:  ۵۳۳۳۹
:  داستانی
:  خاتون عشق
:  سرگذشت نامه
   زهرا زواریان
:   قدیانی
:  رقعی
:  ۱۳۹۲
:  ۱۱
:  ۱۴.۳
:  ۲۱
:  نرم
:  ۱۰۰
:  ۳۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

 

این کتاب داستان زندگی نرجس خاتون مادر امام زمان است. نویسنده در فصل اول به روایت حضور کنیزان رومی در کشتی ای می پردازد که به سمت بین النهرین در حرکت است. در این میان ملیکه نوه امپراتور روم نیز حضور دارد که به خواست خود، از دربار گریخته و با صورای سیاه کرده و لباسی شبیه لباس کنیزان، همراه آنان در جنگ شده است. دو تن از کنیزان اسیر شده او را می شناسند؛ چراکه از ندیمه های مخصوص او هستند و به هنگام شناخت او متعجب از حضورش در جمع خودشان سراغ او می روند و از چگونگی حضور ملیکه در اسارت سؤال می پرسند.

ملیکه نام خود را به یکی از مردان همراه، نرجس گفته است؛ چراکه می رفت تا وجاهت صورت او سر وابستگی به دربار روم را فاش کند، لذا او نامی از نام های کنیزان برای خود برگزید و به مرد پرسنده گفتتا یقین کند او از کنیزان است. 

«کلودیا (یکی از ندیمه های مخصوص ملیکه)گفت: هر کدام از ما متعلق به چه کسی هستیم؟ 
ملیکه گفت: آن کس که ما را اسیر کرده است. جزء غنیمت های جنگی اوییم و باز به کلودیا گفت: حواست باشد نام من نرجس است.
ملیکه سرش را روی شانه کلودیا گذاشت؛ شاید این آخرین لحظه های دیدارمان باشد. از فردا خبری نداریم. 
کلودیا اندوهگین، دست بر پاهای ملیکه کشید: شما را که دیدم، درد خود را فراموش کردم. 
-    نگران نباش کلودیا! خدا بزرگ است. مریم مقدس با ماست. فاطمه زهرا(س) ...
-    کلودیا پرسید: فاطمه زهرا(س) کیست؟ 
-    درست نمی دانم! بانویی است که در خواب دیده ام. مریم مقدس گفت که از بهترین زنان عالم است.»

در فصل بعد نویسنده به روایت جشن ازدواج ملیکه در دربار روم که از لحاظ زمانی قبل از ماجرای اسارت است، می پردازد. جشنی که هنگام خواندن خطبه عقد توسط پدر روحانی با زلزله ای نابهنگام بر هم زده می شود و ناگهان پایه ها و ستون های بلند تخت می لرزد و فرو می ریزد و مرد و زن حاضر در جشن می گریزند. ملیکه افسرده به خوابگاه خود می رود و خوابی می بیند که یأس او را به آرامش بدل می کند. خواب می بیند جمعی آمده اند:
«مسیح مقدس، مردان تازه وارد را در آغوش کشید. آنها دست های یکدیگر را با شادی فشردند. تخت نور گسترش یافت و همه قصر را در برگرفت. مسیح در برابر حواریون ایستاد و مردان نورانی را معرفی کرد: محمد مصطفی که سلام و درود خدا بر او باد؛ پیامبری است که آورنده خاتم ادیان و اکمل آنهاست. آنگاه رو برگرداند و گفت: علی مرتضی(ع)، وصی و جانشین محمد (ص). 

سپس به جمعیت پشت سر ایشان اشاره کرد؛ یکایک افراد را نام برد و به احترام ایستاد. جمعیت نیز به احترام ایستادند و در حالی که چون نگینی، تخت ملیکه را در برگرفته بودند، صدای پر جذبه و ملکوتی محمد(ص) را شنیدند که رو به مسیح فرمود: یا روح الله! آمده ایم ملیکه دختر شمعون، وصی تو را خواستگاری کنیم و به جوانی زیبا و نورانی اشاره کرد که در کنار جمع، رو به روی تخت ملیکه ایستاده بود. فرمود: پسرم حسن، که یازدهمین پیشوای شیعیان است.

در دل ملیکه شوری بر پا شد. از ابتدای ورود جماعت حس کرده بود که در وجودش طوفانی در گرفته است؛ طوفانی سهمگین که آتش به پا کرده بود و باعث شده بود چشم از آن جوان نورانی بر ندارد. بی اختیار نگاهش وی را دنبال می کرد. حس می کرد سال هاست این مرد را می شناسد؛ عجیب است تا به حال او را ندیده ام!

عیسی جلو آمد. دست شمعون را گرفت و گفت: ای شمعون! شرف دو جهان به تو روی کرده است. نسل خود را به نسل محمد و آل محمد پیوند بزن. شمعون گفت: افتخاری است بزرگ. آنگاه به سوی تخت چرخید و دستان ملیکه را دست گرفت و او را پایین آورد و رو به روی جمعیت ایستاد. محمد(ص) از او وکالت گرفت و خطبه عقد جاری شد. سپس محمد(ص) دست ملیکه را در یک دست و دست حسن(ع) را در دست دیگر گرفت و خواست که ... ملیکه از خواب پرید.»

سپس نویسنده جنگی را بین مسلمانان و رومیان روایت می کند که ملیکه به واسطه این جنگ به کسی که در خواب دیده بود، می رسد. 

در فصل آخر نویسنده داستان چگونگی این وصل را تکمیل می کند؛ کشتی به ساحل رسیده و بازار برده فروشان با رسیدن کشتی رونق گرفته است و ملیکه را در این بازار، بشر بن سلیمان نماینده امام علی النقی(ع) خریداری می کند. ملیکه بی قرار است تا به محبوب در بغداد برسد وقتی به خانه امام می رسد، حکیمه خاتون خواهر امام حسن عسگری(ع) طی دو سال تعالیم دین اسلام را به او می آموزد و او صبورانه در انتظار محبوب روز را شب می کند تا زمان دیدار می رسد. 

نویسنده پس از آن به روایت شهادت امام علی النقی و ولادت امام زمان(عج) می پردازد؛ امام از حکیمه خاتون می خواهد شب را نزد آنان سپری کند تا از نرجس که مانند مادر موسی و به خاطر امان از گزند فرعونیان هیچ علامت وضع حملی ندارد، مراقبت کند و در به دنیا آمدن فرزند او را کمک کند؛ درد نرجس را در بر گرفت.
«و ناگهان نرجس از دیده ها پنهان شد. حکیمه خاتون مبهوت می نگریست. نمی دانست چه اتفاقی افتاده است! آنچه می دید قابل باور نبود. چند بار چشم هایش را باز و بسته کرد، اما از نرجس خبری نبود. گویی پرده ای از عالم غیب او را از دیده پنهان کرده بود. پس سراسیمه به سوی امام دوید و فریادکنان گفت: مولای من! نرجس ناپدید شد! امام با چهره ای آرام و خشنود فرمودند: ای عمه! برگرد. او را در جای خود خواهی دید. 

حکیمه سراسیمه و حیران بازگشت و اتاق را غرق نور دید. نرجس نورانی تر از پیش نگاهش می کرد. طفلی نیز رو به قبله و به حالت سجده روی زمین قرار داشت که انگشت سبابه را رو به آسمان بلند کرده بود و می گفت: اشهد ان لا اله الا الله، وحده لا شریک له و ان جدی رسول الله و ان ابی امیر المومنین وصی رسول الله.
حکیمه خاتون از هوش رفت. آنچه می دید، فراتر از تحمل و انتظارش بود.»


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
داده ای برای نمایش پیدا نشد!