:  ۴۵۸۱۲
:  داستان ایران
:  جای خالی سلوچ (رقعی)
:  داستان ایران
   محمود دولت آبادی
:   چشمه
:  رقعی
:  ۱۳۹۸
:  ۴۹
:  ۱۵
:  ۲۲
:  سخت
:  ۴۰۵
:  ۶۰۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:
 
جای خالی سُلوچ رمانی رئالیستی از محمود دولت‌آبادی است که بلافاصله پس از آزادی از زندان ساواک و طی ۷۰ روز نوشته‌ است. دولت‌آبادی داستان آن را به هنگامی که دورهٔ سه سالهٔ حبس را می‌گذراند در ذهنش پرورانده بود.
 
مرگان زن روستایی روزی به هنگام برخاستن از خواب شوهرش سلوچ را نمی‌بیند. با نوعی حس پنهانی می‌فهمد که او را برای همیشه از دست داده است و جستجـویش بی ثمر می‌ماند. اکنون او می‌ماند و دو پسر به نام‌های عباس و ابراو و دختری به نام هاجر. ناسازگاری دو برادر با هم مخصوصاً قماربازی و کارهای خلاف عباس، مشکلات خانواده را دو چندان می‌کند. مرگان مجبور می‌شود هاجر را در سن کودکی به مرد زن داری که زنش را فلج ساخته، شوهر بدهد. نگاه و مزاحمت‌های حریصانه‌ی برخی از مردان ده نیز یکی از گرفتاری‌های زندگی اوست. تا آخرین حد تلاش می‌کند که با کار سخت و توانفرسا سر و ته زندگی را به‌گونه‌ای بهم آورد. اما سعی و تلاش او نمی‌تواند چهره‌ی خشن زندگی را نرم سازد و در آخر مجبور می‌شود با جا گذاشتن پسر بزرگ و دخترش هاجر روستا را به دنبال ناکجاآباد و توهم زنده بودن شوهر ترک کند…
 

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
نوشته های استاد دولت آبادی معمولا دارای اصطلاحات خاص با گویشی خاص هست و این اثر ایشان هم مستشنا از این قاعده نیست.در ابتدا به همین دلیل فکر میکردم خواندنش طولانی بشه ولی در کمال تعجب 24ساعته تمومش کردم و خودم از خودم تعجب کردم....باز هم روایت از زنانی که از هر مرد مردترند و شاید پاری احساسات انها را این روزگار خشن قلع و قمع میکند...
۱۱ خرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
این کتاب شاهکاری از یک زندگیست
۲۷ خرداد ۱۳۹۷
شاید اما واقعاً به کتاب تنها راه رسیدن به تکامل و ... نمی رسد، باید بررسی نمایی تا ببینی چقدر مفید و نشاط آوره و البته آموزنده است.
۲۷ خرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مِرگان که سر از بالین برداشت ، سلوچ نبود .....
جای خالی سلوچ ، رمانی رئالیستی از محمود دولت آبادی ؛
- خیلی از آدما یه جاهایی خالی تو زندگیشون دارن و همیشه در پی پر کردن این جاهای خالی هستن ، و بعضی از این جاهای خالی هیچ وقت پر نخواهد شد و همیشه خالی خواهد ماند و یه حسرت جاودان تا آخر عمر همراه آدمها باقی خواهد ماند ...
این ... دیدن ادامه » جای خالی میتونه ، یک اسم باشه ، یا شاید یک نیاز ، یک شخص ، یک هویت ، یا یک حس تکرار نشدنی ...
و اسم این کتاب دلیلی بود برای خوندن این رمان ؛
- تا چشمهایت با تو هستند به نظر عادی می آیند ؛
اما همینکه این چشم ها ناگهان کور شوند ،
به میله ای داغ یا به سرپنجه هایی سرد ؛
تو دیگر تنور خانه ای را هم که عمری در آن آتش افروخته ای ، نمیبینی.
تازه درمیابی که چه از دست داده ای !
چه عزیزی از تو گم شده است ...
- جای خالی ....
‏جایش خالى خواهد ماند ، و جاى خالیش از همه آنها که هستند زیباتر است.
۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
گاه آدم، خود آدم عشق است! بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی! بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده! شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی.
۰۸ شهريور ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
تا چشمهایت با تو هستند به نظر عادی می آیند؛ اما همینکه این چشم ها ناگهان کور شوند، به میله ای داغ یا به سرپنجه هایی سرد؛ تو دیگر تنور خانه ای را هم که عمری در آن آتش افروخته ای، نمیبینی. تازه درمیابی که چی از دست داده ای! چه عزیزی از تو گم شده است...
۰۸ شهريور ۱۳۹۵
ملیحه علیزاده این را خواند
ژیلا مهرزاد ، یوسف نیک نژاد ، مریم .... و فاطمه حبیبی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یه شاهکاره دیگه از استاد دولت آبادی.نمیتونم بگم بهتر از کلیدر ولی از نظر شخصیت پردازی واقعا هیچی از کلیدر کم نداره.

از متن کتاب:

زخمی ... دیدن ادامه » اگر بر قلبت بنشیند تو نه می توانی زخم را از قلبت وا بکنی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست، زخم اگر نباشد قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد قلبت را باید بتوانی دور بیندازی... قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند...
۳۰ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی ها هستند که زودتر از طبیعتشان پیر می شوند، "مِرگان" هم یکی از همین ها بود. اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت، در اینجور آدم ها می میرد. نه! جوانی پنهان می شود و می ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد، در دهلیزهای پیچاپیچ روح، رُخ پنهان می کند و پِی فرصتی است، یا مهلتی تا خود را بُروز دهد. چشم به راه است و همینکه روزگار، نقاب ... دیدن ادامه » عبوس را از چهره آدم پس بزند، جوانی هم زبانه می کشد و نقاب کدورت را بی باقی می دَرَد. جوانی دیگر مهلتی به دل افسردگی و پریشانی نمی دهد. غوغا می کند. آشوب! همه چیز را به هم می ریزد. سفالینه را می ترکاند. همه دیوارهایی را که بر گِرد روح سربرآورده اند، در هم می شکند. ویران می کند!
۲۳ مرداد ۱۳۹۵
ناصر یُلمه و ثنا آذری این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق، مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست. هست، چون نیست! عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه! عشق اگر پیدا باشد، که دیگر عشق نیست! معرفت است. عشق از آن رو هست که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می ... دیدن ادامه » دواند. گاه، آدم، خودِ آدم عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی! بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده! شاید نخواهی هم. شاید هم، بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. (صفحات 249 - 248 )
۱۱ خرداد ۱۳۹۵
ثنا آذری ، مریم احمدی و سعید زمانی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مِرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک شود، به زانو در خواهد آمد. کار، بر او سوار خواهد شد. پس، با روی گشاده و دل باز به کار می پیچید. طبیعت کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا در آورد. این تو هستی که نباید پا بخوری. نباید از پا در بیایی! و مرگان ، نمی خواست خود را ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو می کرد. (صفحه ... دیدن ادامه » 245)
۱۱ خرداد ۱۳۹۵
یوسف نیک نژاد و سعید زمانی این را خواندند
ثنا آذری ، مریم احمدی و سعیده شیدا این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مِرگان عاشق شویش بود! این را حالا حس می کرد. او عاشق سلوچ بود! به یاد می آورد که عاشق مردش بوده است. عشقی که از یاد رفته بوده است! تازه به یاد می آورد که عشق خود را به مردش از یاد برده بوده است.

هفده سال! مگر می شود چیزی سال ها در تو گم باشد و تو در آن بی خبر بمانی؟ عاشق شویت بوده و این را از یاد برده باشی؟! این حرف را کجا می شود برد؟ (صفحه 33)
۱۱ خرداد ۱۳۹۵
حسین زارعی ، ثنا آذری و مریم احمدی این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی. آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید