:  ۱۲۴۷۲۱
:  داستان ایران
:  بالزن ها
:  داستان های فارسی قرن 14
   محمدرضا کاتب
:   هیلا
:  رقعی
:  ۱۳۹۶
:  ۱
:  ۱۴.۴
:  ۲۱.۴
:  نرم
:  ۲۳۹
:  ۱۵۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

 

کاتب در رمان تازه خود داستان دختری تنها را روایت می‌کند که به دام مردی عجیب وغیر قابل پیش بینی به نام تردست می‌افتد. تر دست برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ کاری روی گردان نیست. او به دنبال موجودی غریب وخاص به نام بالزن است و به همین دلیل هم  مجبور است دختر را به سوی قتلگاه ببرد تا از چیزی مطمئن شود.

این رمان به گفته نویسنده آن کار فقط برای این  که  بهانه‌ای،  برای سفرهایمان و فرارمان از دست بی معنایی و مرگ و ... داشته باشیم نوشته شده است.

این نویسنده در این زمینه می‌گوید: هیچ معلوم نشد چطور آخرش مجبور شدیم به روی خودمان بیاوریم که این جهان  بازتابی از تصورات و نگاه ما هستند و فقط در ذهن ماست که جهان  به این صورت وجود دارد و اگر ما یک موجود دیگر بودیم و یا ابزارهای شناختمان یک چیز دیگر بود یا حتی روش شناخت مان یک روش دیگر بود، حتما درک وفهم مان از این جهان طور دیگری بود و جهان مان یک شکل دیگر داشت. ما گم شدیم چون افسانه‌های‌مان هم گم شدند و حالا دنبال یک افسانه می‌گردند تا توی این ظلمات دست شان را بگیرد و به یک سمتی ببردشان. گاهی ما طوری در باره جهان حرف میزنیم که انگار  یک چیز ثابت، یک تکه وبه یک اندازه مورد قبول همه است. در صورتی که چنین جهان قاطع، مشخص و همه گیری وجود خارجی ندارد.   جهان ما برخلاف آنچه که ما فکر می کنیم چیزهای غیر عادی زیادی را میتواند در بر بگیرد و در خودش جا بدهد. از افسانه واسطوره وروح و...گرفته تا هر چیز خیالی ای که فکر انسان را میتواند به خودش مشغول کند. چه بخواهیم وچه نخواهیم ،   دیگر مجبوریم با چیزی تازه وتلخ رو به رو  شویم  . چیزی  که مختص ما و دوران ماست. چون فقط میان این دوران و به این صورت می تواند زندگی کند. این  جهان عجیب وترسناک، لبخند به لب حالا انتظار ما را می کشد.

در بخشی از این رمان می‌خوانیم: 

فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم.  کافی بود پا بگذارم به فراریا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلوله اش دور وبرم نمی خورد. برای دیوانگی اش همین بس که تا حالا کلی آدم  کشته بود وباز اسم خودش را گذاشته بود صید. دوست نداشتم بدانم صید با هام چکار می خواهد بکند:

«زانو بزن. »             

سربلند کردم. همین طوری نگاهش می کردم. یعنی به همین راحتی رسیده بودم ته خط. آخر برای چه؟ به چه گناهی؟ سایه  او هفت تیرش را گرفت طرف سایه من که زانو زده بود. عین فیلم ها شده بود، فقط یک خرده سه بعدی تر بود. چیزی  سنگین محکم از پشت به سر وگردنم خورد. حتی صدای شکستن جمجمه ام را شنیدم  وبعد همه جا تاریک شد.

محمد رضا کاتب متولد ۱۳۴۵است. او نوشتن را از سنین نوجوانی آغاز کرد و در ابتدا برای کودکان ونوجوانان می نوشت اما از ابتدای دهه ۷۰ رو به ادبیات بزر گسال آورد که حاصل آن تا امروز چندین رمان، مجموعه داستان و جوایز ادبی و سینمایی بسیار از جشنواره های مختلف است. برخی از کتاب های او عبارتند از پری در آبگینه،  دوشنبه‌های آبی ماه،  آمده‌ام؟ شاید!!،  هیس،  پستی،  وقت تقصیر،  آفتاب پرست نازنین، رام کننده،  بیترسی،   چشمهایم آبی بود، لمس و...


دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
برای اون همه سختی و دردی که در طول زندگی می کشیم یه علتی حتما هست. یعنی بهتره باشه. والا کارمون ساخته ست. خب چرا باید اون همه بی خود و بی جهت زندگی کنیم، بالا و پایین بشیم و زجر بکشیم. شاید هیچ چیزی توی زندگیم به اندازه ی این سوال حالمو بد نمی کنه که این جا چه غلطی دارم می کنم؟ یه بیابون گندم رو برشته کنم با چهارتا گله گاو و گوسفند بزنم تو ... دیدن ادامه » رگ. و به تنهایی شش تا مستراح دست نخورده رو تا خرخره پر کنم و جلو یه زن بتمرگم و هی پیر و پیرتر شم و تموم شم بره پی کارش، که چی.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
بیژن امامی‌پور این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته ی هر کسی شاید یه مشت خاطرات بی ارزش و دست و پا گیر بیشتر نباشه. اما آدم هر چی به آخر خط بیشتر نزدیک می شه، هر چی تنها تر می شه، اون خاطرات هم پر قیمت تر می شن.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
رابطه ی آدم ها با هم مثل رابطه ی مهره های دومینوست. یکی اگه از زیرش در بره یا لیز بخوره کلی آدم دیگه باید جای اون تاوان بدن.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
نرگس نورصالحی این را خواند
بیژن امامی‌پور و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
هر مرد عاقلی این رو می دونه که اگه بخواد راحت زندگی کنه باید عشقش رو بندازه تو یه هاون سنگی و تا جون داره بکوبدش و طوری لهش کنه که دیگه حتی خودش هم اونو نشناسه.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
فهمیدن دنیا مثل زل زدن به تاریکیه. ازش هیچی در نمی آد.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
بیژن امامی‌پور و مژگان خراسانیان این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
ستاره می گفت:
زن ها از متلک مردها خوش شون می آد، چون مطمئن می شن یکی ذره ذره شون رو داره تماشا می کنه.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حرف های ستاره از جاهای زیادی شروع می شد اما همه اش به رختخواب و مردها ختم می شد. دنیا برای او فاصله ی بین مردها و رختخوابش بود که هی کم و زیاد می شد. شاید بی خود نبود که گاهی که عصبانی می شد، به مردها می گفت " کله ". خودش دایم تسلیم کله های جورواجور می شد تا بتواند به این بهانه حساب خودش را برسد. چون جای عشق تو کله نبود.

|¤ بالزن ها | محمدرضا ... دیدن ادامه » کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک بار که درباره ی تن لش بودن همه ی مردها سخنرانی می کرد، بهش گفتم:
" اگه واقعا همه ی مردها این قدر که تو می گی پدرسوخته و نامردن، چرا پس باز دنبال یه خوبش می گردی؟"

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
الهام ندیمی فر این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته ی هر آدمی این خوبی را دارد که می تواند تا هر وقت که بخواهی وقتت را تلف کند. وقت کشی با آن که چیزی ساده و الکی به نظر می آید اما یکی از چیزهای مهم و پیچیده ی زندگی است.

|¤ بالزن ها | محمدرضا کاتب
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم آن هایی که ادعای شیطان بودن می کنند ، خطرشان همیشه از کسانی که ادعای خدایی می کنند کمتر است ...

|| بالزن ها | محمدرضا کاتب
سید محمدرضا مهدوی این را خواند
یوسف نیک نژاد این را دوست دارد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید