:  صابرین
:  ۱۹۴
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
خواندنِ این کتابِ بی‌نظیر را، جهتِ ارتقاء سطحِ زندگیِ خصوصی و شغلی، شدیداً توصیه می‌کنم!
مطالعه‌ی این کتاب، قطعاً مفید خواهد بود؛ و زندگی‌تان را متحوّل خواهد کرد!
مینا مکوندی و محمد مبینی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در نوعِ خود، بی‌نظیر!
شدیداً توصیه می‌شود بخوانید!
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی!
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود
حیفِ کاغذی که این چیزها را روی‌اَش نوشته‌اند!
از انتشاراتِ وزینِ صابرین، با این‌همه کتاب ارزش‌مند و مفید، واقعاً بعید است چُنین کاری!
مینا مکوندی و محمد مبینی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود
کتابی بی‌نظیر، در نوعِ خود!
شدیداً توصیه می‌شود بخوانید!
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لیلی می دانست خدا چه می خواهد
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد
لیلی ... دیدن ادامه » ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است

لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد
گل داد، سرخ سرخ
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود. دانه های ترکیدند. انار ترک برداشت
خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود
کافی است انار دلت ترک بخورد

لیلی نام دیگر آزادیست"

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت ، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان هم کمکش کرد

دل ، زنجیر شد، زن زنجیرشد، دنیا پر از زنجیر شد و انسانها همه دیوانه ی زنجیری

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

امتحان آدم اما همینجا بود، دستهای شیطان پر از زنجیربود

خداگفت: زنجیرهایتان را پاره کنید ، شاید نام زنجیر های شما عشق است

یک نفرزنجیرش را پاره کرد، نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان برای او گذاشت

شیطان
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار عالی و کاربردی؛ با ترجمه‌ی روان و فوق‌العاده!
مینا مکوندی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
برای زندگی کردن و عشق ورزیدن از موضع ارزشمندی، به چه چیز نیاز داریم؟ چگونه با کامل نبودن خود روبه‌رو می‌شویم؟ چگونه ویژگی‌های مورد نیاز را پرورش می‌دهیم و موانع را کنار می‌زنیم؟ پاسخ تمام این پرسش‌ها این است: شجاعت، شفقت و پیوند؛ این زاد و توشه‌ای است که در سفر زندگی بدان نیاز داریم.
شاید بگویید: اوه چه عالی، آدم باید یک ابرقهرمان ... دیدن ادامه » باشد تا بتواند با کمال‌گرایی مبارزه کند. البته شما را درک می‌کنم؛ شجاعت، شفقت و پیوند اندیشه‌هایی بزرگ و آرمانی به‌نظر می‌رسند، اما درواقع تمرین‌های روزانه‌ای هستند که با تکرار کافی به‌صورت توانمندی‌های باورنکردنی در می‌آیند. خبر خوب اینکه همین آسیب‌پذیری و ضعف‌ها است که ما را به‌سوی این ابزارهای شگرف سوق می‌دهند. از آنجا که ما انسان هستیم و ناقص، به‌ناچار باید همه‌روزه این ابزارها را به‌کاربندیم. به این طریق است که شجاعت، شفقت و پیوند به‌صورت توانمندی و موهبت در می‌آیند، مواهبی که ثمره کامل نبودن ماست.
شهر کتاب آنلاین این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین

خدا مشتی خاک را برگرفت می‌خواست لیلی رابسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد. سالیانی ست که لیلی عشق می‌ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد عاشق می‌شود. لیلی نام تمام دختران زمین است. نام دیگر انسان...

«برشی ... دیدن ادامه » از این کتاب را بشنوید با صدای خانم #مریم_رضایی در سایت شهرکتاب آنلاین»

۲۱ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از بهشت که بیرون آمد دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود.

فرشته ها گفتند:تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت:اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است.اگر خدا چنین میخواهد پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا ... دیدن ادامه » گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین میگذرد زمین آکنده از شر وخیر، آکنده از حق وباطل و از خطا و صواب است. و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت و گر نه...

و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.وانگاه خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهایش را گشود وخدا به او (اختیار) داد.
خدا گفت:حال انتخاب کن. زیرا تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای. برو وبهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست.
عقل ودل وهزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد تا تو بهترین را برگزینی.
وآن گاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را.
واین آغاز انسان بود...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پیامبری و درختی و شهیدی...



پیامبری ... دیدن ادامه » و درختی و جوانی در جوار هم بودند. پیامبر نامش آشنا بود، درخت نامش سرو و جوان نامی نداشت، او شهیدی گمنام بود.
پیرزن دوان دوان به سمتشان آمد. سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت، ( بی آنکه او را بشناسد) و به زاری گفت: پسرم را از تو می خواهم، شفایش را.
و به شتاب، آبی روی سنگ شهید پاشید، ( بی آنکه نامش را بداند ) و به گریه گفت: پسرم را. و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر درخت بست، ( بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
پیرزن با همان شتابی که آمده بود، رفت. او می دانست که فرصت چقدر اندک است. پیرزن در جستجوی استجابت دعا می دوید.
پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می نگریستند.
درخت به پیامبر گفت: چقدر بی قرار بود! دعایی کن، ای پیامبر، پسرش را و شفایش را. و پیامبر به شهید گفت: چقدر عاشق بود! دعایی کن، ای شهید، پسرش را و شفایش را. و هر سه به خدا گفتند: چقدر مادر بود! اجابتی کن، ای خدا، دعایمان را و پسرش را و شفایش را.
فردای آن روز پیکر پیرزنی را بر روی دست می بردند، مردم؛ با گامهایی شمرده، بی هیچ شتابی.
و آن سوتر، پسر آرام دستمالی را از درختی باز می کرد؛ سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست و پسر اما نمی دانست چه کسی دستمال را بر درخت بسته است و نمی دانست چرا سنگ شهید خیس است و نمی دانست این جای پنج انگشت کیست که بر مزار پیامبر مانده است.
پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر و شهید برایش چه کرده اند.

پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده بود.

برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.باران گرفت. مادرم گفت:چه بارانی می آید.پدرم گفت: بهار است.و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد.لباسهای ما خاکی بود.او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکا نید.
لباس ... دیدن ادامه » ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباس دیدیم.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد.آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود.پیامبر، کنارشان زد.خورشید را نشانمان دادو تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشت های درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود ،به ما بخشیدند.و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد.ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.پیامبر کلیدی برایمان آورد.اما نام او را که بردیم ،قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم :امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت:کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذردو کاش می دانستی بهشت همان قلب توست..
آتنا تقوی ، رضا کازرانی و صادق رضازاده این را خواندند
فاطمه نوروزی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب محشریه...غوغاست...از زمان جدات میکنه
محمدرضا کشاورزی این را خواند
محمد عمروآبادی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید