:  ۱۲۲۶۵۳
:  داستان ایران
:  قهوه سرد آقای نویسنده
:  داستان های فارسی قرن 14
   روزبه معین
:   نیماژ
:  رقعی
:  ۱۳۹۷
:  ۷۰
:  ۱۴
:  ۲۰.۵
:  نرم
:  ۲۲۰
:  ۳۴۰,۰۰۰ ریال



دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
ادوارد هشتم بزرگ ترین پادشاهی جهان رو داشت،اون به هشتادوچندسالگی فکر می کرد،هشتادوچندسالگی وقتیه که هرچیزی معنای واقعی خودش رو پیدا می کنه،جای چشم زیبا رو نگاه می گیره،جای لب های غنچه رو لبخند و جای دست های لطیف رو نوازش.
ادوارد هشتم پادشاهی بریتانیا رو واسه بودن با زنی که نمیتونست ملکه بشه رها کرد.جای کاخ های لندن رو اتاق اون زن گرفت،جای ... دیدن ادامه » ثروت اسکاتلند رو لبخندش،جای سفرهای دور ودراز رو قدم زدن باهاش،جای مجلل ترین رستوران ها رو یک فنجان چای همراهش،تا حالا به هشتاد وچندسالگی فکرکردی؟؟؟
۱۱ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من نمیخوام بشینم و ببینم کی واسه به دست اوردنم‌ تلاش میکنه،البته این یه رسمه یا شاید هم طبیعت دخترهاست که وقتی از کسی خوششون میاد باید منتظر بمونن تا اون طرف پا پیش بذاره،انتظار کشیدن ترسناک ترین قسمت دوست داشتن واسه یه دختره،ترس از این که نیاد یا این که خیلی دیر بیاد،اما من فکر میکنم اگر یه روزی به پسری علاقمند بشم،خودم واسه به دست ... دیدن ادامه » اوردنش تلاش میکنم،چرا؟جواب خیلی سادست،چون من اون رو دوست دارم و می خوام باکسی باشم که دوستش داشته باشم،دوست داشته شدن به تنهایی واسه من کافی نیست.
۱۱ مهر
سلام من حس میکنم از یه اقایی خوشم اومده و نمیتونم به غیر از اون به کسی فکر کنم نمی دونم چجوری بهش بگو که به غرورم لطمه نخوره و اگه اونم حسی نسبت به من داشته باشه بعدا که به جاهای باریک رسیدیم نگه تو منو میخواستی نه من .چیکار کنم؟
۰۵ بهمن
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
نظرات مختلفی راجع به این کتاب شنیده بودم!
نظرات مخالف و موافق!
من هم بعد از خوندن چاپ شصت ودوم این کتاب جز دسته موافقینش هستم.
کتابی ... دیدن ادامه » شاهکار با متنی فوق العاده.
(اگه قرار بود ساز باشم ،دوست داشتم ویولن سل باشم ،چون ویولن سل زدن کار هرکسی نیست،پس هرکسی از راه برسه نمیتونه آهنگ قشنگی با ویولن سل بزنه)
۱۱ مهر
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب جالبی بود ... البته اگفته نماند چون شخصیت ها پیچیده هستند و داستان در زمانهای مختلف اتفاق میفته باید بیار با دقت خونده بشه. متن ها و جملات زیبایی داشت.
۲۱ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم جالب نبود، شخصیت ها غیرواقعی بودن، بعد از ۲۲۰ صفحه تازه باید دوباره متن رو بخونی که بدونی کی چرا لکنت داره... اتلاف وقت و پول...باورم نمیشه چرا به چاپ ۵۳ رسیده. اگر دنبال جملاتی هستین که تو فضای مجازی بزارین و لایک بشه ، این کتاب منبع خوبی واسه کپی هست!
۲۹ خرداد
خب باید با دقت بیشتری مطالعه می کردین
۲۱ تير
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی عالی بود. مشتاقانه منتظر انتشار متاب بعدی آقای معین هستم:)
۱۰ دى ۱۳۹۶
من خوندمش اصلا جالب نبود
۱۰ دى ۱۳۹۶
با سلام و احترام به شما بزرگوار. توصیه و تاکید می نمایم به همه دوستان بزرگوار وخوب که واقعاً به دنبال یک مطالعه سودمند و البته نشاط آور هستند، که حتماً کتاب فوق العاده ارزشمند «تنها راه رسیدن به تکامل و سعادت ابدی و چشیدن لذّات واقعی / ج 1» و به ویژه جلد ... دیدن ادامه » دوم آن را مطالعه (و لطفاً به همگان معرفی) نمایید. در واقع این مجموعه کتابها بسیار ارزشمند است برای داشتن یک زندگی توأم با آرامشی مداوم، تندرستی و به ویژه داشتن ازدواجی موفق و البته برای تحکیم خانواده و پیشگیری از برخی از طلاق های نابخردانه و نیز راهی مطمئن برای جلوگیری از تولید فرزندانی معیوب و مریض می باشد. برای مطالعه بهتر و بیشتر به سایت «www.Book.soltanpanah.ir» مراجعه نمایید. از نوشتن نظرات ارزشمند خود در دیدگاه هادریق ننمایید. با تشکر.
۰۹ خرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من عاشق نگارش نویسنده در این کتاب شدم برخی از جملات و پاراگراف های کتاب را بارها و بارها باید خواند و مزه مزه کرد، عالی بود .
۱۰ مهر ۱۳۹۶
یلدا قدیمی ، بهار موسوی و علیرضا اعرابی این را خواندند
Nargess Ahmadpanah ، رضا صادقی ، roya asadi و آنه شرلی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
خوندن این کتاب را به تمام کسانی که داستانهای جذاب و غافلگیرکننده دوست دارن پیشنهاد میکنم، واقعا دم نویسنده گرم.
۰۲ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این جا کسی کتاب نمی خونه پسر! بخونه هم راجع به این می خونه که بعد از این که شکست خوردیم،بعد از این که بدبخت شدیم،بعد از این که رهامون کردن،چی کار کنیم که آروم شیم؟کسی به قبلش فکر نمی کنه.
۰۹ تير ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی که فکر میکنی به پایان داستان رسیدی تازه داستان شروع میشه»
برای پیدا کردن یک به یک حروف این جمله، کل کتاب رو زیر و رو کردم...!

راستش ... دیدن ادامه » منو یاد‌ پستچی انداخت، مجموعه‌ای از متنای شیک و مناسب اینستاگرام!!
البته منصفانه نگاه کنم از پستچی بهتر بود.
۰۸ تير ۱۳۹۶
سلام جمله بالا رو از لکنت های سام بدست آوردین من واقعا وقتم محدوده نمیتونم بگردم اگه همینه که بیخود نگردم
۰۹ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
جوان تر که بودم، واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم توی یه رستوران کار کنم، من اون جا گارسون بودم، رستوران ما به مرغ سوخاری هاش معروف بود، البته نمی شد از سیب زمینی سرخ کرده هاش هم گذشت، خلاصه اینکه پاتوق دختر پسرهای جوان بود. صاحب رستوران مرد با انصافی بود، از اون سبیلوهای باحال، خیلی هوای زیردست هاش رو داشت، ما بهش می گفتیم رئیس.
یه روز که می خواستم غذای مشتری ها رو ببرم، رئیس من رو کشید کنار و گفت:میز شماره دو، اون دختر مو بورِ با اون چهره معصوم، بدجور دیوونش شدم...
رئیس گفت:اون هر روز با دوست هاش می آد اینجا، میدونی که من خجالتیم، آمارش رو بگیر، جبران می کنم.
چند ... دیدن ادامه » دقیقه بعد وقتی که غذای اون دخترها رو روی میزشون میذاشتم، شنیدم که داشتن در مورد این حرف میزدن که سبیل چه چیز مزخرفیه، بعد من رو کردم به دختر مو بورِ و گفتم:غذای شما با طراحی مخصوص آقای رئیس سرو شده.
دخترِ هم یه نگاه به رئیس انداخت که دست هاش رو زیر چونه اش زده بود و به دختر نگاه میکرد.
به رئیس گفتم که طرف انگار با سبیل حال نمی کنه،رئیس رفت تو دستشویی و بدون اون سبیل های فابریکش برگشت.
فردای اون روز وقتی باز داشتم غذای دخترها رو روی میز میذاشتم بو بردم که اونها دانشجوی زبان فرانسه هستن.
رئیس هم بلافاصله دوره فشرده زبان فرانسه ثبت نام کرد و بعدش هم ما منوی رستوران رو فرانسوی کردیم!
اما داستان به همین جا ختم نشد، چون وقتی یه روز رئیس نقاشی 'جیغ' اثر معروف 'ادوارد مونچ' رو تو دستلل دختر مو بورِ دید، به سرش زد که دیوارهای رستوران رو پر از نقاشی های 'ادوارد مونچ' کنه، رئیس ما از یه سبیلو که فقط بلد بود مرغ سرخ کنه، تبدیل شد به یه دلباخته نقاشی که یه سیگار برگ همیشه گوشه لبش بود.
تا اینکه یه روز من پا پیش گذاشتم و به دخترِ گفتم که مادمازل، رئیس ما بدجور خاطر شما رو می خواد!
دخترِ فقط نگاه کرد و هیچ جوابی نداد.
از اون روز دیگه دختر مو بورِ با دوست هاش به رستوران نیومد و وقتی قضیه رو از دوست هاش جویا شدم، گفتن که اون رژیم گرفته، من هم که فهمیدم جریان از چه قراره، بهش گفتم طرف رژیم گرفته.
رئیس هم منوی رستوران رو عوض کرد و از اون به بعد فقط غذای رژیمی سرو میشد.اوضاع همینطوری ادامه داشت، اما من دیگه درسم تموم شد و از اون شهر رفتم.
وقتی بعد از چند سال به اونجا برگشتم دیدم که جای اون رستوران یه گالری نقاشی دایر کردن و بالاش به فرانسوی نوشتن:
Est-ce que tu suis in règime?
یعنی، هنوزم رژیم داری؟
۰۸ تير ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
... منظور من از بزرگ شدن بالا رفتن سن نیست، این فهمیدنه که آدم‌ها رو بزرگ می‌کنه، کسی که تنها می‌مونه و فکر می‌کنه بزرگ می‌شه، کسی که سفر می‌کنه و از هرجایی چیزی یاد می‌گیره بزرگ می‌شه، کسی که با آدم‌های مختلف حرف می‌زنه و سعی می‌کنه اون‌ها رو‌درک کنه بزرگ می‌شه، واسه همین به این اعتقاد دارم که کسانی که زیاد کتاب می‌خونن می‌تونن ... دیدن ادامه » آدم‌های بزرگی بشن. چون اون‌ها تنها می‌مونن و فکر می‌کنن، با داستان‌ها به سفر می‌رن، چیزهای مختلف یاد می‌گیرن و سعی می‌کنن بقیه رو درک کنن.
۰۸ تير ۱۳۹۶
واقع" هم همینطوره
۲۵ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌دونی مریخی، وقتی هانوفر بودم یه سرباز می‌شناختم که اسمش هانس بود، هانس وقتی از جنگ برگشت فکر می‌کرد که خودش رو از دست داده، اون هر روز به ایستگاه قطار می‌رفت و منتظر قطاری می‌شد که از برلین می‌اومد، شنیدم بین اون همه مسافر دنبال خودش می‌گشته و انگار چندباری هم کسایی رو با خودش اشتباه گرفته بود! هانس روزهای آخر دیگه هیچ پولی نداشت، ... دیدن ادامه » چون تمام پس‌اندازش رو خرج اشتراک سالیانه‌ی روزنامه‌های کثیرالانتشار کرده بود و تو اون روزنامه‌ها دنبال اعلامیه فوت یا خبر گم‌شدگی خودش می‌گشت. دست آخر جنازه‌اش رو روی ریل‌های قطاری که از برلین می‌اومد پیدا کردن. به نظر من اون هم سال‌ها قبل از مرگش واسه خودش مرده بود، وجود داشتن تفاوت زیادی داره با زنده موندن.
۰۸ تير ۱۳۹۶
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید