:  مروارید
:  ۷۴۵
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
زمان برای کسانی که می خواهند بمانند، حرکت نمی کند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زن دستش را روی صورتش گذاشت. رویش را به دیوار کرد و با صدای بلند گریست. مدت زیادی با همان صدای دوران جوانی اش گریست، کمی هم با آهستگی با صدای دوران پیری. سه بار هم با صدای زن دیگری گریه کرد. سپس آرام گرفت.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما اصلاً یک جور مقاومت عجیبی در برابر کتاب خواندن داریم که تفلون در برابر چسبیدن غذا به ته ماهی تابه ندارد. چنان نسبت به کتاب خواندن نفوذناپذیریم که ایزولاسیون هیچ پشت بامی نسبت به باران و برف چنین عایق نیست...
۲۰ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زن جنگلی - لِسلی پی یرس
قسمتی از صفحات آخرینِ کتاب:
《اما با وجودی که فکر می کردم منم مثل بقیه ی پسر ها هستم، این رو قبول نداشتم. بنابراین باهاش جنگیدم. نه این که بهش مشت و لگد و این طور چیز ها بزنم، چون نه انرژی کافی داشتم و نه اون قدر قوی بودم. اما اصلاً باهاش همکاری نمی کردم، اون طوری که بقیه باهاش رفتار می کردن و امید داشتن که پیشش محبوب بشن، من نبودم. چون شما خانم هستین، نمی تونم بهتون بگم اون با ما چه کار می کرد یا وادارمون می کرد چه کارایی باهاش بکنیم، اما می تونم بهتون بگم همون حالت بی میلی من نسبت به اون جونم رو نجات داد. یه بار، سه هفته یا شایدم چهار هفته پیش -دقیقاً زمانش رو نمی دونم چون اون موقع سخت بود زمان رو متوجه بشیم -مایکل و جیمز رو از اونجا بیرون بُرد. دقیقاً می دونستم که می خواد بکُشتِشون. همه می دونستیم و فکر می کردیم دفعه ی بعد نوبت ماست.》
... دیدن ادامه » دانکن از صحبت کردن باز ایستاد و نفس عمیقی کشید، گویی می خواست جلوی دل به هم خوردگی اش را بگیرد. گریس و میسی منتظر ماندند.
《خیلی از من خوشش می اومد. وقتی فکر می کرد که ممکنه منم یه روزی راضی به این کارا بشم، هیجان زده می شد. اما گاهی که مست می کرد و باهام حرف می زد، دلم براش می سوخت. به من گفت از پدر ما خوشش می اومده اما پدر بهش می گفته موذی. دیگه بیشتر از این چیزی برام نگفت. اما می فهمیدم وقتی خیلی جوون بوده، مثل همه ی پسر هایی که اونجا بودن، ضعیف و نچسب بوده. همه رو کتک می زده، چون خودش کتک می خورده. به نظرتون این معنی می ده؟》
گریس و میسی از این که دانکن نظر آن ها را می خواست تعجب کرده بودند و برای چند لحظه پاسخ ندادند. پس از چند ثانیه گریس گفت: 《بله همین طوره. من شنیدم این طور مسائل یه چرخه ای داره که هیچ وقت تمومی نداره. بچه هایی که شخصیتشون خُرد شده، خودشونم همون کارو با بقیه می کنن.》
میسی گفت: 《فکر می کنم تو خیلی مهربونی که می خوای برای کارای اون یه دلیلی پیدا کنی.》
《نه، خیلی هم مهربون نیستم. دلم می خواست بکشمش. خدا می دونه که ازش متنفر بودم. اما اون یه جورایی پریشون و سردرگُم بود. با وجودی که اون کار ها رو با پسرا می کرد، به نظرم فکرش پیش اونا نبود، همه ش در خیال بافی بود. منحرف بود اما فقط دلش می خواست روی ما تسلط داشته باشه. این همون چیزی بود که به هیجانش می آورد. همیشه دوست داشت ترس و بدبختی ما رو ببینه و لذت ببره. وقتی با بقیه پسر ها بودیم، فهمیدم تنها راه نجاتم اینه که باهاش بجنگم، باهاش خشن باشم و بهش نشون بدم تسلیم نمی شم. هر کاری اون می خواست نمی کردم. اون قدر کتک می خوردم که اصلا حسابش یادم نیست، اما پیش خودم این طوری فکر می کردم که یکی از اون زندانی های ژاپنی توی کمپ های زمان جنگ هستم، مثل فیلم "پُلی بر رود خانه ی کوآی" ، و باید روح و روانم رو سالم نگه دارم تا بتونم فرار کنم.》
۱۳ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی آدم ها نمی تونن مسائل را آنطور که هست تحمل کنن، وقتی نمی تونن حالو تحمل کنن، یکی از این دو کار رو انجام می دن... یا... یا تو گذشته فرو میرن که من هم همین کار رو کردم یا تصمیم میگیرن ...آینده رو تغییر بدن.
۱۳ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مطمئن باشید
دیگر از درون تهی شده ام
می توانید
مرا ... دیدن ادامه » از کاه پُر کنید
بگذارید کنار سرِ آن گوزن
یا
نزدیک خرسِ قطبیِ خشک شده
رو به روی در


بنویسید
خودم
خودم را اهدا کرده ام...
۱۸ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر چندبار به دنیا آمده ایم
که این همه می میریم؟
۱۸ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
موسیقیِ عجیبی ست مرگ
بلند میشوی
و چنان آرام و نرم می رقصی
که ... دیدن ادامه » دیگر هیچ کس
تو را نمی بیند...
۱۸ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پیراهنت در باد تکان می خورد
این
تنها پرچمی ست که دوستش دارم
۱۸ مرداد
چطور بود کتاب ؟ ایا ارزش وقت گذاشتن رو داره ؟ به نظر کتاب قشنگی میاد
۱۸ مرداد
خیلی عالی بود،بنظرمن بله ارزش وقت گذاشتن‌ رو داره.
۱۸ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به لحاظ فرهنگی، به حرکت درآوردنِ مردان برای جنگ راحت‌تر از به حرکت درآوردنِ آنها برای صلح است. در طولِ تاریخ، انسان‌ها، جنگ را موثرترین راه برای حل‌وفصلِ منازعاتِ خود یافته، و آنهایی که در مسندِ قدرت بوده‌اند همیشه از اندک زمانِ صلح برای تدارکاتِ جنگ‌های آتی بهره برده‌اند. امّا همیشه جنگ به نامِ صلح معرفی شده. همیشه فرزندانِ امروزِ ... دیدن ادامه » سرزمین، قربانی می‌شوند تا صلح را برای فردا به ارمغان بیاورند. این مسئله بارها و بارها گفته شده، نوشته شده، و موردِ اطمینان قرار گرفته که انسان به طورِ سنتی برای جنگ تربیت شده است، هرچند در اعماقِ روحش آرزویِ ابدی برای صلح دارد. و این همان چیزی است که توسطِ دوست‌دارانِ جنگ از آن به دفعات به عنوانِ ابزاری برای باج‌خواهیِ اخلاقی استفاده کرده و می‌کنند: هیچ‌کس این را نمی‌پذیرد که به‌راه‌انداختنِ جنگ برای خودِ جنگ است؛ در عوض همه ادعا می‌کنند که برای صلح می‌جنگند [۲۲۱].
۰۱ مرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

از داستانت خیلی حظ کردم. ماشاالله خداوند استعداد زیادی به تو ارزانی داشته. حالا وظیفه‌ی توست که این استعداد را بپرورانی. چون کسی که استعداد خدادادش را هدر می‌دهد، گوساله‌ای بیش نیست. داستانت را از لحاظ دستور زبان درست و
از ... دیدن ادامه » لحاظ سبک، جالب نوشته‌ای. اما موثرترین عنصر داستانت طنز آن است. شاید الان معنی این کلمه را ندانی ولی روزی خواهی دانست. این چیزی است که بعضی نویسندگان بعد از سالها کار به آن می‌رسند و بعضی نمی‌رسند. تو با داستان اولت به آن دست یافته‌ای.

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای آقای #علی_نجفی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۲ اسفند ۱۳۹۶
عالی بود
۲۵ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین


«در ... دیدن ادامه » خیابان ایستگاه، درختان شاه بلوط گل داده‌اند. گل برگ‌هاشان زمین را با چنان لایه ضخیمی پوشانده‌اند که لوکاس صدای قدم‌هایش را هم نمی‌شنود. شب دیروقت او از خانه‌ی کلارا برمی‌گردد.
بچه روی نیمکت کنج آشپزخانه نشسته است. لوکاس می‌گوید: تازه ساعت پنج است‌. چرا این قدر زود بیدار می‌شوی؟
بچه می‌پرسد: یاسمین کجاست؟
رفته شهر بزرگ. اینجا حوصله اش سر می‌رفت...

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #فریماه_افتخاری در سایت شهرکتاب آنلاین»
۲۱ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ادبیات نیرنگ و دروغی ناب و خالص است که نویسندگان بزرگ قادر به لاپوشانی اش هستند و در عوض نویسندگان فرومایه برملایش می کنند.
۲۰ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بنا به نظر متخصصان، ما در روز حدودِ شصت هزار فکر مى کنیم. مثبت یا منفى. پیش پا افتاده یا عمیق. نیازى نیست آنها را قضاوت کنیم. افکار ما شبیه ابرهاى گذرا هستند. ما مسئول اعمال مان هستیم و نه افکارمان. به همین خاطر است که وقتى اندیشه اى تورا آزرده خاطر مى کند، مى توانى به آن عنوانِ " فکر " بدهى و بگذارى بگذرد و برود.
۰۹ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خبرهاى خوب!
این را هیچوقت فراموش نکن: هر احساسى وابسته اى دارد.
احساس ناراحتى کردن نشان مى دهد که ما قادریم شاد هم باشیم. این خبر خوبى است!
وقتى ... دیدن ادامه » تنهایى، متوجه مى شوى چقدر در کنارِ دیگران احساسِ خوبى دارى. این خبر خوبى است!
باید درد بکشى تا قدرِ خوشبختى و درد نداشتن را بدانى. این خبر خوبى است!
براى همین است که هیچوقت نباید نگرانِ ناراحتى، تنهایى یا درد باشى؛ چون آنها ثابت مى کنند شادى، عشق و خوشبختى وجود دارند. اینها خبرهاى خوبى هستند!
۰۹ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما انسانها اغلب اینگونه ایم: کنجکاوِ احوالاتِ غیر و غافل از خود. به باورِ دیگران کار داریم چون خود باورِ خاصى نداریم. به افکارِ دیگران کار داریم چون خود حوصله ى اندیشیدن نداریم. به موفقیت دیگران کار داریم چون خود توانِ موفق شدن نداریم. نگاه مان همیشه به دیگران است، به بیرون است، به هرچیزى هست جز به خودمان! هرجا که باشیم در آرزوى جایى ... دیدن ادامه » دیگریم. این جا و آن جا فرقى نمى کند. این جا در جستجوى آن جاییم و آن جا در آرزوى این جا!
شاید خوشبختى در جاى خاصى نباشد. شاید این نگاه ما به زندگى ست که خوشبختى را مى سازد. شاید لازم باشد براى خوشبخت بودن، چگونه اندیشیدن را بیاموزیم و با جسارت بیشترى زندگى کنیم. چرا که در پایان زندگى، آنچه بیش از مرگ باید از آن بترسیم این است که زندگى نکرده باشیم. کسى که مى خواهد پرواز کند، نباید از پریدن بترسد!
اگر درست زندگى کردن را بیاموزیم، هرجا باشیم، زیباترین جاى جهان همانجاست.
۰۹ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من همیشه دوستدارِ یک زندگىِ عجیب و پر حادثه بوده ام، شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم مى خواهد پیاده دور دنیا بگردم! من دلم مى خواهد توى خیابان ها مثل بچه ها برقصم، بخندم، فریاد بزنم! من دلم مى خواهد کارى کنم که نقضِ قانون باشد... شاید بگویى طبیعتِ متمایل به گناهى دارم ولى اینطور نیست. من از این که کارى عجیب بکنم لذت مى برم!
۰۹ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تو به رویای خود چسبیده ای که زنده هستی. در حالی که فقط از کلمات، تصاویر مبهم و چند فکر ساده تشکیل شده ای که متعلق به شخص دیگری هستند. فکر می کنی در حال رنج کشیدن هستی، اما هیچ شخص در حال رنج کشیدنی وجود ندارد، هیچ کس نیست!

|¤ شهرت | دانیل کلمان
آرمان حیدری ارجلو این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی که چیزی تجربه نکرده است، با کمال میل تعریف می کند، ولی آدمی که چیزهای زیادی دیده باشد، ناگهان دیگر چیزی برای گفتن ندارد.

|¤ شهرت | دانیل کلمان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا بعضی از افراد همه چیز و برخی دیگر کمتر دارند؟ چرا بعضی همه کار از دست شان می آید و گروهی دیگر کمتر می توانند موفق شوند و برخی هم اصلا موفق نیستند؟ این ماجرا ارتباط چندانی با لیاقت نداشت.

|¤ شهرت | دانیل کلمان
بهار موسوی این را خواند
آرمان حیدری ارجلو این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گریه نکن ری‌را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است.
دوباره اردی‌بهشت به دیدنت می‌آیم.

مینا حشمتی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ری‌را
میان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بی‌دلیلِ راه جسته بودیم
بی‌راه ... دیدن ادامه » و بی‌شمال
بی‌راه و بی‌جنوب
بی‌راه و بی‌رویا.

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دریا و رنگ روسری تو را، ری‌را
دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند
من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام ری را،
شما، بانو که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته ندیدید؟
می‌گویند در کوی شما
هر کودکی که در آن دمیده، از سنگ،‌ ناله و
از ستاره، هق‌هقِ گریه شنیده است.

چه حوصله‌ئی ری‌را
بگو رهایم کنند،‌
بگو راه خانه‌ام را به یاد خواهم آورد
می‌خواهم به جایی دور خیره شوم
می‌خواهم سیگاری بگیرانم
می‌خواهم یک‌لحظه به این لحظه بیندیشم
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانی که به شکل قابل اعتماد ترین انسان ها ظاهر می شوند، سزاوار بیشترین سوء ظن هستند. لئو این را به شکل یک بازی در نقل قول معروف استالین به خاطر آورد: اعتماد کنید، ولی بررسی کنید.
بیژن امامی‌پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اما زمان جانور طماعی است گاهی تمام جزییات را برای خودش کش می برد.
مشتاق حسین این را خواند
مژگان خراسانیان و روژیتا احمدی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آن جا ، هنوز نور هست . نوری که چهره ات را رنگ پریده خواهد کرد ، نوری که شبیه مرگ است . برو آن جا که مردم خوشبخت اند چون آن ها عشق را نمی شناسند . آن قدر سیرند که دیگر نه نیازی به کس دیگری دارند نه به خدا . شب ها ، درهاشان را قفل می کندد و با صبر و حوصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد .
مینا مکوندی و فرشته حسین پور این را خواندند
کتاب بسیار خوبی است. اما اگر سه گانه "دوقلو ها" را قبل از این کتاب خانم کریستوف خوانده باشید متوجه خواهید شد که "دیروز" رقیب سرسختی برای ان نیست.
۱۲ تير ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دیگر نیازی نخواهیم داشت دنبال چیزی بدویم یا منتظر چیزی باشیم . وقتی بیدار خواهیم شد که دیگر خوابمان نیاید . وقتی خواهیم خوابید که دلمان بخواهد .
فقط ، لین موافق نیست .
سفت و سخت می خواهد به کشورمان برگردد . نمی دانم چرا . این همه کشور دیگر توی دنیا هست !
فرشته حسین پور این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

تو کار من را تمام کردی
با آن چشم های خوب
آن ... دیدن ادامه » دست های مهربان
آن نفس های گرم
تو کار من را ساختی
با زیباترین سلاح های تنت
و این مرگ
آسان نیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچوقت امیدت را از دست نده. شاید آن زمان که امیدت را از دست می‌دهی، دو ثانیه قبل از خوشبختی باشد.
روژیتا احمدی این را خواند
مینا حشمتی ، بهار موسوی و امید نیک بخت این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 5