:  چشمه
:  ۱۶۰۸
دیوار این ناشر | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
کتاب قلم روان و شیوایی دارد و از سطر به سطر خواندن آن لذت بردم. بعضی داستان‌ها هستند که فکرت را مدت‌ها مشغول خود می‌کنند و دنبال چرایی آن‌ها می‌گردی...دنبال چرایی وجه اشتراک وقایع‌شان و دلیلی برایشان پیدا نمی‌کنی و تو می‌مانی و بُهت!
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتم رو تلف کردم با خوندن این کتاب..
به نظرم نویسنده سقوط از پله های ترقی در شغلهای مختلف رو که در ابتدای کتاب اشاره کرده اینجا هم ادامه داده
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فکر میکردم سرکوب دیگه منسوخ شده. سال هاست به ما میگن که ترس ها و امیال مون رو سرکوب نکنیم. سرکوب باعث عصبیت و اضطراب و ناشادمانی میشه، به علاوه ی صدتا درد و مرض دیگه. فکر می کردم دیگه دوره ی سرکوب گذشته. به ما می گن که درباره ی ترس هامون حرف بزنیم، با احساساتمون در تماس باشیم.
منظورشون این نبوده که با مرگ در تماس باشیم. مرگ به قدری قدرتمنده ... دیدن ادامه » که باید سرکوبش کنیم، البته اونهایی که راهش رو بلدن.

برفک - دان دلیلو - صفحه 310
فاطمه خیاطی و شهر کتاب آنلاین این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مطالعه این کتاب رو به دانش آموزان به ویژه سنین 12-13 سال به بالا توصیه می کنم. اگر فرزند نوجوانی دارید حتما این کتاب رو براش بخرید. اگر معلم یا استاد دانشگاه هستید حتما این کتاب رو در کلاس معرفی کنید و درباره برخی قسمت هاش صحبت کنید. اگر قصد برگزاری مسابقه کتابخوانی دارید، این کتاب، انتخاب خوبیه.
کتاب کودکانه نیست و برای همه سنین مفیده. ولی موضوعاتی رو مطرح میکنه که دونستن و فکر کردن بهش در سنین پایین تر فایده زیادی داره.
و حالا چرایی این توصیه:

این ... دیدن ادامه » کتاب درباره تاثیر 23 سال دویدن و تمرین ماراتن بر زندگی نویسنده است، از تاثیرات مثبت جدید تا از بین بردن عادت های بد قبلی مانند سیگار کشیدن در اثر این انتخاب ساده (تمرین دو ماراتن توسط یک انسان معمولی). برای نویسنده دوی ماراتن نمادی از زندگیه، که قواعدی را درباره اش کشف کرده و در زندگی به کار گرفته رو با خواننده به اشتراک میگذاره. نویسنده سعی نکرده مثل برخی کتاب ها آمپول انگیزه و تلاش و حکمت رو به خواننده تزریق کنه. سعی کرده با ریتمی آرام و مناسب احساسات و تجربیات شخصی خودش رو به عنوان یک انسان معمولی به سادگی روایت کنه و به خواننده فرصت فکر کردن و حق انتخاب بده. خوندن گزیده ای از فصل اول، دوم و چهارم این کتاب می تونه حال و هوای اون رو بهتر ترسیم کنه.

گزیده ای از فصل اول:
- گاهی اگر خوشم بیاید تندتر می دوم ولی در آن صورت زمان تمرین را کمتر می کنم، چون نکته مهم آن است که شور و نشاط فرد در پایان هر جلسه ورزش به روز بعد منتقل شود. همین رویه را در مورد نوشتن هم در پیش گرفته ام و آن را جزء واجبات می دانم.
- محور اصلی کار یک دونده که هر روز تمرین می کند، رقابت فردی نیست. بی شک دوندگانی هم پیدا می شوند که برای چیره شده بر رقیبی خاص تن به تمرینات سخت می دهند، ولی سوال این است که اگر بنا به هر دلیلی آن فرد نتواند در رقابت شرکت کند آنان چه کار خواهند کرد؟ در چنین مواقعی یا انگیزه شان را به کلی از دست می دهند و یا دست کم میل و رغبت شان فروکش می کند. چنین افرادی در این رشته زیاد دوان نخواهند آورد. عاملی که بیش از هر چیز دیگر به اکثر دوندگان انگیزه می دهد، هدف شخصی است. برای نمونه رسیدن به یک حدنصاب تازه و شکست رکورد خود. مادامی که یک دونده بتواند دست به رکوردشکنی بزند از کار خود خشنود خواهد بود. در غیر این صورت، چنین احساسی سراغ او نخواهد آمد. حتی اگر نتواند به حدنصاب موردنظر خود برسد، تا زمانی که از نتیجه کار و نهایت تلاش خود رضایت داشته باشد -که شاید در جریان مسابقه هم منجر به کشفی مهم در مورد خود او شده باشد- به هدف خود رسیده است و احساسی امیدوارانه و خوشایند تا مسابقه بعد به او انگیزه خواهد داد. این قاعده در حرفه خود من نیز مصداق دارد. در رمان نویسی نیز، تا جایی که من می دانم، مسئله ای به نام برد و باخت مطرح نیست.
- دویدن از دید من، هم تمرین است و هم یک استعاره. من با دویدن هر روزه و شرکت در مسابقات مختلف ذره ذره ملاک ها را بالاتر می برم، و با شفاف کردن هر مرحله از کار در واقع خود را ارتقا می دهم. دلیل تلاش هر روزه من دست کم همین بوده است که سطح کار خود را بالا ببرم. خودم می دانم که دونده بزرگی نیستم، از هیچ نظر. معمولی هستم یا شاید بتوان گفت متوسط. ولی مسئله آن نیست، بلکه نکته مهم این است که آیا می توانم از دیروز بهتر باشم یا نه. در دوهای استقامت تنها رقیبی که باید بر آن غلبه کرد، خود است، کسی که قبلا بوده اید.
- کمبریج پر از دونده است، که شاید به خاطر میزبانی این شهر در مسابقه ماراتن بوستون باشدو مسیر دو آن درامتداد رود چارلز تا ابد ادامه دارد و اگر کسی بخواهد می توان ساعت ها در آن مسیر بدود. متنها اشکالش آن است که دوچرخه سوارها هم از آن استفاده می کنند و دونده باید مدام یک چشمش به دوچرخه های تیزرویی باشد که مثل باد از کنارش رد می شوند. در چند جا هم چاله چوله هایی به چشم می خورد که اگر لحظه ای از آنها غافل شوید کله پا خواهید شد. چند تابلو بلند راهنمایی و رانندگی هم سر راه آدم وجود دارد که می تواند دردسرساز بشود. سوای موارد یاد شده، این مسیر برای دویدن حرف ندارد.
- درک این واقعیت که من باید خودم باشم و نه کسی دیگر، از جمله امتیازات بزرگ برای من محسوب می شود. لطمه روحی، تاوانی است که هر شخص باید بابت استقلال خود بپردازد.
- حس تک افتادگی در پاره ای مواقع می تواند مثل اسیدی که از محفظه اش بیرون ریخته باشد، جان آدمی را ذره ذره پنهانی بخورد و نابود سازد. آن را به شمشیر دو لبه نیز می توان تشبیه کرد. هم از من محافظت می کند و هم در عین حال تکه ای درونم را قطع می کند و جدا می سازد. به شیوه خود -شاید بر حسب تجربه- از این خطر آگاهم و به همین دلیل جسمم را دائم به فعالیت وا می دارم. حتی گاهی تا آخرین رمق از بدنم کار می کشم تا تصویری درست از تنهایی درونی به دست آورم و بتوانم راه درمانی برای آن پیدا کنم.

گزیده ای از فصل دوم:
- طولی نکشید که دور سیگار را هم خط کشیدم. ترک سیگار در واقع یکی از نتایج طبیعی دویدن های هر روزه به حساب می آمد. ""کار ساده ای نبود ولی من نمی توانستم هم خوب سیگار بکشم و هم خوب بدوم."" شورو شوق دویدن و بیشتر دویدن، محرک نیرومندی شد تا دیگر سراغ دود نروم و بر وسوسه های بعدی آن تیز غلبه کنم. ترک سیگار همچنین به حرکتی نمادین برای وداع با زندگی پیشینم شباهت داشت.
- به تعبیری دیگر، انسان نمی تواند همه را راضی کند. کافه را با همین نگرش اداره می کردم. افراد زیادی به آنجا می آمدند و اگر از هر ده نفر یکی خشنود می شد و می گفت دوباره می آید، برای من کفایت می کرد. از هر ده نفر اگر یک مشتری دائمی می شد چرخ کافه می چرخید. به عبات دیگر، مهم نبود که باقی نه نفر از بار من خوششان نیاید. چنین درک و دریافتی انگار باری را از روی دوش من برداشته بود. البته باید یقین پیدا می کردم که آن یک نفر واقعا از کافه خوشش آمده است.
ریتم و سرعت گام ها نسبتا خوب بود و مسابقه هم به نظرم چندان سخت نیامد. اصلا دردی در پاهایم احساس نکردم و نتیجه گرفتم که می توانم در مسابقه دو ماراتن شرکت کنم. ولی بعدها فهمیدم که دشوارترین بخش ماراتن، تازه پس از طی 22 مایل از راه می رسد.
- می گویند: حتما اراده ای قوی دارید. چه کسی از تعریف و تمجید بدش می آید، هر چه باشد از تحقیر که خیلی بهتر است، منتهی بحث صرفا بر سر قدرت اراده نیست. کاروبار جهان که به این سادگی ها نیست. واقعیتش را بخواهید حتی ارتباط چندانی بین دویدن هر روزه و داشتن یا نداشتن اراده ای قوی نمی بینم. فقط به یک دلیل ساده توانسته ام بیش از بیست سال به دویدن بپردازم: با اوضاع و احوال من جور درمی آید، یا دست کم مایه عذابم نبوده است. خواه ناخواه انسان کاری را که دوست دارد دنبال می کند و از انجام کارهای ناخوشایند سرباز می زند. قبول دارم که چیزی شبیه اراده نقشی کوچ در این میان ایفا می کند اما تا کسی اعتقادی قلبی به کاری نداشته باشد نه قدرت اراده به کمکش خواهد آمد نه نگران عواقب ترک کار خواهد بود. در آن تداوم نخواهد داشت و اگر هم داشته باشد بر خود جفا کرده است. به همین دلیل حتی یکبار هم به دیگران توصیه نکرده ام به دو رو آورند.

گزیده ای از فصل چهارم:
- تمرکز یعنی همان توانایی معطوف ساختن تمامی استعداد محدود خود بر امور اساسی در لحظه. بدون آن نمی توان کار ارزشمند ارائه داد، حال آنکه با تمرکز دقیق و کافی می توان استعداد پریشان و یا حتی نیم بند را سروسامان داد.
- قابلیت مهم بعدی برای یک رمان نویس، استمرار و پایداری است. اگر کسی سه چهار ساعت در روز بر نوشته اش تمرکز کند و بعد از یک هفته خسته شود، قادر به نوشتن اثری بلند نخواهد بود. یک داستان نویس -یا کسی که سودای نوشتن یک رمان را در سر می پروراند- باید آنقدر حوصله داشته باشد که به مدت شش ماه، یکسال و یا دوسال هر روز بر کارش تمرکز کند. آن را می توان با عمل تنفس مقایسه کرد. اگر تمرکز را فرآیند نفس گیری و دم بدانیم، در آن صورت استمرار، هنر آرام آرام نفس بیرون دادن و بازدم است، در عین حال که هوا نیز در شش ها ذخیره می شود. چنانچه توازنی میان این دو برقرار نشود در درازمدت نمی توان کار رمان نویسی را ادامه داد، یا دست کم کاری بسیار سخت خواهد بود. پس باید بتوان دم و بازدم، هر دو را انجام داد. خوشبختامه این دو آموزه -تمرکز و استمرار- چون اکتسابی هستند و کارایی شان با تمرین و تکرار بالاتر می رود، تفاوتی اساسی با استعداد دارند. با هر روز پشت میز تحریر نشستن و واداشتن خود به تمرکز بر موضوعی می توان هر دو را فراگرفت. از بسیاری جهات شبیه فرآیند ورزدادن عضلات است.
شهر کتاب آنلاین این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مرده خوشبخت کسی است که روی زمین دلبستگی نداشته باشد (صفحه 80)
فاطمه خیاطی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ترجمه به شدت ضعیف. هر چند صفحه یک بار تصمیم میگرم که کتاب رو تو دریا بندازم اما باز به سختی قبول میکنم ادامه بدم. ترجمه به جای جزئی نوشته برخه‌ای و در جای دیگه به جای واقعیت نوشته فاکت.
این ترجمه رو نخرید خواهشا
ضمن احترام به نظر شما ایرادات شما مربوط به ویراستاری است نه ترجمه.
این کتاب به شیوه نواورانه ای ترجمه شده که ممکنه مورد پسند همه نباشه اما من از خوندنش لذت بردم
۱۸ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
داستانی بی سر و ته و خسته کننده همراه با شخصیت‌های بی هویت و پوچ. البته ترجمه خوبی دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از دشمنانش پرسیدم گفت و گفت و گفت...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کسانی که دوستمان دارند از کسانی که از ما متنفرند ، ترسناک ترند . مقاومت در برابر آنها دشوارتر است و من کسی را نمی شناسم که بهتر از دوستان بتواند شما را به انجام کاری هدایت کند که درست برخلاف میل شماست
فاطمه خیاطی و Amir hossain Mosavi این را خواندند
امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
((خدا_نمی دونم وجود داره یا نه ولی می دونم که امیدوارم الآن این جا با ما باشه و حرف من رو بشنوه_ازش میخوام دیگه هیچ وقت نذاره خودم با خودم راضی باشم. نذاره بترسم از این که به کسی نیاز داشته باشم یا از رنج کشیدن بترسم، چون که هیچ رنجی بدتر از یه اتاق تیره و تار و خاکستری نیست که درد نتونه بهش برسه.))
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان. من چند سال پیش یه ترجمه ازاین کتاب می خوندم که آخرش اینجوری تموم میشد: {نفسی به درون سینه برد که نا تمام ماند، دست و پایش را دراز کرد و مُرد} حالا مطمئن نیستم دقیق همین بود یا نه ولی دنبالش می گردم. کسی می دونه برای کدوم مترجمه. ممنون میشم راهنمایی کنید. چون یه نسخه ازش دارم که ترجمه علی اصغر بهرامیه ولی من دنبال اون یکی ترجمشم. ... دیدن ادامه » ممنون
بهار موسوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این چه فرقی با اتحادیه ابلهان میکنه؟
بهار موسوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا تحریف شده
چرا تحریف شده.
۱۶ فروردين
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از خواندن چند کتاب بد این کتاب امیدارم کرد به خوندن ادامه بدم.
با فلسفه حاکم بر زندگی وشخصیت های داستان مخالف و حتی دشمن هستم .ماجرای رمان هم معمولیه.
امااااااااااااا ادبیات و متن داستان فوق العاده است .
اگه ... دیدن ادامه » از متن های تکراری خسته شدین این رمان رو بخونید .
بهروز آدینه این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب در عرض سه ماه 50 درصد گرونتر شده من خریدم 36 تومن و الان 54 تومن. چرا؟ با دلار هم بسنجیم دلار در سه ماه گذشته تغییر نکرده. یورو هم تغییر نکرده. فقط سیل اومده که اون هم ربطی به کتاب نداره. کتاب را نمیکارند که سیل زمینهایش را خراب کرده باشه. کتاب را چاپ میکنند.
چاپ مجدد هم نیست که بگیم با محدودیت کاغذ یا گرونی کاغذ مواجه شده.
جدا چرا ... دیدن ادامه » بیخودی گرون میشه؟
این گران شدن بی منطق کمک میکنه که نسخه های الکترونیکی غیرقانوی درست بشه و پخش بشه
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک به اصطلاح رمان جنایی روانشناسانه بی سر و ته و بی مایه. البته ترجمه خوبی دارد.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا انقدر خوب بود؟ گول متن ساده اش رو نخورید. فوق العاده... فوق العاده... هر چی بگم کم گفتم... پیشنهاد جدی
۲۵ اسفند
معین محبی این را پاسخ داده‌است
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حقیقتا کتاب زیبایی بود. خیلی کم پیش میاد با قهرمانان داستان ها همدردی بکنم یا حتی همزاد پنداری. اما شخصیت های این داستان خصوصا ماریسا کوچولو برام خیلی دوست داشتنی و مظلوم بود. به نوعی معصومیت انسان بی گناه رو به تصویر کشیده بود. تا اواسط داستان بدون توقف مطالعه کردم و دلم میخواست بدونم در ادامه چی میشه. به شدت مطالعه این کتاب رو برای ... دیدن ادامه » داستان دوستان پیشنهاد میکنم.
ترجمه عالی انجام شده و با توجه به قوانین موجود مشخصه تا حد امکان حق امانت داری در ترجمه رعایت شده. جنبه روایی داستان هم خیلی به روان بودن و خواستنی تر شدن داستان کمک کرده.
به شخصه تمایل داشتم سرنوشت همه قهرمان ها رو بدونم ولی خود این کمک میکنه به تخیل پردازی در موردشون و ادامه دار شدن داستان حتی بعد از تموم شدنش.
تشکر میکنم از مترجم سرکار خانم طباطبایی و تقدیر میکنم از قلم زیبای جویس کارول اوتس
۱۶ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آلدو میتونست خودکشی بدون درد داشته باشه مثلا از کیسه خروج استفاده کنه نمیتونست؟ ولی قرص خواب خورد با ماشین رفت تو دیوار چرا؟ هرچند انقدر بدشانس بود شاید بازم نمیمرد ...
کتاب خوبی بود آدم و یاد آثار کافکا میندازه
۱۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام عزیزم. خوبی؟
واژه‌ها طعم دارند. سلام یک طور، عزیزم و خوبی یک طور دیگر. جمع‌شان کنی کنار هم، عطر می‌گیرند. عطر لیموی جاافتاده توی قرمه سبزی. انگار منتظر بود. منتظر همین چند کلمه‌ی کنار هم. منتظر طعمش، عطرش، ترکیبش...
۰۷ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعا منتظرم برای جلدهای بعدیش...فکر کنم کلا شیش تا یا پنج تا جلد باشه...ترجمه هم از اقای سرکوهی عالیه
۳۰ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من این کتاب رو خوندم و لذت بردم. همیشه قرار نیست توی کتاب ها اتفاق های خاص بیفته. بعضی کتابها حس خوبی دارن
۱۷ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

این کتاب را با دقت خواندم، ولی الان که چند وقت از اتمامش می گذرد، تصاویر زیادی از آن در ذهنم نیست!
۱۷ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
متن خیلی ساده و ترجمه ضعیف!
۱۶ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
پشت جلد:
بند محکومین نوشته‌ی کیهان خانجانی تجربه‌ی خاصی است در روایت سرنوشت آدم‌هایی که به واسطه‌ی گذشته‌ی خود کنار هم گرد آمده‌اند. رمان در زندان لاکان رشت می‌گذرد، در بند محکومین. هر زندانی قصه‌ای دارد و خانجانی تلاش کرده با شکافتن گذشته‌ی هر کدام پیوندی میان این آدم‌ها بسازد تا ساختار چند تکه‌اش تکمیل شود. نویسنده در این ... دیدن ادامه » رمان استراتژی نویی ساخته که در آن آدم‌ها ناچار شده‌اند با قصه‌های خود به حیات‌شان در متن ادامه دهند، حیاتی که در مورد هر کدام‌شان متفاوت است. در این ساختار زندان به مثابه‌ی حافظه‌ی متن شده است و مخاطب را با تکه‌هایی روبه‌رو می‌کند که سعی می‌کنند نیشتری باشند بر رئالیسمی محافظه‌کار. برای همین رمان بند محکومین بدل به اثری متفاوت می‌شود. زبان قصه‌گو و غیرتوصیفی نویسنده نیز به این ضرباهنگ افزوده شده و اثر را با سرعت پیش می‌راند. خانجانی جهانی متفاوت می‌سازد که در داستان‌های با محوریت زندان، کم‌نظیر است؛
۱۴ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم بَنگ که می کِشد، کارهایی می کند که فرداش که یادش می افتد، از بس شرمش می شود باز می کِشد تا فراموش کند
۱۴ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قصه ی من قصه ی آدمی است که یک خروار دندان دارد، همه روی لبش.
هر چه قدر درد بکشد، ناله بزند، گریه کند، هیچ کس باور نمی کند.چرا؟
چون دارد می خندد.
هر چه بگویم، می گویند توهم است.
۱۴ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گاو به اندازه ی طنابش چِرا می کند
سگ به اندازه ی طَنابَش گاز می گیرد
ولی دوربین تا نافِ همه چیز را می خواند.
۱۴ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
صفحه 1 از 33