اضافه به لیست علاقمندی ها در حال حاضر این کالا موجود نیست
:  ۱۴۴۲۱۹
:  داستان ایران
:  ولگردی در خیال دیگران
:  رمان
   هدا حیاتی
:   جمهوری
:  رقعی
:  ۱۳۹۶
:  ۱
:  ۱۴.۵
:  ۲۱
:  نرم
:  ۳۲۰
:  ۲۰۰,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
لطفا کمی توضیح و معرفی
۰۸ مهر
Hoda Hayati:
ولگردی در خیال دیگران
داداشِ نره خرم کارمند یه بازپرویه و تا یه غلطی می‌کنم می‌گه تو هولوفدونی می‌ندازتم. منو از سه سالگی چپوندن تو اتاق همین داداش نافرمم، البته اسمش اتاقه، قبلاًحمام خونه‌مون بود. بعد که هی زیاد شدیم رختکنو کردیم حمام و حمام ... دیدن ادامه » اتاق ما شد. آقام اینا دست به کاشی‌کاریهاشم نزدن. داداشم سر این اتاق یه حساسیت مسخره داره، انگار که ناموسی چیزیش باشه.
بعد کلی علافی با شاطر رفیقم، یه کار درست و درمون پیدا کردیم. تجارتمون اینطوری بود که لباس‌های ملتو می‌دزدیدم بعد می بردیم خشکشویی عین روز اولشون که می‌شدن به یکی از دوست‌های شاطر می‌فروختیمشون. طرف از این مغازه‌های لباس دسته دوم فروشی داشت. همون مغازه‌ها که بوی مرده‌شور‌خونه می‌دن. خوراکمون پاساژهای شلوغ بود. به بهونه‌ی خرید لباس برا شاطر تو مغازه می‌رفتیم. تا مشتری‌ها میومدن که از تو آیینه‌ی بیرونِ پرو، لنگ و پاچه شونو دید بزنن، تیز می‌رفتم تو پُرو و لباساشونو قاپ می‌زدم. شب کاریمون رو پشت بوم‌ها بود. محال بود چشممون به یه بند رخت بخوره و لختش نکنیم. من و شاطر به چنون جایی رسیدیم که دیگه هیچ غمی حریفمون نمی‌شد. تا این‌که شصتمون خبر‌دار شد که یه ناکسی ما رو زیر نظر گرفته. فکر نکرده معلوم بود از همکارای شاه عوضی‌ها یعنی داداش خودمه، آخه تیپش مفت نمی‌ارزید. بچگی کردم که برا مادرم یه سرویس طلا هندی گرفتم. داداشم دید چند وقته آدم حسابش نمی‌کنمو پول و پله‌ام داره زیاد می‌شه سریع یکی رو سر وقتم فرستاد. بعد یه مدت به خیالمون آب‌ها از آسیاب افتاده. دوچرخه رو آتیش کردیم که بریم اما باز همون ناکسو دیدیم. برا همین با دریل و سنگ تا جایی که زورم می‌رسید ترتیب کاشی‌ها‌ی حمومو دادمو بعدم فلنگو بستم. هیچ جا رو نداشتم برم، بعد کلی دربه دری به سرم زد گردنمو کج کنمو برگردم خونه، اما اونجوری اوضاع از قبلم ناجورتر می‌شد. غیر لگدهای آقام، هیچ بعید نبود که داداشم یه شب تو خواب دخلمو بیاره یا کمِ کمش بندازتم بازپروری. تو این وضعیت اوراق یه آقای خوشتیپی پیداش شد بهم گفت برم تو خیال مردم عوضش بهم یه شمش طلا میده. ننه بزرگم گفته بود از چیزهای خیلی خوب فرار کنم منتها وقتی چشمت به یه شمش می افته محاله بتونی مختو به کار بگیری. درست حرفاشون حالیم نشد اما گفتن مدتیه زیر نظرم دارن و خل و چلیم در حدیه که به درد این کار می خورم، این شد که قبول کردم. با یه مشت دم و دستگاه فرستادنم تو خیال آش و لاشِ این و اون. اما دراومدن ازشون آسون نبود. پیر و پدر هفت جدم دراومد. اگه می خوای قصه ی بدبختی های عجیب غریبی که کشیدمو بدونی یه زحمت بکشو از اولشو بخون.(خودم یه خلاصه ازش نوشتم، کار ناتمام دوستان)
۲۰ دى
اثری است از هدا حیاتی به چاپ انتشارات جمهوری. داستان جوانی که مجبور می شود برای در امان ماندن از دست برادر بزرگترش که به خیال خودش چشم دیدن او را ندارد از خانه بیرون بزند و با تنها رفیقش شاطر روزگار بگذراند، در همین حین به شکلی اتفاقی مردی در مسیرش قرار ... دیدن ادامه » می گیرد که به او پیشنهاد کار می دهد؛ اما این کار کمی با کارهای دیگر متفاوت است و عجیب و غریب به نظر می آید با درآمدی غیر قابل باور. آن چه که آن مرد و رئیسش می خواهند این است که پسر جوان در خیال دیگران پرسه بزند و کمکشان کند تا دنیای خیالی شان را بسازند و تا هر زمانی که می خواهند در آن زندگی کنند.
۲۰ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید