:  ماهی
:  ۴۲۲
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
این کتاب، با همین نام توسط نشر شمشاد و نشر مهر نوروز و با نام «من او را دوست داشتم» توسط انتشارات یوبان و انتشارات قطره و انتشارات آوای چکامه و با نام «کسی که دوستش می‌داشتم» توسط نشر حوض نقره هم به چاپ رسیده است.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش نامه رو زیادی دوست داشتم به خاطر شخصیت هایی که در مقابل شرایط زندگی و اجتماعشون منفعل نبودند و کردار هدفمند داشتند.
قضاوت نمیکنم اما قطعا انسان هایی که در شرایط دشوار، فراتر از شخص خودشون به آزادی، آرامش و عدالت برابر برای همه ی انسانها می اندیشند و وسعت دیدشون عمومی هست نه خصوصی! برای من با ارزش هستند.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش نامه قشنگیه
من به شخصه هیچکدوم از شخصیت ها رو نتونستم که کاملا محکوم و یا کاملا تایید کنم نه خودشون نه اهدافشون و نه ارمانهاشون
نمیدونستم حتی دوس دارم انتهای قصه چه جوری بشه کاملا مبهوت بودم
واقعا دم کامو گرم
۲۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من چاپ قدیمی تر این کتابو، با ترجمه حسن پستا خونده بودم... دوسه برابر این کتاب بود.نزدیک صدوهفتاد صفحه قطع وزیری هست...
نمیدونم این ترجمه نشر ماهی موجود در بازار، سانسوریده شده‌ست!!!
۱۴ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاهکاری بی نظیر در باب انقلاب , داستانی عمیق و زیبا که میتواند مغذ هر متفکری را قلقلک دهد
از متن کتاب (( همهٔ حیوانات باهم برابرند، اما بعضی برابرترند!!!))
۳۰ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاهکاری بی نظیر در باب انقلاب , داستانی عمیق و زیبا که میتواند مغذ هر متفکری را قلقلک دهد
از متن کتاب (( همهٔ حیوانات باهم برابرند، اما بعضی برابرترند!!!))
۳۰ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام

من تمام مجلداتش را می خواستم موجوده؟
۲۱ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی جالب و غم انگیز بود خیلی
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در پشت جلد می خوانید :

آن شب خواب وحشتناکی دیدم. خواب دیدم این جماعت تا ابدالآباد توی خانه ی من می مانند، یکسر این می رود و آن یکی می آید، نسل پشت نسل، بی توجه به سرنوشت فردفرد آدم ها، به سرنوشت وکیل شیک پوشی که من باشم، یعنی این بچه قرتی لاس لوماس دچاپولتپک. آن قدر می مانند تا من بمیرم. شما هم بخواهید یا نخواهید باید گوش کنید. اگر من زندانی ... دیدن ادامه » لاس لوماس هستم، شما زندانی تلفن من اید; به من گوش می دهید.
۰۷ فروردين ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خوبیه به ویژه از اواسط داستان. شخصیت مرد داستان آدم جذابیه و دلش میخواد یک بار هم که شده با صراحت از زندگی و تجربه هاش بگه.جالب اینجاست که یک نویسنده زن به این خوبی احساسات یک مرد را روایت میکنه. ترجمه کتاب هم خیلی خوبه
۲۷ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز که هنوزه از این اسم مستعار استفاده میکنم منم مساح
ایمان انصاری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر تابستان رو قشنگ توصیف میکنه
چقدر فضای زندان رو قشنگ توصیف میکنه
و چقدر جالب و بی پروا راجب اعدام حرف میزنه
روژیتا احمدی و یوسف نیک نژاد این را خواندند
مریم جمالی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اینو خوندمش البته ناشرش حوض نقره بود و اسمش خاطرات یک بچه ی چلمن بودش :)
روژیتا احمدی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لطفا در مورد ترجمه هم توضیح بدید؛ آیا ترجمه خوبی داره یا نه؟
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خواندن این کتاب را به دوستان توصیه می کنم. ضمن آن که ترجمه بسیار روان و زیبای استاد ژرژ پطروسی مطالعه این کتاب را دلنشین تر کرده است.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زوشنکو، همانند گوگول، «میان گریه» می خندد، ولی خنده اش امیدوارانه است و البته امید را هم به طنز می گیرد؛ چنان که خودش می گوید: «ولتر زمانی با خنده های خود شعله هایی را فرونشاند که مردم را در آن ها می سوزاندند، ولی ما با خنده ی خود می خواهیم دست کم چراغ کوچکی را روشن کنیم که برخی از مردم در نور آن ببینند چه چیزی برایشان خوب است و چه چیزی بد... اگر اینگونه شود، آنگاه می توانیم بگوییم که در نمایش زندگی، نقش ناچیز خود را به عنوان منشی و نورپرداز صحنه، درست اجرا کرده ایم.»

متن پشت جلد کتاب حمام ها و آدم ها نوشته میخاییل زوشنکو

http://ideality.ir
مجید حاج حسینی و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
موقعی که این کتابو میخوندم سر کار بودم. از ابتدای فصل 4 هر وقت شروع به خوندن میکردم دستام مرتب میلرزیدن اما هر وقت دست از خوندن می کشیدم لرزش دستام تموم میشد. بعد از اینکه خوندنش تموم شد، رفتم پشت کمد های تعویض لباس نشستم با یه سیگار و بدون اینکه دلیشو بدونم ناخودآگاه شروع کردم به گریه کردن....
از اینجا به بعد انتهای داستان مشخص مییشه. پس اگه کتابو نخوندی ادامه نده.
****************************************************************
از ... دیدن ادامه » اینجا به بعد انتهای داستان مشخص مییشه. پس اگه کتابو نخوندی ادامه نده.
#######
از اینجا به بعد انتهای داستان مشخص مییشه. پس اگه کتابو نخوندی ادامه نده.
#######
از اینجا به بعد انتهای داستان مشخص مییشه. پس اگه کتابو نخوندی ادامه نده.
****************************************************************

کاش یجور دیگه تموم میشد. یعنی آقای کا. نمی تونست سرنوشت بهتری داشته باشه؟؟ خیلی بد کشتش، مخصوصا وقتی گفت "مثل سگ"
شاید اگه آقای کا. میتونست اون موقع آقای قاف. هم میتونست......
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب جالبی در نوع خودشه
شخصیتی که عقاید خودشو داره و از قوانین و تظاهر های عموم مردم پیروی نمیکنه و همین بلای جانش میشه
ترجمه خوبه
مشتاق حسین این را خواند
فرشته حسین پور ، آیلار آیلار و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
به نظرم از طاعون ضعیف تره
۲۰ آذر ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان با این جملات آغاز می شود


پیش ار ورود افسر آلمانی، نمایش تمام عیاری از آمادگی نظامی به اجرا درآمد. ابتدا دو سرباز صفر آمدند، هر دو بسیار بور، یکی شان دیلاق و تکیده، آن دیگری چهارشانه با دستانی بسان کارگران معدن. بی آنکه پا به خانه ام بگذارند، آن را از بیرون بررسی کردند. بعد یک درجه دار آمد و آن سرباز دیلاق هم به همراهش. آن ها با ... دیدن ادامه » زبانی که به خیال خودشان فرانسه بود با من حرف زدند و من حتی یک کلمه ای از آن را نفهمیدم. با این حال، اتاق های خالی ام را نشانشان دادم. به نظر راضی می آمدند.
مشتاق حسین و میرعلی توکلی لاهیجانی این را خواندند
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سراسر داستان جالب بود اما جمله آخر خواننده را میخکوب می کند. به هر حال عالیه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب با این جملات آغاز می شود :


در فوریه ی 1932 به زندگی من پا گذاشت و دیگر هرگز از آن جدا نشد. بیش از یک چهارم قرن،بیش از نه هزار روز دردناک و از هم گسیخته از آن هنگام گذشته است روزهایی که رنج درونی یا کار بی امید آن ها را هرچه تهی تر می کرد سال ها و روزهایی که برخی از آن ها پوچ تر از برگ های پوسیده ی درختی خشک بود.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزار کتاب

هنر معاصر
شروع: 94/4/18

امروزه ... دیدن ادامه » کل عرصه ی هنر جایگاهی برابر با جایگاه مد یا پاپ یافته، و حتی سر و کله بازیگران دست چندمش در موسساتی که کاری جز رصد مدار صور فلکی ندارند، پیدا می شود. در این میان هر چه می گذرد، به ویژه هنر و مد بیشتر در کنار هم دیده می شوند، چرا که آن جوان زدگی مستولی بر کل فرهنگ بر عالم هنر نیز سایه افکنده است. صفحه 19
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نام اصلی این نمایشنامه پنج پرده‌ای «Les justes» است و حوادث آن به عملیات حزب سوسیالیست انقلابی روسیه در سال 1905 مربوط می‌شود که افراد آن قصد دارند با بمب کالسکه‌ای را منفجر کنند که متعلق به عموی تزار روسیه است، اما در این کالسکه به غیر از «جان گراندوک»، عموی تزار، دو کودک نیز سوار شده‌اند که همین امر موجب اختلاف میان مجریان ترور می‌شود.

«استپان»، یکی از شخصیت‌های این نمایشنامه جوانی است که معتقد است این کودک باید نابود شوند، اما «کالیایف» دیگر شخصیت این اثر که روحیه انسانی دارد با این عمل به شدت مخالف است. شخصیت استپان در این اثر نماد بلشویک‌هاست.

«ایوان ... دیدن ادامه » کالیائف» «دورا دولبوف» «استپان فدوروف» «بوریس اننکوف» و «الکسی ووآنوف» نام شخصیت‌های دیگر این نمایشنامه‌اند.
مشتاق حسین غوردروازی این را خواند
سبحان زربافتی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان این کتاب درباره پسرکی به نام تیستو است که درمی‌یابد انگشتانش خاصیت سبزکننده دارند. بذر هر گیاهی که با انگشتان تیستو تماس برقرار کند سبز می‌شود و به سرعت به گیاهی زیبا تبدیل می‌شود. تنها دوست و همدم او باغبان پیری‌ست به نام سبیلو که به تیستو می‌آموزد ویژگی منحصر به فرد انگشتان او می‌تواند تغییرات شگرفی در دنیای اطرافش ایجاد ... دیدن ادامه » کند. تیستو دست به کار می‌شود و با رویاندن گل و گیاه در بیمارستان، باغ‌وحش، زندان و محله فقیرنشینان، زشتی‌ها را به زیبایی بدل می‌کند. او با دستکاری در ادوات نظامی کارخانه پدرش در دهانه توپ‌ها و لوله تفنگ‌ها گل می‌رویاند و به این ترتیب از وقوع جنگ جلوگیری می‌کند. در پایان داستان، مرگ سبیلو پرسش‌های بسیاری در ذهن تیستو ایجاد می‌کند که کسی نمی‌تواند به آنها پاسخ بدهد. درنهایت تیستو نردبانی از گل می‌سازد و از آن بالا می‌رود تا به باغبان که می‌گویند در آسمان است بپیوندد.
از بهترین داستانایی که خوندم و مناسب برای همه پویا نماییش رو هم دیدم یادش بخیر
۱۵ آبان ۱۳۹۴
اولین کتابی که کادو گرفتم و یادش بخیر اون موقع نشر کانون فرهنگی چاپش کرده بود.
۱۵ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در این کتاب سه نسل از خانواده فهمل مورد بررسی قرار می گیرند پدربزرگی که با ساختن کلیسایی به شهرت می رسد پسری که کلیسا را منفجر می کند و نوه ای که در حال بازسازی همان کلیساست . هر کدام از آنها انگیزه خاص خود را دارند ، انگیزه فردی در دوران قبل از جنگ ، در دوران جنگ و در دوران پس از جنگ ....نمادی از جنگ و مذهب در زندگی مردم

قهرمان داستان ما هر روز ساعت نه و نیم تا 11 در هتل بیلیارد بازی می کند هر چند هدف او بازی نیست هدف او دنبال کردن حرکت توپها و نظم و قانون و یک روند منظم و یاداوری اتفاقات گذشته است


حمید ربیعی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سرساعت هشت صبح ُ فلیکس مالدونادو به سنبورنس خیابان مادرو رسید .
سال ها می شد که به کاشی سرای معروف پا نگذاشته بود .‌ آن جا هم مثل سایر قسمت های مرکز قدیمی شهر مکزیکو که نقشه اش را ارنان کورنس با دست خود کشیده و دستور داده بود که آن را بر ویرانه های پایتخت آزتک ها برپادارند ُ از مد افتاده بود ...
... فیلکس مالدونادو یک کارمند دولت در مکزیک هست یک فرد وطن دوست و آرمان خواه که وارد بازی قدرت طلب ها و نفت ملی می شود . و از طریق ماجرای او با چندگانگی دولت ها و فرومایگی واقعی افراد به ظاهر درستکار مواجه می گردیم .
در ... دیدن ادامه » حقیقت ماجرای ملی شدن نفت مکزیک ، واکنش اعراب و اپک به این موضوع و از سوی دیگر نفع اسرائیل و آمریکا را طی یک سری داستان جاسوسی دنبال می کنیم ...
هیدرا نماد تکثیر بی پایان هست و در حقیقت در داستان نیز دائما حالت دو گانگی و شعبه شعبه شدن را چه در ماجراها و چه در روحیات و شخصیت اصلی افراد ملاحظه می کنیم ...
مشتاق حسین غوردروازی و ایرج پوراردشیر این را خواندند
فرناز تیمورازف این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خواندن قول یک ضرورت است خود را آماده کنیم برای زندگی ای که از واقعیت ها پیروی نمی کند. پیتر هانتکه
مریم محلی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان همان داستان هیتلر و یهود با روایتی تازه است . عده ای از یهودی ها در شهرکی تحت نظارت آلمانی ها زندگی می کنند . البته این زندگی تحت قوانین و شرایط بسیار سخت و نا امیدکننده ای است . روزی بر حسب اتفاق یعقوب یکی از یهودیان در قرارگاه آلمانی ها رفته و جمله ای در مورد روند نبرد آلمان و روسیه می شنود . او فردا این خبر را پخش کرده و عنوان می کند که برخلاف قوانین رادیویی دارد که از طریق آن از اخبار آگاه می شود . بدین ترتیب یعقوب به نوعی ناجی تبدیل شده و به دروغ در دل مردم امید قرار می دهد ...

کتاب نسبتا خوبی بود . موضوعش به نظرم خیلی جدید و زیبا بود و توی یک مسئله کلی نخ نما اومده بود ماجرای خلاقانه ای ایجاد کرده بود ولی نحوه نوشتنش به دلم نبود یک جورایی یکنواخت و کسل کننده بود . انگیزه ای برای خوندن باقی مطلب انگار وجود نداشت . شاید مشکل ترجمه بود!

اینم ... دیدن ادامه » از اون دسته کتاب هایی بود که خیلی تو ذهنم بود چرا نخوندمش تا حالا!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 2