:  ۵۵۲۹
:  شعر معاصر ایران
:  اولین تپش های عاشقانه قلبم
:  نامه های فارسی قرن 14
   فروغ فرخزاد
:   مروارید
:  وزیری
:  ۱۵.۵
:  ۲۱.۵
:  سخت
:  ۳۴۴
:  ۶۵۰,۰۰۰ ریال


(نامه های فروغ فرخزاد به همسرش پرویز شاپور،کوشش:کامیار شاپور،عمران صلاحی)


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
من همیشه دوستدارِ یک زندگىِ عجیب و پر حادثه بوده ام، شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم مى خواهد پیاده دور دنیا بگردم! من دلم مى خواهد توى خیابان ها مثل بچه ها برقصم، بخندم، فریاد بزنم! من دلم مى خواهد کارى کنم که نقضِ قانون باشد... شاید بگویى طبیعتِ متمایل به گناهى دارم ولى اینطور نیست. من از این که کارى عجیب بکنم لذت مى برم!
۰۹ دى ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زند‌گی خیلی‌ پوچ است به قول هدایت ( همه آدم‌ها شبیه هم هستند با غرایز و احتیاجات محصور در ‌یک کادر کثیف ) من نمیتوانم زشتی‌ها را تحمل کنم روحم مثل ‌یک پرنده محبوس بی‌ تابی می‌کند من دنیا‌های زیبا و روشن را دوست داشتم و حالا با چشم‌های باز کثافت و تیرگی محیط زندگیم و اجتماع را تشخیص می‌دهم .

قدر مسلم این است که من هیجوقت نمی توانم از زند‌گی راضی‌ باشم چون در آن صورت زند‌گی برایم لطفی‌ نخواهد داشت .

تو ... دیدن ادامه » نمی دانی من چه قدر دوست دارم بر خلاف مقررات و آداب و رسوم و بر خلاف قانون و عقاید مردم رفتار کنم ولی بندهایی بر پای من هست که مرا محدود می‌‌کند روح من وجود من و اعمال من در چهار دیواری قوانین سست و بی‌ معنی‌ اجتماعی محبوس مانده و من پیوسته فکر می‌کنم که هر طور شده باید ‌یک قدم از سطح عادی أت بالاتر بگذارم من این زند‌گی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم .

من دلم میخواهد این لفظ ( باید ) از زند‌گی دور شود باید این کار را بکنی‌ ، باید این طور لباس بپوشی ، باید این طور راه رفت ، باید این طور حرف زد ، باید این طور خندید ، اه همه ش سلب آزادی و محدودیت چرا باید ، میدانم که به من جواب خواهند داد ، زیرا قوانین اجتماع اجازه نمی دهد طور دیگری رفتار کنی‌ ، اگر بخواهی برخلاف دیگران رفتار کنی‌ دیوانه و احیانا جلف و سبکسر خطاب خواهی شّد . من نمی فهمم این قوانین را چه کسی‌ وضع کرده کدام دیوانه‌ای بشر را به این زند‌گی تلخ و پر از رنج محکوم کرده است .

من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه‌ای برخورد نمی کند و هسته زند‌گی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی‌ و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد . من میخواهم زند‌گی‌ام بگذرد . من زند‌گی می‌‌کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه‌ برای این که زند‌گی را دوست دارم .

گاهی اوقات پیش خودم فکر می‌‌کنم که به مذهب پناه آورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم . بلکه از این راه به آرمش برسم اما خوب می‌‌دانم که دیگر نمی توانم خود را گول بزنم ، روح من در جهنم سرگردانی می‌‌سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می‌‌شوم و به زن‌های خوشبختی‌ فکر می‌‌کنم که توی خانه شوهر‌هایشان با رویا‌های کودکانه‌ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی‌های گذشته هاشان را نشخوار می‌‌کنند .

هنوز هم در تصورات خودم ، خودم را آن دختر مدرسه‌ای شانزده ساله‌ای می‌‌دانم که در هاله‌ای از شرم و حیای دوشیزگی به سوی تو آمد و اولین بوسه‌هایش را به روی لب‌های تو ریخت .

انسان همیشه در مقابل خوبی زانو خم می‌‌کند و شکست می‌‌خورد ، نه‌ در مقابل بدی .

من باید از میان مردمی که با نگاه‌ها و زخم زبان‌هایشان آزارم می‌‌دهند دور بشوم .

گفتم قفس ! ...ولی‌ چه باید بگویم که پیش از این

آگاهی‌ از دوروئی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای پر ز راز

با جلوه و جلای خود مرا ربود



اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر

بار دگر به کنج قفس ! رو نموده ام

بگشای در که در همه دوران عمر خود

جز پشت میله‌های قفس خوش نبوده ام



پای مرا دوباره به زنجیر‌ها ببند

تا فتنه و فریب ز پایم نیفکند

تا دست پر ز قدرت امیال رنگ رنگ

بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

من برای این نمی روم که خوشبخت بشوم میروم خودم را فراموش کنم و تو را فراموش کنم و گذشته را فراموش کنم .

خوشبختی در بلند پروازی نیست و آدم‌های قانع همیشه در زند‌گی راضی‌ تر هستند .

نه‌ من ضعیف هستم و نمی توانم قبول کنم که زند‌گی یعنی‌ شوهر و بچه و چشم دنبال خیالات و آرزو‌های واهی است .

خیلی‌ وقت است که دیگر تنم عرق نکرده و داغ نشده . خیلی‌ وقت است که بوسه‌های تو از روی لب‌هایم فرار کرده اند . برایم جز تو هیج کس دوست داشتنی نیست . دنبال عشق می‌‌روم و پشیمان برمی گردم . چون عشق و لذت من از وجود توست و نمی توانم خودم را گول بزنم .. وقتی‌ به لذت فکر می‌‌کنم و تنم کشیده می‌‌شود به یاد تن‌ تو می‌‌افتم و به یاد شب‌ها و روز‌ها و دقایقی که در وجود تو غرق می‌‌شدم و تو دستم را می‌‌گرفتی و دنیای زیبایی را که ساخته بودی نشانم می‌‌دادی و پیشانی‌ام عرق می‌‌کرد.

تنها گناهم این است که خیلی‌ زود وارد زند‌گی اجتماعی شدم . یعنی‌ وقتی‌ که دختر‌های دیگر توی خانه اسباب بازی می‌‌کند و ظرفیت تحمل حقایق زند‌گی را نداشتم .

در خیابان‌های سرد شب

جفت‌ها پیوسته با تردید

یکدگر را ترک می‌‌گویند

در خیابان‌های سرد شب

جز خداحافظ ، خداحافظ ، صدایی نیست .



ای خدا بر روی من بگشای

‌یک نفس در‌های دوزخ را

تا به کی‌ در دل‌ نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را





























































































۰۷ آذر ۱۳۹۵
مژگان خراسانیان این را خواند
فرشته حسین پور و parisa zendebudi این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید