:  نگاه
:  ۱۱۱۳
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
از زندگی خالی من و ببر به اون سالی که تو اسمم پرسیدی به روزی که من و دیدی به پله های خاموشی که با من روبرو میشی یک جور زل انگاری نمیشه چشم برداری
زهره کوثری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
باید جمعیت باشد، جمعیت نباشد شهادت نیست. دکتر می گفت که کنج خانه مردن، دق مرگ شدن، کشته شدن، سینه ی دیوار گذاشته شدن و تیرباران شدن، فقط نوعی مظلومیت است. چرا اسم مظلومیت را شهادت می گذارید؟
گاهی ناگهان آدم در بدترین جاها، بهترین آدم ها را می بیند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکهو اتاق پر از نور شد و صدای تلق‌تلق و غرش آمد. خط ریل قطار درست هم‌سطح پنجره‌ی اتاقم بود. مترو هم آنجا ایستاده بود. ردیف چهره‌های نیویورکی برگشته بودند و نگاهم می‌کردند. قطار چند لحظه ایستاد و دوباره به راه افتاد. همه جا تاریک بود. دوباره اتاق پر از نور شد. به چهره‌ها نگاه کردم، این تصویر مثل وهمی از جهنم دوباره و دوباره تکرار شد. ... دیدن ادامه » هر قطار پر از مسافری که می‌رسید، چهره‌های داخلش رشت‌تر، دیوانه‌تر و بی‌رحم‌تر از قبلی بود...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از رفقای ما از تشنگی می میرد. شاید هم زیر تنه دیگران که نمی توانند بر خودشان تسلط پیدا کنند و بی اراده از پا در می آیند خفه شده است.
شب هم یکی دیگر… بی هیچ شکوه و شکایتی.
و باز هم، دو نفر دیگر…
یکی ... دیدن ادامه » از رفقایمان گرفتار بحران جنون خشم شده است. اگر کتکش نزنیم کار به جاهای باریک می کشد…
شب، شبنمی که به پنجره و شبکه های آهنی جلو هواکش واگن می زند، تولید چند قطره آبی می کند؛ و با لیس کشیدن به میله ها می توان گلویی تازه کرد. بر سر این موضوع، جنجالی و هیاهویی در می گیرد: همه، یکدیگر را می زنند، یکدیگر را هل می دهند و فریاد می کشند: “نوبت من است! نوبت من است!”…
رای ما، هیچی از این شیپور “بیدار باش” صبح ها بی معناتر نیست؛ چون که اصلا خوابی وجود ندارد تا بیدارباشی بتواند وجود داشته باشد. روی این زمین گل و شل پر از نجاسات و پر از دستچال های آب یخ بسته، شاید آدم مجموعا، از یک تا دو ساعت بتواند بخوابد… همه مان ترجیح می دهیم که مثل اسب ها، به انتظار آنکه آفتاب بزند و دوباره بیگاری شروع بشود، سرپا بایستیم و چرت بزنیم.
آنچه آسایش ما را در این آسایشگاه بی سقف و ستون آغشته به گند و کثافت تکمیل می کند آن است که خاکستر و استخوان های سوخته و نیمسوز اجساد قربانیانی را که در کوره های آدم سوزی می سوزانند نیز در همین نقطه خالی می کنند!
مینا مکوندی و خسرو پرویز این را خواندند
امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* بــی بــی جــون *
آلبوم: هیچستان
ترانه: زویــا زاکاریان
آهنگساز ... دیدن ادامه » و تنظیم کننده: صـــادق نــوجــوکــی
سال انتشار: 2002 / ۱۳۸۱

_______________________

جمجمک برگِ خزون
رو زمین و آسمون
من ندیدم تا حالا
یکی مثِ بی بی جون

بی بی جونِ پیرِ من
همیشه خوش حال و هواس
شوخ و دل زنده و شاد
ببینیش عینِ بچه هاس!

سنگ بباره از هوا
بی بی هراسون نمی شه
آخرِ زمون بیاد
بازم تو حالِ خودشه

بی بی جونِ پیرِ من
دل داره تا دلت بخواد
واسه اینه که براش
از چپ و راست بهار میاد

شبِ دامب و دومبِ جنگ
خونه می لرزید مثِ بید
بی بی جونِ من هنوز
رخت توی حوض آب می کشید

کفتراشُ دون می داد
دیگِ برنجُ بار می‌کرد
تو حیاط بلند بلند
دعا می‌خوند و کار می‌کرد

توی این مُلکِ غریبم
بی بی از پا ننِشست
ننه رستمِ منُ
چاهِ شَغادم نشِکست

هنوزم به کفترا دون می‌ده کار می‌کنه
با صدای خنده‌هاش غصه رُ انکار می‌کنه
بِش می‌گم: (( این دلِ تو کارِ کدوم آب و هواس؟))
می‌گه: (( بی دل که شدی بهت می‌گم کارِ کجاس))

جمجمک برگِ خزون
رو زمین و آسمون
من ندیدم تا حالا
یکی مثِ بی بی جون

ساعت ده است.
اى دخترک بیچاره من! تا شش ساعت دیگر خواهم مرد! تا شش ساعت دیگر بدل به لاشه کثیف و نفرت‌انگیزى خواهم شد که مرا بر سر میز سرد و بى‌روح متوفیات به هر سو خواهند کشید.
تا شش ساعت دیگر سرم را به گوشه‌اى خواهند انداخت و تنه‌ام را در گوشه دیگرى تشریح خواهند کرد، سپس باقیمانده وجود مرا در تابوتى خواهند ریخت و به قبرستان «کلامار» که مخصوص مجرمین است خواهند برد.
آرى ... دیدن ادامه » دخترک عزیزم، با پدر تو چنین خواهند کرد و کسانى خواهند کرد که به هیچ‌وجه از من کینه و نفرتى به دل ندارند، بلکه دل ایشان به حال من مى‌سوزد و همه نیز مى‌توانند مرا نجات دهند. آرى، این اشخاصند که مرا خواهند کشت، مى‌فهمى، دخترم؟ این اشخاصند که در کمال خونسردى و بى‌اعتنایى و به حکم قانون و مقررات و تشریفات و به‌خاطر خیر و صلاح عمومى مرا خواهند کشت، آه؛ اى خداى بزرگ!
بیچاره دخترک من! پدرى که تا به آن حد تو را دوست مى‌داشت، پدرى که گردن ملوس و سفید و معطر تو را مى‌بوسید، پدرى که دائم دست در حلقه‌هاى زلف زیباى تو داشت و گمان مى‌کرد دست به ابریشم مى‌کشد، پدرى که صورت گرد و گلگون تو را به دست مى‌گرفت و تو را بر زانوان خود مى‌رقصاند و شب‌ها دست‌هاى کوچک تو را براى دعا به درگاه خدا به آسمان برمى‌افراشت، کشته خواهد شد!
اکنون چه کسى این محبت‌ها را درباره تو خواهد کرد؟ که تو را دوست خواهد داشت؟ تمام کودکان همسال تو پدر خواهند داشت و تنها تویى که بى‌پدر مى‌مانى. طفل عزیزم، تو چگونه خو خواهى گرفت که در روز عید سال نو از گرفتن عیدى‌ها و بازیچه‌هاى قشنگ و شیرینى و نقل و بوسه‌ها صرف‌نظر کنى؟ طفل یتیم و بینواى من، چگونه خواهى توانست نخورى و نیاشامى؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* به تو گفتم، نگفتم؟! *
ترانه: زویــا زاکاریان
آهنگساز و تنظیم کننده: صـــادق نــوجــوکــی
آلبوم: ... دیدن ادامه » طلوع
سال انتشار: 1386 / 2007
_________________________

به تو گفتم: ((منُ عاشق نکن! دیوونه می‌شم
منُ از خونه آواره نکن! بی خونه می‌شم ))

به تو گفتم، نگفتم؟!

خطر کردی،نترسیدی،منُ دلداده کردی
تو کردی هرچی با این ساکتِ افتاده کردی
دیگه از کوچه من راهِ برگشتن نداری
منم دوست و منم دشمن، کسی جز من نداری

به تو گفتم، نگفتم؟!

نگفتم: ((دل من بی اعتباره
اگه عاشق بشه پروا نداره
نمی‌فهمه خطر این مرغِ بیدل
قفس میشکنه میره تا ستاره))؟

به تو گفتم، نگفتم؟!

به تو گفتم: (( اگه مستم کنی مثلِ پرنده
دیگه از من نپرس مستیِ عاشق چون و چنده!
چنان دلسوخته میزنم به اسمت زیرِ آواز
که آوازه ی من راهِ فرارت رُ ببنده))


به تو گفتم: (( منُ عــــــــــاشـــــــــق نکن...!))
مینا مکوندی این را خواند
خسرو پرویز ، boshra nik ، fatemeh mozaffarpour و پارمیدا پرمهر این را دوست دارند
فوق العادست این ترانه...
استاد معین هم آهنگش رو خونده، به نام ” به تو گفتم نگفتم”:)
۰۴ دى
به جای نام ایشان
از اصطلاح (خواننده لس‌آنجلسی) استفاده کنیم
تا
جوانان ما به بیراهه کشیده نشوند !!!!!!!!!
باتشکر
( وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی )

:)
۰۶ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا ... دیدن ادامه » چیزی چنان که ببینی، یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن...
فاطمه خیاطی ، مینا مکوندی و نرگس محمدی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی فکر می کنم انسانهای خوب و یا بد وجود ندارند.
فقط لحظاتی وجود دارد که طی آن ما خوب یا بد هستیم.
مثلا تو در من این احساس را به وجود می آوری که آدم خوبی هستم.بیل در عوض موجب می شود که احساس کنم بدم.این جنگل می گوید که آدم خوبی هستم.

مینا مکوندی این را خواند
فاطمه خیاطی و fatemeh mozaffarpour این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انسان اگر مجبور بود جایی مثل نوک صخره یا لبه یک پرتگاه که فقط جایی به اندازه ایستادن داشته باشد و دور و اطرافش فقط دره، اقیانوس، ظلمت و تنهایی ابدی و توفان‌های تمام نشدنی داشته باشد، حتی اگر مجبور بود هزار سال تا ابدیت آنجا زندگی کند، ترجیح می‌داد که زندگی کند تا اینکه همان دم بمیرد. آه زندگی.. زندگی. زندگی کردن هرجور شده تحت هر شرایطی خدای من! این چه حقیقتی است! چه قدر آدمیزاد پست است! ولی آن‌کس که انسان را پست بداند خودش پست‌تر است.


جنایت ... دیدن ادامه » و مکافات
ترجمه اصغر رستگار

خسرو پرویز و fatemeh mozaffarpour این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
و اما
نیمه شبی
من خواهم رفت...
از ... دیدن ادامه » دنیایی که مال من نیست!
از زمینی که مرا بیهوده
بدان بسته اند

احمد شاملو
باید یک جوری از این دیوار تنگی که دور خودش کشیده بود بیرون می‌رفت. وگرنه ممکن بود بخشکد. پیش از آنکه شاخ و برگ دربیاورد بخشکد. خشکیدن، مردن مگر چیست؟ فقط یک جور است؟ یوسف فکر کرد ممکن است آرام آرام بمیرد و خودش حالیش نشود.
آفتاب تنبل بود. هوا تنبل بود. یوسف تنبل بود. مگسی بود که بالش، یکی از بال‌هایش شکسته باشد. حس می‌کرد نمی‌تواند از ... دیدن ادامه » جا برخیزد. تنها خیالش وزوز می‌کرد. خیالش بال مگس بود. تقلا می‌کرد. بیچاره تقلا می‌کرد. میخواست خودش را از جایی نجات بدهد. می‌خواست مفری برای خودش پیدا کند. خودش در خودش داشت خفه می‌شد!
سفر چه خوب بود. سفر چی بود؟ یوسف نمی‌دانست سفر چیست. اما می‌دانست که خوب است. یک جا ماندن که چی؟!
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه محاسن آدم‌ها رو ببینید ، نه معایبشون رو !
سِیّد عِرفان باقِری این را خواند
مینا مکوندی و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
(همیشه) سخته ولی لازمه
۲۲ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جلوی آینه ایستاد، نگاه کرد، بیهوده لبخند زد و بار دیگر کار را از سر گرفت، پادری ها را تکاند، ظرف های چینی را برداشت و باز نگاه زیر چشمی خود را به آینه دوخت، گویی هر چه باشد او هم دلخوشی هایی داشت، گویی مرثیه ی وجودش را هاله ای از امیدی جاودان فرا گرفته بود. حتما حین رخت شویی چشم اندازهایی از شادی به نظرش می آمد
شاید با فرزندانش (اگر چه دو تا مرده به دنیا آمده و یکی او را ترک کرده بود)
یا هنگام نوشیدن در کافه
یا ... دیدن ادامه » زیر و رو کردن چیزهایش در کشوها
حتما میان تیرگی شکافی پدید می آمد، شیاری در ژرفای تاریکی که چنان نور می افکند که چهره اش در آینه لبخند می زد و باعث میشد همان طور که دوباره شروع به کار می کرد آهنگ قدیمی ای که در برنامه های تئاتری موزیکال اجرا می شد را زمزمه کند.
Zelda link این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شب مینا-گابریل گارسیا مارکز-ترجمه از صفدر تقی زاده
ردِ خون تویِ برف
نناداکونته در دستشویی متوجّه شد که بلوز و دامنش خونی شده است، اما حوصله شستنشان را نداشت. دستمال خونی اش را در سبد آشغال انداخت، حلقه نامزدی اش را به انگشت دست دیگرش کرد و انگشت زخمی را با آب و صابون شست. خراش انگشت تقریباً نامریی بود. اما همین که سوار اتومبیل شدند، ... دیدن ادامه » انگشتش باز به خون افتاد، و نناداکونته انگشتش را از پنجرهء اتومبیل بیرون آورد، با این فکر که باد پرسوزی که از روی مزارع می وزد، زخم را می سوزاند. این شیوه نیز بی فایده بود، اما هنوز دل نگران نبود. با همان شوخ طبعی ذاتی اش گفت: 《اگر بخواهند رد ما را پیدا کنند، خیلی ساده است. کافی است رد خون مرا روی برف دنبال کنند.》 آن وقت به حرفی که زده بود فکر کرد و در نخستین پرتو بامدادی چهره اش شکوفا شد.
گفت: 《فکرش را بکن، رد خون بر روی برف از مادرید تا پاریس. راستی نمی شود بر روی این یک آهنگ ساخت.》
یگانه زربافتی این را خواند
Zahra Ranjbar و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز ... دیدن ادامه » برای او و جز با او نمیخواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد.
یگانه زربافتی و الهام رحیمی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم براتون می سوزه. شما ها همیشه دست و پا می زنین,می خوایین کاری بکنین ,ولی نمی تونین,به خودتون می پیچین ,یقه ی همدیگرو می گیرین,به سر و کله ی هم می زنین. یه چیز سنگین رو همتونه . شما ها خلاصی ندارین,زورتون به کسی نمیرسه .دست های بسته و دور تا دور سیم خاردار. دلم براتون می سوزه. دلم خیلی براتون می سوزه._از نمایشنامه زاویه (دو نمایشنامه کتاب ... دیدن ادامه » دیکته و زاویه به شدت جذاب و تاثیر گذارند!)
مینا مکوندی این را خواند
امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من در منتهای لذت، حتی هنگامی که در کوره سعادت گداخته می شوم، باز مزه تلخ زهر زندگی را که ته زبانم هست می چشم.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی بوود .... او دیگر زار ممد نبود و تمامی اهل تنگسیر به او می گفتند شیر محمد
۲۳ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پدرم همیشه میگفت:
یادت باشد این مملکت رو قانون اداره نمی کنه
لذا نباید بذاری کار به جایی بکشه که بخوای از قانون کمک بخوای
پدرم ... دیدن ادامه » قاضی بود !
۱۵ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو مرده ای،من هم شاید بمیرم.اما مهم نیست،چون زندگی نمیمیرد.
۱۴ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پرسید:چرا نمیخواستید بیایید؟
گفتم:با خودم درجنگ‌ بودم!
پرسید:بالاخره کی برد؟
گفتم:شما.
گفت:با ... دیدن ادامه » من که درجنگ‌نبودید!
همه فنون دلربایی از یادم رفت....
۲۸ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به من میگفت: چشم های تو مرا به این روز انداخت.این نگاه تو کار مرا به‌اینجا کشانده.تاب وتحمل نگاه های تو را نداشتم.نمی دیدی که چشم به زمین میدوختم؟
به او میگفتم:در چشم های من دقیق تر نگاه کن!جز توهیچ چیزی در آن نیست.
می گفت:نه یک دنیای مرموز دراین نگاه نهفته.من آدم خجولی بودم،چشم های تو به من جرات دادند.
۲۸ آبان ۱۳۹۷
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود وُ نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن‌دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
۳۰ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز هم غزلم شوکرانی است الا
که از لب تو شکرخندی استعاره کنم
۲۳ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی چیزها را نمی‌شود گفت. بعضی چیزها را احساس می‌کنید. رگ و پی شما را می‌تراشد، دل شما را آب می‌کند، اما وقتی می‌خواهید بیان کنید می‌بینید که بی‌رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می‌فشارد، در آن نیست.
۲۲ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اى سر پرشور، اى قلب هزار کودک در سینه‌ى تو بر مسیر خونبار خاک، آیا تو نیستى که با قدّاره‌ى صمدخان هزاربار قطعه قطعه شدى؟… اى که بر بام مسجد کبود با صدگلوله برافروختى، نشانه‌ى آذر، بارى، اشک بیگانه با چشمان تو بود به هنگامى که زانوانت را در باغ اتابک به هم درشکستند میراثخوارانِ زنازاده‌ى تو.

محمود دولت آبادى، کلیدر
۱۲ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در خیابان‌هایی که هرگز آمد و شد نداشت،در ساعاتی که می‌دانستم مشغول کار است،در خانه‌هایی که اصلاً صاحبان آن‌ها را نمی‌شناخت،همیشه منتظرش بودم.
۰۸ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار می گیرد جرت نافرمانی نمی کند..
۲۳ شهريور ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 8