:  هیرمند
:  ۴۷۷
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
خوب است که آدم را دوست داشته باشند، حتی اگر دوام نداشته باشد. خوب است که آدم بداند روزی، روزگاری من بودم و او. بعد می‌رود و من طاقت جدا شدن از او را ندارم و به این فکر می‌کنم که نباید تمام شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بیییینظیر بود این کتاب.
نمیتونم بگم چقدر از خوندن این کتاب لذت بردم.فکرشو نمیکردم کتابی منو وادار کنه 400 صفحه کتاب رو یک روزه تمام کنم.یک کتاب پر از چالش.تگه به رمانهای جنایی روانشناسی علاقه دارید حتماااا این کتابو بخونید.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
توصیفی نفس‌گیر از جامعهٔ انسانی که به صورت داستانی علمی - تخیلی بیان شده است.
در مورد مبنای علمی برخی بخش‌ها اطلاعات چندانی ندارم ولی وجه داستانی انسان‌گرایش کاملاً می‌چربد.
کتاب تکه‌های ناب و زیبا زیاد دارد و تبدیل به یک بیانیه پرمدعا نشده. بعضی جاها جداً آدم را به فکر می‌اندازد.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دیوانه وار دوست دارم این کتاب رو. دیوانه وار...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب با نام «زندگی پشت زندگی» توسط نشر بوتیمار هم به چاپ رسیده است.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب خیلی عالی و کامل بود فقط بعضی از تصاویر وضوح کافی ندارن اما کاملا کتاب کاربردی هست و کتاب ارزشمندیه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متأسفانه کتاب پر است از خشونت های وحشیانه در قبال آدم های مختلف و به نوعی هیچ مجازات و احساسی از پشیمانی در پی این خشونت ها و جنایت ها دیده نمی شود...
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم اصلا کاربردی نبود
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دختری در قطار-پائولا هاوکینز-ترجمه از مهر آیین اخوت
ریچل-عصر
وقتی قوطی را نزدیک دهانم می آورم و می نوشم، جین و تونیکِ آماده لبِ قوطی کف می کند. خوشبو و سرد است، مزه ی اولین تعطیلاتم با تام را می دهد؛ سفر به دهکده ای ماهیگیری در ساحل باسک، سال ۲۰۰۵. صبح ها یک کیلومتر در جزیره ی کوچکی در خلیجِ آن جا شنا می کردیم و در سواحلِ مخفی و دور از چشمی که آن جا پیدا کرده بودیم عشقبازی می کردیم؛ عصرها توی نوشگاه می نشستیم و جین و تونیکِ مردافکن می خوردیم و دسته ی بازیکنانِ فوتبالِ ساحلی را تماشا می کردیم که روی شن های وقتِ جزرِ دریا مشغولِ بازیِ پرآشوبی بودند با بیست و چند نفر در هر تیم.
جرعه ... دیدن ادامه » ای دیگر می خورم و بعد یکی دیگر؛ هیچی نشده قوطی به نصف رسیده، اما عیبی ندارد. سه تای دیگر توی کیسه ی پلاستیکی دارم که کنار دستم است. فردا تعطیل است، درنتیجه از بابتِ نوشیدن و بعد سوارِ قطار شدن عذاب وجدان ندارم. خوشبختی یعنی همین. خوشی از همین جا شروع می شود.
گفتند تعطیلاتِ آخرِ هفته معرکه می شود. آفتابِ عالی، آسمان بی ابر. قدیم ها احتمالاً با ماشین تا کوُرلی وود می رفتیم و وسایل پیک نیک می بردیم و تمام عصر روی پتو زیر آسمانِ لکه لکه و آفتاب گذرا دراز می کشیدیم و شراب می خوردیم. شاید هم توی حیاط با رفقا چیزی کباب می کردیم یا می رفتیم رستوران و بارِ رُز و توی حیاطش می نشستیم که چهره ی همه از آفتاب و الکل می درخشید و عصر سلانه سلانه می گذشت و تلو تلو خوران و دست در دست بر می گشتیم خانه و روی مبل خوابمان می بُرد.
آفتاب زیبا، آسمان بی ابر، کسی همبازی ام نیست، کسی نیست که همراهش کاری بکنم. زندگیِ اینطوری، این طور که من در لحظه زندگی می کنم، تابستان ها که طولِ روز بیشتر است سخت تر می شود... تابستان ها که پوششِ تاریکی کم تر است، وقتی همه بیرون اند و می گردند و دیوانه وار و آشکارا سر خوش اند. طاقت فرساست و باعث می شود اگر به آن ها ملحق نشوی حالّت خراب شود.
تعطیلاتِ آخرِ هفته پیش رویم است؛ چهل و هشت ساعتِ خالی تا پر کنم. قوطی را دوباره تا دهانم می آورم، اما یک قطره اش هم نمانده.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رکودِ شدید اقتصادی باعث می‌شود کِلِی جانون شغلش به عنوان طراح‌ وبِ یک شرکت سان‌فرانسیسکویی را از دست بدهد و از راهروهای کتابخانه ۲۴ ساعته آقای پنامبرا سر درآورد. اما دیری نمی‌پاید که کِلی متوجه می‌شود خود این فروشگاه به مراتب عجیب‌تر از اسم و صاحب مرموزش است. کِلی، که به همه چیز مشکوک است، تصمیم می‌گیرد تا رفتار مشتری‌های خاص ... دیدن ادامه » فروشگاه را زیر نظر بگیرد و برای این کار از دوستان نابغه‌اش کمک می‌گیرد. آنها کم‌کم متوجه می‌شوند که اسرار مخوف این کتاب‌فروشی در آن سوی دیوارهای سر به‌فلک کشیده‌اش نهفته‌ است.

کتاب‌فروشی ۲۴ ساعته آقای پنامبرا، که با هیجانی وسوسه‌انگیز و فراستی عالی روایت شده، شما را به یاد فروشگاهی می‌اندازد که به اجبار واردش می‌شوید، اما هرگز دوست ندارید از آن خارج شوید.
۱۳ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان جذاب و ترجمه روان این کتاب باعث می شه زمین گذاشتنش براتون سخت بشه. چند وقتی بود که رمان کمتر می خواندم. با خواندن این کتاب دوباره به دنیای زیبای خیال انگیز داستان ها برگشتم.
۲۷ بهمن ۱۳۹۷
اخیرا تعداد کتاب هایی که داستانشون درباره کتاب هست روز به روز بیشتر میشه.خوندن این کتابا از جهات مختلفی جالبه، این که چقدر تو کشورای دیگه زندگی ادما با کتاب خوندن عجین شده یا این که عادت های شخصی ادمای کتابخون در نقاط مختلف دنیا ممکنه چقدر به هم شباهت ... دیدن ادامه » داشته باشه.
از بین این کتابا غیر از کتاب مورد علاقه شما می تونم به زندگی داستانی ای جی فیکری به عنوان بهترین اشاره کنم. غیر از اون موش کتابخوان، باشگاه کتابخوانی جین استین، کتابفروشی سر نبش و اعترافات یک کتابخوان معمولی اشاره کنم.
۲۷ بهمن ۱۳۹۷
خیلی ممنون از معرفی کتاب ها
۲۷ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان کتاب در شهرک یا محله بسیار محروم و فقیرنشین در یک کشور ظاهرا عرب آفریقایی جریان داره. مردم این محله برای رسیدن به دنیایی بهتر دچار توهم هستند. به نظر من در مجموع کتاب خسته کننده ایه و محیط داستان برای ما به شدت غریبه است و تا پایان هم این غریبه گی باقی می مونه. اما ترجمه به نظر من عالیه.
۱۳ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در پشت جلد می خوانید :

می گویند هر شخصی به زبان مادری اش فکر می کند. سوال اینجاست که لال مادرزاد به چه زبانی فکر می کند؟

مطابق ... دیدن ادامه » با افسانه، اکبرشاه گورکانی فرمان داد کاخی در بیابانی دور افتاده بسازند. وی دوازده نوزاد را از سرتاسر امپراتوری جمع کرده، در آن کاخ قرار داد و پرستاری از آن ها را به خدمتکارانی خاموش محول کرد، تا از این طریق به پرسش دیرینه ی انسان در باب زبان تکلم پاسخ دهد: زبان تکلم فطری است یا اکتسابی؟
این کاخ گنگ محل نام گرفت.

راوی روان پریش این رمان، پس از شنیدن افسانه ی گنگ محل از مادرش، تصمیم می گیرد نسخه ی مدرنی از گنگ محل بیافریند تا به پاسخ پرسش هایش در باب ماهیت روح برسد.
۰۵ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب مثل کتاب دختری در قطار زیادی کش دار و طولانی بود و باز هم مثل دختری در قطار پر از توصیفات و آدمهای گیج و منگی بود ک حتی نمیدونن کی هستن و کجا هستن.داستان جالبی بود اما باید واقعا حوصله داشت و صبور بود ک تا آخرش رو خوند .کلا دیگه رمانهای این نویسنده رو نخواهم خوند.من این کتاب رو با ترجمه زهره قلی پور خوندم ک ترجمه بی نقص و روان و ... دیدن ادامه » عالی بود و واقعا اگر همچین ترجمه ای نداشت این کتاب امکان نداشت بشه رسید به آخرش.
۲۲ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فـکـر مـی کـنـم یـک جـای کـار مـی لـنـگـد، چـون بـشـر هـر چـیـزی را کـه روزی بـه آن اعـتـقـاد داشـت را نـابـود مـی کـنـد.
۱۹ شهريور ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
"چی از این مملکت کم می شود اگر من به کشور دیگری بروم؟"
سرگرد ته مداد را بین انگشت شست و اشاره اش غلتاند.با صدایی آرام شروع کرد به حرف زدن،انگار داشت با خودش حرف می زد و قرار نبود من بشنوم:"کسانی که وطنشان را دوست ندارند احساس ندارند.و آدم ها این قدر باهوش نیستند که بفهمند انتخابی ندارند جز احساس کردن."
۰۱ شهريور ۱۳۹۷
عالی✌
وضعیت خیلیامون
۰۱ شهريور ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب با یک موضوع ساده، روان و البته جذاب
حکایت خانواده ای که یک ارث عجیب دارند. در هر نسل این خانواده یک نفر هست که وقتی غذایی را می پزد حتمن دلیل خاصی هم دارد. حتی وقتی مزه ی چیزی را حس می کند می تواند به حل مساله ای بیانجامد.
شخصیت اصلی داستان در عین حال به این نتیجه می رسد که تا زمانی که نخواهد الهامات خود را دوست داشته باشد نمی تواند شادی را احساس کند
جملات ... دیدن ادامه » دوست داشتنی هم دارد مثل این ها :
" زندگی اغلب منطقی نیست .... زندگی تقریباً مجموعه معادلات آسان با یک پاسخ کامل نیست. گاهی باید برای کند و کندو و کاوهای عمیق و یافتن جواب ها شجاعت داشته باشیم. اگرچه به جوابی که دوست داریم نرسیم."
به نظرم برای من که مدتها از خواندن داستان و ... دوری کرده بودم از این نظر جالب بود که مثل رمان های دیگر من رو درگیر مباحث فلسفی و پایه ای نمی کرد.
فکر می کنم برای این که نویسنده اصول نویسندگی رو بلد بوده حتی به دنبال یک موضوع عجیب و یا پیچیده نرفته بود یا مثل خیلی از داستان ها موارد استثنایی که پارادوکس های اخلاقی رو بیان بکنه و یه تراژدی اتفاق بیفته .
مثل این فیلم های خانوادگی آمریکایی که به درد یک آخر هفته کسل بخورند و به نتیجه ی خواستنی هم برسند
۰۱ شهريور ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به بشقابش خیره شد و گفت:میدانی یک بار زد به سرم برایت نامه ای بنویسم.در یک کافه نشسته بودم
که یک دفعه دلم خواست بنویسم.می یا جولای بود.حالا چه ماهی است؟آهان سپتامبر.رفتم اداره پست.تمبر
را هم روی پاکت نامه چسباندم اما دیدم آدرست را فراموش کرده ام.
به ... دیدن ادامه » چشم هایش نگاه کردم و گذاشتم فریبم دهد.پرسیدم:
-نگهش داشته ای؟
-همین جاهاست روی یک تکه کاغذ.باید پیدایش کنم.
با او که حرف میزدم هیچ وقت مادر صدایش نمیکردم،میگفتم تو،مثل وقتی که با کسی حرف میزنی
که اسمش را نمیدانی.هر طور دیگری صدایش می کردم غیر خودمانی و تصنعی بود.گوش کردن به او کسالت بار بود.اهمیت نمی داد چیزی بگویم یا نه،درست مثل وقتی که برایش اهمیت نداشت خانه را بدون هیچ بهانه ی
واقعی ترک کردم.
۱۳ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این بهترین کتاب اعتماد به نفسه
۲۱ تير ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اینقدر بعضی جاهاش میخندیدم که دلم درد میگرفت ، اگه میخواین یه کتاب به حال و زنده داشته باشین که از حال و هوای روزمرگی درتون بیاره حتما تهیه اش کنید
۲۰ تير ۱۳۹۷
ممنون از توصیه ای که کردین . واقعا از خوندنش لذت بردم
۲۷ دى ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این ازون کتابهاییه که چند وقت تو ذهنتون میمونه، یه داستان خیلی قوی داره که باعث میشه از کتاب اصلا خسته نشین و ترجمه فوق العاده روون و زیبا ، اگه تو خوندنش مرددین خیالتون راحت باشه که ازون کتاباس که چندین و چندبار میخونیدش
۲۰ تير ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان جالب و ترجمه عالی
خستتون نمیکنه
۲۰ تير ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خیلی خوبی بود بدونه خستگی میتونید یکروزه تمومش کنید اتفاقی که واسه خودم افتاد، همه اینا بخاطر ترجمه عالی خانم گرکانی و قلم زیبای مت هیگ بوده
۲۰ تير ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در پشت جلد می خوانید :

شخصیت اصلی داستان، سباستین دنجرفیلد، یکی از بی نظیر ترین و دوست داشتنی ترین بی شعورهای ادبیات قرن بیستم محسوب می شود.
شخصیت پردازی دنجرفیلد در مرد زنجبیلی تا حدود زیادی یاغی گری ها، قضاوت ها، بی قیدی ها و بذله گویی های تلخ و تاریک شخصیت هولدن کالفیلد در ناطوردشت جی.دی.سالینجر را در ذهن تداعی می کند.
۰۲ تير ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید چیزی پیدا کنم که باید انجامش بدهم،چیزی که نتوانم خودم هم انکارش کنم وکنار بگذارمش.از پسِ این وضع برنمی آیم؛این که فقط یک زن خانه دار باشم.نمیفهمم بقیه چطور از پسش برمی آیند_عملا هیچ کاری برای انجام دادن ندارم جز انتظار.انتظار برای مردی که بیاید خانه ودوستم داشته باشد.یا به دوروبرم نگاه کنم وببینم چه چیزی حواسم را پرت میکند.
۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیییییلی قشنگ بووووود
۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی بود!شاید سوژه ای جدید نداشت ولی عالی پردازش شده بود وانقدر درگیر فرضیه سازی میشدم که طی اون دوشبی که میخوندمش شبا خوابشو میدیدم!
درنهایت اینکه اگر شرایط زندگی خوب باشه خیلیا به روان شناس احتیاجی ندارن:)
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید از نظر بعضی از دوستان عجیب باشه .. ولی هستند کسانی که این کتاب رو خوندن و خوششون هم نیومده! مثه بنده :)
با توجه به فروش و استقبال زیاد ... شروع به خوندنش کردم .. اما واقعا جذبش نشدم .. به نظرم این ایده که یک نفر از داخل قطار زندگی بقیه رو ببینه .. میتونست با پردازش و ادامه قوی تر داستان خیلی بهتری بشه ... اما اینطوری ... به نظرم کاملا حروم و ... دیدن ادامه » حیف شد :/
البته این نظر من بود ... مشخصا خیلی ها این کتاب رو خوندن و دوست داشتن :)
۲۸ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 4