:  ۱۰۱۳۰۸
:  داستان ایران
:  لذتی که حرفش بود (شش تک نگاری درباره دیدن و زیستن)
:  داستان های فارسی قرن 14
   پیمان هوشمندزاده
:   چشمه
:  رقعی
:  ۱۳۹۸
:  ۱۴
:  ۱۴.۵
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۱۰۲
:  ۱۷۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:


«لذتی که حرفش بود» مجموعه ای است از ناب ترین تجربه های به ظاهر پیش پاافتاده و هرروزه ی ما. مجموعه ای از بدیهیات، آن قدر که کمتر کسی به شان فکر می کند. پیمان هوشمندزاده و منطق روایی ساده و روانش، کولاژوار قطعاتی از مشاهدات هر انسانی را از پیرامونش و خاطراتش کنار هم چیده، جوری که برای خواننده چاره ای جز حیرت کردن نمی ماند. این تکه ها و در کلیت شان این مقالات، عریان کننده ی یکی از بارزترین کمبودهای هنر معاصر ماست؛ قدرت دیدن، شناختن و شکافتن ساده ترین اتفاقات جاری زندگی و حرف زدن راجع به شان. گاهی لازم است انگشت عکاس برای فشردن شاتر بلرزد، قلم در دستان نویسنده بلغزد و مخاطب جسارت کندوکاو در جزئی ترین رکن اثر پیش رویش را بیابد. این کتاب، به قول نویسنده اش، «توضیح واضحات» است.

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
بسیار خوب بود
۲۹ فروردين ۱۳۹۵
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
#هزارکتاب

کتاب: لذتی که حرفش بود (پیمان هوشمندزاده)

تاریخ ... دیدن ادامه » شروع: 94/11/22

تاریخ پایان: 94/11/24


بالاخره راه افتادیم سمت استودیو. از ساختمانی بیرون آمدیم و وارد ساختمان بزرگ تری شدیم. از پله ها پایین رفتیم و افتادیم توی راهرو باریکی. همین طور راهرو به راهرو جلو می رفتیم. مادرم کنارم بود. یک دست لباس نو تنم کرده بود. هنوز مدرسه نمی رفتم. سی ‌‌و هفت یا هشت سال پیش، به ‌‌گمانم پنج ساله بودم. از دو تا در سنگین رد شدیم و به فضای وسیعی رسیدیم که دکور را چیده بودند، یک دکور رنگارنگ خوشحال. ده دوازده تا بازیگر که هر کدام نقش یک حیوانی را بازی می کردند آن وسط می چرخیدند و با‌هم حرف می زدند. چندتایی تمرین می کردند. با پارتی بازی مادرم نقش اصلی را که تنها آدم آن جمع به حساب می آمد داده بودند به من بخت برگشته. یک نمایش عروسکی بود مربوط به برنامه کودک.
۲۵ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید