:  ماهی
:  ۴۲۲
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
منطق به راستی تزلزل ناپذیر است، اما در برابر انسانی که میخواهد زندگی کند، تاب مقاومت ندارد.

کتاب محاکمه
اثر ... دیدن ادامه » فرانتس کافکا
برگردان علی اصغر حداد
نشر ماهی
صفحه 220

مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر بپرسی آدم‌های این‌جا چه جوری‌اند، می‌گویم مثل همه‌جای دیگر! نسل و نژاد آدمی راستی که از یک قالب و قماش است.
بیشتر آنها بیشتر وقتشان را صرف گذراندن زندگی‌شان می‌کنند و آن اندک فرصتی که برایشان به جا می‌ماند، چنان به وحشتشان می‌اندازد که با هر وسیله و ابزاری از پی دفع و کشتنش بر‌می‌آیند. آه از این سرشت آدم‌ها!

کتاب ... دیدن ادامه » رنج های ورتر جوان
اثر یوهان ولفگانگ فون گوته
برگردان از محمود حداد
نشر ماهی
صفحه ۱۹

مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
● آلیک گفت: معلوم است که اسممان رفته توی لیست سیاه. پست فطرت ها! این همه خوک یکدفعه سر و کله شان از کجا پیدا شد؟
سوفیا پتروونا با لحن سرزنش آمیزی گفت: آلیک! چطور می توانی این طوری حرف بزنی؟ همین حرف ها را زدی که از کامسومول* بیرونت کردند.
آلیک که لب هایش می لرزید، جواب داد: سوفیا پتروونا! زبان تند و تیزم نبود که باعث اخراجم شد. به خاطر این بیرونم کردند که حاضر نشدم علیه نیکالای حرفی بزنم.

... دیدن ادامه » سوفیا پتروونا پرسید: بلاخره کار شوهرتان به کجا رسید؟
- ده سال تبعید به اردوگاه های دوردست.
سوفیا پتروونا با خودش فکر کرد: پس بلاخره ثابت شده مجرم بوده. حتی فکرش را هم نمی کردم که آدم به آن خوبی...
- من و دخترم را هم می فرستند به قزاقستان، به یک آبادی کوهستانی یا دهی در آن جا. اجازه ی کار هم ندارم و اگر کار نکنم، حتما از گرسنگی تلف می شویم.
بلند بلند و با صدایی تیز صحبت می کرد، طوری که همه برگشتند و نگاهش کردند.
سوفیا پتروونا برای آن که موضوع صحبت را عوض کند، پرسید: و آن وقت همسرتان را کجا فرستاده اند؟
- از کجا بدانم؟ فکر می کنید به آدم می گویند کجا؟
- ولی آن وقت شما... بعد از ده سال... وقتی آزاد شد... چطور همدیگر را پیدا می کنید؟ شما نمی دانید شوهرتان کجاست و شوهرتان هم نشانی از شما ندارد.
همسر مدیر با دست اشاره ای کرد به خیل زنانی که آن جا با بن های مسافرتی شان ایستاده بودند و گفت: فکر می کنید هیچ کدام از این ها می دانند شوهرشان کجاست؟ شوهرهایشان را امروز و فردا می برند. زن هایشان را هم به یک جهنم دره ای می فرستند. هیچ کس هم مطلقا نمی داند بعدا باید کجا شوهرش را پیدا کند. من از کجا بدانم؟ هیچ کس نمی داند، من هم یکی شان.
سوفیا پتروونا آهسته گفت: شما باید اصرار کنید. اگر این جا جوابتان را نمی دهند، به مسکو نامه بنویسید، وگرنه چه بلایی سرتان می آید؟ به کلی رد همدیگر را گم می کنید.
زن مدیر نگاهی به سرتاپای سوفیا پتروونا انداخت. بعد با چنان خشمی به او تاخت که سوفیا پتروونا بی اختیار یک قدم عقب نشست و به آلیک چسبید، بسیار خب، هر وقت پسر شما را فرستادند تبعید، مصر باشید. شما بروید جایش را پیدا کنید.
سوفیا پتروونا با لحنی عذرخواهانه گفت: پسر مرا به تبعید نمی فرستند. می دانید، آخر او مجرم نیست، اشتباهی دستگیرش کرده اند.
همسر مدیر زد زیر خنده ها ها ها و با تاکید بر هر هجا گفت: اش ته باهی! ها ها ها، بعد یکباره اشکش سرازیر شد: می دانید این جا همه چیز اشتباهی است...

* کامسومول: سازمان جوانان کمونیست
مشتاق حسین ، کاربر 9983 طرح حکمت و امیرحسین آل‌عوض این را خواندند
fatemeh mozaffarpour این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
استپان: تا وقتی هنوز حتی یه نفر توی این دنیا در بنده، آزادی هم خودش یه زندونه.


آننکوف: ... دیدن ادامه » کالیایف. جناب شاعر هم صداش می کنیم.
استپان: این لقب به یه تروریست نمی خوره.
آننکوف: (می خندد) یانک نظرش درست برعکسه. می گه شعر ذاتا انقلابیه.
استپان: فقط بمبه که انقلابیه (سکوت)


کالیایف: (سعی می کند بر خودش مسلط شود) تو منو نمی شناسی برادر، من عاشق زندگی ام. من فرط ملال ندارم. من چون عاشق زندگی هستم انقلابی شده ام.
استپان: من عاشق زندگی نیستم، من عاشق عدالتم، و عدالت خیلی بالاتر از زندگیه.
کالیایف (با تلاشی آشکار) هر کسی اونجوری در خدمت عدالته که خودش می دونه و می تونه. باید قبول کنیم ما همه مون یه جور نیستیم. ما باید همدیگه رو دوست داشته باشیم، اگه قدرتش رو داریم.
استپان: نداریم.
کالیایف: (با خشم) پس تو رو چه به ما؟ اومدی اینجا چیکار؟
استپان: اومدم یکی رو بکشم نه اینکه کسی رو دوست داشته باشم، یا بگم درود! درود بر فرق هایی که با هم داریم!
کالیایف: (هم چنان خشم آلود) تو دست تنها و به خاطر هیچ و پوچ اون یک نفر رو نمی کشی. تو اونو با ما و به نام خلق روسیه می کشی. این دلیل تو برای کشتن اون یک نفره.
استپان: (باز با همان لحن) من احتیاجی به دلیل ندارم. من دلیلم رو یه شب، سه سال پیش، توی زندان پیدا کردم.


کالیایف: (بلند می شو و با هیجان زیاد) امروز؟ امروز چیزی رو می دونم که قبلا نمی دونستم. حق با تو بود، به این سادگی ها نیست. فکر می کردم کشتن خیلی آسونه، و همین که آرمانی داشته باشی کافیه، و البته دل و جرات، ولی من به اون مرتبه نرسیدم. حالا می دونم که هیچ چیز خوبی توی نفرت نیست،. همه ی اینها شره، همه ی اینها شره، چه در من چه در دیگرون. قتل و بزدلی و بی عدالتی. آخ! ولی لازمه، باید بکشمش... باید... باید تا ته خط برم و می رم! ورای نفرت!
دورا: ورای نفرت؟ چیزی ورای نفرت نیست.
کالیایف: چرا هست، عشق.
دورا: عشق؟ نه، عشق اون چیزی نیست که تو بهش احتیاج داری.
کالیایف: آخ، دورا، چطور می تونی همچو چیزی بگی؟ تو... تویی که من قلبت رو می شناسم.
دورا: دنیا پر از خونه، پر از خشونت، و زیادی هم پر. آدم هایی که واقعا عدالت رو می خوان حق ندارن عاشق بشن. اونا بیچاره ن، مثل من، گرفتار، سرهاشون بالا و نگاهشون خیره فقط به یک جهت. عشق چه جایی می تونه توی این دلهای مغرور داشته باشه؟ عشق سر آدم رو می ندازه پایین، ولی ما گردنهامون کشیده س.
کالیایف: ولی ما مردم رو دوست داریم.
دورا: آره، دوستشون داریم. این واقعیت داره. ولی عشق ما به اونها یه عشق بزرگه، به وسعت خیال، که متوجه آدم بخصوصی نیست، یه عشق ناخوش، ما از اونها دوریم، از اونها جدا افتادیم، توی اتاقهای بسته ی خودمون هستیم، غرق و گمشده توی فکرهامون. و مردم چی؟ مردم هم مارو دوست دارن؟ حتی اصلا خبر دارن که ما دوستشون داریم؟ مردم ساکتن. و چه سکوتی، چه سکوت سهمگینی!


《 اگر من به قله ی مقاومت در برابر خشونت رسیده ام، پس بگذار تا مرگ من تاجی باشد بر فراز اعمال من که نشانه ی پاکی آرمان من است 》
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◇ ... بعد از همه ی این رفت و آمدهای بیهوده، سر درددلش باز می شد و می گفت: اذیتم می کنند ایگناتیچ، خسته شده ام. ولی ناراحتی او دیری نمی پایید. متوجه شده بودم که یک چیز روحیه اش را باز می گرداند و آن کار کردن است. بلافاصله بیل به دست می گرفت و مشغول کاشتن سیب زمینی می شد یا کیسه ای زیر بغل می زد و می رفت دنبال زغال سنگ، یا سبد حصیری اش را بر می ... دیدن ادامه » داشت و می رفت به اعماق جنگل تا میوه های جنگلی جمع کند. به جای تعظیم جلو میز دفتر خانه، در برابر بوته های جنگلی خم می شد. بعد سر حال و لبخندزنان، با کمری خمیده از بار، به کلبه باز می گشت.

◇ در مدتی که با او زندگی کردم، ندیدم دعا بخواند یا حتی یک بار به خود صلیب بکشد، ولی هر کاری را با نام خدا شروع می کرد و هر بار که می خواستم به مدرسه بروم، می گفت برو به امان خدا. شاید هم دعا می خواند، ولی در خفا، شاید از من خجالت می کشید یا نمی خواست مزاحمم شود. در قسمت اصلی کلبه، گوشه ای برای دعا خواندن بود و شمایل قدیس نیکالای هم در آشپزخانه آویزان. این دو جا در روزهای عادی تاریک بودند، ولی ماتریونا هنگام دعای شب های یکشنبه آن جا چراغی روشن می کرد و در روزهای عید هم چراغ ها از صبح روشن بود.
در یک کلام باید گفت که گناهان او از گناهان گربه ی چلاقش هم کم تر بود، گربه موش ها را می کشت.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
1. برای اسپانیایی های ثروتمند تصور انقلاب در نواحی مرکزی سنت گرا محال بود . تمام آن فتنه ها از راه دریا به بوئنوس آیرس می آمد و آن فتنه ها اندیشه و عقیده بود . اما همه مواهب هم از همان جا می آمد و آن مواهب تجارت بود.این تضاد، بازرگانان محافظه کار را دیوانه کرده بود.
2. هدف عدالت ، سعادت همگانی نیست . آن که مجازات شده رنج می کشد تا آن که پاداش گرفته کیف کند. رویه چنین است.
3. ایام صلح، پسرها پدرهایشان را دفن می کنند و وقت جنگ پدرها پسرها را.
4. ... دیدن ادامه » تنها کار انقلاب مدرن ایجاد نخبگان جدید است. چرا؟ نخبگان قدیم تر و تمیزتر بودند و دارای تجربه بیش تر در همان کاری که نخبگان جدید قرار است بکنند ، یعنی تقسیم بی عدالتی.
5. گذشته نوسازی شده تنها تضمین برای مدرنیته است.
مصطفی یزدانی و مینا مکوندی این را خواندند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای یک نظامی جنگ بهانه زندگی است و شور و شوق مردان جوان را به او می‌بخشد و اگر آن را از او بگیرید، آنچه می‌ماند مردی عقب‌افتاده و کوته‌فکر است.
۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آلبر با خود گفت که در خانه پولدارها همه‌چیز و همه‌کس زیبا هستند، حتی فقرا.
۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانی که گمان می کردند این جنگ به زودی پایان می‌گیرد، از مدت‌ها پیش مرده بودند و دقیقا در همین جنگ.
۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر پادکست خلاصه کتاب رو گوش کنید، در خریدش شک نمی‌کنید.
https://t.me/podcastbplus/13
۱۸ مهر ۱۳۹۷
کتابو خوندم عالیه،خاورمیانه الان زاییده تفکرات اروپا و غربیهاست
۱۵ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ چیز خوار تر از احترامی که بر پایه ی ترس باشد نیست.
۲۲ شهريور ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمی که از بیرون به زندگی کسی نگاه میکند_البته همه آدم های این دنیا از بیرون همدیگر را می بینند_وضع او را همیشه بهتر یا بدتر از چیزی می پدارند که واقعا هست،خواه پای بدبختی درمیان باشد یاخوشبختی،شکست عشقی یا (افول هنری).
۱۲ شهريور ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌گویند که ماهی‌ها از باز کردن دهانشان به دردسر می‌افتند و حرف زیادی باعث گرفتاری است و مگس توی دهان بسته نمی‌رود!
۱۴ تير ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر که با شمشیر زندگی کند، با شمشیر هم کشته خواهد شد
۱۴ تير ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمی که توبه می کند آدم بزرگی است، اما چه کسی امروز دلش می خواهد بزرگ باشد بی آن که دیده شود؟ (زندگی رانسه)
۱۳ تير ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زمانی که آدم فکری بلند و دلی پَست دارد، چیزهای بزرگی می نویسد و اعمال حقیری انجام می دهد.
۱۳ تير ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تمدن در کمی و بیشی ظرافت و پالودگی نیست، بلکه در وجدان مشترک یک ملت نهفته است.
۰۶ تير ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
انسان همیشه درباره انچه نمی داند غلو میکند.
۱۶ فروردين ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از لحظه ای که مرگ انسان مسلم شد دیگر چگونگی و هنگامش اهمیتی ندارد
۱۶ فروردين ۱۳۹۷
با سلام و احترام به شما بزرگوار البته اهمیت دارد که سرانجام بنده مومن میمیری یا کافر و مشرک که سرانجام و نتیجه ی هر کدام بسیار متفاوت و عجیب است. در ضمن توصیه و تاکید می نمایم به همه دوستان بزرگوار وخوب که واقعاً به دنبال یک مطالعه سودمند و البته نشاط آور ... دیدن ادامه » هستند، که حتماً کتاب فوق العاده ارزشمند «تنها راه رسیدن به تکامل و سعادت ابدی و چشیدن لذّات واقعی / ج 1» و به ویژه جلد دوم آن را مطالعه (و لطفاً به همگان معرفی) نمایید. در واقع این مجموعه کتابها بسیار ارزشمند است برای داشتن یک زندگی توأم با آرامشی مداوم، تندرستی و به ویژه داشتن ازدواجی موفق و البته برای تحکیم خانواده و پیشگیری از برخی از طلاق های نابخردانه و نیز راهی مطمئن برای جلوگیری از تولید فرزندانی معیوب و مریض می باشد. برای مطالعه بهتر و بیشتر به سایت «www.Book.soltanpanah.ir» مراجعه نمایید. از نوشتن نظرات ارزشمند خود در دیدگاه هادریق ننمایید. با تشکر.
۰۹ خرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من آزادی ام را گم کردم و اکنون جهنم برایم دارد شروع می شود ...
از متن کتاب
۰۶ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشقی که سراسر اعتماد باشد عشق حقیقی نیست، بیشتر شبیه بیمه نامه است یا بدتر از آن، گواهی حسن رفتار. و این در نهایت به بی خیالی می انجامد. پس شاید من باید ممنون آن بگومگوهایی باشم که قبلا میان من و کنستانسیا پیش می آمد، چون اینها نشانه آن است که ما زندگی زناشویی ما را محک می زدیم و آن را به بی خیالی محض که زاییده امنیت کامل است نمی سپردیم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
<<... ما ترجیح می دهیم که خودمان را در این قبیل آدم های ابله پیدا کنیم، که مثل ما حرف می زنند، ظاهرشان مثل ماست... و همان عقب افتادگی ذهنی، فراموشی، تعصب و وسواس ما و سرگشتگی های ما را دارند و به این ترتیب ما ابتذال ذهنی خودمان را توجیه می کنیم. راستی که چه تسلایی! یک روزولت جدید، یک کندی جدید، ما را وا می دارد که آنها را به خاطر چیزی که خودمان ... دیدن ادامه » نیستیم ستایش کنیم و این احساس آزاردهنده ای است>>
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ما نه دیوانه ایم و نه ساده لوح . فرصتی به دست آورده ایم تا فرانسه را نابود کنیم . و نابودش هم خواهیم کرد ؛ نه تنها قدرت مادی فرانسه را، بلکه روحش را هم . مخصوصا روحش را ، چون بزرگ ترین خطر است . در حال حاضر این تنها وظیفه ی ماست .اشتباه نکنی ، دوست عزیز ! ما لبخند زنان و محتاط کاری می کنیم تا فرانسه بگندد . ما آن را بدل به هرزه ای پست خواهیم کرد ... دیدن ادامه » .
مشتاق حسین این را خواند
مژگان خراسانیان این را دوست دارد
چقدر این متن آشناست...
۱۸ مرداد ۱۳۹۷
اما فرانسه بعد از آن ماجراها رشد بزرگی کرد امیدوارم این موضوع هم در آینده آشنا به نظر بیاد...
۱۹ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آنها هیچوقت تغییر نمی کردند چون شخصیتشان خیلی زود شکل گرفته بود؛ اتفاقی که مثل یک شبه پولدار شدن باعث بی تناسبی در شخصیت می شود....آنها را تجسم می کردم که سالها بعد در رستورانی نشسته اند.میلدرد داشت ارزش غذایی چیزهایی که در منو آمده بود بررسی می کرد و هالی می خواست همه شان را بخورد.
متین جمیلی و مجتبی نوروزی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زنها مثله زاغچه نمکنشناس و پستند.
خانواده پاسکوآل دوآرته
کامیلو خوسه سلا
دوست عزیز
من این کتاب رو نخوندم اما میدونم از کتب مطرح ادبیات اسپانیاست.
ایا جمله ای غیر از این برای معرفی چنین کتاب و نویسنده ای وجود نداشت؟
۰۱ آبان ۱۳۹۶
ناراحت نشید سرکار خانم برعکس نام کتاب که از نام خانواده داخلش استفاده شده بسیار کتاب خشنیه!!!
۱۶ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نباید از عـشـق خجالت کشید
و
عـشـق به وطــــــن هنوز هم یکی از بهترین عـشـق هاست.
فقط باید عـشـقـی باشد با قاعده و انتقادی ، وگرنه تبدیل به یک عـشـقِ خَـرَکی می‌شود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... پس این روزهایی که با مباهات می‌گوید برای خودش شوکت و دولتی داشته، کی بوده‌است؟ مادر با لبخندی ترحم‌آمیز گفت امان از این آدم خل. منظورش آن روزهایی است که هیچ خودش را نمی‌شناخت. به این روزهاست که حسرت می‌برد، آن روزهایی که در کنج تیمارستان بود. آن روزها که نمی‌دانست کیست و کجاست.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- انسانها در زمان درماندگی، شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنند.
- شادی و شیرین‌کامی، انسان را خوشرو و زیبا می‌کند، طوری که می‌خواهد هر چه در دل دارد در دل دیگران بریزد و همه را شادمان کند. اما اینک درباره کتاب:
- رمانی کوتاه از داستایفسکی، که جزئی‌ترین وجوه تنهایی‌های انسان‌ها را بسیار دقیق، شاعرانه و روانشناسانه به تصویر می‌‌کشد. از خواندنش لذت بردم.

- ... دیدن ادامه » داستان انسانهایی که به تنهای‌هایشان سنجاق شده‌اند تا شاید روزی یک نفر پیدا شود و زندگی ایشان را زیر و رو ‌کند.

- عمیق‌ترین پرسش این رمان: خدای من، یک دقیقه تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟

- پاسخ به این پرسش، قدری تامل را می‌طلبد و به سادگی نمی‌توان از آن عبور کرد. یاد باد چنین دورانی در آوان جوانی زندگی هر کس، که تکرارش احتمالا محال است.
مشتاق حسین و ناصر یُلمه این را خواندند
روژیتا احمدی ، مژگان خراسانیان و مریم جمالی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 5