوپ موسیقی بوده است. اینکه خانم سراوانی تا چه اندازه در دنیای گل‌شناسی و پرورش گل، دستی بر آتش دارند را می‌توان لا‌به‌لای هر سطر، پاراگراف و صفحه‌ای دید.

زمانی این شناخت زیباتر می‌شود که راوی، داستان زندگی خودش را با زندگی و نشو و نمای گل‌های گلخانه‌اش مقایسه می‌کند. مقایسه سختی‌هایی که گلستان کشیده و ترس از فروپاشی‌ای که هر لحظه یقه‌ی او را می‌گیرد با رشد و گل دادن و در نهایت زمین خوردن آبشار طلایی یا پژمردن و جوان مرگ شدن سانسوریا. حتی در فاصله‌ی صفحات 23 تا 28، راوی با مقایسه‌ی هجوم کرم‌ها، مورچه‌ها و پروانه‌ها به آشپزخانه، به شکلی هوشمندانه، یک پیش زمینه‌ی فکری به خواننده می‌دهد و او را در یک تعلیق زیبا فرو میبرد.

باز شدن گره‌های این تعلیق به دست خود راوی در فصل‌های پیش رو انجام می‌شود. ولی خواننده‌ی نکته‌بین می‌تواند ببیند که گلستان همانطور که کرم‌ها را با خالی کردن تمام برنج در سطل آشغال از بین برد، خواهد توانست آفات زندگیش را هم نابود کند. حتی اگر برای این کار باید از خیلی چیزها بگذرد. روزی از برنج می‌گذرد برای دفع کرم‌ها و روزی از خانه ای که خودش با مرارت ساخته.

افلاطون، وصال را مدفن عشق و چینی‌ها، ازدواج را گورستان عشق می‌دانند. این جمله در مورد عشق عادل و گلستان به درستی صدق می‌کند. هر کدام از ما در حد توان خود، زورگو، متجاوز و ظالم هستیم. برای بروز این بُعد تاریک از شخصیتمان فقط کافیست در زمینه و شرایط مناسب آن قرار بگیریم. آن وقت حیوان درون ما بیدار می‌شود و شروع به کشتن می‌کند.

بزرگترین روانکاو تاریخ، فیودور داستایوِسکی میگوید «جانور نمی‌تواند به ستمبارگی انسان باشد، که ستمش بسیار هنرمندانه است.» عادل کارمندی تحصیل کرده است، خود را عاشق زن و فرزندانش نشان می‌دهد و این نقش را به زیبایی بازی می‌کند. به قول ساموئل باتلر، نویسنده‌ی بریتانیایی «انسان یگانه حیوانی است که تا وقتی طعمه خود را نخورده با او خیلی دوستانه رفتار می‌کند.» زمانی که حیوان درون عادل عصیان می‌کند، به راحتی خیانت و آدم ربایی می‌کند و حتی آرزوی مرگ همسر به کما رفته‌اش را می‌کند و او را به هرزگی متهم می‌کند. آیا این حجم از حیوانیت هنرمندانه نیست؟! قلب عادل مثل یقه‌ی پیراهن‌هایش همیشه چرکین و کثیف است.

تبانی و خیانت ناهید و عادل، زندگی گلستان را به آتش کشید. آتشی که پانزده سال شعله کشید و زندگی گلستان را خشکاند. اما گلستان ثابت کرد که یک زن می‌تواند سیاوش باشد و از آتش بگذرد. گلستان ثابت کرد که یک زن می‌تواند ابراهیم باشد و آتش را به گلستان تبدیل کند.

این کتاب حرف دل بسیاری از زن‌های این آب و خاک است. زن‌هایی که همیشه بی‌دفاع و بی‌یاور بوده‌اند و هستند. زن‌هایی که حتی قانون هم حق را به آنها نمی‌دهد. کتاب بسیار زیبایی بود و پیشنهاد می‌کنم حتما آنرا بخوانید.


کلام آخر اینکه؛ از نویسنده‌های زنده حمایت کنید، مرده‌ها به پول شما نیازی ندارند.
با آروزی سرفرازی برای خانم سراوانی تا جاویدِ جاویدان.
کیومرث حشمتی
اردیبهشت 1398

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«خورشید بر شانه راستشان می تابید» عنوان رمانی از جواد افهمی است که حاصل زیست نویسنده در منطقه گرمسیری بلوچستان است.

اگر بخواهیم در یک خط داستان این کتاب را تعریف کنیم باید گفت که نویسنده می خواهد نشان دهد که فساد مالی و اخلاقی در خاندان سلطنتی پهلوی چه عواقبی حتی در دور افتاده ترین نقاط کشور داشته است.

اشرف ... دیدن ادامه » پهلوی خواهر محمدرضا پهلوی در پی زد و بندهای پنهانی که با قاچاقچیان بین المللی مواد مخدر دارد، مورد سوء قصد آنها قرار می گیرد. این خط اصلی داستان است که راوی اصلی را از قلب اروپا به بلوچستان می کشاند و حوادثی را برایش به وجود می آورد.

نویسنده در این کتاب دو زاویه دید را برای روایت خود برگزیده است. زاوی اول شخص و سوم شخص دو راوی هستند که در متن حضور دارند و خواننده در فصول مختلف شاهد روایت از زاویه دید آنها است.

لحنی که نویسنده برای روایت داستان از آن بهره برده یک لحن روان است. لحنی که خواننده از آن خسته نشده و شوق به ادامه داستان را در وجودش دو چندان می کند.

نویسنده در این کتاب در کنار پرده برداشتن از گوشه ای از فساد موجود در خاندان سلطنتی به دغدغه های مردم بلوچ که در ناحیه گرم و مرطوب جنوب شرق ایران زندگی می کند نیز اشاره کرده است. دغدغه هایی همچون پایبندی به اصالت عشیره، دست و پنجه نرم کردن با ناسازگاری های طبیعت گرم و کویری بلوچستان، گشاده دستی در هنگام کمک به اهالی مصیبت زده، کینه ورزی و افراط و تفریط در این وادی که گاه منجر به دشمنی بین قبایل بلوچ و برادرکشی میان آنها می شود در متن «خورشید بر شانه راستشان می تابید» آمده است.

جریان سیال ذهن شکل خاصی از روایت داستان است که مشخصه های اصلی آن پرش های زمانی پی در پی، درهم ریختگی دستوری و نشانه گذاری و ... است. جریان سیال ذهن در این رمان بسیار چشمگیر است و در حالی که زمان کلی داستان مگر در پاره ای از بخش ها خطی است اما رفت و برگشت ها در موقعیت ها و به نوعی کات خوردن های سینمایی جذابیت متن را بیشتر کرده است.

این کتاب که در سومین دوره جشنواره داستان انقلاب مورد تقدیر قرار گرفته به راستی گونه ای مترقی از داستان انقلاب است و نویسنده با پرداختن به موضوعی بکر و دست نخورده و طرح نمودن دغدغه های مردمی که جبر تاریخی و جغرافیایی آنها را در محاق فراموشی قرار داده، نوعی از ادبیات انقلاب را به مخاطب عرضه کرده که شاید کمتر نمونه ای مشابه از آن را شاهد باشیم.

پرداختن به ظلمی که رژیم پهلوی بر ملت روا داشته بودند، در کنار ترسیم کردن فضای اجتماعی آن دروه در منطقه بلوچستان و مناسباتی که حاکم است، رمانی در طراز انقلاب اسلامی را به خواننده ارائه کرده است.

استفاده از لهجه ها و گویش بلوچی و پشتو در رمان یکی دیگر از نقاط قوت اثر است و خواننده با آن ارتباط برقرار می کند و از وجود آن خسته نمی شود.

با توجه به اینکه نویسنده نزدیک به 8 سال در آن مناطق زندگی کرده نسبت به رسوم، آداب و حتی جغرافیای منطقه ای که قصه در آن روی می دهد اطلاعات بسیاری دارد و همین مسئله به شکل گیری اثری باورپذیر برای خواننده کمک کرده است.

در مجموع اگر بخواهیم در مورد رمان «خورشید بر شانه راستشان می تابید» بنویسیم باید نوشت که این رمان اثری خواندنی و جذاب است که یقه خواننده را می گیرد و تا آن را به پایان نرساند وی را رها نخواهد کرد.

این رمان که جواد افهمی آن را نوشته از سوی انتشارات هیلا روانه بازار کتاب شده و می طلبد که چاپ های مجدد آن روانه بازار کتاب شود تا مخاطبان بیشتری با یک اثر پخته روبرو شوند.

https://bookroom.ir/news
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رمان اجتماعی.با سبک و سیاق نوینی در نگارش.
چند قصه جدا یک رمان را تشکیل داده. انتهای هر داستان مخاطب به دانستن بیشتر رازهای پنهان شخصیت اصلی ترغیب می شود.
تلخ بود اما غیر واقعی نبود.
۲۰ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"کجا گمم کردم" یه رمان خاکستری اجتماعیه.
ماهی مالکی شخصیت اصلی داستان دختری‌ست از جنس ما، جسور و با احساساتی بعضا متضاد.
کتاب شخصیت های مختلفی داره که هر کدوم داستان‌های خاص خودشون رو دارند که هر کدوم شاید قابلیت کتاب شدن داشته باشند!
به ... دیدن ادامه » نظرم این کتاب طول نداره اما پهنا داره! یعنی به جای یه داستان طولانی، با ابعاد مختلف آدم‌ها و شخصیت‌ها تو بازه‌های زمانی خاص مواجه میشید.
آدم هایی که در عین مهربانی و معصومیت، سیاهی و معصیت هایی دارند!
یه ویژگی‌ای که کتاب رو برام دوست داشتنی‌تر میکرد این بود که نویسنده داستان رو بهمون تحمیل نمیکرد، یعنی اتفاقات و حوادث رو کاملا توضیح نمیداد اما اونقدر دقیق همه تیکه های پازل رو کنار هم چیده بود که وظیفه خواننده میشد جایگذاری تکه آخر و لذت بردن!
نثر روان کتاب و داستان جذاب و شسته رُفته‌اش خواننده رو نه تنها خسته نمیکنه بلکه باعث میشه کتاب رو در حدود یک ساعت تموم کنید!
لذا توصیه میکنم اگه حوصله مطالعه کتابای طولانی رو ندارید، یا دنبال کتابی به عنوان هدیه مناسبی هستید کتاب رو تهیه کنید و تا از نویسنده‌های جوان کشورمون حمایت کرده باشیم.
پ.ن: فضا‌سازی کتاب من رو یاد "سمفونی مردگان" می‌انداخت!
راستی، این کتاب نخستین تجربه بانو دهقانی‌پوره و امیدوارم آخری نباشه!
۱۸ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پروانه سراوانی با کتاب شعر "صبحانه‌ی دو نفره" نگاه بسیط و تفکر ژرف خود را با قلمی جذاب و پرکشش به زنجیره‌ی کلماتی خواندنی و شگرف بدل کرد.
رمان "پرتقال خونی" ایشان هم جزو کاندیدا های برترین رمان سال بود.
با اشتیاق و ابتهاج "خواب عمیق گلستان" را می‌خوانیم.
۱۱ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من از خانم سراوانی رمان زیبای "پرتقال خونی" رو مطالعه کردم و باید گفت بسیار زیبا و خوندنیه. ایشون دید عمیقی به زندگی در کتاب نامبرده داشتن. امید که اثر جدید ایشون هم به همین زیبایی باشه.
۰۷ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای اون همه سختی و دردی که در طول زندگی می کشیم یه علتی حتما هست. یعنی بهتره باشه. والا کارمون ساخته ست. خب چرا باید اون همه بی خود و بی جهت زندگی کنیم، بالا و پایین بشیم و زجر بکشیم. شاید هیچ چیزی توی زندگیم به اندازه ی این سوال حالمو بد نمی کنه که این جا چه غلطی دارم می کنم؟ یه بیابون گندم رو برشته کنم با چهارتا گله گاو و گوسفند بزنم تو ... دیدن ادامه » رگ. و به تنهایی شش تا مستراح دست نخورده رو تا خرخره پر کنم و جلو یه زن بتمرگم و هی پیر و پیرتر شم و تموم شم بره پی کارش، که چی.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
بیژن امامی‌پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته ی هر کسی شاید یه مشت خاطرات بی ارزش و دست و پا گیر بیشتر نباشه. اما آدم هر چی به آخر خط بیشتر نزدیک می شه، هر چی تنها تر می شه، اون خاطرات هم پر قیمت تر می شن.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رابطه ی آدم ها با هم مثل رابطه ی مهره های دومینوست. یکی اگه از زیرش در بره یا لیز بخوره کلی آدم دیگه باید جای اون تاوان بدن.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
نرگس نورصالحی این را خواند
بیژن امامی‌پور و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر مرد عاقلی این رو می دونه که اگه بخواد راحت زندگی کنه باید عشقش رو بندازه تو یه هاون سنگی و تا جون داره بکوبدش و طوری لهش کنه که دیگه حتی خودش هم اونو نشناسه.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فهمیدن دنیا مثل زل زدن به تاریکیه. ازش هیچی در نمی آد.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
بیژن امامی‌پور و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ستاره می گفت:
زن ها از متلک مردها خوش شون می آد، چون مطمئن می شن یکی ذره ذره شون رو داره تماشا می کنه.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حرف های ستاره از جاهای زیادی شروع می شد اما همه اش به رختخواب و مردها ختم می شد. دنیا برای او فاصله ی بین مردها و رختخوابش بود که هی کم و زیاد می شد. شاید بی خود نبود که گاهی که عصبانی می شد، به مردها می گفت " کله ". خودش دایم تسلیم کله های جورواجور می شد تا بتواند به این بهانه حساب خودش را برسد. چون جای عشق تو کله نبود.

|¤ بالزن ها | محمدرضا ... دیدن ادامه » کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک بار که درباره ی تن لش بودن همه ی مردها سخنرانی می کرد، بهش گفتم:
" اگه واقعا همه ی مردها این قدر که تو می گی پدرسوخته و نامردن، چرا پس باز دنبال یه خوبش می گردی؟"

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
الهام ندیمی فر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته ی هر آدمی این خوبی را دارد که می تواند تا هر وقت که بخواهی وقتت را تلف کند. وقت کشی با آن که چیزی ساده و الکی به نظر می آید اما یکی از چیزهای مهم و پیچیده ی زندگی است.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک نفر می‌میرد «گتسبی‌وار» با ضرباهنگى ناآشنا و کمی غریبه و دوست‌نداشتنى! شخصیت‌ها می‌پرند وسط داستان بدون آنکه کسی بخواهد بگوید چه کسی است و چه می‌خواهد بگوید. شخصیت‌هایی مولتی میلیاردر اما خسیس و نچسب! همان‌‌هایی که می‌دانیم هستند اما چیزی از جزئیات زندگی افسانه‌وارشان نمی‌دانیم.
انگار که غریبه‌اى باشید در وسط یک میهمانى با آدم هایى غیرصمیمی و دقیق ندانید این وسط چه می‌گذرد.... اینها همه ترغیبتان می‌کند که کتاب را ببندید. اما همه چیز در بزنگاهی به هم می‌پیچد. این آدم‌های به ظاهر بی‌ربط همه با هم ارتباط دارند. همه‌شان یک جایی یک زمانى دسته گلی به آب داده‌اند که در همان مرگ گتسبی‌وار آغازین کتاب به بار نشسته است.
حالا دیگر در این کتاب یک میهمان غریبه نیستید. به عنوان خواننده وارد بازى «ریچ کیدزهای نوکیسه» شده‌اید و میخواهید صفحات را پشت سر هم ورق بزنید تا بفهمید در یک تصویر ساده چهارگوش چه رازی نهفته که جماعتی را با آن گذشته‌هاى پر قصه این چنین به خود مشغول کرده‌است.
در ... دیدن ادامه » اینجا دیگر لحن ناآشنای نویسنده با آن روایت‌های تو در تو آزاردهنده نیست. این شیوه روایت سبک خاصی است که ثابت می‌کند نویسنده معاصر داستان‌های ایرانی هم می‌تواند از مرزهای گرته‌برداری صرف و نوشتن کتابی خوش‌خوان عبور کند و با جسارتی خاص زبان جدیدی را برای روایت به کار ببندد.
«عکس خصوصی» ممکن است سخت آغاز شود اما همراهی با داستان پایان آن را راحت می‌کند. پایانی که ممکن است ترغیبتان کند بار دیگر کتاب را ورق بزنید و از نو آن را بخوانید!
آرش رخش این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این رمان در فضای فعلی داستان نویسی ایران اتفاقی نو و تازه است. داستان در ظاهر معمایی را که در پی انتشار عکس خصوصی مطرح شده دنبال می کند اما در لایه عمیق تر زندگی قشری را روایت می کند که به دلیل روابط و مناسابت و همین طور شرایط خاص جامعه در 12 سال گذشته به ثروت ها و جایگاه های بادآورده رسیده اند. دلال بازی، دکترهای قلابی و... علاوه بر محتوای ... دیدن ادامه » رمان که به شرایط روز جامعه پرداخته نویسنده نثر بسیار خاصی دارد، نثری که درصورت تداوم به شناسنامه او تبدیل می شود و این همان موضوعی است که در داستان نویسی امروز کمتر دیده می شود. همچنین تکنیک روایت نیز اگرچه پیچیده و تودرتو است اما جذابیت های بسیاری دارد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این رمان در فضای فعلی داستان نویسی ایران اتفاقی نو و تازه است. داستان در ظاهر معمایی را که در پی انتشار عکس خصوصی مطرح شده دنبال می کند اما در لایه عمیق تر زندگی قشری را روایت می کند که به دلیل روابط و مناسابت و همین طور شرایط خاص جامعه در 12 سال گذشته به ثروت ها و جایگاه های بادآورده رسیده اند. دلال بازی، دکترهای قلابی و... علاوه بر محتوای ... دیدن ادامه » رمان که به شرایط روز جامعه پرداخته نویسنده نثر بسیار خاصی دارد، نثری که درصورت تداوم به شناسنامه او تبدیل می شود و این همان موضوعی است که در داستان نویسی امروز کمتر دیده می شود. همچنین تکنیک روایت نیز اگرچه پیچیده و تودرتو است اما جذابیت های بسیاری دارد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستانی است اجتماعی که علت بعضی نابسامانی ها در جامعه را توضیح می دهد مثلا اینکه طبقه نوکیسه چه طور شکل گرفت و چه طور عده ای یک شبه صاحب ثروت های کلان شدند. نثر داستان خیلی خاص و منحصر به فرد است طوری که در ابتدا کمی دشوار به نظر می رسد اما بعد از چند صفحه با سبک نوشتن نویسنده آشنا می شویم و نثر لذت بخش می شود.
علیرضا اعرابی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم آن هایی که ادعای شیطان بودن می کنند ، خطرشان همیشه از کسانی که ادعای خدایی می کنند کمتر است ...

|| بالزن ها | محمدرضا کاتب
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
یوسف نیک نژاد این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان شهرزاد چاه، داستانی است سرشار از زندگی، از تولد تا مرگ، پویا و سرزنده و البته توأم با شاعرانگی آمیخته با کلام گیلکی در جای جای داستان. دوازده راوی، داستان را به روانی و بدون آن که آب در دل داستان تکان بخورد، در 94 فصل – وضعیت نقل می‌کنند. شیوه‌ای بدیع در روایت داستان. هم اول شخص و هم سوم شخص. راویان شکرشکن شیرین گفتار داستان، در یک روح هستند و گرچه هر کدام روایت خود را از داستان دارندة اما کل روایت 94 گانه در یک رج و ردیف، رویدادهای به هم متصل داستان را به روانی پیش می‌برند. تصاویر بدیع در قالب آرایه‌های ادبی و توصیفاتی شگرف، حرف اول و آخر را در داستان می‌زنند و آن را پیش می‌برند؛ چون تابلوی نقاشی شمال. در اپیزود اول – شاهناز که نقش اول داستان است، روایت را آغاز می‌کند؛ کودکی قصه که تصاویری افسانه‌ای، بدیع و تازه برای خوانندگان به وجود می‌آورند. داستان‌هایی که همواره شنیده و خوانده شده‌اند، اما شیوه خوب داستان‌گویی و کشش رویدادهای آن که با هنر نوشتاری مژده ساجدین – نویسنده داستان همراه شده، هماهنگی و روایتی بدیع از شهرزاد چاه را به تصویر می‌کشد.

نویسنده تلاش شایسته‌ای دارد تا با بهره‌گیری از کلمات، واژگان، اصطلاحات و افسانه‌های محلی خطه شمال، داستانی بدیع و امروزی خلق کند که خواننده را چون بندبازی بر فراز آن قرار داده و نمی‌گذارد در وادی کلام و گویشش غرق شود. رسم‌های قدیمی که تاکنون هم قوام و دوام داشته‌اند: «... پسران جوان با کله قند، پارچه و انگشتری که از شهر آورده بودند به خواستگاری دختران نوجوان می‌رفتند و عروس‌ها در پیراهن ابریشم سفید، مغرور از زردی درخشان طلا زیرِ تور سر، به خانه‌های نوبنای خود که بوی شیره افرا و صمغ صنوبر می‌داد پا می‌گذاشتند. اما، پیش از آن، همراه سفیدبخت‌ترین زنان روستا، فانوسی پر از نفت، کاسه‌ای شیر تازه، زنبیل کوچکی پر از تخم مرغ و ظرفی از غذای عروسی را به کشته چراغ می‌بردند. فانوس را به یکی از سه شاخِ شوکای نر کوبیده بر درخت می‌آویختند که تا صبح بسوزند و نذری‌ها را پای آقادار می‌گذاشتند.»(صفحات 16 و 17).

شخصیت‌ها ... دیدن ادامه » ویژگی‌های افسانه‌ای دارند، اما شیوه روایت داستان، آن‌ها را کاملاً باورپذیر کرده است: «... خانم خانم‌ها شب‌ها نمی‌خوابد. روزها هم. می‌گوید مَلِک خواب نشانی او را گم کرده است و وقتی می‌بیند بغض کرده‌ام، می‌خندد: «چیزی نیست شاهناز جون، در عوض دو برابر دیگران زندگی می‌کنم. به علاوه، دزد و شبرو هم نمی‌تونه به خونه بزنه. میرِ شبِ خودم هستم و خانم روزهای خودم.» ... »(صفحه 23). نویسنده در تلاشی دیگر و درست یک پاراگراف پس از این توصیف داستانی، توصیفی امروزی از شخصیت آقانصیر فردخت ارائه می‌دهد: «... مرحوم آقانصیر فردخت، پدربزرگت، تاجر عمده بود. با کشتی‌های بزرگ و قطارهای باری، سوار شترها و اسب‌های عربی، از هند، شال و چای و جواهر می‌آورد و از این جا پسته و قالی می‌برد ... »(صفحه 23). علاوه بر آن، نویسنده تلاش کرده است از اسطوره‌های مشترک در نواحی مختلف ایران و جهان (موتیفوم) در قالب روایات داستانی‌اش بهره بگیرد: «... گیلاک از پدربزرگش شنیده بود باباارسو چیره‌دست‌ترین و مغرورترین شکارچی سیاه آتش، که زاده‌شدنش با مرگ مادر همراه شد، شیرِ ماده پلنگ نوشیده و در پوست خرس تازه کشته قنداق شده بود، هرگز نه از زخم دندان گرازهای دیوانه خم به ابرو آورده بود و نه از ضربه شاخ شوکاهای نر. او که آن روزها نام دیگری داشت، آن قدر سر چاه عروسش را صدا می‌زند که از گلویش خون می‌چکد.»(صفحه34).

شاهناز نیز به عنوان یکی از راویان دوازده‌گانه، با نقل کاسه بینی‌هایی که داستان را در مسیر درست پیش می‌برد، خوانندگان را همراه می‌سازد: «... می‌دانم فایده ندارد. سه ماه تمام در آبِ قدح هیچ چیز بجز سه کلاغ سیاه و سفید نمی‌بینم. کلاغ‌ها از این سر تا آن سر کاسه پَرمی‌کشند، می‌روند و می‌آیند و هیچ چیز به فکرم نمی‌رسد. هیچ چیز به زبانم نمی‌آید. خود خانم خانم‌ها یک بار گفت: «شاید کبوتر می‌بینی مادر، که نشونه نومه است. از آقامیر خبری به ما می‌رسه. اگه زاغچه هم باشن، حتماً خبر خوشی در راهه. خوب نگاه کن شاهناز!».»(صفحات 47 و 48). با گذر زمان، شخصیت‌های داستان هم بزرگ می‌شوند و تغییر لحن می‌دهند. مثلاً شاهناز: «... هر بار بعد از شنیدن این حرف‌ها انگار دوپاره می‌شوم. یک پاره‌ام می‌خواهد به دست‌های ننه و دامن خانم خانم‌ها بچسبد و پاره دیگرم می‌خواهد فرار کند و به سوی کسی برود که شبیه تمام مردان عاشق پیشه فیلم‌ها و رمان‌هاست. چه گوژپشت نتردام، چه رت باتلرِ بر باد رفته، فقط آن قدر عاشق که وجودم را با گرمایش ذوب کند. اما هر چه هست، از این که میمنت خانم این طور نگاهم کند بدم می‌آید ...»(صفحه 69). شاهناز با یکی از اعضای یک خانواده سرشناس ازدواج می‌کند: «... مسعود تور صورتم را بالا می‌زند و گوشواره‌ها را جلو می‌آورد. طلای سرخ و فیروزه...»، اما مسعود برای ثروت او خواب‌ها دیده و برای تصاحب هر آنچه شاهناز اختیارش را به او داده، از فرصت ماه عسل در فرانسه بهره می‌گیرد و یک‌یک اعضای خانواده او را به قتل می‌رساند و چون بختک بر زندگی او سایه می‌افکند: «... شوهر دلبندم، همه کسم، که مادربزرگ تنی و مادربزرگ ناتنی‌ام را کشت تا ثروت و سرنوشتم را در دست بگیرد، که خواهرم را کشت تا برایش پسری به دنیا بیاورم. یک دوجین پسر، وارث نام پرافتخار شه میر و سه ستاره درخشان سرشانه‌ها ...» و بالاخره صفحه آخر زندگی: « ...از زیر بوته خاردار ماری علفی بیرون می‌آید. کنار پایم حلقه می‌زند و دیوانه‌وار دٌم خودش را گاز می‌گیرد. از کمی دور، صدایی می‌آید ... بر نمی‌گردم. حس می‌کنم وقتی برایم نمانده است. آن‌ها منتظرند.».

http://www.alef.ir/book
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سندروم زندگی نامعتبر شاید بامسماترین عنوانی باشد که بتوان برای داستانی با این درون‌مایه غنی که روایت زندگی انسان هایی با ویژگی‌های کم و بیش مشترک می‌باشد، انتخاب کرد. صفر تا صد زندگی آنان در 5 تمثیل ابتدایی داستان خلاصه شده و در طول داستان، نویسنده دائماً رجعتی به آن‌ها دارد. برخی از شخصیت‌ها دل به این تمثیلات می‌بندند و با از بین رفتن اعتبار و مفهوم آن‌ها، اعتماد به نفسشان نیز دچار تزلزل می‌شود. مثل آدم‌هایی که در کشاکش روزگار ایمان از دست داده و باز باایمان می‌شوند.

زندگی مجردی، خاطرات دوران حملات موشکی به شهرها و مرگ عزیزان، تجاربی است که در طول داستان مخاطبان آن پا به پای شخصیت ها مرور می‌کنند و به خوبی با آن‌ها همذات‌پنداری دارند. گله از حضور مزاحم دنیای مجازی که ما را بیش از پیش بیگانه کرده است نیز در این داستان موج می‌زند و همان ابتدا، نویسنده می‌گوید: «... دیروز پیامک بانک روز تولدم را تبریک گفت. فقط پیامک بانک. این حقیرترین شکل تنهایی است ... تبریک تولد در خط سریع و پیوسته، به نشانه ارتباطی عاطفی و صمیمی، مونتاژ می‌شود و برای من ارسال می‌شود تا ترکیب «35 سالگی»، مثل طنین یک سنج ... توی سرم بپیچد ...» (صفحه 7).
... دیدن ادامه »
نویسنده می‌کوشد بی‌نیاز از هر نقدی، خودْ مخاطب آگاه اثرش را به لایه‌های ژرف داستان رهنمون سازد. داستانی که گرچه عنوان سندروم زندگی نامعتبر را یدک می‌کشد، اما میثم خیرخواه با این شیوه کوشیده است درجه پیام و آموزه‌های داستان را به نحو چشمگیری افزایش بدهد و آن را غنایی دوچندان ببخشد. رضا، قهرمان داستان با تمثیلاتی برای خوشایند کردن زندگی و به دور از کهن نمون‌های (Archetypes) یونگی که معتقد است انسان صرفاً از آن‌‌ها به واسطه رسوبات ذهنی‌اش بهره می‌گیرد، در تلاش است تا مخاطبان داستان را با خود همراه سازد. داستانی پرکرانه از جرقه های ذهنی در آبان 85 تا پایانی رویایی در آذرماه 94 توسط میثم خیرخواه. نویسنده با آشنایی زدایی که در جای دیگری از این یادداشت به آن پرداخته خواهد شد، اثر را که شاید صورت یک تک‌نگاری شخصی جلوه کند، تبدیل به تجربه‌ای جمعی برای طیفی از مخاطبان 4 دهه اخیر در جامعه ایران می نماید. این متن داستانی، نشان می‌دهد که نویسندگان برجسته ایرانی چون او دوران معاصر و دهه‌ها پیش از آن را هم جامعه‌شناسی و جامعه کاوی کرده‌اند.

قهرمان داستان تلاش می‌کند در مسیر آن، از خود شخصیتی یاغی ارائه بدهد؛ یاغی که نه تنها سرناسازگاری با خود و محیط پیرامونش دارد بلکه با این ناسازگاری به گونه‌شناسی شخصیت‌های مشابه خود که در برخورد با جامعه، جلوه‌ای از خشونت بهنجار و منطقی که اعتراضی به سنت‌شکنی‌ها و تنزل‌ شأن و شخصیت انسانی در آن است، می‌پردازد: «... حس می‌کنم من بیشتر از بقیه مهم شدن مسئله پول را درک می‌کنم. برخلاف نظر هامون که این دعوا را تاریخی می‌داند، من فکر می‌کنم طی این سال‌ها جنون دارا بودن بیشتر شده و سرعت فراگیر شدنش هر روز بیشتر می‌شود.»(صفحات 37 و 38). هامون نیز در طول داستان، حدیث حاضروغایب است که: هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده‌ای؟ ...که من اینجا و دلم جای دیگر است. هامون دائم در طول داستان به رضا تشر می‌زند و به نوعی کشمکش رضا را با خودش برجسته می‌کند. گرچه این شاید ادای دینی باشد به هامون فیلم به یادماندنی داریوش مهرجویی با بازی بی‌نظیر زنده‌یاد خسرو شکیبایی و هامون بازی دهه هفتادی‌ها با آن فیلم تاثیرگذار که کم و بیش در این اثر جا افتاده و گاه موفق عمل می کند. در هرحال، نویسنده از زبان رضا درباره هامون چنین می‌نویسد: «... هامون استاد جور کردن دلایل بزرگ برای چیزهای کوچک است. بوی جورابش را تنها شاهدی می‌داند که می تواند نسبت او و پدرش را ثابت کند، چون ظاهراً هیچ شباهت دیگری با پدرش ندارد...» (صفحه 81). انتقاد مستقیم دیگر داستان از زبان قهرمانانش، موضوع نان به نرخ روز خوری آدم‌های این زمانه است: «... اما روایت شهر ما از مرتضی چیز دیگری است. نوادگانش سوار بر موج محبوبیت نام خانوادگی‌شان عضو شورای شهر و مجری ساختمان‌های قوطی کبریتی مسکن مهر شده‌اند و برای ترقی شهر یک مجتمع تجاری بزرگ از روی نمونه‌ای در دبی کپی کرده‌اند و کنار بیابان ساخته‌اند و هزار تا کار دیگر کرده‌اند که دورادور درباره‌شان می‌شنوم ...»(صفحه 69).

قهرمان داستان در جای دیگری با پیش کشیدن زندگی مجردی، به آسیب‌شناسی آن می‌پردازد و بیش از پیش سرناسازگاری‌اش را برای ایجاد اصلاح در برخی از پدیده‌های مخرب اجتماعی که این رویداد، علل اصلی آن‌هاست، نشان می‌دهد: «... زندگی مجردی تا حدود زیادی حکایت «آواز دهل شنیدن» است. اولین قدم برای کسب آزادی و استقلال است، اما به سرعت به شلختگی و کلافگی تبدیل می‌شود. هرچند اگر ادامه پیدا کند، این استعداد را دارد که به سمت یک زندگی درست و حسابی برود. من هنوز وارد مرحله انتظام نشده‌ام. شلخته و آسیمه می‌گذرانم. روزهای من و هامون را شاید بشود در یک صفحه کوچک دفترچه جیبی خلاصه کرد. همین لحظه های تکرارشونده اما جذبه عجیبی دارد که هرروز وامی‌داردم که خودم را در چرخه ساعت‌های بیهوده آن غرق کنم تا وقت خواب برسد.» (صفحات 81 و 82).

همچنین، نویسنده در اواخر داستان، تلاش می‌کند آشنایی‌زدایی بکند و متن آن را به یک تاریخ‌نگاری روایی نزدیک‌تر نماید: «... رضا پارسی تا بیست سالگی رضا نیک‌پی بود ... نام خانوادگی‌اش به پارسی ارتباطش را با گذشته‌ای که بیشتر دوست داشت محکم کرد و خودش را از دعوای بی‌پایان ارث و میراث جدا کرد. خان جان تا پیش از مرگش تنها پشتیبان سهم رضا از ماترک خلیل خان بود. اما جوان شیدا عوالم خودش را داشت و نمی‌خواست مثل آدم‌های بی‌خاصیت اطرافش اموراتش را با سهم ارث و زندگی معمولی بگذراند.»(صفحات 115 و 116).

«سندروم زندگی نامعتبر» اثر میثم خیرخواه، کتابی است که می تواند مخاطب را جذب خود کند تا با همراهی هم تجربه ای دلنشین را رقم بزنند.

http://www.alef.ir/book
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
«... نمی‌دانم برای چی این را گفته بودم. شاید درس دادن ادبیات زندگی و اختیار آدم را ازش می‌گیرد. شاید من و باد و پنجره درددل‌هایی با هم داریم که تمام نشدنی است. شاید هم می‌خواستم بهش بفهمانم در حد و اندازه پرسیدن این سوال نیست...»(صفحات10 و 11 داستان). هنوز هم که هنوز است، فضای اجتماعی شهرستان‌ها با فضای تهران پایتخت تفاوت‌های معناداری دارد. جوّ اجتماعی در شهرستان‌ها شاید در 2 تا 3 دهه پیش تهران متوقف شده است. ساختار و ریخت شهرها شبیه‌تر است تا رفتارها و منش‌های ‌آدم‌ها. باهم بودن، خون گرم بودن و البته سر در کار یکدیگر داشتن. ظاهراً، این سبک زندگی در دهه های 20 و 30 هم همین طور بوده است؛ داستان اپرای مردان سبیل استالینی رمانی است که بخش های مهمی از آن از حال و هوای شهری برخوردار است اما نه در تهران امروز که در تهران شصت سال پیش می گذرد. در بحبوحه کودتای 28 مرداد 1332که همچون داغی بردل مردم امیدوار آن روزگار نشست و هیچگاه التیام نیافت.

محمداسماعیل حاجی علیان از نویسندگان جوان و پرکار این سالها بوده که رمانهایی با حال و هوای گوناگون به خوانندگان ادبیات داستانی ارائه کرده است. تازه ترین رمان او اما اثری است با تمی تاریخی که به گفته نویسنده حاصل گرایشی شخصی به تاریخ معاصر ،مخصوصا مقطع کودتای 28 مرداد بوده است. دورانی که به زعم او چنان که باید در ادبیات داستانی منعکس نشده و ضرورت پرداختن به این واقعه مهم تاریخ معاصر به ویژه در این ایام که بحث مذاکرات هسته ای در میان بوده توسط این نویسنده بسیار احساس شده است. احساسی که باعث شده قلم بگیرد تا داستانی را با مایه های تاریخ معاصر روایت کند برای اینکه تلنگری باید برای خوانندگان که تاریخ تکرار می شود و باید از آن درس گرفت.
... دیدن ادامه »
رمان در سه فصل و براساس سه نگاه به این واقعه شکل گرفته است. فصل اول (بختِ توران شاهی)، در توایل دهه سی و با ماجرای سور و سات عروسی توران شاهی آغاز می شود:«... آشور محمد شادمان فریاد زد: «بختم باز شد!» آن قدر که همه مردم آبادی از خانه‌هاشان زدند بیرون و دنبال صدا به گندمزار رسیدند. اوشانان کنار آشور محمد ایستاده بود و به سنجاق قفل شده بر پوستش نگاه کرد و بعد به آشور محمد و مردم. سرش را زیر انداخت و دوباره اَویاس [به آه همراه یأس می‌گویند] کشید.»(صفحات 12 و 13 داستان).

در ادامه داستان به تهران بازمی گردد. آبنوس همسر شاعر و توده‌ای توران شاهی، قهرمان و راوی بخش اول داستان، به خانه همسر در خیابان ری می‌آیند و همان ابتدا 3 نظامی را که به حزب توده گرایش دارند، در خانه خود پنهان می‌کنند و در هجوم مأموران امنیتی رژیم، به خیابان چراغ گاز فراری شان می‌دهند. آبنوس و توران دستگیر و به زندان می‌روند و تلاش می‌کنند در خلال شکنجه، نشکنند. نماد هویت واقعی آنان، اوشانان است: «...یاد اکبر نژاد و قصه اوشانانش افتادم که آخر عمری اوشانان نگذاشت آشورمحمد آزادش کند.» (صفحه 40 داستان). پس از مدتی که آنان به گناه کرده و نکرده خود اعتراف نمی‌کنند، آبنوس اعدام می‌شود. سرنوشت توران مانند سرنوشت اوشانان داستان می‌شود؛ آزاد اما حیران: «...هنوز شش ماه از زندگی مشترکم با آبنوس نگذشته بود که آبنوس تیرباران شده بود و من هم نه ماه آزگار توی سلول انفرادی بودم... خوشحال گفتند سازمان افسران حزب از بین رفته و مهره‌های سوخته‌ای مثل من که نه توی سازمان افسران کاره‌ای بودم و نه توی حزب جایگاهی داشتم، تهدیدی برای اعلی‌حضرت همایونی و ملت ایران محسوب نمی‌شوم. » (صفحه 59 داستان). او هم مانند سایر توده‌ای های هم‌عصرش سرخورده می‌شود: «...حرف آبنوس توی گوشم جاخوش کرده بود: «سیاست بچه بازی نیست که یکی قهر کنه و بخواد مردم بیان دنبالش تا برگرده سرصندلی‌ش. باید صندلی رو هرطور شده نگه داره کسی که شخص اول سیاست می‌شه!» (نقل به مضمون از صفحات 62 و 63 داستان) و در دی ماه 1334 به تبعیدگاه دکتر راستی [مصدق] – که توده‌ای ها به او دل بسته بودند - در احمدآباد می‌رود و بالاخره، به خیانت آنان علیه کابینه او پی‌می‌برد. توران، دکتر راستی را مقصر بروز رویدادهای ناگوار زندگی‌اش می‌داند و می‌خواهد او را ترور کند. به احمدآباد می‌رود: «...من دیگر از حزب بریده بودم و فقط برای گرفتن آدرس دکتر راستی به جلسه حزب رفته بودم ... انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته باشد.»(صفحات 64 و 65 داستان). اما میان مرز ترور و فرار: «...وقتی داشتم کمری را پرت می‌کردم، نامه آبنوس هم با کمری پرت شده بود. نمی‌دانم برای چی مثل دیوانه‌ها لای درخت‌ها دنبال نامه می‌گشتم ... چشمم روی نامه مانده بود که آخرین دست خط آبنوس روی قایق کاغذی محو می‌شد و کاغذ را سیاهی می‌گرفت. نشستم روی زمین و به اندازه سه سال گریه کردم».

فصل دوم رمان با عنوان بخت اصغر خالدار ، نویسنده به سالهای انقلاب اسلامی می رود، اما در عین جال رجعت هایی به کودتای 28 مرداد از زاویه ای دیگر دارد. این فصل نیز همانند قسمت اول آن به شیوه روایت اول شخص نوشته شده است. در این فصل سرنوشت عموی یکی از شاگردان تورات شاهی روایت می شود که عناصر ساواکی تعلیم دیده در خارج از ایران است و با ژنرال هایزر به ایران آمده است. سال‌ها قبل کارگر کارگاه بلندیان‌ها بوده که عمال بریتانیا بوده‌اند و حالا در ردای جاسوسی بلندپایه دستیار ویژه برژینسکی، رئیس شورای امنیت ملی وقت آمریکا برای رصد جریان‌های مربوط به انقلاب ایران است.

حاج علیان نویسنده ای است که عناصر بومی زادگاه خود را همواره در داستانهایش به اشکال گوناگون به خدمت می گیرد و بر غنای کار خود می افزاید. در این رمان نیز آنجا که نیاز داشته داستان را به شهرستان ببرد، از اقلیمی استفاده می کند که به واسطه اشراف بر جنبه های زبانی و فرهنگی می توانند آن ها به شکلی غیر تحمیلی مورد استفاده قرار دهد.

داستان به صورت موازی به نقل این رویدادها و زندگی و عاشق‌شدن او در شهرستان سنگسر، می‌پردازد که در مسیری غلط و به قولی از بد روزگار قرار می‌گیرد. توصیفات نویسنده از زبان اصغر خالدار، پرده از نیرنگ بریتانیایی‌ها و آمریکایی‌ها در کودتای 28 مرداد 32 و بهره‌گیری از تجارب آن در به شکست کشاندن انقلاب اسلامی بهمن 57، برمی‌دارد که ریشه در نفت دارد. به قول اسفندیار برادر اصغر:«...امان از این درد! تو فهمیدی نفت به درد می خوره، ولی بزرگترا عین خیالشون نیست. یکی نشسته بشکه بشکه نفت مردمو داره می‌بره و تفم کف دستشون نمی‌ندازه!»(صفحه 103 داستان). نویسنده داستان، علاوه بر تأکید به این ثروت ملی، ثروتی پنهانی که همان ثروت فرهنگی و لهجه و اصطلاحات روح نواز سنگسری و سمنانی است، به رخ خواننده‌هایش می‌کشاند؛ از غذاهایی که با بادمجان پخته می‌شوند تا مجموعه‌ای زیبا از اصطلاحات کلامی و زبانی در این شهرستان. به‌کارگیری زبان و نثری شکسته در داستان که در کمتر داستان ایرانی می‌توان سراغی از آن گرفت:«...فصل بادمجان سمنان بود و هر وقتی توی خانه غذایمان به بلای خانمان سوز بادمجان گرفتار می‌شد، پدرم ترش می‌کرد و لیچار بار مادرم می‌کرد و خواهرم را دست‌وپاچلفتی می‌گفت و زن داداشم را کردک [زبر و زرنگ]. اسفندیارمان نان و ماست چکیده می‌خورد و من نان خالی سق می‌زدم، ولی خودشان آن چنان لذتی از بادمجان می‌بردند که انگار گوشت آهو بره باشد. زن بودن و مرد بودن توفیرهای زیادی دارد که یکی‌اش همین آفت بادمجان است.» (صفحه 126 داستان).

حاج علیان با کنار هم قرار داردن این روایت ها در واقع از نقش تاریخی مشابه انگلیس و آمریکا در خلاف جهت خواست و آرمانهای مردم این پرده برمی دارد. رمان حاضر اثری ست خوشخوان با زبانی به دور از پیچیدگی و برخوردار از روایتی داستانگو که کم و بیش مبتنی بر شیوه های کلاسیک داستان گویی ست؛ اما در پایان و فصل سوم، نویسنده به شیوه آثار نامتعارف از خواننده دعوت می کند تا او روایت کند.

http://www.alef.ir/book
امـیـرحسـین آل عوض این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود :

کیان دستی به صورتش می کشد. نوک ریش های تازه جوانه زده کف دستش را سوزن سوزن می کند. چندبار خودکار را با ضرب آهنگ یکنواختی روی میز می زند. پیرمرد که به خاطر قوز کمرش تا نزدیکی های میز خم شده، آه و ناله ای می کند و برای چندمین بار از درد گردن و ستون فقراتش می گوید. هنوز صحبت هایش تمام نشده که کیان از روی صندلی ... دیدن ادامه » چرخانش نیم خیز می شود.
سمانه خانی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر من اصلاً کتاب جالبی نیست البته به نظر میاد برای نوجوانان مناسبه ولی با توجه به کلماتی که استفاده شده خوندنش برای اون رده سنی هم مناسب نیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دیر زمانی است که ما در عکس ها زندگی می کنیم . عکس هایی از زمان های دور و نزدیک که شادی های کوچک و اندوه های بزرگ را به خاطرمان می آورند. اندوهبارترین لحظه ها برای من لحظه ای است که مردی را با صورتی خندان و نگاهی زنده در عکسی نشان بدهم و بگویم که این مرد زمانی عاشق من بوده . کوچک کردن لحظه ها در عکس ها و نگه داشتن آدم ها در قاب های شیشه ای هیچ ... دیدن ادامه » گاه از سنگینی حضور آن ها کم نکرده ؛ بر عکس آن ها را مثل عصاره ای تلخ یا شیرین یا سایه ای پر رنگ از تمام روزهای رفته برای من نگه داشته است.
ما در عکس ها زندگی میکنیم
پری ناز رئیسی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زن ها، به همین سادگی چیزی رو فراموش نمی کنن. هیچ وقت نباید گول ِ خنده هاشون رو بخوری. ساکت که شدن باید بدونی آرامش قبل از طوفانه. هرچی ساکت تر، خطرناک تر. اون وقته که باید بیشتر ازشون بترسی.
کیوان ارزاقی-زندگی منفی یک
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2