:  ۱۰۰۹۹۳
:  داستان ایران
:  یادت نرود که
:  داستان های فارسی قرن 14
   یاسمن خلیلی فرد
:   نشر چرخ
:  رقعی
:  ۱۳۹۷
:  ۵
:  ۱۴.۵
:  ۲۱.۵
:  نرم
:  ۴۵۰
:  ۴۳۰,۰۰۰ ریال


درباره کتاب:

«چمدان را از زیر دستگاه رد کرد. مرد باربر کمکش کرد دوباره بگذاردش روی چرخ دستی. توی جیبش دنبال پول ایرانی گشت. یک هزارتومانی ته جیب پالتو پیدا شد. گذاشتش کف دست باربر. مرد ناراضی نگاهش کرد؛ فقط همین؟! شرمنده شد. تا خواست توضیح بدهد پول ایرانی ندارد، مرد سر تکان داد و رفت. قلبش تندتند می‌زد. پانزده سال پیش، از فرودگاه مهرآباد رفته بود پاریس. فرودگاه جدید برایش آشنا نبود. وقتی می‌رفت، همه چیز فرق داشت. دکتر فرامرزی گفته بود می‌آید دنبالش. دور و برش را نگاه کرد. با آن که فرامرزی کاملاتغییر کرده بود و جاافتاده شده بود، راحت او را پشت شیشه‌ها پیدا کرد. برایش دست تکان داد. دکتر او را دید و لبخند زد. فکر کرد چه قدر پیر شده و لابد فرامرزی هم درباره‌ی او همان نظر را داشت. چرخ‌دستی را هُل داد. از کنار آدم‌هایی که با دسته‌های گل منتظر مسافران شان بودند رد شد. فرامرزی کمی عقب‌تر ایستاده بود. کیوان با احتیاط رفت جلو. دکتر متوجهش شد. همدیگر را در آغوش گرفتند. دکتر بعد از سلام و احوال‌پرسی براندازش کرد و با همان شوخ طبعی همیشگی گفت “بزنم به تخته مثل این که آب وهوای فرنگ بهت ساخته. هیچ عوض نشده ای.” کیوان فکر کرد تعارف می‌کند. آهسته گفت “نه دکترجان، پیر شدیم رفت.” فرامرزی اشاره کرد به آسانسور “پس من چه بگویم؟” کیوان لبخند زد “شما؟! فقط موهای تان سفید شده.” فرامرزی از صراحت او جا نخورد.»

از همین جملات نخستین رمان «یادت نرود که…» معلوم است که رمان روایتِ بازگشت است. بازگشتِ کیوان کامیاب، مرد میان سالی که پس از پانزده سال از پاریس به ایران می‌آید. او در این سفر با شخصیت‌هایی مواجه می‌شود که پیش‌تر کنارشان گذاشته بود یا آنها طردش کرده بودند. مهم‌ترین این آدم‌ها فروغ شکیبا است، زنی که کیوان سال‌ها دوستش داشته و زن همواره او را نپذیرفته است. داستان از زبان راوی دانای کل روایت می‌شود و علاوه بر زندگی کیوان به زندگی دیگر انسان‌های تاثیرگذار در زندگی او نیز سرک می‌کشد و روابط آنها را می‌شکافد. در رمان «یادت نرود که …»، همان طور که از نامش برمی‌آید، خاطرات و گذشته نقش محوری دارند. داستان حول محور این مفاهیم پیش می‌رود. شخصیت‌های داستان نیز در نسبت با گذشته‌شان شکل می‌گیرند و شاید بتوان گفت گذشته و خاطرات، شخصیت اصلی داستان است. شخصیت‌های این رمان همه از پیشینه‌ی کاملی برخوردارند. داستان، قصه‌گوست اما درعین حال فصل‌هایی با عنوان‌های مجزا دارد و مرتبط با مضمون کلی داستان، که گاه هرکدام جداگانه خود روایتی است از شخصیتی. شخصیت‌های محوری رمان در میانسالی به سر می‌برند و این بحران‌های میانسالی و نگاه به گذشته را ممکن کرده است. برخی از فصل‌های رمان نام شخصیت‌ها را بر خود دارند، فروغ، شیرین، بذرافشان، هانی و بهنوش، آرش و … این فصل‌ها مخاطب را با شخصیت‌های مرکزی رمان و جهانِ ذهنی آنها و ارتباط‌شان با شخصیت اصلی، کیوان آشنا می‌کنند. برخی دیگر از فصل‌ها هم با حال وهوای شخصیت‌ها و موقعیت‌هایشان تعریف می‌شوند: سوءتفاهم، میانجی‌گری، گذشته، گریه، تردید، عذرخواهی، درددل، قول و قرار، امانت، همدردی، درماندگی، تنهایی، فراموشی، ثانیه‌ها و … رمان با بازگشت کیوان به وطنش و خاطرات او آغاز می‌شود، بازگشت به عشقِ گذشته‌اش فروغ که حالا دیگر سر و سامان گرفته و زندگی دیگری تشکیل داده، بازگشت به دوستانی که هرکدام حالافاصله‌ای با او و گذشته خود دارند. و سرآخر زنده شدن دوباره خاطرات در یادها و ذهن‌ها، چیزی که در سرتاسر رمان زندگی شخصیت‌ها به خصوص فروغ را به هم می‌ریزد. «کیوان کتابی را که در دست داشت داد به فروغ. فروغ کتاب را گرفت. مادام دلوی ویرجینیا وولف، همان نسخه‌ی قدیمی. دلش هری ریخت. این کتاب را روز تولد کیوان به او هدیه داده بود. آن موقع شیرین خوره‌ی کتاب‌های وولف شده بود و کیوان را هم کنجکاو کرده بود. – با این کتاب شیفته‌ی ویرجینیا وولف شدم. وقتی داستان را می‌خواندم، تو برایم مثل کلاریسا بودی. فروغ گفت: و تو هم پیتر والش. کیوان با او نگاه به نگاه شد؛ راست می‌گویی! مثل پیتر والش بدبخت و سرگردان بودم. فروغ نفهمید این‌ها را از ته دل می‌گوید یا می‌خواهد طعنه بزند. کیوان مادام دلوی را زمین گذاشت و گفت چرا کلاریسا زن ریچارد دلوی شده بود؟ و جملات کتاب را از حفظ تکرار کرد؛ راستش معلوم نیست کلاریسا چه طور چنین کاری کرده بود.» هر فصل روایتِ دیگری از کیوان به دست می‌دهد، کیوان در نظر دوستان دور و نزدیک و در نظر فروغ، فردی متفاوت است. فردی که با تمام نزدیکی‌اش به فروغ هنوز رازها و ناپیداهایی در زندگی‌اش دارد که هیچ کس از آن خبر ندارد. آخرهای رمان است که کیوان بسته‌ای برای فروغ می‌فرستد. «به سرعت چیزهای توی بسته را درآورد. همه‌ی کتاب‌هایی که با هم ردوبدل کرده بودند توش بود. آلبوم جلد نارنجی روی بسته بود. فروغ با دقت درش آورد. سطح گردگرفته‌اش را پاک کرد. او همه‌ی عکس‌هایش را با کیوان پاره کرده بود و تنها عکس مشترک‌شان عکس مچاله شده‌ای بود که شیرین روز خودکشی کیوان، آن را در دست او پیدا کرده بود و داده بودش به فروغ…  طاقت نداشت آلبوم را باز کند… آلبوم را کنار گذاشت. کتاب مادام دلوی را برداشت. بغضش ترکید. کتاب دیگری ته جعبه بود. برداشتش. مثل کتاب‌های دیگر نبود. روی جلدش نوشته بود: خط سوم، نوشته کیوان کامیاب. قلبش تپید. مگر کیوان کتاب تمام شده داشت؟ بازش کرد. دست‌نویس بود. در صفحه‌ی اول با خط خودش نوشته بود تنها یک نسخه، به اتمام رسیده در دی ١٣٨٠، برای فروغ. آن چه را می‌دید باور نمی‌کرد. کیوان هیچ‌وقت به کسی نگفته بود کتاب تمام شده دارد. ورقش زد. راوی داستان خودش بود و در صفحه صفحه‌ی آن نام فروغ به چشم می‌خورد. ناگهان از لای کتاب نوشته‌ای بیرون افتاد. برداشتش. دست خط کیوان بود؛ برای تو فروغ عزیز: خطاط سه خط نوشتی، یکی را هم او خواندی و هم غیر، یکی را او خواندی و لاغیر، یکی را نه او خواندی لاغیر. گفت آن خط سوم منم.»

«یادت نرود که… » اولین رمان «یاسمن خلیلی‌فرد» است. آن طور که خودش گفته طرح این رمان را ابتدا برای فیلم‌نامه‌ای نوشته بوده و بعدها تصمیم می‌گیرد که آن را به رمان تبدیل کند. این طرح در قالب رمانی با عنوان «زمستان ابدی» نوشته شد اما اجازه چاپ پیدا نکرد و سرانجام بعد از چند سال با تغییراتی و با عنوان تازه‌ی «یادت نرود که … » امکان انتشار پیدا کرد. نخستین رمان خلیلی فرد، رمان حجیمی است که بیش از آن که در فرم یا سبک دست به تجربه زده باشد، بر قصه‌گویی تاکید داشته است.

دیوار این محصول | کل دیوار
دیوار شهر کتاب، دیواری‌است برای گفت‌وگوی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی و نوشتن درباره علاقه‌مندی های مشترک
برای نوشتن و فعالیت در دیوار شهر کتاب به سیستم وارد شوید
پیاده رو هم مثل خیابان شلوغ بود در پیاده رو بوی قهوه می آمد کیوان پیاده رو های خیابان زرتشت را مثل کف دستش می شناخت .روزهایی را که با فروغ در همین خیابان پیاده روی میکردند به یاد داشت از مغازه ای پارچه فروشی رد می شدند تا به کافه ی آناشه برسند و قهوه و پیراشکی بخورند .آن موقع فکر میکردند خوشبخت ترین انسان روی زمین است. در دوران دانشجویی ... دیدن ادامه » بارها از خیابان انقلاب تا آن جا پیاده روی کرده بودند وآن قدر در باره ی هایدگر و مونه و بیتلز و ژاک برل حرف زده بودند که طول مسافت را درک نکرده بودند و بعد که رسیده بودند خانه پاهایشان تاول زده بود
در آن سالها که پسرهای بالا شهری هیپی شده بودند و دخترهای باکلاس موها را مثل خواننده ی غریب آشنا درست می کردند و جوان ها برای تفریح می رفتند چاتانوگا و قصر یخ و کانون ایران امریکا فروغ هم برای خودش آرزوهایی داشته آرزوهایی که احتمالا" هیچ وقت براورده نشده بودند .از سالهای نوجوانی و جوانی مادرش فقط چند اسم به گوشش خورده بود مثل همان قصر ... دیدن ادامه » یخ و چاتانوگا که دیگر نبودند و کافه نادری و پیتزا پنتری که سر جایشان بودند اما مهم مکانها نبودند مهم اتفاقاتی ست که در آن ها رخ داده دختر و پسرهایی که در آن مکانها عاشق شده بودند رابطه هایی که در آنجا شکل گرفته بود و به سرانجام رسیده بود یا به هم خورده بود ایده هایی که به ذهن ها رسیده بود و تبدیل شده بودند به رمان و شعر و داستان کوتاه یا برای همیشه سپرده شده بودند به بایگانی ذهن یک جوان جوجه برژوآ که آرزو داشت شاعر یا نویسنده ای مشهور شود و آخر سر میشد ستون نویس یک روزنامه ی به درد نخور.
دیگر در کافه های تهران از آن خبرها نبود دیگررابطه ها آن مدلی نبود کافه ها شده بودند مکانهایی برای غیبت کردن و خاله زنک بازی و چشم چرانی به قول فروغ جوان های امروزی مثل جوانهای زمان آنها نبودند.
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
چند روزی طول کشید تا خوندن کتاب رو تموم کردم البته نه اینکه کتاب ایرادی داشت نه .خب بالاخره مجبوریم به جز کتاب خوندن زندگی هم بکنیم دیگه
برام بسیاز جذاب بود سرگذشت زنها و مردایی که از دوره ی دانشگاه با هم دوست بودند و حالا که هر کدوم زندگی شخصی خودشونو دارن هم ارتباطشون پابرجاست.تعجب من از بعضی نوشته های کتاب بود که بسیار داستانوبرام ... دیدن ادامه » جذاب میکرد گاها" پیش اومده که نویسنده ای یه چیزایی نوشته و ما کیف کردیم از خوندنش اینکه مارو برده به یه عالمی که برامون جذاب و نوستالژیه و پیش خودمون میگیم خوش به حالش حتما خودش اونجاها بوده و رفته و طعم خوش اون لحظه هارو چشیده اما در مورد یاسمن خلیلی فرد میخوام بگم که با این سن کمش چطوری میتونه از بوی خوش قهوه توی کافه نادری انقدر خوب بنویسه ؟چطوری میتونه از حال و هوای دختر پسرای دانشگاه تو سالهای اول انقلاب بنویسه ؟اصن چطوری اسم قصر یخ و چاتانوگارو میتونه تو داستانش بگونجونه اونم به طرز غریبی که حس کنی خودت اونجا بودی چه جوری یادشه دختر پسرای اون دوره از چه چیزایی خاطره دارن ؟از خیابون ولیعصر از کتابای ویرجینیا وولف از فیلم های پولانسکی و برتولوچی از اهنگای ادیت پیاف ازخونه باغی که از بالای سقف شیروونیش شاخ و برگ درختا پیداست از آلبوم جلد چرمیه قدیمی که عکسهای زمان دانشگاه توشه و پر از کلی خاطره اس
خلاصه که خوندن این کتاب پر از جذابیته و مطمئنم رفتارها و حرفهای شخصیت های داستان تا مدت ها توی ذهنتون میمونه برای من که اینطور بود .امیدوارم بخونیدش و لذت ببرید .
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق همین جوری قشنگ است که هر لحظه نگران از دست دادنش باشی هر وقت مطمئن شدی آن را برای همیشه به دست آورده ای در واقع همه چیز تمام شده
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی همین است دیگر تا چشم به هم بزنی پیر شده ای همیشه به فرید میگویم روزی میرسد که تنها دلخوشی آدمها میشود خاطرات گذشته شان
۰۴ دى
با سلام و احترام به شما بزرگوار. توصیه و تاکید می نمایم به همه دوستان بزرگوار وخوب که واقعاً به دنبال یک مطالعه سودمند و البته نشاط آور هستند، که حتماً کتاب فوق العاده ارزشمند «تنها راه رسیدن به تکامل و سعادت ابدی و چشیدن لذّات واقعی / ج 1» و به ویژه جلد ... دیدن ادامه » دوم آن را مطالعه (و لطفاً به همگان معرفی) نمایید. در واقع این مجموعه کتابها بسیار ارزشمند است برای داشتن یک زندگی توأم با آرامشی مداوم، تندرستی و به ویژه داشتن ازدواجی موفق و البته برای تحکیم خانواده و پیشگیری از برخی از طلاق های نابخردانه و نیز راهی مطمئن برای جلوگیری از تولید فرزندانی معیوب و مریض می باشد. برای مطالعه بهتر و بیشتر به سایت «www.Book.soltanpanah.ir» مراجعه نمایید. از نوشتن نظرات ارزشمند خود در دیدگاه هادریق ننمایید. با تشکر.
۰۹ خرداد
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر میشود گذشته رادور ریخت ؟فقط باید یک جای امنی نگهش داریم توی جیب که نمی شود گذاشتش.توی دفتر چطور؟میشود از گذشته نوشت؟ شیرین دست زد زیرچانه احساساتی شده بود آره چرا نشود ؟فروغ به سردی گفت :نوشتن دردی را دوا نمیکند گذشته توی خودمان است درون مان .کیوان اعتراض کرد: اما ما می میریم فروغ چیزی که درون مان باشد نیست میشود.همه میراییم خودمان ... دیدن ادامه » و هرچه درونمان است فروغ با جدیت گفت وقتی ما نیست میشویم باقی ماندن خاطرات گذشته مان توی این دنیا به کار کی می آید؟
۰۴ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
همه ی زندگی همین است همه چیز را به مرور از دست می دهیم و یاد میگیریم به تنهایی عادت کنیم خیلی ها مثل تو هستند در عین تنها نبودنشان تنها هستند فقط خودشان خبر ندارند در این ناامیدی مطلق هم بالاخره روزنه ی امیدی پیدا میشود اما باید صیور باشی به پیدا شدن امید امیدوار باش
۰۳ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
وارد خیابان ولیعصر شدند خیابان مورد علاقه اش خیابان خاطرات خیابان پیاده روی های طولانی و رستوران های بیاد ماندنی درخت ها لخت بودند برگ چنارها ریخنه بود کناره های جوی اب یخ زده بودند فرامرزی نیم نگاهی به کیوان انداخت چیه تو فکری؟کیوان به او نگاه کرد نه داشتم خیابانها را تماشا می کردم فرامرزی لبخند زد چشمت به خیابانهاست اما حواست نه
۰۳ دى
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من شروع کردم به خوندنش تا صفحه 60 که بسیار جذاب اصن داستان جذاب شروع میشه من دوسش دارم و یه نفس ادامه میدم فقط یه تفاوت نسبت به رمانهای دیگه داره اینه که خیلی شخصیت های داستان زیادن یعنی با چندین اسم و نسبت مواجه میشید که به نظرم باید یه کاغذ و قلم کنار دستتون باشه که بنویسید کی به کیه تا بهتر متوجه داستان بشید
روزبه جعفری این را خواند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب رو همین امشب تموم کردم. خوب بود. خیلی خوب. فراتر از تصورم بود مخصوصاً برای یک نویسنده جوان.
مضمون "تصمیم گیری" و مخصوصاً تصمیم گیری اشتباه و تأثیر اون بر کل روند زندگی انسان خوب و جالب بود.
شخصیت های داستان خوب طراحی شده بودند. به خصوص فروغ که علی رغم پزشک بودنش و تحصیلات عالیه همچنان با انقعال شدید رفتار می کرد و وقتی تصمیم گرفت توی تصمیم گیریش ثابت قدم باشه که خیلی دیر شده بود دیگه....
کیوان ... دیدن ادامه » با این که یه جورایی شخصیت اصلی قصه بود حس همذات پنداری آدمو تحریک نمی کرد چون همیشه یک سری رفتارهای اعصاب خرد کنی داشته، از اول جوانیش.
بعضی شخصیت ها زائد بودن و به راحتی قابل حذف.
پایان کتاب خوب بود که همه چی گل و بلبل نمی شه و بیشتر توضیح نمی دم که پایانشو لو ندم برای دوستانی که کتابو نخوندن.
قلم نویسنده خوب و روان بود. دیالوگهاش می تونست کمتر باشه ولی دیالوگهای خوبی بودن و به قول دوست پایینی سینمایی بودن و معلوم بود نویسنده این کتاب بک گراند سینمایی داره.
پیشنهادم برای ناشر ونویسنده تبدیل این کتاب به یک فیلمنامه هست که قطعاً جواب میده چون چنین رمانی خوراک سینماست.
همیشه موفق باشدی

در ضمن شهرکتاب عزیز! آیا راهی برای تماس با این نویسنده و نویسندگان دیگر به ذهن شما می رسه؟ می تونید شماره تماس یا راه ارتباطی ای در اختیار مخاطبان قرار بدید؟
مرسی از توضیحاتتون ترغیب شدم کتاب رو بخرم و من همسیایه شهر کتاب آرینم امروز احتمالا" میخرمش و بگم که خانم یاسمن خلیلی اینستاگرام شخصی دارند و ارتباط خوبی هم دارند با مخاطبینشون میتونید از طریق ایدی خودشون در ارتباط باشید
۰۱ آبان
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در مجموع این کتاب رو خیلی دوست داشتم. دلیلش داستانی بود که ب واقعیت خیلی نزدیک بود و میتونست در زندگی هرکسی اتفاق بیفته. نوع نگارش این داستان هم جالب بود و درواقع خیلی شبیه متن سینمایی بود. یعنی تصویری بود و وقتی میخوندیش تصاویرش در ذهنت شکل می گرفت. حتی مثلن من شخصیت فروغ رو با حضور خانم هدیه تهرانی تجسم کردم. یا کیوان رو با اقای مانی ... دیدن ادامه » حقیقی. در کل خیلی قابل لمس بود.
به امید کارهای جدید از نویسنده این داستان
مینا حشمتی و شایان مقیم این را دوست دارند

در معرفی کتاب "یادت نرود که..." در مجله زنان شماره ۲۲ آمده است که این کتاب یادآور رمان‌های ‌ گلی ترقی است، چند صفحه ی ابتدایی کتاب هم احساسی ماندن خواندن کتاب های خانم گلی ترقی به خواننده می دهد! ولی از نظر نثر بسیار روان تر است و اینکه این کتاب از ... دیدن ادامه » ویراستاری عالی برخوردار است( با تشکر از ویراستار محترم).
شیوه روایت داستان دانای کل است ولی شخصیت های تعریف شده هر کدام سوال برانگیز هستند!
چرا از به بلوغ نمیرسند!؟ چرا تا اخر داستان شبیه همان جوان های 18 ساله رفتار میکنند... و ...
خوشحال می شیم در مورد شخصیت های داستان بیشتر بنویسید و نظرتون رو بگید.
سپاس
۲۷ شهريور
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
در مجموع این کتاب رو خیلی دوست داشتم. دلیلش داستانی بود که ب واقعیت خیلی نزدیک بود و میتونست در زندگی هرکسی اتفاق بیفته. نوع نگارش این داستان هم جالب بود و درواقع خیلی شبیه متن سینمایی بود. یعنی تصویری بود و وقتی میخوندیش تصاویرش در ذهنت شکل می گرفت. حتی مثلن من شخصیت فروغ رو با حضور خانم هدیه تهرانی تجسم کردم. یا کیوان رو با اقای مانی ... دیدن ادامه » حقیقی. در کل خیلی قابل لمس بود.
به امید کارهای جدید از نویسنده این داستان
شایان مقیم و نوروش توحیدنیا این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
حرف زیادی برای گفتن نداشت.بهتر بود واقعی تر بیان میکرد تا اینکه بر حسب تخیلات سخصی باشه. در مجموع جالب نبود
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من کتاب یادت نرود که ... رو در چاپ اولش خوندم. می تونم بگم حرف نداشت. با اینکه پاییز خوندمش داستانش هنوز تو ذهنمه، شخصیتهاش از ذهنم بیرون نمیرن، حتما در اولین فرصت بازدوباره می خونمش
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق همین جوری قشنگ است که هر لحظه نگران از دست دادنش باشی. هروقت مطمئن شدی آن را برای همیشه به دست آورده ای درواقع همه چیز تمام شده است.

- عالی بود ...عالی ...
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
یک داستان قوی بود. نویسنده بسیار جوان هست و وقتی کتابو میخوندم از سن کم نویسنده که تازه کتابو سال 91 تموم کرده در تعجب بودم. با وجودی که بعضی جاها توضیحات زیاد بودن ولی خیلی ریتم خوبی داشت. در کل پیشنهادش میکنم.
لى لى ریخته گر و سید محمدرضا مهدوی این را خواندند
صنم طاهریان و فرشته حسین پور این را دوست دارند
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
من چاپ دومش رو از نمایشگاه خریدم. الان وسطاشم و تا اینجا کاملاً لذت بردم. به نظرم فضای کارشون خیلى به کارهاى زویا پیرزاد نزدیکه، یعنی در عین این که مضمون عاشقانه داره اما اصلاً کلیشه اى و لوس نیست. دوستش دارم. امیدوارم تا پایان کشش اش رو حفظ کنه.
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید
از شهرکتاب مرکزى خریدمش
اولا باید بگم نویسنده این رمان بسیااااار جوان هست و واقعا خوندن چنین کتابى از یه نویسنده ٢٥ ساله شما رو شگفت زده میکنه
ثانیاً علیرغم حجم نسبتا بالاى رمان انقدر کشش داشت که خیلى زود تموم کردمش و از اون دسته کتابایى بود که حتماً باز دوباره میخونمش.
ثالثاً ... دیدن ادامه » جلد کتاب بسیار زیبا بود و با وجود حجم زیاد وزنش اصلا زیاد نبود.
براى این نویسنده جوان موفقیتهاى بیشتر آرزو میکنم. اى کاش سایت نشر چشمه هم کتاب رو براى فروش میذاشت
متن پشت جلد:
فروغ به زور خندید. چروک هاى زیر چشم دوست داشتنى ترش کرده بودند. کیوان نگاه کرد به صورت او و چروک هاى ریز و پلک ها که کمى افتاده تر شده بودند. نگاهش را از او گرفت. فروغ زیبا بود. زیباترین زنى که دیده بود. مثل هنرپیشه ها نبود. جنس زیبایی اش با همه فرق میکرد، انگار یک جور دیگری زیبا بود. فکر کرد میان سالى اوج زنانگى یک زن است.
یکی از لطیف ترین داستانهایى که خوندم. نویسنده کتاب خیلی خیلی جوانه و طبق تاریخ درج شده در کناب، این کتاب رو در سن ٢١ سالگى نوشته. بسیار عالى و لطیف بود. نویسنده قلم قوى اى داره و مطمئنم اگه به تلاشش ادامه بده آینده موفقى خواهد داشت
۲۹ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در دیوار لطفا درآغاز    وارد شوید