:  ۳۲۶۳۰
:  داستان ایران
:  سال بلوا
:  داستان های فارسی قرن 14
   عباس معروفی
:   ققنوس
:  رقعی
:  ۱۳۹۷
:  ۱۸
:  ۱۴
:  ۲۱
:  نرم
:  ۳۴۲
:  ۲۳۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

دار سایه درازی‌ داشت‌. وحشتناک‌ و عجیب‌. خورشید که‌ برمی‌آمد، سایه‌اش‌ از جلو همه مغازه‌ها و خانه‌ها می‌گذشت‌. با این‌ صحنه شگفت‌ سال‌ بلوا آغاز می‌شود. داستانی‌ که‌ در آن‌ همه‌ چیز منظم‌ است‌ و منظم‌ نیست‌؛ داستانی‌ که‌ تاریخی‌ است‌ و تاریخی‌ نیست‌؛ داستانی‌ که‌ روایتش‌ خطی‌ است‌ و در عین‌ حال‌ سیال‌ است‌. ماجرا عمدتاً از زبان‌ دختری‌ روایت‌ می‌شود که‌ پدرش‌ سرهنگ‌ است‌ و در آرزوی‌ صعود از پله‌های‌ ترقی‌ مدام‌ سقوط‌ می‌کند. سرهنگ‌ هرگز به‌ پایتخت‌ خوانده‌ نمی‌شود، دخترش‌ نیز به‌ جای‌ آن‌ که‌ همسر ولیعهد و ملکة‌ ایران‌ شود، دل‌ سپرده‌ به‌ عشق‌ کوزه‌گری‌ غریب‌ به‌ ناچار به‌ همسری‌ پزشکی‌ در می‌آید که‌ سرانجام‌ قاتل‌ اوست‌. تصویر موشکافانة‌ مظلومیت‌ زن‌ ایرانی‌، مظلومیت‌ مرد هنرمند ایرانی‌ و تاریخ‌ پرهراس‌ یک‌ سرزمین‌ کهنسال‌، از سال‌ بلوا رمانی‌ ساخته‌ است‌ که‌ هرگز فراموش‌ نمی‌شود. عباس‌ معروفی‌، روزنامه‌نگار و نویسنده مشهور ایرانی‌، 46 سال‌ دارد، جوایز داخلی‌ و بین‌المللی‌ بسیاری‌ را از آن‌ خود کرده‌ و مدتی‌ است‌ ایران‌ را به‌ ناچار ترک‌ گفته‌ است‌. معروفی‌ اکنون‌ ساکن‌ آلمان‌ است‌، همچنان‌ می‌نویسد و تسلطش‌ بر شیوه‌های‌ مدرن‌ داستان‌نویسی‌ و شناختش‌ از تاریخ‌ و اسطوره‌ او را در زمره پرمخاطب‌ترین‌ نویسندگان‌ ایرانی‌ قرار داده‌ است‌.

آواهای وابسته

» سال بلوا

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
قلم این نویسنده عالی است، چنان ذهن خواننده را با وقایع در می آمیزد که گویی با تک تک شخصیت های داستان زیسته اند.
سمفونی مردگان عالی
سال بلوا عالی
عباس معروفی بی نظیر
۱۵ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی دوباره.....
۲۴ ارديبهشت
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
با خودم عهد بسته بودم بعد از سمفونی مردگان عباس خان معروفی دیگر کتابی از این نویسنده نخوانم... چون میدانستم هر هنرمندی هم اثر خوب داره هم اثر بد.
و صد البته از سر علاقه فراوانی که به قلم ایشان داشتم میخواستم همچنان عباس خان معروفی با کتاب سمفونی مردگان جز نویسنده های مورد علاقه ام باشد(و بماند). درست مثل آنتوان دو سنت‌ اگزوپری خالق کتاب ... دیدن ادامه » مورد علاقه ام شازده کوچولو... با مقاومت های چند ساله ام، حریف اصرار های پر از وسوسه یکی از خوبان همیشه همراهم نشدم و این شاهکار رو خواندم(البته جویدم ) ...
هنوز سرمای خونه آیدین سمفونی مردگان از تنم بیرون نیامده هیچ سایه دار سنگسر سروان خسروی رو تو کوچه و خیابونهای این روزگار بشدت احساس میکنم ... چقدر دلم بوی خاک میخواد درست مثل حسینا و نوشافرین
۲۵ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#راوی_شهرکتاب‌_آنلاین


نامه ... دیدن ادامه » را باز کردم و همانجا با صدای بلند خواندم: سگ هار عزیزم، همین روزهاست که بزنم زیر کاسه کوزه‌ها و به شهر خودمان برگردم. نه برادرهایم را پیدا کردم نه تحمل این وضع را دارم خودمم دارم گم میشم.

«برشی از این کتاب را بشنوید با صدای آقای #البرز_سیفی در سایت شهرکتاب آنلاین»
۲۱ اسفند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم این همه ب خودش مغرور است ک خیال مى کند هیچ وقت از کار نمى افتد.بعد یکباره مى بیند ک دنیا با سرعت دور مى شود و او جامانده است
انصافاً کتاب زیباییه من که از خوندنش حظ کردم
۰۱ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید

اولش ارتباط برقرار کردن با داستان سخته (مثل سمفونی مردگان شاید) اما بعد دوست داشتنی میشه.
کلا انگار کتاب های آقای معروفی یه درد خاصی داره، سخته اما لطیفه!!!
#داستان_تمثیل
پ.ن: ... دیدن ادامه » شیرازی بودن چی بهتر از این :د
پ.ن: مرسی از دوستم (مایده) که کتابو برام خرید ^^
پ.ن: "بماند برای بعد"
۱۳ مرداد ۱۳۹۶
رضا صادقی و ناصر یُلمه این را خواندند
البرز سیفی و علیرضا اعرابی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
* سایه ی ترس از مرگ هم بدتر است.

* بیرونمان مردم را کشته ، درونمان خودمان را .

* ... دیدن ادامه » خوشیمان را به رنج دیگران نمی خریم.

* شاید بخاطر خود عشق باشد که عشاق به هم نمی رسند، و یا اگر برسند زمانه بینشان جدایی می اندازد و چنان پرتشان می کند که از این سر و آن سر عالم بیفتند بیرون.

* و هیچ چیز ما خود آدم نیست. مگر همان چیزهایی که خیال می کند دلبستگی هایی به آن دارد. بعد یکی یکی آن ها را از ادم میگیرند و تنها یک سر می ماند، آن هم بر نیزه.

* جهان باتلاق گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرام آرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.

* مرگ چیز خوبی ست. زندگی می کنیم که بمیریم .
۱۲ فروردين ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتابی فوق العاده که در خلال آن برخوردهای غیر انسانی با جنس زن را به تصویر کشیده است. در عین اینکه عشقی نافرجام روایت میشود٬ تصویر هایی از برخورد غیر انسانی با زنان و نادیده گرفتن آنها به تلخی روایت میشود. برای مثال نوشا شخصیت اصلی داستان می‌گوید: "دنیای کودکی‌ام به سرعت می‌گریخت و روزها تلخ می‌گذشت. گاهی احساس می‌کردم دنیا بر اساس ... دیدن ادامه » عقل و منطق مردانه می‌گردد که مردها شوهر زن‌ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند.
زن موجودی است معلول و بی‌اراده که همۀ جرئت و شهامتش را می‌کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقۀ مهمی بود و مرد باید برنده می‌شد. اما نمی‌دانم آیا خدا این جور تقدیر کرده بود، یا من بداقبال بودم؟ این چیزها را من هرگز نفهمیدم.
آخ که چقدر من حسرت به دل بودم."
همچنین ناملایمات اجتماعی نیز به نحوی ظریف بیان میشود. پیشنهاد میکنم این کتاب را با دقت بخوانید.
۲۷ دى ۱۳۹۵
فهیمه سلیمی و رعنا ارشدی این را خواندند
شیدا بخشی ، Asal Shams و میرعلی توکلی لاهیجانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
- پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده، اما پشت سر هیچ زنی، هرگز مردی نیست.

- وقتی خدا تو را می ساخت، چه حال خوشی داشت. چه حوصله ای! این موها، این چشم ها... خودت می فهمی؟ من همه این ها را دوست دارم.

-اگر ... دیدن ادامه » کم توقع نبود، هر دو ما سرنوشتی یکسان می داشتیم. چه او پیغمبر من می بود، چه من خدای او می شدم. و روزگار چه بازی بدی با ما داشت.
۱۳ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر نمی‌شود آدم سال‌های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟

سال بلوا - عباس معروفی
۲۲ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد . نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید . همین جوری دو تا نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند ، می خواهد پر بکشد .

از کتاب : سال بلــوا
نویسنده : عباس معروفى

حال و گذشته در هم آمیخته اند، حسینای مسحور شده با زلفی آشفته ایستاده است، اما نه بر پله های شهرداری که در ذهن نوش آفرین. دکتر معصوم طناب دار حسینا را میبافد و با قنداق موزر به مغز نوش آفرین میکوبد. سرهنگ در پی پیمودن پله های ترقی از شیراز به سنگسر میافتد. ملکوم آلمانی در کار ساختن پل بزرگ از کوه پیغمبران به کافر قلعه است. و سروان خسروی ... دیدن ادامه » در پی آن است که همه ی کوچه های شهر به خیابان خسروی ختم شوند. اما همه یک داغ به پیشانی دارند، همان که سال بلوا را آغاز میکند. همان که همه، ناچار به انتخابش بوده اند، و مقصر کیست وقتی بازی و بازیگر یگانه نیست؟ 
۰۸ آبان ۱۳۹۴
البرز سیفی و قاریاقدی یُلمه این را خواندند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
دویدم و در راه فکر کردم که
من چه یادی دارم ،چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟
وچرا ادم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچ کس نیستم ؟
در ... دیدن ادامه » ذهنم ساکت بود و...
وفقط در عکس زنده می ماند
غمی ته چشمهایش بود که نمی شد فراموشش کرد،...وبه دوردستها خیره شدم .داشتم جایی را نگاه میکردم که حالا یادم نیست .
انگار کسی مرا نمی دید و این من بودم که به همه نگاه می کردم و سریع میگذشتم "بله اینجا شهر عجیب و غریبی است"
سال بلوا (شب یکم )
۰۷ آبان ۱۳۹۴
زیبا دهبان ، رضا صادقی و اتنا زمردی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب خوبی بود و داستان جالبی را روایت می کرد. اگر دوستدار رمان هستید حتما این کتاب را بخوانید. اما به این نکته توجه داشته باشید که ادبیات داستان به گونه ای است که بین چند زمان، به صورت موازی، داستان روایت می شود و گاهی شاید تفکیک زمانها خواننده را سردرگم کند. نوشته های استاد معروفی بر دل می نشیند.
۰۳ شهريور ۱۳۹۴
سمفونی مردگان هم بیان خاص خودش رو داشت. به نظرم اگه کسی با زبان عباس معروفی ارتباط برقرار کنه واقعن نحوه تصویر سازی و بیانش عالیه
۱۳ مهر ۱۳۹۴
این از ویژگی های قلم عباس معروفیه
۱۷ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می دانی اولین بوسه ی جهان چه طور کشف شد ؟
دست هاش تا آرنج گلی بود گفت: در زمانهای بسیار قدیم ، زن و مردی پینه دوز ، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود ، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم، ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند...!

... ... دیدن ادامه » گفت: «مرا یادت هست؟ دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم؟ چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد
هیچ کس نیستم؟
صدای قطره های آب را میشنیدم، و صدای تیک تاک ساعت را که اعلام حضور می کرد، مردی در سردابه ای تاریک قدم میزد، زنی در باد راه را گم کرده بود، پروانه ها خاک میشدند و بوی خاک همه جا را میگرفت. صدای گریه زنی را می شنیدم که سالها بعد از سال بلوا یاد من افتاده بود. مگر نمیشود زنی یاد زنی دیگر بیفتد که چهارده سال پیش او را دیده و گفته است: شما خیلی شادابید، همیشه جوان و شادابید.
چه حرف ها ! خبر از دل آدم که ندارند، نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است.
پوسته ظاهری چه اهمیتی دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاقش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد. باید برمی گشتم...!

...نگاه کن چه قدر حقیرند ، مثل بچه های لجبار روح آدم را می جوند که حرف خودشان را به کرسی بنشانند . آدم دلش می جوشد و سر می رود . نه به عشق فکر می کنند ، نه گذشته ها یادشان می آید ، و یادشان نیست که روزی روزگاری گفته اند : دوستت دارم ...!

... به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد . نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید . همین جوری دو تا نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند ، می خواهد پر بکشد...!

سال بلوا / عباس معروفی
۱۹ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید