:  هیرمند
:  ۴۳۷
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
این بهترین کتاب اعتماد به نفسه
۴ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اینقدر بعضی جاهاش میخندیدم که دلم درد میگرفت ، اگه میخواین یه کتاب به حال و زنده داشته باشین که از حال و هوای روزمرگی درتون بیاره حتما تهیه اش کنید
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این ازون کتابهاییه که چند وقت تو ذهنتون میمونه، یه داستان خیلی قوی داره که باعث میشه از کتاب اصلا خسته نشین و ترجمه فوق العاده روون و زیبا ، اگه تو خوندنش مرددین خیالتون راحت باشه که ازون کتاباس که چندین و چندبار میخونیدش
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان جالب و ترجمه عالی
خستتون نمیکنه
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خیلی خوبی بود بدونه خستگی میتونید یکروزه تمومش کنید اتفاقی که واسه خودم افتاد، همه اینا بخاطر ترجمه عالی خانم گرکانی و قلم زیبای مت هیگ بوده
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در پشت جلد می خوانید :

شخصیت اصلی داستان، سباستین دنجرفیلد، یکی از بی نظیر ترین و دوست داشتنی ترین بی شعورهای ادبیات قرن بیستم محسوب می شود.
شخصیت پردازی دنجرفیلد در مرد زنجبیلی تا حدود زیادی یاغی گری ها، قضاوت ها، بی قیدی ها و بذله گویی های تلخ و تاریک شخصیت هولدن کالفیلد در ناطوردشت جی.دی.سالینجر را در ذهن تداعی می کند.
۰۲ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید چیزی پیدا کنم که باید انجامش بدهم،چیزی که نتوانم خودم هم انکارش کنم وکنار بگذارمش.از پسِ این وضع برنمی آیم؛این که فقط یک زن خانه دار باشم.نمیفهمم بقیه چطور از پسش برمی آیند_عملا هیچ کاری برای انجام دادن ندارم جز انتظار.انتظار برای مردی که بیاید خانه ودوستم داشته باشد.یا به دوروبرم نگاه کنم وببینم چه چیزی حواسم را پرت میکند.
۲۸ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیییییلی قشنگ بووووود
۲۷ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی بود!شاید سوژه ای جدید نداشت ولی عالی پردازش شده بود وانقدر درگیر فرضیه سازی میشدم که طی اون دوشبی که میخوندمش شبا خوابشو میدیدم!
درنهایت اینکه اگر شرایط زندگی خوب باشه خیلیا به روان شناس احتیاجی ندارن:)
۱۱ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید از نظر بعضی از دوستان عجیب باشه .. ولی هستند کسانی که این کتاب رو خوندن و خوششون هم نیومده! مثه بنده :)
با توجه به فروش و استقبال زیاد ... شروع به خوندنش کردم .. اما واقعا جذبش نشدم .. به نظرم این ایده که یک نفر از داخل قطار زندگی بقیه رو ببینه .. میتونست با پردازش و ادامه قوی تر داستان خیلی بهتری بشه ... اما اینطوری ... به نظرم کاملا حروم و ... دیدن ادامه » حیف شد :/
البته این نظر من بود ... مشخصا خیلی ها این کتاب رو خوندن و دوست داشتن :)
۲۸ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

دنیا
شب ... دیدن ادامه » نمی‌توانم بخوابم. سرم پر از افکاری است که دست بردار نیستند! تک گویی‌های نمایشم. عناصر جدول مندلیف که باید از بر کنم. فرمول‌ها و معادله‌های جبر که باید یاد بگیرم. اولیویا، آگی.
جمله‌ی میراندا مدام توی ذهنم طنین می‌اندازد: دنیا با آگی پولمن مهربون نبوده!


«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #ستاره_بابایی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند
با سلام
امروز چهارمین روز از خرید من است و کتابها تحویل نشده است و هیچ شماره اَی هم پاسخگو نیست
۲۳ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تصورکردن مردی را که خودش را به زحمت انداخته تا من را پیدا کند ، دوست دارم(تا حالا هیچکس خودش را به خاطر من اینقدر به زحمت نینداخته)
در پاریس چندتا کتاب فروشی به اسم لوران هست؟
۱۴ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ پیش آمده که در زندگی آرزو کرده باشید که با همین دانش و معلومات کنونی به سال‌ها قبل، مثلا دوران کودکی و نوجوانی برگردی.
یشتر ما، به صورت‌های مختلف این آرزو را در ذهن پرورده‌ایم: اگر همین مهارت شغلی را چند سال پیش‌تر می‌داشتم، اگر می‌دانستم که حوادث اقتصادی – سیاسی چنین تغییری ایجاد می‌کنند، اگر می‌توانستم به گذشته برگردم و هیچ وقت با او آشنا نشوم و از او پرهیز کنم (یابرعکس از دست‌اش ندهم!)

حالا ... دیدن ادامه » تصور کنید که کسی پیدا شود که بسیار ماهرانه همین آرزوی مشترک را در داستانی پخته بپرورد و به آن رنگ و لعاب بدهد.
این کتاب آنقدر موفق بوده و با استقابل منتقدین روبرو شده که توانسته جایزه جان دبلیو کمپل را برای بهترین داستان علمی – تخیلی برباید و نیز نامزد دریافت جایزه آرتور سی کلارک شود.

داستانِ کتاب خیلی «ساده» است: کسی هست به نام هری آگوست؛ شبِ سال نوِ ۱۹۱۹ به دنیا می‌آید، زندگی‌اش را می‌کند، سال ۱۹۸۹ می‌میرد، بعد دوباره همان شب سال نو ۱۹۱۹ به دنیا می‌آید، اما این بار تمامِ خاطراتِ زندگیِ قبلی‌اش را به خاطر دارد. همیشه هم به همین شکل است. همیشه می‌میرد و همیشه شب سال نو ۱۹۱۹ باز به دنیا می‌آید. هر بار که از نو متولد می‌شود چیزی در دنیا تغییر نمی‌کند ولی او تمامِ خاطراتِ زندگی(های) سابقش را دارد. همه همان کارهای سابق‌شان را می‌کنند و دنیا به همان مسیرِ سابقش می‌رود و می‌رود.

کم‌کم می‌فهمد آدم‌هایی مثلِ او کم نیستند و خود را معمولاً «کالَه‌چَکره» می‌نامند (که تقریباً به معنای زمانِ تکرارشونده در هندوکیشی است).

کاله‌چکره‌ها محفلی را تشکیل داده‌اند به نامِ «باشگاهِ کرونوس». اما این باشگاه محدود به زمان و مکانِ خاصی نیست. از حول و حوشِ بابلِ باستان شروع می‌شود تا آینده‌ی دور می‌رود. در همه جای دنیا هم شعبه دارند.

کاله‌چکره‌ها چطور با هم ارتباط می‌گیرند؟

خیلی «ساده و سرراست». فرض کنید همیشه سال ۱۹۱۹ به دنیا می‌آیید و می‌خواهید درباره‌ی تطورِ زبانِ انگلیسی در قرن هفدهم چیزی از کاله‌چکره‌های آن دوران بپرسی. در این زندگی‌ات وقتی به دنیا می‌آیی، می‌روی سراغِ کاله‌چکره‌ای که سال ۱۹۱۹ نزدیکِ مرگش است و به او می‌گویی دفعه‌ی بعد که به دنیا می‌آید (مثلاً سال ۱۸۴۰) از کاله‌چکره‌ای که در سال ۱۸۴۰ پیر است بخواهد که دفعه‌ی بعد که به دنیا می‌آید (مثلاً سال ۱۷۵۰) از کاله‌چکره‌ای که سال ۱۷۵۰ پیر است بخواهد که دفعه‌ی بعد که به دنیا می‌آید (مثلاً ۱۶۶۵)، از کاله‌چکره‌ای که… الی آخر، فلان سؤال را بپرسد!

بعد وقتی سؤالت به کاله‌چکره‌ی زمانِ مناسب رسید او جواب را مثلاً در یک جعبه‌ی ماندگار و بادوام می‌نویسد و نزدِ باشگاهِ کرونوس می‌گذارد تا تو بخوانی. تا تو جوابت را بگیری چند «چرخه‌ی حیات» گذشته و تو بارها مرده‌ای و زنده شده‌ای و احتمالاً علاقه‌ات را به جواب از دست داده‌ای؛ ولی به‌هرحال چنین امکانی برایت فراهم است. طبعاً سؤال‌کردن از آیندگان راحت‌تر است اما شنیدنِ جواب همان دشواری‌ها را دارد و آن‌ها باید نسل به نسل جواب را به گذشته‌ی خودشان انتقال بدهند.

متوجهِ ظرافتش شدید؟ چقدر زیباست! ولی این باشگاه و کاله‌چکره‌ها برای خودشان قوانینی دارند:

کاله‌چکره‌ها حق ندارند تاریخ را تغییر بدهند. نباید به چشم بیایند. نباید هیتلر یا لنین یا چنگیزخان را بکشند و دنیا را جای بهتری کنند. نباید اینترنتِ عمومی را دهه‌ی هفتاد میلادی راه بیندازند. نباید سبب‌سازِ هیچ تغییرِ بزرگی بشوند. اگر چنین کاری کنند همنوعان‌شان مجازات‌شان می‌کنند (خودتان بخوانید که چطور).

داستان با این تصویر آغاز می‌شود: دختری به بسترِ مرگِ یازدهمِ هری آگوست می‌آید و می‌گوید دنیا به پایان می‌رسد اما چند «نسل» است که زودتر از همیشه رخ می‌دهد. گویا کاله‌چکره‌ای از روزگارِ هری آگوست مشغولِ دستکاری در کارِ جهان است اما هویتش را مخفی کرده. حالا باشگاه کرونوس و هری آگوست باید دنبالِ این فرد باشند. اما این‌ها ظاهرِ داستان است.

حواشیِ داستان است که جان را جلا می‌دهد:

عدالت یعنی چه؟ کیفرِ مجرم و گناهکار؟ جبر و اختیار چه می‌شود؟ چرا هیتلر هر بار این‌همه آدم می‌کشد؟ چرا هر بار باید فلان کس به بهه مان کس تجاوز کند؟ آیا باید جلویش را گرفت؟ عاشق‌شدن و کینه‌جویی و وطن‌دوستی و مذهب و مسلکِ سیاسی و غیره و غیره یعنی چه؟ کاله‌چکره‌ها چه نظری دارند؟

روایتِ داستان کمابیش کُند است، اما دلیلش این است که التذاذِ داستان قطره‌قطره نصیبِ خواننده شود، که خواننده نثر و روایت و ژرفای داستان را مزمزه و حلاجی کند. پانزده زندگی اول هری آگوست را بخوانید بخوانید بخوانید و به همه بگویید بخوانند بخوانند بخوانند.

ذره‌ذره‌ی این کتاب ذهن‌تان را قلقلک می‌دهد. نویسنده‌ی این کتاب ۲۸ سالش بود که پانزده زندگی اول هری آگوست را منتشر کرد (الان ۳۱ سالش است). اما نثری فاخر دارد. واژه‌هایش شگفت‌انگیز، جملاتش پخته و ادیبانه و روح‌افزا، تصاویرش نفسگیر است. بخش‌هایی از داستان مملو از جزئیاتِ علمی است و بخش‌هایی مملو از قصه‌گویی‌هایی که عمقِ خیال‌پردازی‌اش ترسناک است. کلر نورس، این دخترِ حیرت‌انگیزِ شگفتی‌آورِ زیباذهنِ خارق‌العاده‌ی نابغه‌ی بریتانیایی، حتا یک داستانش هم عادی نیست. یک کتابش راجع به دختری است که به محضِ آن‌که از جلوِ چشمِ کسی دور می‌شود فراموشش می‌کنند، یک کتابِ دیگرش راجع به کسی است که بدنِ دیگران را اجاره می‌کند، آن یکی درباره‌ی دنیایی است که هیچ جُرمی مجازات ندارد مگر جریمه‌ی نقدی.
(منبع : http://www.1pezeshk.com/archives/2018/02/the-first-fifteen-lives-of-harry-august.html )
۲۸ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب حاضر :
داستان زندگی دختری به نام کلر را روایت می‌کند که برادرش خانه را ترک کرده است. کلر تلاش می‌کند برادرش را بیابد. او هرازگاهی کارت پستال‌هایی از طرف برادرش دریافت می‌کند که نشان می‌دهد حالش خوب است و جای نگرانی نیست. کلر به امید پیدا‌کردن برادر، راهی شهری می‌شود که آخرین کارت پستال از آنجا پست شده؛ اما چیزی در انتظار اوست ... دیدن ادامه » که شگفت‌زده‌اش می‌کند.
۲۱ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق، مهارت رعایت فاصله هاست. نه زیاد نزدیک شوى که اشتیاق را معدوم کنى و نه زیاد فاصله بگیرى که فراموش شوى. تمام هیزمت را یک باره در اجاق کسى که دوستش دارى نینداز. کافى است او را با جا به جا کردن هیزم روشن نگه دارى بى آنکه طرف مقابل بتواند دستى را که با آن احساسات و مسیرِ سرنوشتش را تغییر مى دهى، ببیند.
۰۹ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رؤیاهایى که در حد یک رؤیا باقى مى مانند، ما را نمى رنجانند، ما بابت چیزهایى که آرزویشان را داشتیم و محقق نشدند، ناراحت نمى شویم، اندوه عمیق ما براى چیزهایى است که تنها براى یک بار اتفاق افتادند و ندانستیم که دیگر تکرار نخواهند شد. آنچه بیشتر باعث رنجش خاطرمان مى شود، آن چیزى نیست که هرگز از آنِ ما نبوده، بلکه چیزى است که در برهه اى از ... دیدن ادامه » زمان مالک آن بوده ایم و تا ابد آن را کم خواهیم داشت. این همان دلتنگى ما براى چیزهایى است که آن ها را پشت سر گذاشته و مى گذاریم و دیگر نمى توانیم به سوى شان بازگردیم. جاهاى زیبا و چشم نوازى که آدم با خودش مى گوید اى کاش آن ها را نمى دیدم تا بعدها غمگین نشوم. لحظات نابى که وقتى آن ها را به یاد مى آورى از سپرى کردنشان پشیمان مى شوى. مردان جذابى که آرزو مى کنى اى کاش آن ها را نمى دیدى تا بقیه ى عمرت طورى برایشان گریه نکنى که انگار مرده اند...
۰۹ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نگه داشتنِ قول، خیلی ساده تر از قدم گذاشتن به دنیای دروغ و فتنه هست.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
*در پشت جلد کتاب چنین آمده است*
پیرنگ مرد توی زیرزمین خانه‌ام خیلی ساده آغاز می‌شود: مردی جلوی در خانه‌ات ظاهر شده و می‌خواهد زیرزمینت را اجاره کند، اما ادامه و پایان آن… فقط می‌توانیم بگوییم؛ به این سادگی‌ها نیست.

این ... دیدن ادامه » رمان، اگرچه ابتدا اثری معمایی به‌ نظر می‌رسد، اما در مسیر داستان، خواننده را در برزخی میان نثر مختص ژانر معمایی و مجموعه‌ای از تمثیل‌های کافکایی سرگردان می‌کند.

والتر موزلی در سال ۲۰۱۶ موفق به دریافت جایزه‌ی ادگار آلن پو و لقب «استاد بزرگ» ژانر معمایی گردید.
فرشته حسین پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید


...جک تازه متوجّه شده بود که چقدر دلش برای حرف زدن با پسرش تنگ شده است و از روز خاکسپاری او تا کنون چقدر برای تسکین این درد تلاش کرده است .

او ... دیدن ادامه » در آخرین تماس اش از بهشت گفته بود :

- پدر ، خدا میخواد همه ی مردم بدونن
- چی رو بدونن ؟
- نترس پدر ، منم وقتی می جنگیدم ، خیلی می ترسیدم ... هر روز نگران زندگیم بودم ، می ترسیدم جونمو از دست بدم ... اما حالا دیگه می دونم .
- چی رو ؟
- اینو که آدمها با ترس زندگی شون رو می بازن ... ذره ذره ... هر چی به ترس بها بدیم ، از ایمان کم کردیم .
- باز به من زنگ میزنی ؟
- نترس پدر ... پایان زندگی ، پایان راه نیست .

امیرحسین آل عوض این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

سرعت مهم‌ترین چیز بود، با این حال، بعد از اینکه هفت‌تیر را به سمت قلب مرد نشانه گرفت، لحظه‌ای، همچون حبابی معلق در زمان، به وجود آمد که انگار همه چیز در آن متوقف شده بود.
زن گفت: "پیشوا! به خاطر مردم."
دورتادور ... دیدن ادامه » میز همه‌ی هفت تیرها از غلاف درآمدند و به طرفش نشانه رفتند. یک نفس. یک شلیک.
اورسلا ماشه را کشید.
تاریکی فرو ریخت.
بیژن امامی‌پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مایا خلبان سابق ارتش، تصویری باور نکردنی در دوربین مخفی مراقبت از پرستار بچه‌اش می‌بیند :
دختر دوساله‌اش مشغول بازی با شوهرش ، جویی است...
اما جویی دو هفته پیش به قتل رسیده بود. در قلب این معما پرسشی است که مایا را سخت آزار می‌دهد :
آیا ... دیدن ادامه » باید چیزی که با خشم خودش دیده باور کند؟ یا زخم‌های جنگ ذهن او را به وادی تو هم کشانده؟
مایا برای آن‌که جواب این معما را پیدا کند باید با اسراری که در ژرفای وجودش پنهان کرده رو در رو شود. باید با قصه‌ی باورناپذیی کنار بیاید که درباره‌ی شوهرش می‌فهمد و نیز با قصه‌ای درباره‌ی خودش.
موژان طبرزدی این را خواند
سارا رخسارنیا ، فرشته حسین پور و روژیتا احمدی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در رودخانه ی بکفورد جایی هست به نام (( آبگیر غرق )).
نل آبوت مشغول نوشتن کتابی بود درباره ی آبگیر غرق و کسانی که خود را در آن کشته اند . مدتی بعد جسد خودش را در آب پیدا می کنند . اوایل تابستان هم دختری نوجوان به همان شکل در رودخانه مرده بود . آن ها اولین زنانی نیستند که در این آب های تیره گون می میرند ، اما مرگ آن دو رودخانه و تاریخش را می آشوبد ... دیدن ادامه » و رازهایی را که مدت ها در عمق آن مدفون بوده بیرون می کشد .
حالا دختر نل ، لینای پانزده ساله و تنها ، مجبور است تحت تکفل خاله اش باشد ، خاله ای که هرگز ندیده بود ، زنی وحشت زده با رفتارهای عجیب . او هم مجبور شده به محلی برگردد که از آن فرار کرده بود و قسم خورده بود هیچ وقت به آنجا بر نمی گردد .
زهرا اسکندری این را خواند
سارا رخسارنیا ، روژیتا احمدی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر بار سعی کردم این کتاب رو بخونم ولی متاسفانه فکر کنم ایراد از منه که با ترجمه این کتاب اصلا ارتباط برقرار نمی کنم
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب داستان موازی زندگی سه زن است. راشل که بعد از گذشت چند سال از طلاقش هنوز به همسرش فکر میکند و هنوز به شدت مینوشد. مگان که از تجربه ی تلخی در گذشته رنج میبرد و آنا که زندگی نسبتا ارامی با همسر و بچه ی کوچکش دارد. ولی با یک اتفاق زندگی این سه نفر به هم گره میخورد و خیلی چیزها عوض میشود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کمی معرفی لطفا
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام بدهیم. یا برای حفظ ظاهر، یا به خاطر اینکه یاد گرفتیم آن ها را انجام بدهیم. در حالی که آن ها ما را از پا در می آورند و در حقیقت هیچ چیز به دست نمی آوریم؟

دفترچه یادداشت قرمز
صفحه 70
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تمام شد. چطور بیرون رفتن از زندگی یک آدم این قدر آسان بود؟ شاید به همان آسانی که وارد زندگی اش شدی. یک دیدار اتفاقی، رد و بدل کردن چند کلمه و آغاز رابطه. یک اختلاف اتفاقی، رد و بدل کردن چند کلمه و پایان رابطه.

دفترچه یادداشت قرمز
صفحه 69
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اصلانفهمیدم کی گریه ام گرفت.مقاومت در برابرمهربانی بیگانه هاغیرممکن است.کسی که به تونگاه میکند،کسی که تورا نمیشناسدوبه تومیگوید،خب،هرچه هستی وهرکاری کردی،رنج برده ای ودردکشیده ای وحالامستحق بخشش هستی.به اواعتمادمیکنم ویک باردیگر فراموشم میشوداینجاچه میکنم.
.
.
.
به ... دیدن ادامه » این باوررسیده ام که چیزی رانمیتوانی جبران کنی ودوباره درست بگذاری اش سر جایش.حفره های زندگیت همیشگی هستند. توبایددراطرافش رشدکنی.مثل ریشه های درخت که ازاطراف سیمان بیرون میزنند.باید خودت راازلابلای شیارهابیرون بکشی.
"دختری درقطار-پائولاهاوکینز/ترجمه علی قانع
امـیـرحسـین آل عوض این را خواند
مائده جامی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 3