:  ۳۴۹۳۲
:  داستان ایران
:  رویای تبت
:  داستان های فارسی قرن 14
   فریبا وفی
:   نشر مرکز
:  رقعی
:  ۱۳۹۷
:  ۲۳
:  ۱۴.۳
:  ۲۱.۲
:  نرم
:  ۱۸۰
:  ۲۳۸,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:
 
داستان را شعله خطاب به خواهر خفته‌‌اش روایت می‌کند. او آرام آرام خواننده را به درون زندگی نسلی از آدم‌ها می‌برد که زندگی‌شان با جستجوی آرمان آزادی و عدالت گره خورده است. ما بتدریج با عشق‌ها، امیدها، تردیدها و شکست‌هایشان آشنا می‌شویم. از پنهان کردن و جریحه‌دار شدن احساسات واقعی‌شان باخبر می‌شویم و متوجه می‌شویم برای وفادار ماندن به آن نوع تفکر چه بهایی پرداخته‌اند. شعله راوی هوشیاری است که به تناقض‌های رابطه‌ها پی می‌برد و می‌خواهد از آنها سردربیاورد. ناکام از نخستین عشق در پی رابطه امن و عاطفی دیگری است. شیوا در نگاه دوباره به آموزه‌های زندگی‌اش آنها را نقد می‌کند. فروغ به عشقش وفادار است و جاوید در پی سازشی بین اعتقادات و منافع مادی‌اش است. صادق آزاد شده از بند نگاهی دوباره به زندگی‌اش می‌اندازد و تردیدهایش او را به سوی نگرشی تازه می‌راند. آرزویش این بار در رفتن به تبت تجلی پیدا می‌کند. رویایی که در پایان داستان درمی‌یابیم که شیوا نیز در آن شریک بوده است.
 
رویای تبت رویای مشترک آدم‌هایی است که می‌خواهند آزاد فکر کنند و آزاد زندگی کنند. به دور از سرخوردگی‌ها و تحمیل‌هایی از هر نوع که آنها را از تجربه واقعی زندگی باز‌می‌دارد و درک آنها را از زندگی ناقص و اخته می‌کند و از فهم گسترده و همه جانبه واقعیات بازشان می‌دارد. آنها را از خود واقعی‌شان دور می‌سازد و از خود بیگانه‌شان می‌کند.
 
همه آدم‌ها در رویای تبت در جستجوی چیزی هستند. در جستجوی عشق، همدلی، امید، امنیت و تفاهم. در جستجوی دنیایی که جای بهتری برای زندگی کردن و دوست داشتن است. همان رویایی که به نظر شکست خورده اما همچنان به شکل یک رویا باقی مانده است.
 
بخشی از کتاب:
 
امشب همان شب بود شیوا. حالا می‌فهمم آن روز از آمدن چنین شبی واهمه داشتی و من آن را به خونسردی و بی‌اعتنایی‌ات نسبت می‌دادم. همیشه فکر می‌کردم آمادگی روبرو شدن با واقعیت را داری. می‌گفتی اگر نادیده‌اش بگیری باید تاوان بدهی. روی حرفت با من بود. نمی‌توانستم واقع‌بین باشم. خیالاتی بودم. هنوز به دروغ بودن چیزی که پیش آمده بود امید داشتم. هر لحظه ممکن بود مهرداد پیدایش بشود و بگوید همه چیز یک شوخی بود. یک شوخی بامزه.



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
* همه اش که غریزه نیست . منافع ادم ها مهم تر است. وقتی حرف از دوست داشتن می شود و می گویند با تمام وجود ، باور نکن ! یک دروغ شاخدار است .

* ناله کردم که مرده شور عقلتان را ببرد. عقل کذایی تان به چه کار من می آید؟ اصلا به چه کار خودتان می آید؟ فقط حفظتان کرده است. آن هم ظاهرتان را . مثل قاون حفاظت از محیط زیست کاری کرده است تا در یک جای امن بمانید.

* ... دیدن ادامه » فکر می کردم کلماتم برای بیان منظور کافی و روشن نیست . حالا می فهمم که بدون توجه و تایید ، آوا هایی سرگردان و بی معنی اند.

* الان هم از فردا وحشت دارم . این فدرا را می شناسم. هیچ کدام از لحظه هایش برای من ساخته نشده است. مثل حوضی ست که بعد از خالی شدن آبش ، لکه های زشت دیوار هایش بیرون می زند.

* کارم شده بود توهم جلوه دادن یقینی که می گفت فردا هم مثل امروز است . تمرین مناسبی برای زنده ماندن است .

* ای کاش می شد با خیال یک نفر زندگی کرد ول یامکان ندارد. لااقل بعد از این ممکن نیست . خلایی که احساس می کنم بعضی وقت ها با هیچ چیز پر نمی شود.

* فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند. می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و ببرند.

* فکر می کردم آزادی دم دست است. نمی دانستم یک روز عاجز می شوم از دست خودم .

*بعضی وقت ها فکر می کنی خلاص شده ای. بعضی وقت ها شباهت ها پیدایت می کنند و همه چیز به هم می ریزد.

* تجربیات آدم خیلی مهم است. وقتی چشمت به روی زندگی باز می شود و آن را برای اولین بار می فهمی ، دیگر نمی توان جور دیگری فکر کنی. اگر آن یک بار آسیب ببینی زندگی برای همیشه طعم واقعی اش را از دست می دهد. دیگر نمی توانی به دنیا مثل چیز باارزشی نگاه کنی.
۱۲ فروردين ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
شیوا! بلند شو، با من حرف بزن. ای کاش همه چیز خواب بود. مرد آرام راست می گفت که تجربیات آدم مهمند. نمی شود از آن فرار کرد. با عملی مثل عمل پیوند عضو برای همیشه به زندگی دوخته می شوند.

***

با ... دیدن ادامه » دلخوری گفتم: " این چه رابطه‌ای است؟ اسمش چیست؟"
" نمی‌دانم."
گفتم: " باید اسمی داشته باشد."
" زن‌ها عاشق اسم و نامگذاری‌اند."
لب‌هایم را لیسیدم.
" اینجوری گیج می‌شوم."
سرعت ماشین را کم کرد و آرام گفت: " اسم‌ها فقط به کار محدود کردن زندگی می‌آیند."
گفتم: " به درد روشن کردنش هم می‌خورند. آدم از بلاتکلیفی در می‌آید."
نگاهش کردم. نمی‌توانستم بشناسمش. نمی‌دانستم ساده است یا زرنگ.
گفت: " چرا همه‌اش دنبال معنای دیگری هستی. این یک دوستی ساده است."
آب دهانم را قورت دادم.
" دوستی یک زن و مرد هیچوقت ساده نیست."

***
... زندگی کردن را به ما یاد نداده اند. در مورد کائنات می توانیم ساعت ها حرف بزنیم ولی از پس ساده ترین مشکلات زندگی مان بر نمی آییم. بزرگ شده ایم ولی تربیت نشده ایم...!

رویای تبت - فریبا وفی
۲۱ تير ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گفت :چرا همه ش دنبال معنای دیگری هستی..این یک دوستی ساده است!!
آب دهانم را قورت دادم.. دوستی یک زن ومرد هیچ وقت ساده نیست.

رویای تبت |فریبا وفی
۰۸ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است...!

... وقتی آدم به چیزی که می خواهد نمی رسد، زیاد دور نمی رود. همان حوالی پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او چنگ می زند...!

... ... دیدن ادامه » فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند. می مانند. اثرشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند...!

... زندگی کردن را به ما یاد نداده اند. در مورد کائنات می توانیم ساعت ها حرف بزنیم ولی از پس ساده ترین مشکلات زندگی مان بر نمی آییم. بزرگ شده ایم ولی تربیت نشده ایم...!

... مردهای من عاشق نمی شدند. دم دست بودند ولی مال من نبودند. با آمدنشان این حس گزنده به سراغت می آمد که یک روز می روند و وقت رفتنشان می دانستی مرده هایی هستند که توانایی فکر کردن به بازمانده ها را ندارند...!

برنده جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری برای رمان ۱۳۸۴
برنده لوح تقدیر هفتمین دوره ی جایزه ی مهرگان ادب ۱۳۸۵

رویای تبت / فریبا وفی
۲۱ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک روز از سر بیکاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که

فقر بهتر است یا عطر؟ قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.

... دیدن ادامه » چند نفری از بچه ها نوشتند فقر , از بین علم و ثروت هم همیشه علم را انتخاب می کردند.

نوشته بودند فقر خوب است چون چشم و گوش انسان را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد

ولی عطر آدم را بیهوش و مدهوش می کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود

فقط یکی از بچه ها نوشته بود عطر. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود

نوشته بود عطر حس هایی را در آدم بیدار می کند که فقر آن را خاموش کرده است.

رویای تبت _ فریبا وفی
۰۲ فروردين ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید