:  ۱۲۱۵۳۰
:  شعر معاصر ایران
:  مجموعه اشعار محمد مختاری
:  شعر فارسی قرن 14
   محمد مختاری
:   بوتیمار
:  رقعی
:  ۱۳۹۶
:  ۱
:  ۱۵.۳
:  ۲۲.۳
:  سخت
:  ۵۷۶
:  ۶۹۰,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
فلاتی



می ... دیدن ادامه » بینمت نشسته به بام فلات
وز پرتگاه خواب سحابی
خرابه های ایمان
بر قامتت فرو می آید.
و آفتاب
به آفتاب
از هر طرف فراز می آیند
کاوندگان دایره ی آز،
و زیر پایت را خالی می کنند.
ویرانی قبیله ات
طاق و رواق خیل جهانخوارگان را
آباد کرده است،
و اندیشه ات هنوز
در کوچ های دائمیت
سر گشته می رود.


افسوست از کرانه ی گرم جنوب
در گردبادهای خاش گره می خورد
و آتشی مسموم از گلویت
بر می خیزد.
و رودخانه ی عمرت
در خاک های شوره ترک می خورد.


آوندهای دست و دلت
در چرخش درخت و تبر
می آمیزد
و پوستت
مس گداخته ایست
که در معادن سرچشمه
تاراج می شود.


فرسودگی
از قامتت فرو می ریزد
و چشم هایت
آئینه ی کبودیست
گردان
به دور خامشی سرزمینت.


ناچاری تبارت را آفتاب
می داند و
گرسنگیت را دهان خاک.
و سایبان خستگیت
داربست لرزانی ست
که اندرونش را موریانه ها
کاویده اند.


¤| محمد مختاری
۲۶ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مدار زهر



مگر ... دیدن ادامه » بپایان آید این دایره
و باز ماند پرگار وحشتی
که فرسایش
نمی شناسد.


دو چشم سبز و درشت
که چرخ می زند آرام
درون سبزی تاریک و وهم گونگی نارون
و شب
که از میان درختان و گام هایم
خموش و زخمی سر می کشد.


تن از نظاره اش آشفته می گریزانم.
و دور می شوم
انگار خویشتن را
بباد می سپرم.


توان واپس گشتن و به دیده آمدنم نیست،
و چشم می پوشانم
و سبزی هایل بر پشت گردنم
به سوز سرما می لغزد.
گریزم از نفس افتاده
در رگانم
نگاه ساحره می پیچد
و زیر پوستم آئینه ای شتابان
می گردد.


شت از سرایت اندام فسفرینم
به ماه می آویزد،
و راه در برابر اندیشگان
بیکباره
بریده می شود.
کنار ورطه ی دیدار موج می زند
نگاه سبز هزاران هزار مار.


خدای را به کدامین ستاره چنگ ببازم
که خاکم اینک پایان
گرفته است
و در مدارم
هماره می گردد این زهر سبز.


¤| محمد مختاری
۲۶ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بلوچ (2)






این ... دیدن ادامه » جائی و جزیره ی رنجی که در فلات
تنها نشسته است.


نخلی کنار قامت بی سایه ی بلوچ
بوی حیات گمشده می جوید.
و محو می شود
رویای کم توان جوان بودن
در آتش حوالی جزموریان.


چشمی به گیسوان سپید زمان
روشن نمی شود.
و کودک رها شده
کم جان تر از بهار کویر
با خش خش کژدم
بر سینه ی تپنده شن می خزد.
از حلقه ی تنور کپر
تا آفتاب قائم مرگ
تن می کشاند.
و انگشت نازکش به صلای علف
در لابلای ماسه فرو می رود.


زان سوی خاک راه بدین سو نمی بری
- گم باد گام های شتابنده ات
کاین مرگزار
در کوچ ناگزیر مهیا
می گسترد.
و افزون تر از ملخ
بر کشتزار راحت و آرامت
خواهد وزید.



|| محمد مختاری
۲۴ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید