:  ماهی
:  ۴۲۶
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
در قرن ۲۱ سفارش کتاب داوم و قراره بعد از ۶ روز ب دستم برسه. ممنونم از شهر کتاب بابت سرعت عمل بالاش.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی تا این حد تلخ , کمتر در جهان ادبیات سابقه داشته است . دلیل اصلی آن هم این است که کمتر نویسنده تا این حد هم به سران جنگ هم به قربانیان آن نزدیک بوده است . مالاپارته سروانی است که در طول جنگ به بسیاری از کشور های تحت اشغال آلمان نازی و ایتالیای فاشیست سفر میکند , به کاخ های نمایندگان و فرمانده ها و شاهزادگان میرود و در عین حال از وضعیت ... دیدن ادامه » قشر آسیب دیده به خوبی مطلع است . توصیفات مالاپارته از فضا , از جنگ , از آدم ها و حتی احساسات رنگی شاعرانه دارند و آن گوشه و کنایه های نابی که نسبت به سران جنگ و ماهیت آن میزند , نشان دهنده هوش استثنایی نویسنده است .
کتاب قربانی در اصل یک مجموعه یادداشت است نه یک رمان . مالاپارته مشاهداتش از جنگ را به صورت جسته گریخته تعریف میکند و این از جمله جذابیت های این کار است . کتاب مالاپارته کتابی شدیدا متأثر کننده و وحشتناک است . کتابی که به ما نشان میدهد در زمان وقوع فاجعه , میتوانیم به چه موجوداتی تبدیل شویم .
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
روایتی که بازمیگویم به واقعیت وفادار خواهد بود, یا حداقل با آنچه شخصا از واقعیت به خاطر دارم , که راستش هر دو یکی است .

گفت دوست دارد تنهایی پیاده روی کند . یاد یکی از شوخی های شوپنهاور افتادم و جواب دادم : من هم همینطور. میتوانیم دوتایی تنها به پیاده روی برویم.

ابد, ... دیدن ادامه » کلمه ای است که به زبان آوردنش برای انسان ها ممنوع است .

او مرد هوشمندی بود , اما عادت داشت همه چیز را جدی بگیرد , از جمله همایش ها و کل جهان را , که چه بسا چیزی بیش از مزاحی کیهانی نبود .
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
توصیف کتاب به قلم نویسنده:
«من در رمان کوتاهم سعی کرده‌ام نشان دهم جامعه چگونه آلوده به دروغ و مسموم شده بود، درست به همان اندازه که می‌توان یک ارتش را با گازهای سمی مسموم کرد. من زن قهرمان داستانم را نه یک خواهر قرار دادم، نه همسر، نه معشوقه و نه یک دوست، بلکه او را نماد دلسپردگی انسان قرار دادم- یک مادر...»
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
مهدی استخری و مریم بحرانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
معیار خوبی و بدی آدم ها برای من این است که چطور با من رفتار کرده اند.
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است.هیچ، یک "هیچ" احمقانه و بی معنی، همه خواب بوده است.
مینا مکوندی و سپهر حسینی این را خواندند
Ghazaaale Shabani و فاطمه خیاطی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هزارآفرین به مترجم این اثر.با اختلاف بهترین ترجمه موجود در بازار همین ترجمه سپاس ریوندی هست.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حقیقتا به اندازه‌ای شخصیت‌پردازی قدرتمندی داره که هیچ‌وقت نمیتونین فکر‌ کنین همچین کسی واقعا وجود نداشته و این کارها و فکرا رو نکرده باشه ، به خصوص کسایی که تخیل مضاعفی دارن و پیش از هر کاری لحظه به لحظه انجام اون رو برای خودشون روی صحنه به نمایش میذارن خیلی با این داستان همذات پنداری میکنن.
از اینا گذشته پیچشی که تو داستان ایجاد میکنه و اتفاق هایی که میوفته مخاطب رو به نحوی رو هوا نگه میداره که تو هیچ لحظه ای نمیتونه عاملی برای قضایا پیدا کنه یا حتی بخاد قضاوتی بکنه.

یا ... دیدن ادامه » تعویض شدن جایگاه خواننده در ضمن داستان که یه لحظاتی از بالا و از نگاه دیگری بزرگ ، لحظاتی از جایگاه سوم شخص، لحظاتی اول شخص ، و این چرخش ها به نحوی حرفه ای برنامه ریزی شده که بعد از خوندن کامل کتاب میفهمه که چه اتفاقایی داشت می افتاد.

شدیدا پیشنهاد میکنم
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این لانه فقط سوراخی نیست که برای نجات جان خود به آن پناه ببرم. وقتی در قلعه‌ی مرکزی میان تل بلندی از گوشت ذخیره شده رو به ده راهرویی می ایستم که از قلعه منشعب می شوند، دیگر چندان در بند امنیت نیستم، رو به راهروهایی که متناسب با کلیه لانه گاهی رو به بالا، گاهی رو به پایین، گاهی پهن، گاهی تنگ، همه به یک اندازه ساکت و خالی، هر یک آماده که ... دیدن ادامه » به شیوه‌ی خود مرا به چندین میدانگاه برسانند، میدانگاه هایی ایضا ساکت و خالی -در چنین لحظه‌ای خوب می دانم که این قلعه از آن من است، قلعه ای است که با چنگ و دندان، به ضرب کوبیدن و کندن از دل زمین یاغی و سرکش بیرون کشیده ام، قلعه‌ی من، قلعه‌ای که هرگز امکان ندارد به دیگری تعلق داشته باشد و آنچنان مال من است که چه بسا سرانجام این جا از سوی دشمنان خود زخمی کاری را به جان بخرم، زیرا در این صورت خونم به هدر نمی رود، بلکه به درون زمینی نشست می کند که از آن من است. به راستی جز این چه چیزی شایسته‌ی ساعات خوشی است که به نیمی در آرامش خواب، به نیمی در سرخوشی بیداری در راهروهای آن گذرانده ام، ...

قسمتی از داستان "لانه" از همین کتاب
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در این اوضاع وانفسای نشر، یک ثانیه هم که باشه در خرید این کتاب شک نمی کنم...قیمت عالی... کتابی بی نظیر... کتابی شاهکار... نیکالای لسکاف راس سوم مثلث تالستوی، داستایوسکی و خودش هست... در روسیه سرشناس و اسفا در ایران ناشناخته... این یکی واقعن معرکه است... به مقدمه و توضیحات چندان دل نبندید.. فقط خواندن و داشتنش رو تجربه کنید.
ناهید اخوان و مینا مکوندی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در کنار دل تاریکی کنراد , پیرمرد و دریای همینگوی , بیگانه کامو و موش ها و آدم های اشتاین بک , یکی از بهترین کتاب های کوتاهی است که خوانده ام . فضای داستان , نوع روایت و البته نوع دید نویسنده نسبت به حقیقت فوق العاده است . به طور کلی ترس , عشق , جنگ , انقلاب , نفرت یا شهوت و تمامی مسائل مهم زندگی در ادبیات آمریکای لاتین سراسر متفاوت تر و راز آلوده ... دیدن ادامه » تر مطرح میشن و این رمان هم از این قاعده مستثنی نیست . ترجمه میر عباسی هم خیلی خوبه و در انتهای کتاب هم یک مقاله هست که خیلی بدرد بخوره . البته کسانی که تازه شروع به خواندن آثار داستانی کرده ان بهتره سراغ این کتاب نرن.
مینا مکوندی این را خواند
مشتاق حسین این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نویسنده سعی کرده بود چیزهایی مطرح کند اما نتوانسته بود به خوبی از پس آنها بر بیاید . کلا مودیانو به نظر من در بهترین حالت نویسنده درجه 3 یا 4 است.
مینا مکوندی این را خواند
با اینکه گهگاه جملاتی لابه لای داستان بود که مورد پسندم واقع می شد اما من هم با این کتاب ارتباط خوبی برقرار نکردم.
۱۶ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نکته اصلی این کار کلمات نیست , سکوت است.
مینا مکوندی این را خواند
مشتاق حسین این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تجربه ناب کوتاه . در دو ساعت خونده میشه اما در شما ماندگار میشه .
مینا مکوندی این را خواند
مشتاق حسین این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آثار دوبووار سرد و تاریک و حقیقی هستند. زیادی حقیقی . کلمات کتاب مثل سمباده به جان خواننده می افتند و تا انتهای کتاب دست از سر ما بر نمیدارند حتی بعد از این که داستان به پایان میرسد تاثیر آن به گونه ای است که تا مدتها باید به مسائلی که کتاب پیش میکشد دست و پنجه نرم کنیم. این کتاب کوچک نیز مانند بسیاری از آثار دوبووار برشی از زندگی شخصی اوست ... دیدن ادامه » با همان معضلات , همان وانهادگی ها و همان لحظه های تلف شده . داستان روز های آخر زندگی و مرگ مادر . تاثیر گذار با ترجمه خوب.
مینا مکوندی و مشتاق حسین این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
منطق به راستی تزلزل ناپذیر است، اما در برابر انسانی که میخواهد زندگی کند، تاب مقاومت ندارد.

کتاب محاکمه
اثر ... دیدن ادامه » فرانتس کافکا
برگردان علی اصغر حداد
نشر ماهی
صفحه 220

مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر بپرسی آدم‌های این‌جا چه جوری‌اند، می‌گویم مثل همه‌جای دیگر! نسل و نژاد آدمی راستی که از یک قالب و قماش است.
بیشتر آنها بیشتر وقتشان را صرف گذراندن زندگی‌شان می‌کنند و آن اندک فرصتی که برایشان به جا می‌ماند، چنان به وحشتشان می‌اندازد که با هر وسیله و ابزاری از پی دفع و کشتنش بر‌می‌آیند. آه از این سرشت آدم‌ها!

کتاب ... دیدن ادامه » رنج های ورتر جوان
اثر یوهان ولفگانگ فون گوته
برگردان از محمود حداد
نشر ماهی
صفحه ۱۹

مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب همان کتاب معروف «خواهران غریب» است که توسط انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان و انتشارات محراب قلم هم چاپ شده است.
مینا مکوندی این را خواند
خسرو پرویز این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وسط خواندن کتاب هستم . داستان جذاب ، نثر عالی و ترجمه ی روان ، معجونی لذت بخش ساخته اند
توصیه می کنم جرعه جرعه میل کنید تا دیرتر تمام شود
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی که موقع شروع برای من جذاب نبود ولی رفته رفته، درگیر داستان و نوع برخورد شخصیت ها با وقایع شدم... من با مختصر دانش و اطلاعاتی که نسبت به تاریخ شوروی داشتم، کتاب رو دوست داشتم. کافیه جریان جنگ داخلی و تصیفه ی بزرگ استالین رو بدونید تا حدس بزنید کتاب برای شما خواندنی خواهد بود یا خیر؟
یادداشت نویسنده در اول کتاب و توصیف چاپ و نشر کتاب، ... دیدن ادامه » بعد از پایان گرفتن قصه تاثیرگذار می باشد.
با سلام خدمت استاد مکوندی
بی سبب نیست که استالین با این همه جنایات معروف به چنگیز خان شوروی هست .
ارادتمند خسرو پرویز
۰۵ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
● آلیک گفت: معلوم است که اسممان رفته توی لیست سیاه. پست فطرت ها! این همه خوک یکدفعه سر و کله شان از کجا پیدا شد؟
سوفیا پتروونا با لحن سرزنش آمیزی گفت: آلیک! چطور می توانی این طوری حرف بزنی؟ همین حرف ها را زدی که از کامسومول* بیرونت کردند.
آلیک که لب هایش می لرزید، جواب داد: سوفیا پتروونا! زبان تند و تیزم نبود که باعث اخراجم شد. به خاطر این بیرونم کردند که حاضر نشدم علیه نیکالای حرفی بزنم.

... دیدن ادامه » سوفیا پتروونا پرسید: بلاخره کار شوهرتان به کجا رسید؟
- ده سال تبعید به اردوگاه های دوردست.
سوفیا پتروونا با خودش فکر کرد: پس بلاخره ثابت شده مجرم بوده. حتی فکرش را هم نمی کردم که آدم به آن خوبی...
- من و دخترم را هم می فرستند به قزاقستان، به یک آبادی کوهستانی یا دهی در آن جا. اجازه ی کار هم ندارم و اگر کار نکنم، حتما از گرسنگی تلف می شویم.
بلند بلند و با صدایی تیز صحبت می کرد، طوری که همه برگشتند و نگاهش کردند.
سوفیا پتروونا برای آن که موضوع صحبت را عوض کند، پرسید: و آن وقت همسرتان را کجا فرستاده اند؟
- از کجا بدانم؟ فکر می کنید به آدم می گویند کجا؟
- ولی آن وقت شما... بعد از ده سال... وقتی آزاد شد... چطور همدیگر را پیدا می کنید؟ شما نمی دانید شوهرتان کجاست و شوهرتان هم نشانی از شما ندارد.
همسر مدیر با دست اشاره ای کرد به خیل زنانی که آن جا با بن های مسافرتی شان ایستاده بودند و گفت: فکر می کنید هیچ کدام از این ها می دانند شوهرشان کجاست؟ شوهرهایشان را امروز و فردا می برند. زن هایشان را هم به یک جهنم دره ای می فرستند. هیچ کس هم مطلقا نمی داند بعدا باید کجا شوهرش را پیدا کند. من از کجا بدانم؟ هیچ کس نمی داند، من هم یکی شان.
سوفیا پتروونا آهسته گفت: شما باید اصرار کنید. اگر این جا جوابتان را نمی دهند، به مسکو نامه بنویسید، وگرنه چه بلایی سرتان می آید؟ به کلی رد همدیگر را گم می کنید.
زن مدیر نگاهی به سرتاپای سوفیا پتروونا انداخت. بعد با چنان خشمی به او تاخت که سوفیا پتروونا بی اختیار یک قدم عقب نشست و به آلیک چسبید، بسیار خب، هر وقت پسر شما را فرستادند تبعید، مصر باشید. شما بروید جایش را پیدا کنید.
سوفیا پتروونا با لحنی عذرخواهانه گفت: پسر مرا به تبعید نمی فرستند. می دانید، آخر او مجرم نیست، اشتباهی دستگیرش کرده اند.
همسر مدیر زد زیر خنده ها ها ها و با تاکید بر هر هجا گفت: اش ته باهی! ها ها ها، بعد یکباره اشکش سرازیر شد: می دانید این جا همه چیز اشتباهی است...

* کامسومول: سازمان جوانان کمونیست
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگراین کتاب رو برام پیدا کنید واقعا ممنون تون میشم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگرمیشه این کتاب رو برام پیدا کنید ممنون میشم واقعا چون پیدا نکردم اصلا
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب، با همین نام توسط نشر شمشاد و نشر مهر نوروز و با نام «من او را دوست داشتم» توسط انتشارات یوبان و انتشارات قطره و انتشارات آوای چکامه و با نام «کسی که دوستش می‌داشتم» توسط نشر حوض نقره هم به چاپ رسیده است.
مینا مکوندی این را خواند
بله و بهترین ترجمه همین ترجمه ناهید فروغان از نشر ماهی هست.
۱۰ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
استپان: تا وقتی هنوز حتی یه نفر توی این دنیا در بنده، آزادی هم خودش یه زندونه.


آننکوف: ... دیدن ادامه » کالیایف. جناب شاعر هم صداش می کنیم.
استپان: این لقب به یه تروریست نمی خوره.
آننکوف: (می خندد) یانک نظرش درست برعکسه. می گه شعر ذاتا انقلابیه.
استپان: فقط بمبه که انقلابیه (سکوت)


کالیایف: (سعی می کند بر خودش مسلط شود) تو منو نمی شناسی برادر، من عاشق زندگی ام. من فرط ملال ندارم. من چون عاشق زندگی هستم انقلابی شده ام.
استپان: من عاشق زندگی نیستم، من عاشق عدالتم، و عدالت خیلی بالاتر از زندگیه.
کالیایف (با تلاشی آشکار) هر کسی اونجوری در خدمت عدالته که خودش می دونه و می تونه. باید قبول کنیم ما همه مون یه جور نیستیم. ما باید همدیگه رو دوست داشته باشیم، اگه قدرتش رو داریم.
استپان: نداریم.
کالیایف: (با خشم) پس تو رو چه به ما؟ اومدی اینجا چیکار؟
استپان: اومدم یکی رو بکشم نه اینکه کسی رو دوست داشته باشم، یا بگم درود! درود بر فرق هایی که با هم داریم!
کالیایف: (هم چنان خشم آلود) تو دست تنها و به خاطر هیچ و پوچ اون یک نفر رو نمی کشی. تو اونو با ما و به نام خلق روسیه می کشی. این دلیل تو برای کشتن اون یک نفره.
استپان: (باز با همان لحن) من احتیاجی به دلیل ندارم. من دلیلم رو یه شب، سه سال پیش، توی زندان پیدا کردم.


کالیایف: (بلند می شو و با هیجان زیاد) امروز؟ امروز چیزی رو می دونم که قبلا نمی دونستم. حق با تو بود، به این سادگی ها نیست. فکر می کردم کشتن خیلی آسونه، و همین که آرمانی داشته باشی کافیه، و البته دل و جرات، ولی من به اون مرتبه نرسیدم. حالا می دونم که هیچ چیز خوبی توی نفرت نیست،. همه ی اینها شره، همه ی اینها شره، چه در من چه در دیگرون. قتل و بزدلی و بی عدالتی. آخ! ولی لازمه، باید بکشمش... باید... باید تا ته خط برم و می رم! ورای نفرت!
دورا: ورای نفرت؟ چیزی ورای نفرت نیست.
کالیایف: چرا هست، عشق.
دورا: عشق؟ نه، عشق اون چیزی نیست که تو بهش احتیاج داری.
کالیایف: آخ، دورا، چطور می تونی همچو چیزی بگی؟ تو... تویی که من قلبت رو می شناسم.
دورا: دنیا پر از خونه، پر از خشونت، و زیادی هم پر. آدم هایی که واقعا عدالت رو می خوان حق ندارن عاشق بشن. اونا بیچاره ن، مثل من، گرفتار، سرهاشون بالا و نگاهشون خیره فقط به یک جهت. عشق چه جایی می تونه توی این دلهای مغرور داشته باشه؟ عشق سر آدم رو می ندازه پایین، ولی ما گردنهامون کشیده س.
کالیایف: ولی ما مردم رو دوست داریم.
دورا: آره، دوستشون داریم. این واقعیت داره. ولی عشق ما به اونها یه عشق بزرگه، به وسعت خیال، که متوجه آدم بخصوصی نیست، یه عشق ناخوش، ما از اونها دوریم، از اونها جدا افتادیم، توی اتاقهای بسته ی خودمون هستیم، غرق و گمشده توی فکرهامون. و مردم چی؟ مردم هم مارو دوست دارن؟ حتی اصلا خبر دارن که ما دوستشون داریم؟ مردم ساکتن. و چه سکوتی، چه سکوت سهمگینی!


《 اگر من به قله ی مقاومت در برابر خشونت رسیده ام، پس بگذار تا مرگ من تاجی باشد بر فراز اعمال من که نشانه ی پاکی آرمان من است 》
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ظلمت در نیمروز در ارائه تصویری دقیق از یک نظام دیکتاتوری ایدئولوژیک واقعا موفق بوده است. نویسنده در این کتاب با خلق شخصیت های مستعار اما نمادینی مانند روباشف و دیگران، هر کدام را در جایگاه دقیق خودش به کار گرفته و از جنبه های مختلف نشان می دهد که چگونه در این نظام ها "هدف وسیله را توجیه می کند" و چگونه این توجیه وسیله در نهایت گریبان ... دیدن ادامه » کارگزاران همان نظام را می گیرد. ترجمه کتاب هم بسیار خوب به نظر می رسد. به هر حال کتابهایی مانند ظلمت در نیمروز به زمان و مکان خاصی اختصاص ندارند و حداقل در دوران ما کهنه نخواهند شد.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش نامه رو زیادی دوست داشتم به خاطر شخصیت هایی که در مقابل شرایط زندگی و اجتماعشون منفعل نبودند و کردار هدفمند داشتند.
قضاوت نمیکنم اما قطعا انسان هایی که در شرایط دشوار، فراتر از شخص خودشون به آزادی، آرامش و عدالت برابر برای همه ی انسانها می اندیشند و وسعت دیدشون عمومی هست نه خصوصی! برای من با ارزش هستند.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
مهدی استخری این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◇ ... بعد از همه ی این رفت و آمدهای بیهوده، سر درددلش باز می شد و می گفت: اذیتم می کنند ایگناتیچ، خسته شده ام. ولی ناراحتی او دیری نمی پایید. متوجه شده بودم که یک چیز روحیه اش را باز می گرداند و آن کار کردن است. بلافاصله بیل به دست می گرفت و مشغول کاشتن سیب زمینی می شد یا کیسه ای زیر بغل می زد و می رفت دنبال زغال سنگ، یا سبد حصیری اش را بر می ... دیدن ادامه » داشت و می رفت به اعماق جنگل تا میوه های جنگلی جمع کند. به جای تعظیم جلو میز دفتر خانه، در برابر بوته های جنگلی خم می شد. بعد سر حال و لبخندزنان، با کمری خمیده از بار، به کلبه باز می گشت.

◇ در مدتی که با او زندگی کردم، ندیدم دعا بخواند یا حتی یک بار به خود صلیب بکشد، ولی هر کاری را با نام خدا شروع می کرد و هر بار که می خواستم به مدرسه بروم، می گفت برو به امان خدا. شاید هم دعا می خواند، ولی در خفا، شاید از من خجالت می کشید یا نمی خواست مزاحمم شود. در قسمت اصلی کلبه، گوشه ای برای دعا خواندن بود و شمایل قدیس نیکالای هم در آشپزخانه آویزان. این دو جا در روزهای عادی تاریک بودند، ولی ماتریونا هنگام دعای شب های یکشنبه آن جا چراغی روشن می کرد و در روزهای عید هم چراغ ها از صبح روشن بود.
در یک کلام باید گفت که گناهان او از گناهان گربه ی چلاقش هم کم تر بود، گربه موش ها را می کشت.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 11