:  ۲۸۲۷۰
:  داستان ایران
:  کافه پیانو
:  داستان های فارسی قرن 14
   فرهاد جعفری
:   چشمه
:  رقعی
:  ۱۳۹۵
:  ۴۹
:  ۱۴.۱
:  ۲۱.۱
:  نرم
:  ۲۶۶
:  ۳۶۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

«کافه پیانو» ، داستانِ آدمی‌ست که برای خودش کافه‌ای زده تا بتواند همه مهریه زنش را جور کند و در نهایت آسودگی و آرامش بتواند کنار پنجره کافه‌اش بنشیند و خیابان را ببیند و سیگاری بگیراند،‌ یا پیپ خوش‌دستش را روشن کند و بوی خوش توتون را در هوا پراکنده کند و حواسش به درخت‌ها و پرنده‌ها باشد و اگر خیال می‌کنید که این کافه‌چی آدم بدی‌ست، سخت اشتباه می‌کنید، چون یکی از خوب‌ترین آدم‌هایی‌ست که تا حالا در دنیای داستانی سروکله‌اش پیدا شده و چرا یک نویسنده نه‌چندان موفق، یک سردبیرِ سابقِ نشریه‌ای ورشکست‌شده، یک پدر مهربان و یک همسر غرغروی سیگار بدست که علاقه بی‌حدی به «ناتور دشت» و «جی. دی. سالینجر» دارد .

توضیحات: این کتاب اولین بار در سال ۱۳۸۶ توسط نشر سرچشمه چاپ شده‌است. این کتاب که اولین نوشتهٔ فرهاد جعفری است به صوریکه در تابستان 1388 به چاپ 25 ام رسید. داستان به صورت اول شخص روایت می‌شود. اکثر شخصیت‌های داستان واقعی هستند مانند راوی که خود نویسنده می‌باشد، گل‌گیسو دختر نویسنده و همایون دوست نویسنده. و به همین صورت بیشتر اتفاقاتی که در کتاب می‌افتد منشا حقیقی دارند. هر فصل کتاب مشتمل بر روایت اتفاقاتی است که در بازهٔ زمانی کوتاهی (در حد یک‌روز) برای راوی اتفاق می‌افتند. زمان داستان به صورت خطی پیش نمی‌رود ولی داستان در فاصله زمانی بین جدا شدن راوی از همسرش و تهیه مبلغ مهریه اتفاق می‌افتد.

درباره نویسنده:

فرهاد جعفری (متولد ۸ شهریور ۱۳۴۴، شوسف از شهرستان نهبندان در استان خراسان جنوبی ) روزنامه‌نگار و نویسنده ایرانی است. وی فارغ‌التحصیل رشته حقوق قضایی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد مشهد است. فرهاد جعفری قبل از موفقیت کتاب اولش کافه پیانو، مدیر مسئول و سردبیر مجله یک هفتم بوده‌است که نشر آن متوقف شده‌است. او به این موضوع در کتاب خود نیز اشاره می‌کند. از دیگر فعالیت‌های مطبوعاتی او می‌توان به نوشتن برای سایت خبری گویانیوز و همچنین تدوین بخش «وبگرد» برای روزآنلاین اشاره کرد.

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
ازش پرسیدم می دونی بزرگترین لطفی که درحقت کردم چیه بابایی؟ سرش را طوری تکان داد که همان معنی را می داد .درعین حال گفت :نه .چیه؟
یک لحظه ایستادم وهمین که اوهم ایستاد بهش گفتم :اسمی واست انتخاب کردم که هیشکی جز خودت نداره.
تو این شانسو داری که نفراول باشی...
به ... دیدن ادامه » اسمت یه جوری قالب بده که همه دلشون بخواد اسم بچه شونو بذارن گل گیسو...
بهم قول بده. باشه؟

واقعا معلوم نبود منظورم را فهمیده یا نه اما گفت باشه. وآن وقت انگشت کوچکش را دراز کرد طرفم تا قول انگشتی بدهد که طوری رفتار خواهد کرد که هیچکس از این که اسمش را گذاشته اند گل گیسو دلخور نباشد.


کافه پیانو / فرهاد جعفری
۰۴ آذر ۱۳۹۴
من همیشه به شما حسودیم میشه !
۰۵ آذر ۱۳۹۴
کتاب‌خون‌ها منزوی هستن یا منزوی‌ها کتاب‌خون..؟ فرقه بین کسی که انزوا رو ترجیح میده برای کتاب و کسی که کتاب رو ترجیح میده در انزوا
۱۶ تير ۱۳۹۵
چقدر جالب گفتین آقای رستم خانی...ممنون از شما.
۱۸ تير ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ازش خواستم بنشینیم روی جدول سیمانی کنار پیاده رو . ان وقت ازش پرسیدم : امروز یه طور دیگه بودی گل گیسو . مث همیشه نبودی.
روی جدول کنارم نشست و پرسید : مگه چطوری بودم ؟
گفتم : گرفته بودی... انگار حالت از یه چیزی گرفته بود.
پرسید ... دیدن ادامه » : می شه این جمعه بریم کوه ؟
گفتم : چرا نشه... حالا چرا ؟
گفت : واسه این که یه چند تایی سنگ صاف پیدا کنیم.
پرسیدم : سنگ صاف می خوای چی کار ؟!
گفت : واسه لِی لِی می خام. هر وخ تو مدرسه با بچه ها لِی لِی بازی می کنم ؛ همش می بازم به شون .
گفتم : چرا می بازی. تو که قدت بلند تر از همه س . چرا باید ببازی؟... شاید سنگ تو خوب پرت نمی کنی ؟
دست کرد توی یکی از جیب های کیف مدرسه اش. یک تکه سنگ کوچک و ناصاف نشانم داد و گفت توی باغچه‌ی مدرسه پیدایش کرده و از آن به بعد ، با همان لِی لِی بازی می کند.
آن وقت ادامه داد :... چون خیلی صاف نیس می بازم. ببین گوشه هاشو... یه طرفشم قلمبه س. وقتی می ندازمش نمی افته توی خونه ای که دلم می خاد بیفته. وقتی ام می افته همون جایی که دلم می خاد؛ بهش پا که می زنم ، یا خیلی می ره جلو یا یه کم. اینه که همه ش یارو خط وای میسته یا می ره بیرون. واسه همین همه ش می سوزم.
پرسیدم : مگه همتون با یه سنگ بازی نمی کنین ؟!
گفت : نه هر کی واسه خودش، یه سنگی داره.
گفتم : خب... از مال اونایی استفاده کن که سنگ شون صافه.
گفت : اونا که سنگ شونو نمی دن به دیگران... می ترسن ببازن.

«دیگران»!
راستش را بخواهید ؛اولش جا خوردم از این که چرا کلمه ای آن قدر رسمی را به کار برده . اما خوب که فکرش را کردم ، دیدم بچه حق دارد دمغ و افسرده باشد. دارد به زبان بی زبانی بهم می فهماند از این همه نارفیقی متحیر است. از غریبه فرض شدن دلخور است . که نمی گوید سنگ شان را نمی دهند به بقیه و عوضش می گوید سنگ شان را نمی دهند به دیگران. تا بهم بفهماند از دید بعضی بچه ها؛او «دیگر» است نه یکی از خودشان . و دارد از یک جور نابرابری شکوه می کند که به نظرش درست نیست و می خواهد بهم بفهماند اگر می بازد؛ مال این نیست که استحقاقش را ندارد بلکه مال این است که امکانات برابری ندارد.

گرفتمش توی بغلم و خیلی محکم به خودم فشارش دادم. و همان طور که توی بغلم بود؛ سرش را بوسیدم و بهش گفتم : غصه نخور خوشگلم. همین جمعه می ریم کوه. هرچی که دلت می خواد ، سنگای صاف پیدا می کنیم... فقط به یه شرط.
پرسید : چه شرطی ؟
گفتم : به شرط این که به هر کدوم از بچه های کلاس تون یه دونه از اون سنگا رو هدیه بدی. نترسی از این که یه وخ خودت ببازی.
گفت : باشه .
گفتم : قول ؟

انگشت کوچکش را از زیر حلقه ی دست هایم که هنوز دور تنش حلقه بودند آورد بیرون و گرفت طرفم. من هم انگشت کوچکم را قلاب کردم به انگشتش و دوباره بوسیدمش. آن وقت بلند شدیم، خودمان را تکاندیم و بعد خداحافظی؛ هر کدام مان راه افتادیم سمتی که باید می رفتیم. او طرف خانه و من طرف کافه که ؛لابد در مدتی که نبودم سفارش خیلی ها روی دست صفورا مانده بود.

توی چند قدمی که تا کافه راه بود؛ با خودم فکر کردم چه قدر بد است که آدم باید همیشه سنگ صاف خودش را داشته باشد و هیچ کس نباشد سنگ صافش را به آدم قرض بدهد. از ترس این که مبادا یک وقت خودش ببازد


کافه پیانو / فرهاد جعفری
۰۴ آذر ۱۳۹۴
خانم اربابی یه کتاب می خوام بهتون معرفی کنم!
البته اگر نخونده باشین!!!
" موسم هجرت به شمال" طیب صالح
۰۸ آذر ۱۳۹۴
خوشحالم،
وقتی خوندین دلم میخواد نظرتون رو بدونم...
۱۵ آذر ۱۳۹۴
حتما!
باز هم بابت معرفی ازتون ممنونم
امیدوارم زودتر اینجا موجود بشه، به 2تا از شهرکتاب ها هم مراجعه کردم ولی متأسفانه اونجا هم موجود نبود!
۱۶ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همین طور که افتاده بودیم به جان قوطی؛ برای لحظه‌ای از کاری که می‌کرد دست برداشت و بعد که بهم نگاه کرد ازم پرسید: می‌دونی چرا هیچ وخ یه آدم نرمال و درست و حسابی نشدم و همیشه‌ی خدا نگرانم و این گرانی لعنتی تمومی نداره و هر لحظه منتظر یه بدبیاری تازه‌ام؟
و دوباره افتاد به جان قوطی کنسرو که داشت زیر دست و پایش جان می‌داد.
گفتم:نه.نمی‌دونم.
بی‌توجه ... دیدن ادامه » به من و در حالی که قوطی کنسرو را گرفت توی دستش و آن را انداز و ورانداز می‌کرد گفت:مسخره‌س. امّا به یه مداد مربوط می‌شه...

... من و هرمز فقط یه سال اختلاف سنی داریم. هردومون می‌رفتیم یه مدرسه. منتها هرمز شیفت عصر بود، من شیفت صب.من تازه رفته بودم کلاس اول، هرمز رفته بود کلاس دوم... پامو که می‌ذاشتم تو مدرسه،غم دنیا می‌ریخت تو دلم.همین جور یه سره شور می‌زد.همین که می‌رفتیم تو کلاس، واسه این که از حیاط کوچیک‌تر بود و دیواراش به هم نزدیک تر بود؛ نگرانیم یهو چن برابر می‌شد. ان‌قدر که می‌زدم زیر گریه و تا برنمی‌گشتم خونه، محال بود که نگرانیم تموم شه... تا فردا که باز سرویس می‌اومد دنبالم. از این فولکس واگن قروباغه‌ای‌یا هس... از اونا... رنگ‌شم نارنجی بود.
چشم هایم را تنگ کردم و رو بهش پرسیدم: چرا؟
پرسید:چرا چی؟
با تشر گفتم:خب معلومه دیگه الاغ... چرا نگران می‌شدی؟
با پشت دست دماغش را پاک کرد گفت: بابام یه مداد برام خریده بود که خیلی خوشگل بود . یعنی یه ماهی‌یای ریز خوشگل رنگ و وارنگی روش چاپ شده بود که دلتو می‌بُرد از قشنگی. طوری که اصلا دلم نمی‌خاس بتراشمش... هرمز ناکس بو برده بود که چقدر این مداده رو دوسش دارم ...خود مداده رو که نه البته . هیچ فرقی با مدادای گُهِ دیگه نداشت... از این جهت که باید باهاشون مشق بنویسی همشون یه گُه به حساب میان... راستش اون ماهی یای روشو دوس داشتم.دونه دونه شونو...مخصوصا یکی شون بود که پره‌هاش طلایی بود امّا تنش انگار نقره‌ای باشه . می‌مردم واسش... از بدبیاری؛ افتاده بود نزدیکای نوک مداده. واسه همین؛ هر وخ می‌خاس اذیتم کنه، بهم می‌گفت فردا که بری مدرسه، ورش می‌دارم می‌تراشمش . ان‌قدرم می‌تراشمش تا تموم بشه برسه به پاک‌کنش.
بعد رو کرد بهم و در حالی که دوباره چشم‌های گود افتاده‌اش خیس شده بودند و خودش بغض کرده بود گفت: همه نگرانی‌ام واسه‌ی همین بود . هیچ وختم احمق نتراشیدش... اما این نگرانی توم موند. یعنی بهش عادت کردم. طوری‌که اگه یه روز نگران یه چیزی نباشم؛ حالم خوش نیس. باورت می‌شه؟... شاید اگه می‌تراشیدش؛ حال و روزم این نبود که الان هس .

کافه پیانو / فرهاد جعفری
۰۴ آذر ۱۳۹۴
ساهره مشکین قلم این را خواند
مهسا علیزاده و داریوش ولیپور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ازش پرسیدم هیچ می‌داند فیلم‌ها تازه از کی شروع می‌شوند؟
پرسید: از کی؟
گفتم از وقتی زنا پاشون به قصه باز می شه. تا پیش از اون هر اتفاقی هم که بیفته ارزش دراماتیک نداره. در واقع می‌تونی فکر کنی اصلا اتفاق نیفتاده. زنا انقدر موجودات با ارزشی‌ان.
خندید. ... دیدن ادامه » گفتم: دارم جدّی می‌گم. هیچ فیلمی دیدی که فیلم باشه اما یه زن تو مرکز توطئه‌هاش نباشه؟ هیچ اختلافی رو سراغ داری که سر زنا نباشه؟ هیچ درگیری‌یی هست که به اونا مربوط نباشه؟ هیچ تنشی هس که یک سرش زنا نباشن؟...

کافه پیانو / فرهاد جعفری
۰۴ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کافه... پیانو.... و نوشتن
۲۲ آبان ۱۳۹۴
مهدی امیدیان فر این را خواند
اتنا زمردی و مهسا علیزاده این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کافه پیانو داستانی است از زبان یک قهوه چی. اما راستش را بخواهید، این قهوه چی داستان، از اول قهوه چی نبوده است. سابقا او سردبیر یک مجله در تهران بوده که به دلیل عدم فروش مجله اش، کار خود را رها نموده و قهوه خانه ای در شهرستان باز کرده است. او مشغول نوشتن رمان کافه پیانو شده است تا اثری از خود به جا گذاشته باشد..

بخشی از کتاب:
ازم ... دیدن ادامه » پرسید: بابایی ما پولداریم؟

گفتم: نه. ما طبقه ی متوسط رو به پایینیم.
پرسید: یعنی چی؟
گفتم: یعنی نه ان قدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم، نه ان قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.
آن وقت بهش گفتم: متوسط بودن، حال به هم زنه گل گیسو. تا می توانی ازش فرار کن. پشت سرت جا بذارش. خب؟ ... نزار دستش بهت برسه.

***
فکرشو بکن! تو دیوونه ی زنت باشی، زنتم دیوونه تو باشه، اون وخ یه بار که خر شده بوده، بره پیش یه وکیل دله ی حمال و بشینه پیشش به درد دل کردن. بشینه از شوهرش بد بگه. در حالی که صد بار بهش گفتی زنا، خیلی وقتا خر می شن و نمی دونن دارن چه غلطی می کنن. و این طور وقتا، خودشون باید بفهمن که نباید برن پیش کسی و بشینن به درد دل کردن. چون طرف ممکنه باورش شه و فکر کنه اونا واقعاً شوهراشونو دوس ندارن. در حالی که این طور نیست...اونم از همه جا پیش این وکلا که نون نحس و نجس شون وسط دعوا ور می یاد.

***
من دیوانه ام. یعنی گاهی که به سرم می زند؛ کارهای بی منطقی می کنم فقط به این خاطر که از دلش تصویرهای قشنگی در می آید و من می میرم برای دیدن این طور تصویرها. و البته بیشتر وقت ها هم پشیمان می شوم که دیدن یک تصویر قشنگ، واقعاً می ارزید به این که من بزنم حال یک کسی را بگیرم و این طور ظالمانه آزارش بدهم؟

اما باز هم پیش می آید که بزند به سرم و کاری بکنم که باز هم آخرش مجبور بشوم این را از خودم بپرسم. برای این است که می گویم من دیوانه ام و اگر کسی نتواند باهام زندگی کند؛ باید بهش حق داد.
۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید