:  ۵۱۱۳۸
:  داستان ایران
:  قیدار (ادبیات امروز رمان 90)
:  داستان های فارسی قرن 14
   رضا امیرخانی
:   افق
:  رقعی
:  ۱۳۹۷
:  ۱۴
:  ۱۴
:  ۲۱.۲
:  نرم
:  ۲۹۶
:  ۴۰۰,۰۰۰ ریال


در قرآن، اسمِ بعضی پیامبران آمده است؛ اسمِ بعضی غیرپیامبران هم، چه صالح و چه طالح آمده است... صلحا عاشقِ حضرتِ باری هستند... اما حضرتِ حق، بعضی را خودش هم عاشق است... عاشقیِ خدا توفیر دارد با عاشقیِ ما... خدا عاشقی است که حتی دوست ندارد، اسمِ معشوقش را کسی بداند... به او می گوید، رجل! همین... مرد!... همین... می فرماید و جاءمن اقصی المدینه رجل یسعی... جای دیگر می فرماید و جاءرجل من اقصی المدینه یسعی، یعنی این دو تا رجل با هم فرق می کنند... یکی می آید موسای نبی را نجات می دهد... قوم بنی اسرائیل را در اصل نجات می دهد...

دیگری هم قومی را از عذات نجات می دهد... اسم ش چیست؟ اسم شان چیست؟ نمی دانیم... رجل است...


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
قیدار بابتِ گود، به معمار دست‌مزد نداد و گفت گود را به عشق ساختی، من هم این فیروزه را به عشق می‌دهم که بی‌حساب شویم... معمار دوباره نگین انگشتری را که ده‌تای دست‌مزدِ گود است، بو می‌کشد و در جیب می‌گذارد.
۱۰ خرداد
امیرحسین آل‌عوض این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک فیلم-فارسی در قالب کتاب و البته با رعایت شئونات اسلامی!!!!!
۱۸ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دومین کتابی ک از رضا امیرخانی خوندم
شخصیت داستان به نظرم شبیه کاراکتر من او بود
سبک نگارش من او برام خیلی جالب بود اما داستان قیدار رو بیشتر دوست داشتم و در بین همه رمان های امیرخانی هم به نظرم قیدار و بعد من او داستان های بهتری داشتن. کتاب یه حس لوطی گری قشنگی داشت داستان اون قدر صمیمی بود که خیلی راحت میشد باهاش ارتباط برقرار کرد
۱۳ مرداد ۱۳۹۶
Samira Akrami و علیرضا اعرابی این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بی بی های ما پایِ دار قالی حرف هایی می زدند... می گفتند تاروپودی که زنِ آبستن و زائو ابزار زده باشد، شل و وارفته است. فرشی که پیرزن بافته باشد، گرم است و به دردِ خوابِ زمستان می خورد... فرشِ دخترِ مجرد، تیز رنگ است و تند چشم را می زند... اما همان ها می گفتند که امان از قالیِ نو عروس و دخترِ عاشق... نقش ش هزار راه می برد آدم را... نقش ش غلط است؛ مرغ ... دیدن ادامه » ش سر می کند توی گل و گل ش می رود زیرِ بال و پرِ مرغ، اما عوض ش تا بخواهی جان دارد ...
قیدار - رضا امیرخانی
۰۷ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زن ها هم تو خوشی گریه می کنند، هم تو ناخوشی. هم تو شادی، هم تو غم ... ما،مثلِ شما مرد نیستیم که اصلاً گریه نکنیم ...
قیدار - رضا امیرخانی
۰۷ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر تنهاییِ زن بوی اشک می دهد، تنهاییِ مرد همیشه بوی خون می دهد.
قیدار - رضا امیرخانی
۰۷ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از زیارت نامه ی ارباب و " سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم" این جور برمی آید که پرودگارِ عالمیان رفیق بازها را بیشتر دوست دارد... قدرِ هم را بدانید.
قیدار - رضا امیرخانی
۰۷ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من همیشه به تصمیم اول احترام می گذارم. تصمیم اولی که به ذهنت می زند با همه ی جان گرفته می شود. تصمیم دوم با عقل و تصمیم سوم با ترس ....
قیدار - رضا امیرخانی
۲۲ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
قسمتی از کتاب


قیدار ... دیدن ادامه » دستِ آقا را گرفته است و پیاده میروند به سمتِ مسجد. آقا در راه ذکر می گوید. از روبرو دختری مینی ژوپ پوش نزدیک می شود، کانه مه پاره ی اینترکنتیانتال. پیاده رو مثلِ کمرِ دختر، باریک است. قیدار دستِ آقا را رها می کند و میآید پشتِ سر، که دختر رد شود. پیرمردی رهگذر که انگار برای نماز به مسجد می رود، از آنسوی خیابان، جوری که آقا بشنود، استغفرالله بلندی میگوید. آقا اما به دختر سلام میکند. دختر گل از گلش می شکفد. دستپاچه دست میکند در کیفِ سوسماریِ سرخش که با رنگِ دامنِ کوتاه هم آهنگ شده است و لچکِ کوچکی پیدا میکند و روی سر میکشد. گوشواره هاش بیرون افتاده اند. به آقا می گوید:
- حاج آقا! امروز قرارِ استخدام دارم... التماس دعا.
آقا ایستاده است و دو دستش را گذاشته است روی عصا. سر تکان می دهد. دختر یکهو لچک را از از سرش برمی گیرد و میاندازد روی دستِ آقا. دولا میشود و از روی لچک دستِ سید را می بوسد. می گوید:
- مادرم گفت قبل از رفتن، بروم مسجد که شما دعام کنید. روسری را برای همین آورده بودم... از ترس مسجدی ها نرفتم تو...
آقا حرفِ دختر را می برد و می گوید:
- مسجدی ها که ترس ندارند، آنها هم آدمند دیگر! بین دو نماز دعاتان می کنم...
دختر لبخند می زند و می رود.
۱۴ آبان ۱۳۹۴
زهرا پازوکی و پروین اربابی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب قیدار 9 فصل دارد که در هر فصل امیرخانی به بیان حکایتی از زندگی قیدار می پردازد. از فصل اول که به نام "مرسدس کوپه کروک آلبالویی متالیک" است و به ماجرای آشنا شدن قیدار و شهلاجان و ماجرای ماه عسل رفتن این دو می پردازد بگیرید تا آخرین فصل که خواندنی ترین فصل کتاب است اما برای لذت بردن از آن باید هشت فصل قبل را خوانده باشی.

فضای ... دیدن ادامه » داستان مربوط به دهه پنجاه است و امیرخانی برای ترسیم فضای قبل از انقلاب از ابزارهای مختلفی استفاده کرده که بهترین آن ادبیات این رمان است. اصلاحاتی که برای نسل سومی ها شاید مانوس نباشد برای همین است که خواننده قِیدار با خواندن فصل اول کتاب مشغول دست و پنجه نرم کردن با اصطلاحات، لقب‌ها، اسم‌ها و در کل زبان خاص کتاب است اما همه‌ی هجی کردن‌های ناشیانه و دوباره‌خوانی‌ها، تنها یک فصل طول می‌کشد. بعد از آن تک تک شخصیت‌ها شروع می‌کنند به جان گرفتن و زنده شدن. این هنر امیرخانی است که همان اوایل داستان، طوری با شخصیت‌ها آشنایت می‌کند که می‌توانی راجع‌به هر کدامشان یک کتاب بنویسی، می‌توانی حدسشان بزنی و پیش‌بینی کنی که هر کدام در هر موقعیت و شرایطی چه می‌کنند ...
۱۴ آبان ۱۳۹۴
alireza mohammadkhani این را خواند
بهنام قاسمی این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئنتر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ... این حرف سنگین است ... خودم هم میدانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتنِ آکبند در آمد، فلزش معلوم میشود، اما فلزِ خطاکرده رو است، روشن است... مثلِ کفِ دست، کج و معوجِ خطش پیداست.
از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم...!


قِیدار/ ... دیدن ادامه » رضا امیرخانی
۲۰ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید