:  ۱۳۸۶۸
:  متفرقه
:  حرامیان
:  داستان های آمریکایی قرن 20
   ویلیام فاکنر
   تورج یاراحمدی
:   نیلوفر
:  رقعی
:  نرم
:  ۳۵۸
:  ۳۷۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:


ویلیام فاکنر فقط داستان سرایی نمی کرد، بلکه زندگی را به تصویر می کشید و فلسفه ای را مطرح می کرد. او همچون بافت شناس زندگی به کشورش می نگریست، آن را جسمی زنده می انگاشت و برای آزمایش و تشخیص بیماری، از آن تکه برداری می کرد. او بدون تعصب، اما با همدردی به حیوانات و گیاهان، به مردان و زنان و کودکان، به سفیدپوستان و سیاه پوستان می نگریست. با موشکافی در شکل، سفتی و نرمی، طعم، صدا و بوی آنان، جسم و ذهن و درون اسرار آمیزشان، بیم و امید، عشق و نفرت و رنج و جنایت را مطالعه می کرد و همه را به گونه ای پیچیده و دشوار –لیکن شجاعانه و صادقانه- روی کاغذ می آورد و در آنها به فلسفۀ شکیبایی و تقدیر دست می یافت. او ما را ژرف اندیش تر از پیش بر جای گذاشت.

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
هروقت رودرروی اسبی درمی‌‌آمدیم و اسب- وحشتزده گردن می‌گرداند و رم می‌کرد و حتی گاهی روی دو پا بلند می‌شد- باز صدای مادربزرگ درمی‌آمد «لوسیوس، لوسیوس!» و پدربزرگ (اگر در درشکه یا گاری زن و بچه‌ای نبود و مردی افسار اسب به دستش بود) به بون پچ‌پچ می‌کرد: «توقف نکن. همین‌طور به راهت ادامه بده. اما کمی آهسته‌تر بران.» اما اگر افسار دست ... دیدن ادامه » یک خانم بود، به بون می‌گفت اتومبیل را متوقف کند و خودش پیاده می‌شد، با اسب رم‌کرده به نرمی اما با قاطعیت حرف می‌زد و لگام آن را به دست می‌گرفت و گاری را از کنار اتومبیل رد می‌کرد، کلاهش را به احترام خانم‌های داخل گاری از سر برمی‌داشت و بعد برمی‌گشت روی صندلی جلو می‌نشست و تازه به صرافت آن می‌افتاد که جواب مادربزرگ را بدهد: «باید کاری کنیم که این‌ها به اتومبیل عادت کنند. کی‌ می‌داند؟ یک‌وقت دیدی که تا ده یا پانزده سال دیگر پای یک اتومبیل دیگر هم به جفرسن باز شود.»
۱۹ آذر
سپهر حسینی این را خواند
مینا مکوندی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر کسی که در خدمت فضیلت است ناچار باید تنها کار کند ، بی یار و یاور ، و در خلایی سرد و انباشته از قضاوت هایی ملاحظه کارانه ؛ در حالیکه کافی است با بی فضیلتی عهد و پیمان ببندی و هر که از راه برسد داوطلب می شود که یاریت کند .

* حرامیان - ویلیام فاکنر - ترجمه تورج یاراحمدی
۰۹ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در آن زمانه مردم تشییع جنازه را جدی می گرفتند . اما خود مرگ مساله مهمی نبود : چون که مرگ همه جا سرک می کشید : هیچ خانواده ای نبود که شجره خانوادگی شان با سنگ قبر نقطه چین نشده باشد و گاهی رفتگان آن قدر عمر نمی کردند که فرصت شود نامی بر آن ها بگذارند - مگر اینکه مادر هم سر زا می رفت و با نوزادش در یک گور جا می گرفت که بیش از آنکه تصور کنی اتفاق ... دیدن ادامه » می افتاد . دیگر از بقیه حرفی نمی زنم ، از شوهران و عموها و عمه هایی که در سن بیست یا سی یا چهل سالگی مرحوم می شدند ، و پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و همین طور عمو و عمه ی پدر و مادر آدم که اجاق کور بودند و در همان خانه و همان اتاق و همان تختی فوت می کردند که در آن به دنیا آمده بودند ، آخر آن وقت ها رسم نبود که آدم توی یک چهار دیواری تنگ و باریک با اسمی که غروب آفتاب را به یاد می آورد ، نفس آخر را بکشد .

* حرامیان - ویلیام فاکنر - ترجمه ایرج یاراحمدی
۰۹ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تا آنکه در روز بیست و یکمین سالگرد تولدش آخرین قسط را به پدرش پرداخت کرده و ششلول را صاحب شده بود ؛ و اینکه ششلول نمادی زنده از مردانگی او بود ، شاهدی نازدودنی بر اینکه حالا دیگر بیست و یک ساله و مرد شده بود ، و البته هرگز قصد آن را نداشت و در تصورش هم اکراه داشت که وضعی پیش بیاید و ششلول را به طرف کسی بگیرد و ماشه را بچکاند ، و با این حال ... دیدن ادامه » دلش می خواست که آن را با خودش حمل کند ؛ و اینکه اگر ششلول را در خانه می گذاشت و به سر کار می آمد مثل آن بود که مردانگی اش را در گنجه یا چه می دانم کشویی گذاشته و به سر کار آمده ؛ جان به ما گفت ( و ما باور کردیم که مو لای درز حرفش نمی رود) که اگر مجبور باشد میان گذاشتن ششلول در خانه ، یا اینکه اصلا" قید کارش را بزند یکی را انتخاب کند ، هیچ چاره ای نمی داشت جز اینکه شق دوم را انتخاب کند .


* حرامیان - ویللیام فاکنر - ترجمه : تورج یاراحمدی
۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۵
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی افت و خیزهایی دارد که آدم هر قدر هم از سنش گذشته باشد فراموش نمی کند .در زندگی آدم گاهی جوی آب یا گودالی سر باز می کند ؛ آدم که هنوز عقل رس نشده کنده ای می یابد و قدم بر آن می گذارد و از وسط جوی آب یا گودال گز می کند و رد می شود . بعد سی و پنج یا چهل سالش که شد افتان و خیزان و لنگ لنگان بر می گردد و می بیند که از کنده خبری نیست ، شاید هم اصلاً ... دیدن ادامه » یادش نیاید که روزی روزگاری از این سر جوی اب تا سر دیگرش را کنده ای به هم وصل می کرده ، با این حال اقل کم دیگر پایش را جایی نمی گذارد که یک وقتی کنده قرار داشته است .


* حرامیان - ویلیام فاکنر - ترجمه : تورج یاراحمدی
۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۵
مجید حاج حسینی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بون یک همچین آدمی بود. اگر عکسش را روی دیوار نصب می ‌کردند انگار سنگ قبرش را علم کرده باشند، عین دیوارکوب یا اعلانیه‌های پلیس بود. هر پاسبان و گزمه اهل شمال می‌سی‌سی‌پی از توی معرکه بازار هم او را بیرون می‌کشید و جلبش می‌کرد، و برای این کار فقط لازم بود که تاریخ پای عکس را بخواند.
۱۲ آبان ۱۳۹۴
ایرج پوراردشیر و مهدی قاسمی این را خواندند
آرش کاویانی و مجید حاج حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زن ها موجوداتی بی نظیر هستند. آنها قادرند هر مصیبتی را تاب بیاورند، چونکه اینقدر عقل توی کله شان هست که بدانند تنها کاری که باید در قبال اندوه و دشواری های زندگی انجام داد اینست که دل به دریا بزنی و از میانه آن بگذری و از آن طرف سر به سلامت بیرون ببری. به نظرم دلیل اینکه زن ها قادرند این طور عمل کنند اینست که آنها نه تنها برای درد جسمانی ... دیدن ادامه » شأن و اعتباری قایل نیستند بلکه اصلاً آن را محل اعتنا هم به حساب نمی آورند، زن ها از اینکه از پا در بیایند اصلاً خجالت نمی کشند...!

برگرفته از کتاب "حرامیان" | ویلیام فاکنر | مترجم: تورج یاراحمدی
۱۹ مرداد ۱۳۹۴
مجید حاج حسینی و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید