:  ۳۶۵۱۱
:  داستان ایران
:  عزاداران بیل
:  داستان های فارسی قرن 14
   غلامحسین ساعدی
:   نگاه
:  رقعی
:  ۱۳.۷
:  ۲۱.۲
:  نرم
:  ۲۰۸
:  ۲۲۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

غلامحسین ساعدی معروف به گوهر مراد یکی از بزرگ ترین نویسندگان معاصر ایران و نویسنده عزاداران بیل است. عزاداران بیل او ، شامل هشت قصه کوتاه است که نشر نگاه آن را به چاپ رسانده است.

عزاداران بیل ، درباره فلاکت‎های مدام مردمان روستایی به نام بیل است. گفتنی است که عزاداران بیل  از سال ١۳۴٢ تا سال ١۳۵۶، دوازده بار تجدید چاپ شد و بعد از گذشت سالیان سال، همچنان اثری خواندنی تلقی می‎شود که جریان خاصی را در خود پدید آورده است؛ چنانکه شاملو در مورد آن می‎گوید: ” ما عزاداران بیل را داریم از ساعدی، که به عقیده من پیشکسوت گابریل گارسیا مارکز است ”، همچنین از دیدگاه جمال میرصادقی که از نویسندگان و منتقدان ادبی به شمار می‎رود، منبع الهام غلامحسین ساعدی در نگارش عزاداران بیل ، کتاب “نقاب مرگ سرخ” اثر “ادگار آلن پو” بوده است.

گفتنی است که “فیلم سینمایی گاو” به کارگردانی داریوش مهرجویی و بازی عزت ا… انتظامی در سال ۱۳۴۸ از روی داستان چهارم همین کتاب ( عزاداران بیل ) الگو برداری و در سه نوبت به عنوان برترین فیلم تاریخ سینمای ایران انتخاب و به شهرت جهانی دست یافت.

در ظاهر هرچند اتفاق های داستان های این مجموعه ربطی به هم ندارد ولی شخصیت های داستان ها در این هشت قصه تکرار می شوند. (کدخدا، مش اسلام، مو سرخه، پسرمش صفر و …) مش اسلام داناترین فرد روستاست و کدخدا با این که بزرگ روستاست ولی در همه مسائل و مشکلات چه کوچک چه بزرگ از او کمک می گیرد: ( کدخدا گفت: مشدی اسلام بهتر می دونه. مشدی اسلام هرچی به گه باید بکنیم.) پسرمش صفر هم بدترین و خودخواه ترین فرد روستاست که از هر فرصتی برای آزار و اذیت مردم استفاده می کند. مکان همه رخدادها هم روستایی به نام «بیل» است. این هشت قصه با راوی دانای کل روایت می شوند و مفهوم محور هستند.

در این مجموعه مرگ حضوری پررنگ دارد چرا که در پنج قصه از این اثر انسان یا حیوانی می میرد. از دیگر نکات قابل توجه حضور حیوانات با کارکردی انسانی است. سگ های ده همراه مردم در عزاداری ها شرکت می کنند یا نویسنده از سگی که عباس با خود از خاتون آباد به بیل آورده به جای سگ از عنوان خاتون آبادی استفاده می کند همچنین در جایی دیگر از این داستان واکنش پاپاخ (سگ اسلام) به سگ تازه وارد یک واکنش کاملا انسانی است: ( هر دو ایستادند و منتظر شدند. پاپاخ آمد و به چند قدمی عباس که رسید، ایستاد و با تعجب عباس و خاتون آبادی را نگاه کرد.) و در جای دیگری آمده است: ( بز سیاه اسلام آمد جلو و با دقت تازه وارد را نگاه کرد.) زن های این قصه ها نمونه نوعی زن های سنتی جامعه ایران هستند. آن ها نقش عمده ای در روند رویدادهای قصه ها ندارند و نقشی را پذیرفته اند که جامعه ی مرد سالار به عهده ی آن ها گذاشته است.

یکی از موفق ترین قصه های این مجموعه، قصه سوم است. گاومش حسن در نبود او می میرد و زنمش حسن و اهالی روستا که از دلبستگی بسیار زیادمش حسن به گاوش خبر دارند، جنازه گاو را پنهانی در چاهی می اندازند و به دروغ بهمش حسن می گویند که گاوش در رفته و گم شده است. مش حسن نمی تواند با این مسئله کنار بیاید و کم کم خودش به گاو تبدیل می شود و همه کارهایی را که گاوش می کرد، حالا او می کند. (مردها رفتند و جمع شدند جلو دربچه طویله و مشدی حسن را نگاه کردند که ایستاده بود روی چاه و سرش را برده بود توی کاهدان و زمین را لگد می کرد.) و تا آخر داستانمش حسن همچنان بر گاو شدن خود اصرار می ورزد. ساعدی همخوان با اندیشه ی مش حسن از راوی دانای کل دور می شود و از آن به بعد او را دیگر مش حسن نمی نامد و با عنوان گاو از او نام می برد: ( ته دره، توی تاریکی، سه مرد که گاو را طناب پیچ کرده بودند کشان کشان می بردند طرف جاده. یکی از مردها جلوتر می رفت و طناب را می کشید و دو مرد دیگر هلش می دادند. گاو با جثه کوچکش مقاومت می کرد و مردها را خسته می کرد.)

در آخرین داستان این مجموعه مش اسلام که مغز متفکر روستای بیل است به خاطر تهمت های ناروا و بدگویی های بی جای مردم مجبور می شود خانه و حیوانات خود را رها کند. شایعه پراکنی مردم که نشان از جهل و فقر فرهنگی آن هاست باعث می شود که بیلی ها داناترین فرد روستای خود را از دست بدهند و از این پس در حل مشکلات خود تنها بمانند. در حالی که بیماری اسب ها در روستا در حال شیوع است، مش اسلام خانه اش را گل می گیرد و با سازش آواره شهر شود و بدین ترتیب قصه های این مجموعه تمام می شود.

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
#هزارکتاب
شروع 1394/12/11
قصه ی پنجم
عباس ... دیدن ادامه » با ستار و مشدی رحیم و میر حمزه که خداحافظی کرد و از خاتون آباد آمد بیرون، از ظهر زیاد گذشته بود. آفتاب پهن شده بود روی گندم ها و عباس که می خواست آفتاب چشمش را نزند، جلو پایش را نگاه می کرد و سلانه سلانه میرفت طرف بیل. صد قدمی که رفت حس کرد یکی آرام آرام با نفس های بریده بریده پشت سرش می آید، عباس فکر کرد: ((این کیه که دنبالم میکنه؟))
ایستاد و یک دفعه برگشت، سگ پشمالو و بزرگی را دید که با دهان باز پشت سرش ایستاده با چشم های مهربان نگاه می کند و دم تکان می دهد.
عباس با چوبی که دستش بود اشاره کرد و داد زد: ((چخ! چخ!))
۲۷ اسفند ۱۳۹۴
Emile آژار این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
۲۲ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عزاداران بَیَل مجموعه هشت داستان پیوسته درباره فلاکتهای مدام مردمان روستایی به نام بَیَل است. این کتاب را غلامحسین ساعدی نگاشته است و در سال ۱۳۴۳ چاپ شده است. این مجموعه از داستانهای روستایی غلامحسین ساعدی محسوب می‌شود. به نظر جمال میرصادقی دیگر نویسنده ایرانی و منتقد ادبی، منبع الهام ساعدی نقاب مرگ سرخ اثر ادگار آلن پو بوده است.

از ... دیدن ادامه » روی داستان چهارم این مجموعه فیلمنامه گاو نوشته و فیلم گاو ساخته شد.
۲۲ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
اسلام گفت: «بلند شین بیایین گوش کنین! کدخدا! بیا مشدی بابا! بیا اسماعیل!»

مردها بلند شدند و رفتند جلو و گوش هایشان را چسباندند بهبدنه صندوق.

اسلام ... دیدن ادامه » گفت: «می شنوین؟»

کدخدا گفت: «آره، آره.»

پسر مشدی صفر گفت: «من که چیزی نمی شنفم.»

اسلام گفت: «خوب گوش کنین.»

...

کدخدا گفت: «مثل اینکه توش باد می آد.»

مشدی بابا گفت: «نه خیر صدای آب می اد.»

اسلام سرش را بالا برد و گفت: «نه، صدای چیز دیگه نمی آد. این تو گریه می کنن. صدای گریه و زاری می آد.»

مردها گوش ها را چسباندند به بدنه صندوق و با وحشت بلند شدند.

کدخدا گفت: «آره، به خداوندی خدا صدای گریه می آد.»

مشدی بابا گفت: «یعنی می گی این تو یکی هس که گریه و زاری می کنه؟»

اسلام گفت: «این تو هیچ کس گریه و زاری نمی کنه. این یه ضریحه. ضریح یه امامزاده. نمی بینی چه جوری هستش؟ صدای گریه ها رو که شنیدین؟»

۰۵ آبان ۱۳۹۴
سید محمدرضا مهدوی ، محمد اکبری و مهدی قاسمی این را خواندند
siamak taheri این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید