:  ماهی
:  ۴۲۱
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
وسط خواندن کتاب هستم . داستان جذاب ، نثر عالی و ترجمه ی روان ، معجونی لذت بخش ساخته اند
توصیه می کنم جرعه جرعه میل کنید تا دیرتر تمام شود
فاطمه خیاطی و مینا مکوندی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی که موقع شروع برای من جذاب نبود ولی رفته رفته، درگیر داستان و نوع برخورد شخصیت ها با وقایع شدم... من با مختصر دانش و اطلاعاتی که نسبت به تاریخ شوروی داشتم، کتاب رو دوست داشتم. کافیه جریان جنگ داخلی و تصیفه ی بزرگ استالین رو بدونید تا حدس بزنید کتاب برای شما خواندنی خواهد بود یا خیر؟
یادداشت نویسنده در اول کتاب و توصیف چاپ و نشر کتاب، ... دیدن ادامه » بعد از پایان گرفتن قصه تاثیرگذار می باشد.
امیرحسین آل‌عوض و کاربر 9983 طرح حکمت این را خواندند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
● آلیک گفت: معلوم است که اسممان رفته توی لیست سیاه. پست فطرت ها! این همه خوک یکدفعه سر و کله شان از کجا پیدا شد؟
سوفیا پتروونا با لحن سرزنش آمیزی گفت: آلیک! چطور می توانی این طوری حرف بزنی؟ همین حرف ها را زدی که از کامسومول* بیرونت کردند.
آلیک که لب هایش می لرزید، جواب داد: سوفیا پتروونا! زبان تند و تیزم نبود که باعث اخراجم شد. به خاطر این بیرونم کردند که حاضر نشدم علیه نیکالای حرفی بزنم.

... دیدن ادامه » سوفیا پتروونا پرسید: بلاخره کار شوهرتان به کجا رسید؟
- ده سال تبعید به اردوگاه های دوردست.
سوفیا پتروونا با خودش فکر کرد: پس بلاخره ثابت شده مجرم بوده. حتی فکرش را هم نمی کردم که آدم به آن خوبی...
- من و دخترم را هم می فرستند به قزاقستان، به یک آبادی کوهستانی یا دهی در آن جا. اجازه ی کار هم ندارم و اگر کار نکنم، حتما از گرسنگی تلف می شویم.
بلند بلند و با صدایی تیز صحبت می کرد، طوری که همه برگشتند و نگاهش کردند.
سوفیا پتروونا برای آن که موضوع صحبت را عوض کند، پرسید: و آن وقت همسرتان را کجا فرستاده اند؟
- از کجا بدانم؟ فکر می کنید به آدم می گویند کجا؟
- ولی آن وقت شما... بعد از ده سال... وقتی آزاد شد... چطور همدیگر را پیدا می کنید؟ شما نمی دانید شوهرتان کجاست و شوهرتان هم نشانی از شما ندارد.
همسر مدیر با دست اشاره ای کرد به خیل زنانی که آن جا با بن های مسافرتی شان ایستاده بودند و گفت: فکر می کنید هیچ کدام از این ها می دانند شوهرشان کجاست؟ شوهرهایشان را امروز و فردا می برند. زن هایشان را هم به یک جهنم دره ای می فرستند. هیچ کس هم مطلقا نمی داند بعدا باید کجا شوهرش را پیدا کند. من از کجا بدانم؟ هیچ کس نمی داند، من هم یکی شان.
سوفیا پتروونا آهسته گفت: شما باید اصرار کنید. اگر این جا جوابتان را نمی دهند، به مسکو نامه بنویسید، وگرنه چه بلایی سرتان می آید؟ به کلی رد همدیگر را گم می کنید.
زن مدیر نگاهی به سرتاپای سوفیا پتروونا انداخت. بعد با چنان خشمی به او تاخت که سوفیا پتروونا بی اختیار یک قدم عقب نشست و به آلیک چسبید، بسیار خب، هر وقت پسر شما را فرستادند تبعید، مصر باشید. شما بروید جایش را پیدا کنید.
سوفیا پتروونا با لحنی عذرخواهانه گفت: پسر مرا به تبعید نمی فرستند. می دانید، آخر او مجرم نیست، اشتباهی دستگیرش کرده اند.
همسر مدیر زد زیر خنده ها ها ها و با تاکید بر هر هجا گفت: اش ته باهی! ها ها ها، بعد یکباره اشکش سرازیر شد: می دانید این جا همه چیز اشتباهی است...

* کامسومول: سازمان جوانان کمونیست
کاربر 9983 طرح حکمت و امیرحسین آل‌عوض این را خواندند
fatemeh mozaffarpour این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگراین کتاب رو برام پیدا کنید واقعا ممنون تون میشم
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگرمیشه این کتاب رو برام پیدا کنید ممنون میشم واقعا چون پیدا نکردم اصلا
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب، با همین نام توسط نشر شمشاد و نشر مهر نوروز و با نام «من او را دوست داشتم» توسط انتشارات یوبان و انتشارات قطره و انتشارات آوای چکامه و با نام «کسی که دوستش می‌داشتم» توسط نشر حوض نقره هم به چاپ رسیده است.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
استپان: تا وقتی هنوز حتی یه نفر توی این دنیا در بنده، آزادی هم خودش یه زندونه.


آننکوف: ... دیدن ادامه » کالیایف. جناب شاعر هم صداش می کنیم.
استپان: این لقب به یه تروریست نمی خوره.
آننکوف: (می خندد) یانک نظرش درست برعکسه. می گه شعر ذاتا انقلابیه.
استپان: فقط بمبه که انقلابیه (سکوت)


کالیایف: (سعی می کند بر خودش مسلط شود) تو منو نمی شناسی برادر، من عاشق زندگی ام. من فرط ملال ندارم. من چون عاشق زندگی هستم انقلابی شده ام.
استپان: من عاشق زندگی نیستم، من عاشق عدالتم، و عدالت خیلی بالاتر از زندگیه.
کالیایف (با تلاشی آشکار) هر کسی اونجوری در خدمت عدالته که خودش می دونه و می تونه. باید قبول کنیم ما همه مون یه جور نیستیم. ما باید همدیگه رو دوست داشته باشیم، اگه قدرتش رو داریم.
استپان: نداریم.
کالیایف: (با خشم) پس تو رو چه به ما؟ اومدی اینجا چیکار؟
استپان: اومدم یکی رو بکشم نه اینکه کسی رو دوست داشته باشم، یا بگم درود! درود بر فرق هایی که با هم داریم!
کالیایف: (هم چنان خشم آلود) تو دست تنها و به خاطر هیچ و پوچ اون یک نفر رو نمی کشی. تو اونو با ما و به نام خلق روسیه می کشی. این دلیل تو برای کشتن اون یک نفره.
استپان: (باز با همان لحن) من احتیاجی به دلیل ندارم. من دلیلم رو یه شب، سه سال پیش، توی زندان پیدا کردم.


کالیایف: (بلند می شو و با هیجان زیاد) امروز؟ امروز چیزی رو می دونم که قبلا نمی دونستم. حق با تو بود، به این سادگی ها نیست. فکر می کردم کشتن خیلی آسونه، و همین که آرمانی داشته باشی کافیه، و البته دل و جرات، ولی من به اون مرتبه نرسیدم. حالا می دونم که هیچ چیز خوبی توی نفرت نیست،. همه ی اینها شره، همه ی اینها شره، چه در من چه در دیگرون. قتل و بزدلی و بی عدالتی. آخ! ولی لازمه، باید بکشمش... باید... باید تا ته خط برم و می رم! ورای نفرت!
دورا: ورای نفرت؟ چیزی ورای نفرت نیست.
کالیایف: چرا هست، عشق.
دورا: عشق؟ نه، عشق اون چیزی نیست که تو بهش احتیاج داری.
کالیایف: آخ، دورا، چطور می تونی همچو چیزی بگی؟ تو... تویی که من قلبت رو می شناسم.
دورا: دنیا پر از خونه، پر از خشونت، و زیادی هم پر. آدم هایی که واقعا عدالت رو می خوان حق ندارن عاشق بشن. اونا بیچاره ن، مثل من، گرفتار، سرهاشون بالا و نگاهشون خیره فقط به یک جهت. عشق چه جایی می تونه توی این دلهای مغرور داشته باشه؟ عشق سر آدم رو می ندازه پایین، ولی ما گردنهامون کشیده س.
کالیایف: ولی ما مردم رو دوست داریم.
دورا: آره، دوستشون داریم. این واقعیت داره. ولی عشق ما به اونها یه عشق بزرگه، به وسعت خیال، که متوجه آدم بخصوصی نیست، یه عشق ناخوش، ما از اونها دوریم، از اونها جدا افتادیم، توی اتاقهای بسته ی خودمون هستیم، غرق و گمشده توی فکرهامون. و مردم چی؟ مردم هم مارو دوست دارن؟ حتی اصلا خبر دارن که ما دوستشون داریم؟ مردم ساکتن. و چه سکوتی، چه سکوت سهمگینی!


《 اگر من به قله ی مقاومت در برابر خشونت رسیده ام، پس بگذار تا مرگ من تاجی باشد بر فراز اعمال من که نشانه ی پاکی آرمان من است 》
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ظلمت در نیمروز در ارائه تصویری دقیق از یک نظام دیکتاتوری ایدئولوژیک واقعا موفق بوده است. نویسنده در این کتاب با خلق شخصیت های مستعار اما نمادینی مانند روباشف و دیگران، هر کدام را در جایگاه دقیق خودش به کار گرفته و از جنبه های مختلف نشان می دهد که چگونه در این نظام ها "هدف وسیله را توجیه می کند" و چگونه این توجیه وسیله در نهایت گریبان ... دیدن ادامه » کارگزاران همان نظام را می گیرد. ترجمه کتاب هم بسیار خوب به نظر می رسد. به هر حال کتابهایی مانند ظلمت در نیمروز به زمان و مکان خاصی اختصاص ندارند و حداقل در دوران ما کهنه نخواهند شد.
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش نامه رو زیادی دوست داشتم به خاطر شخصیت هایی که در مقابل شرایط زندگی و اجتماعشون منفعل نبودند و کردار هدفمند داشتند.
قضاوت نمیکنم اما قطعا انسان هایی که در شرایط دشوار، فراتر از شخص خودشون به آزادی، آرامش و عدالت برابر برای همه ی انسانها می اندیشند و وسعت دیدشون عمومی هست نه خصوصی! برای من با ارزش هستند.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
◇ ... بعد از همه ی این رفت و آمدهای بیهوده، سر درددلش باز می شد و می گفت: اذیتم می کنند ایگناتیچ، خسته شده ام. ولی ناراحتی او دیری نمی پایید. متوجه شده بودم که یک چیز روحیه اش را باز می گرداند و آن کار کردن است. بلافاصله بیل به دست می گرفت و مشغول کاشتن سیب زمینی می شد یا کیسه ای زیر بغل می زد و می رفت دنبال زغال سنگ، یا سبد حصیری اش را بر می ... دیدن ادامه » داشت و می رفت به اعماق جنگل تا میوه های جنگلی جمع کند. به جای تعظیم جلو میز دفتر خانه، در برابر بوته های جنگلی خم می شد. بعد سر حال و لبخندزنان، با کمری خمیده از بار، به کلبه باز می گشت.

◇ در مدتی که با او زندگی کردم، ندیدم دعا بخواند یا حتی یک بار به خود صلیب بکشد، ولی هر کاری را با نام خدا شروع می کرد و هر بار که می خواستم به مدرسه بروم، می گفت برو به امان خدا. شاید هم دعا می خواند، ولی در خفا، شاید از من خجالت می کشید یا نمی خواست مزاحمم شود. در قسمت اصلی کلبه، گوشه ای برای دعا خواندن بود و شمایل قدیس نیکالای هم در آشپزخانه آویزان. این دو جا در روزهای عادی تاریک بودند، ولی ماتریونا هنگام دعای شب های یکشنبه آن جا چراغی روشن می کرد و در روزهای عید هم چراغ ها از صبح روشن بود.
در یک کلام باید گفت که گناهان او از گناهان گربه ی چلاقش هم کم تر بود، گربه موش ها را می کشت.
امیرحسین آل‌عوض این را خواند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
1. برای اسپانیایی های ثروتمند تصور انقلاب در نواحی مرکزی سنت گرا محال بود . تمام آن فتنه ها از راه دریا به بوئنوس آیرس می آمد و آن فتنه ها اندیشه و عقیده بود . اما همه مواهب هم از همان جا می آمد و آن مواهب تجارت بود.این تضاد، بازرگانان محافظه کار را دیوانه کرده بود.
2. هدف عدالت ، سعادت همگانی نیست . آن که مجازات شده رنج می کشد تا آن که پاداش گرفته کیف کند. رویه چنین است.
3. ایام صلح، پسرها پدرهایشان را دفن می کنند و وقت جنگ پدرها پسرها را.
4. ... دیدن ادامه » تنها کار انقلاب مدرن ایجاد نخبگان جدید است. چرا؟ نخبگان قدیم تر و تمیزتر بودند و دارای تجربه بیش تر در همان کاری که نخبگان جدید قرار است بکنند ، یعنی تقسیم بی عدالتی.
5. گذشته نوسازی شده تنها تضمین برای مدرنیته است.
مصطفی یزدانی و مینا مکوندی این را خواندند
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
استخراج هامان ، تعقیب و گریز تاریخی
("مجوس شمال ( یوهان گئورگ هامان و خاستگاه های #عقل ناباوری جدید)" ) نوشته آیزایا برلین
‏پویا گزبلند
اینکه ... دیدن ادامه » چه رابطه مستقیمی می تواند بین سر آیزایا برلین و یوهان گئورگ هامان وجود داشته باشد اولین جذابیتی است که " مجوس شمال" به شما عرضه می کند.
برلین #لیبرال، یکی از متنفذترین تاریخ نگاران اندیشه ، استاد #فلسفه #تاریخ، مردی که بسیاری از #درس #گفتار یا گفتگوی رادیو –تلویزیونی اش به راحتی قابلیت تبدیل شدن به کتابی را داشت – با سیلان بی امان #کلمات یک خبره تمام عیار و با طنازی های هر ازگاهی #انگلیسی اش - و هامان ، پروسی قرن هجدهمی ، دشمن روشنگری، متفکر به ظاهر آشفته حال #عقل ستیز،پراکنده گو و به واقع مرتجعی که در کنار غول های هم عصر و گاه هم محلی چون امانوئل #کانت توان قامت راست کردن در افق تاریخی خود را ندارد...
برلین به سرعت تکلیفش را روشن می کند " ... #الهیات هامان و #متافیزیک دینی او نه مرا جذب می کند ونه صلاحیت بحث در این زمینه را دارم." اما او هامان را متفکری اصیل می داند.کسی که شاید یک تنه به جنگ نهضت #روشنگری می رود که به سرعت در حال شکوفایی است. موضعی که برلین را جذب کرده همین خلاف جریان بودن اوست،پافشاری عمیقی که با آن که خالی از تعصبات و تناقض گویی ها و دلایل من درآوردی نیست در آخر تاثیر قاطع خود را بر " شورش بزرگ رمانتیک"ها ی پس از خود حک می کند.#گوته، #هرِدِر، #کیرکگور و بسیاری دیگر با و بی واسطه از او تاثیر می پذیرند.
شیوه برلین بازخوانی صرف هامان نیست،شکلی از تعقیب و گریز تاریخی است ،انگار می خواهد هامان را استخراج کند؛تا تاثیر و جایگاه تاریخیش نه از کنه نظریات او بلکه از تاثیر بر اخلافش مشخص شود.
با آنکه سبک برلین در گشایش فصل ها ،نقل های به مضمون و نتیجه گیری های تک خطی با "مارکس ،زندگی و محیط" تفاوت نمی کند اما انتظارات خواننده ازنظر یک دست بودن و اتصالات بینا فصلی برآورده نمی شود.
#کتاب جامپ کات های متعددی دارد-چون خود هامان که جامپ کاتی در قرن هجدهم بود – که نشان از پژوهش های دوره ای برلین پیرامون هامان است که هنری هاروی #ویراستار، توانسته از خیل یادداشت ها و حلقه های دیکتافون به چنین جمع بندی ای برسد.
نکته جالب کتاب پاراگراف یا بند های پایانی تقریبا تمام فصول است که به شکل گزین گویه و کمی #رمانتیک ، هامان را از دل تمام نقد ها سربلند بیرون می آورد...
مینا مکوندی این را خواند
چه کتاب سختی به نظر میاد :-)
۲۸ خرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دو مستر اومده با یه زبون کلاسیک کتابیو نوشته که باید چند باری در یه صفحات خاصی برگردی و از اول صفحه بخونی برای اینکه متوجه شی چی میگه (حداقل برای من و دوستم که کتابو خوندیم اینجوری بود).
در کل کتاب خوبیه اگه که بتونی تحملش کنی حتی عجیب لذت بخش میشه و تو در عجبی که یه شخص چجوری میتونه انقدر دامنه افکار وسیعی داشته باشه.
من شدیدا از کتاب ... دیدن ادامه » لذت بردم چون وسعت دید تورو به کوچکترین چیزای اطرافت زیاد میکنه و باعث میشه حتی درباره روکش تختخوابت به عمق وجودیه افکارت بری و کمی اونجا با خودت خلوت کنی بدون اینکه جسمت حتی حرکتی کرده باشه.
توصیه من اینه که کتابو وقتی بخونید که در کتابخونی خوب باشید و بتونید حسابی رویاپردازی کنید و از دایره لغات وسیعی برخوردار باشید
بله، دقیقا من هم توصیه میکنم که این کتاب در شرایطی خونده بشه که توانایی و فرصت تعمق در اون وجود داشته باشه. یعنی از اون کتابهایی نیست که بشه حتی در شلوغی به دست گرفت و مطالعه کرد.
۲۰ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب واقعا عالی بود کسایی که فانتزی میپسندن حتما بخونن
اکبر مصری پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش نامه قشنگیه
من به شخصه هیچکدوم از شخصیت ها رو نتونستم که کاملا محکوم و یا کاملا تایید کنم نه خودشون نه اهدافشون و نه ارمانهاشون
نمیدونستم حتی دوس دارم انتهای قصه چه جوری بشه کاملا مبهوت بودم
واقعا دم کامو گرم
۲۹ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بی هیچ اغراقی قربانی مالاپارته از بهترینهای ادبیات جهان است.ادبیات رنگها و توصیفات چون تابلو های نقاشی از جلو چشمان ادمی میگذرد.در قسمت سر اسبها در یخ به جد سردم شد و عالی بود.
۰۳ بهمن
کتابش در چه موردی هست
۰۱ اسفند
مالاپارته با توجه به شغل و جایگاه وهمینطور شخصیت خاص خودش تونسته گفگتو هایی دوستانه ای با سران اس اس و نازی و همینطور متفقین و انسانهای متفاوت داشته باشه حالا همه این ها بعد از گذشتن از زیر قلم چیره مالاپارته یه رمان همانند تابلوی نقاشی وسکانس های بی ... دیدن ادامه » نظیر سینمایی به خواننده اعم از خاص و عام تحویل بده.بی اغراق منو حیرت زده کرد و بی شباهت به پرده اپراها نیست. طرحهایی از درد ادمی,درد و زخم هر موجود زنده و غیر زنده.واقعا سپاس از توجه شما به جملاتم و این رمان در هیچ توصیفی غیر از خود اثر نمیگنجه .در خفا نوشته شده و به سختی به موطن نویسنده اورده شده .از خوندنش لذت ببرید.جنگ و درد به زیبایی توصیف شده
۰۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای یک نظامی جنگ بهانه زندگی است و شور و شوق مردان جوان را به او می‌بخشد و اگر آن را از او بگیرید، آنچه می‌ماند مردی عقب‌افتاده و کوته‌فکر است.
۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آلبر با خود گفت که در خانه پولدارها همه‌چیز و همه‌کس زیبا هستند، حتی فقرا.
۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانی که گمان می کردند این جنگ به زودی پایان می‌گیرد، از مدت‌ها پیش مرده بودند و دقیقا در همین جنگ.
۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پایان جنگ، تنها شروع زندگی فلاکت‌بار رزمندگان است، البته نه برای کاسبان جنگ!
رمان درباره‌ «جنگ» است اما «کاسبان جنگ». آن‌هایی که از قضایای جنگ سود می‌برند، چه از مرده و چه از زندگانش...

به ... دیدن ادامه » امید دیدار در آن دنیا در سال 2013 جایزه گنکور، معتبرترین جایزه کشور فرانسه، را به همراهِ جوایز متعدد دیگری به خود اختصاص داد. این رمان در آن سال بیش از پانصد هزار نسخه فروخت و مدت‌ها در صدر پرفروش‌ها قرار گرفت. نسخهء صوتی این رمان با صدای خود نویسنده منتشر شد و کمی بعد کتاب مصور آن نیز به بازار آمد.

فیلم این رمان نیز به کارگردانی آلبرت دوپونتل ساخته شده است.

۱۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من چاپ قدیمی تر این کتابو، با ترجمه حسن پستا خونده بودم... دوسه برابر این کتاب بود.نزدیک صدوهفتاد صفحه قطع وزیری هست...
نمیدونم این ترجمه نشر ماهی موجود در بازار، سانسوریده شده‌ست!!!
۱۴ آذر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاهکاری بی نظیر در باب انقلاب , داستانی عمیق و زیبا که میتواند مغذ هر متفکری را قلقلک دهد
از متن کتاب (( همهٔ حیوانات باهم برابرند، اما بعضی برابرترند!!!))
۳۰ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شاهکاری بی نظیر در باب انقلاب , داستانی عمیق و زیبا که میتواند مغذ هر متفکری را قلقلک دهد
از متن کتاب (( همهٔ حیوانات باهم برابرند، اما بعضی برابرترند!!!))
۳۰ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام

من تمام مجلداتش را می خواستم موجوده؟
۲۱ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر پادکست خلاصه کتاب رو گوش کنید، در خریدش شک نمی‌کنید.
https://t.me/podcastbplus/13
۱۸ مهر ۱۳۹۷
کتابو خوندم عالیه،خاورمیانه الان زاییده تفکرات اروپا و غربیهاست
۱۵ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ چیز خوار تر از احترامی که بر پایه ی ترس باشد نیست.
۲۲ شهريور ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمی که از بیرون به زندگی کسی نگاه میکند_البته همه آدم های این دنیا از بیرون همدیگر را می بینند_وضع او را همیشه بهتر یا بدتر از چیزی می پدارند که واقعا هست،خواه پای بدبختی درمیان باشد یاخوشبختی،شکست عشقی یا (افول هنری).
۱۲ شهريور ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یه مدتی بود که وقتی میرفتم کتاب فروشی و این کتاب رو میدیم اسم کتاب واسم جالب میومد و منو یاد کتاب موش ها و ادم ها مینداخت، جلدش هم یجورایی جالب و بامزه بود خلاصه یه روز بالاخره برداشتم کتاب رو یه نگاهی بندازم بهش ،تو کتاب فروشی دو سه تا از داستان هاش رو خوندم و برام جذاب اومد خلاصه تصمیم به خرید کتاب گرفتم و حالا کتابو تو دو روز تموم کردم و میخوام یه معرفی کلی از دیدگاه خودم و چیزایی که از منابع مختلف جمع کردم رو اینجا براتون بگم...

قبل اینکه وارد داستان و اینا بشیم تواین کتاب باید به نویسنده کتاب توجه کنیم نویسنده کتاب میخاییل زوشنکو هست که تو یه خانواده فقیر به دنیا اومده و پدرش رو هم تو سن 12سالگی از دست میده و از همین زمان برای گذروندن زندگی با مشکل رو به رو میشن و بعد پایان دبیرستان هم به دلیل عدم توانایی پرداخت شهریه دانشگاه زوشنکو مجبور میشه که تحصلات دانشگاهی رو ول کنه، بعد این ماجرا زوشنکو با رفتن به جبهه در سال 1915 تغییر اساسی تو زندگیش به وجود میاره و با وجود شجاعت هایی که از خودش تو میدان جنگ نشون میده به درجه سروان سومی میرسه، و بعد انقلاب اکتبر به گفته خود زوشنکو ده شغل مختلف عوض میکنه که از جمله این شغل ها میشه به: تلفنچی،مامور اگاهی،قمار بازی و... اشاره کرد.
زوشنکو ... دیدن ادامه » که نویسنده طنز پرداز و استاد نوشتن داستان های کوتاه فکاهی بوده،بیشتر از این نویسنده انتظار داشتن که به رسم نویسنده های قبل خودش بیاد و از شکوه و عظمت انقلاب اکتبر شعر بگه و داستان بنویسه ولی مخاییل دقیقا نقطه مقابل این دیدگاه بوده و تمام داستان هاش به صورت زندگی عام مردم و از زبون قهرمانانی عادی از جنس مردم داره از مشکلات و نقص های انقلاب انتقاد میکنه و تمام ضعف ها و کاستی ها رو به رخ میشکه، که بعد ها این نوشته ها به مذاق کمیته مرکزی حزب کمونیست خوش نمیاد و زوشنکو رو متهم به تمسخر ملت شوروی متهم میکنن و حتی بهش لقب "تفاله ادبیات" رو میدن.
ولی با وجود تمام فشار هایی که به این نویسنده وارد شده بود زوشنکو هیچوقت گردن نمیگره که اشتباهی کرده و کماکان سر عقاید خودش میمونه و راه مبارزه بر سر حق و ازادی اندیشه رو با تمام مشکلاتی که داشت و بهش تحمیل میشد رو ادامه میده.
حتی مجلات از چاپ اثار زوشنکو ترس داشتن و خیلی ها هم در تعجب بودن که چطور مخاییل هنوز زنده مونده!!
نکته بعدی زبان و نوع نگارش متن های داستان هست که به صورت محاوره ای هست که با سخن گفتن از دهن مردم، زبان توده مردم رو وارد داستان های خودش کرده، از دلایل محبوبیت زوشنکو هم میشه به استفاده از زبان خود مردم رنج دیده در داستانهاش و هم دستمایه قرار دادن مشکلات مردم در داستان ها رو اشاره کرد،همچنین وجود شغل های مختلفی که زوشنکو داشته که به گفته خودش به ده شغل میرسه به نظرم بی تاثیر نبوده تو این مورد و زوشنکو بهتر تونسته با مشکلات و درد های مردم اشنا بشه و بتونه بازتابی از مشکلات اونا رو تو اثارش داشته باشه.

کتاب 35 داستان کوتاه داره که تقریبا هر کدوم بین 4 تا 6 صفحه هستن که مضمون اکثریت داستان ها انتقادی هست و با وجود زبان محاوره و داستان هایی جذاب مخاطب رو با خودش همراه میکنه و طنز تلخ داستان ها هم واقعا خیلی عالی هست به شخصه لذت زیادی بردم از این کتاب، اگه دوست داشتین یک نمونه از داستان های کتاب رو تایپ کردم که برای اشنایی با فضا و داستان های کتاب میتونین مطالعه بکنید.
با تشکر از وقتی که برای مطالعه گذاشتین.


زوشنکو، همانند گوگول، «میان گریه» می خندد، ولی خنده اش امیدوارانه است و البته امید را هم به طنز می گیرد؛ چنان که خودش می گوید: «ولتر زمانی با خنده های خود شعله هایی را فرونشاند که مردم را در آن ها می سوزاندند، ولی ما با خنده ی خود می خواهیم دست کم چراغ کوچکی را روشن کنیم که برخی از مردم در نور آن ببینند چه چیزی برایشان خوب است و چه چیزی بد… اگر اینگونه شود، آنگاه می توانیم بگوییم که در نمایش زندگی، نقش ناچیز خود را به عنوان منشی و نورپرداز صحنه، درست اجرا کرده ایم.»

متن پشت جلد کتاب حمام ها و آدم ها نوشته میخاییل زوشنکو
۳۱ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 10