:  ۱۲۴۵۵۱
:  شعر معاصر ایران
:  منجنیق
:  شعر فارسی قرن 14
   حسین صفا
:   نیماژ
:  رقعی
:  شومیز
:  ۱۰۸
:  ۱۵۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

منجنیق عنوان کتابی است از حسین صفا که در 108 صفحه و توسط انتشارات نیماژ در سال 1396 به چاپ رسیده است. موضوع اصلی این کتاب شعر فارسی است. از حسین صفا، کتاب‌های صدای راه پله می آید ، وصیت و صبحانه، من کم تحملم، نیز در بازار کتاب موجود می‎باشد.
 
 
یادداشت محسن چاوشی:
در طبقات پایین ذهن، جایی در نزدیکی پستوی قلب مان یک مخفیگاه وجود دارد با یک صندوقچه‌ی قدیمی خاک گرفته که آن را ساخته‌ایم برای پنهان کردن اعتقاداتی که بنا به مصلحت های شخصی نباید افشا شوند.
با گذشت زمان و بیشتر شدن ترسمان از این مخفیگاه گاهی از اساس فراموش می‌کنیم که چه اعتقاداتی را در ادوار مختلف در آن پنهان کرده‌ایم و این فراموشی بر روی باورهای جاری ما در زندگی تاثیر می‌گذارد.
اما گاهی حقیقت آن قدر نورانی است که قواعد مخفیگاه ما را به رسمیت نمی‌شناسد و هر روز  با تلالویی شگرف خود را از درون و بیرون به ما اثبات می‌کند. می‌شود فریاد ِ گِرد بودن زمین که جان ِ گالیه را برایش ناقابل جلوه می‌دهد. می‌شود برگزیده نبودن ِ قوم یهود در کلام اسپینوزا و پذیرفتن حکم ِ تکفیر.
و اما بعد از این مقدمه‌ی به ظاهر بی ربط
برای کسانی که کلام را در موزیک و در قالب یک اثر هنری بر دیگر المان های آن مقدم می‌دانند موسیقی دقیقا از جایی شروع می‌شود که پدیده های شعری گوناگون به صدای خواننده پیوند می‌خورند و  قایق بی پارویی را می‌سازند که بر روی بستر رودخانه ی خیال انگیز ِ ملودی و تنظیم شناور می ماند. این لحظه شاید همان لحظه ای ست که شنونده در خلسه ای عمیق غرق شدن را تجربه می کند!!
وقتی خاطرات ِ غرق شدن‌های خودم یا به قول روانشناس‌ها فرافکنی‌های اثیری ام را از ذهن می‌گذرانم ترک های از این دست را به یاد می‌آورم (البته در آثار غیر کلاسیک):" خواب، پاروی بی قایق، یوسف، قطار، هر روز پاییزه، پرچم سفید، دوست داشتم، همسایه، چشمه ی طوسی، یه شاخه نیلوفر، سلام به صلح، با من بمون، پروانه ها و..."
که نه از قضا و تصادفا بلکه حکما و بر پایه‌ی استحقاق همه‌ی این آثار متعلق‌اند به شاعری به‌نام حسین صفا.
می‌خواهم به مخفیگاه ذهنم مراجعه کنم. کمی بالاتر از صندوقچه‌ی حرف‌های مگو بر روی طاقچه ی دوستی و از پشت آینه‌ی صداقت و صراحت، کلامی را برای شما بازگو کنم.
بواسطه ی تجربه ی حاصل از رفاقت نزدیکمان و مشاهدات عینی و سمعی و نه از سر تسامح و تعارف؛  حسین صفا به اعتقاد من از بهترین شاعران سرزمین ماست که نامش و شعرش ماندگار خواهد شد.شاعری که غزل را بهتر از شعر محاوره یا ترانه و سپید را بهتر از غزل می‌نویسد و تنها گاهی ارکان این بهترنویسی ها در دُوری معین که وابسته به حال روحی اش است تغییر می کند. هم در شعر محاوره هم در غزل و هم در سپید پیشرو است و مثل کسی نیست و از قضا! کسی هم نیست که بتواند شکل او بنویسد.
 تا به حال بیشتر از ترانه های حسین صفا خوانده ام
اما در آینده ای بسیار نزدیک به استقبال غزل های او خواهم رفت...
کارهایی را هم ساخته‌ایم که به اذعان همه ی دوستانی که شنیده‌اند متفاوت و تاثیرگذار است.
غرض!
دو کتاب "منجنیق" و "نرگس" حاصل آخرین تعاملات حسین با دنیای ناشناخته‌ی شعرش است.
شاعرِ منجنیق بتی را در گلستان یافته است
با شاخه‌ای گل نرگس در دست
که عطر سحرانگیزش حتی مشامِ تبر به دوش ها را پر خواهد کرد.
در این دو کتاب شاعر به شکل کامل‌تری از شیوه‌ی سرایش خودش دست یافته است
منجنیق هم‌چنان از جوشش‌های شاعرانه سرشار است و کلمات از آن سر می‌‌روند. خلق موقعیت‌های بکر هم اتفاقی ست که در صفحه صفحه‌ی نرگس شاهد آن خواهیم بود.دو کتابی که به اعتقاد من حسین را از دیگران متمایزتر و نقش او را در ادبیات ما پر رنگ تر خواهند کرد.


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
لطفاً به بند اول سبّابه ات بگو!

یک ذرّه صبر و حوصله اش بیشتر شود

از ... دیدن ادامه » بُخل ، زنگ خانه ی من سکته می کند

دستت اگر کمی متمایل به در شود



در می زنی که وارد تنهاییم شوی

اما بعید نیست زمانی که می روی

در از خودش جلای وطن گفته ، مثل من

در جست و جوی در زدنت در به در شود



گفتی بیا و سر بکش از استکان من

لاجرعه سرکشیدم و گس شد زبان من

گفتم بیا و دست بکش از دهان من

این زهرمار عرضه ندارد شکر شود



این بچه لاکپشت نگون بخت سال هاست

از تخم در می آید و سوی تو می دود

اما مقدّر است که در آخرین قدم

یعنی در آستانه ی دریا دَمَر شود



نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم

در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام

یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام

هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود!



هر نطفه ای که دوست ندارد وَرَم شود

گفتم وَرَم شوم–وَرَمی در درون تو-

تا هی بزرگ تر بشوم ، تا جنون تو

همراه قد کشیدن من بیشتر شود



اما پسر شدم که تو را آرزو کنم

هی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم

پیوسته آرزو کنمت بلکه آرزو

از شرم ناتوانی خود جان به سر شود



دستت مبارک است که چک می زند به گوش

دستت مبارک است که می آورد به هوش

عیسای دست های مبارک! بزن مرا...

تا مُرده ای به زنده شدن مُفتَخَر شود!
۱۲ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
لطفا این کتاب رو موجود کنید
۱۲ شهريور ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

ای ماه مهر! زهر هلاهل!
باز آ که زنگ های ثلاثه
روزی ... دیدن ادامه » هزاربار بمیرند

تا کودکان به وقت دبستان
از ترس امتحان نهایی
با نمره ی چهار بمیرند

ای ماه مهر! ماه بداخلاق!
با ایده های محکم و خلّاق
ما را بزن به خط کشی از چوب
ما را بزن به ترکه ی مرطوب
تا در درون کودک دیروز
مردان بی شمار بمیرند

در این کلاس های رفوزه
لای کتاب های عجوزه
ما چیستیم بر درِ کوزه؟

سقّای عِلم! دست بجنبان
تا گوش های تشنه به دستِ
چَک های آبدار بمیرند

حمّالِ کوهِ پرسش و پاسخ
در جزوه های باطله بودند

حمّال تست های گران و
اعقاب گیجِ قافله بودند

حق داشتند آن همه قاطر
زیر فشار بار بمیرند

از رنج های دود شونده
تا خرتناق کام گرفتند

با دود از کتانی چینی
یک عمر انتقام گرفتند

تا حدِّ مرگ، نشئه ی نشئه
ماندند تا خمار بمیرند

یک مشت خطبه خوانده شوند و
یک مشت نطفه بسته شوند و
هی ماشه ها چکانده شوند و
سربازها به شکل جنین ها
در خاکریزهای درونِ
زن های باردار بمیرند

مادر! مدادْقرمز من کو؟
کو لقمه های نان و پنیرم؟

آخر چطور بیست بگیرم؟
وقتی که دست های فقیرم
فردای درس آن همه باید
در جستجوی کار بمیرند

روزی هزاربار بگو آب
روزی هزار بار بگو نان

مادر! مرا ببر به دبستان
تا روی شاخه های جوانم
گنجشکهای توی دهانم
روزی هزاربار بمیرند

دل بادبادکی ست حصیری
آهی که می وزد دل ما را
تا اوج می بَرد به اسیری

با هر نخِ بریده شهیدی ست
دل های رفته را بگذارید
در اوج افتخار بمیرند

ای گریه قبضه های تفنگت!
وقتش رسیده است که دیگر
زندانیان زبر و زرنگت
در موسم تعلُّم و تعلیم
با آخرین گلوله ی تقویم
در لحظه ی فرار بمیرند

۰۸ خرداد ۱۳۹۶
سعید ابراهیمی ، Moslem Kiani و رحمن حسن زاده این را دوست دارند
روزی هزاربار بگو آب
روزی هزار بار بگو نان

مادر! مرا ببر به دبستان
تا روی شاخه های جوانم
گنجشکهای توی دهانم
روزی هزاربار بمیرند

مرسی که هستی آقای صفا........ شما چرا کم دیده می شید توسط اصحاب موسیقی؟؟
۱۷ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید